جنگی که با حملات گستردهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد، اکنون به نقطهای رسیده است که ماهیت واقعی آن دیگر قابل پنهانکردن نیست. آنچه فرو ریخته، نه صرفاً یک سناریوی نظامی، بلکه دکترین جنگ کوتاه بهمثابه ابزار مدیریت بحران سرمایهداری است. این جنگ قرار بود با ضربهای برقآسا ماشین قدرت جمهوری اسلامی را فلج کند، فروپاشی از بالا را رقم بزند و راه را برای بازآرایی نظم منطقهای هموار سازد. اما این پروژه در همان مراحل نخست به بنبست رسید.
رژیم اسلامی ــ با تمام کارنامهٔ خونین خود در سرکوب کارگران، زنان و جنبشهای اجتماعی ــ نه فروپاشید و نه از کار افتاد. این رژیم که دههها با زندان، شکنجه، اعدام و سرکوب خیزشها بر جامعه حکومت کرده، اکنون در بستر جنگ بار دیگر امکان بازسازی خود را یافته است. این یکی از تناقضهای بنیادی جنگهای امپریالیستی است: همان جنگی که به نام «آزادی» و «رهایی» به راه میافتد، در عمل به تداوم و حتی تقویت همان اشکال استبدادی میانجامد که ادعا میکند علیه آنها میجنگد.
اما در سوی دیگر، تخریب و کشتاری که امروز توسط آمریکا و اسرائیل اعمال میشود، ابعادی بهمراتب گستردهتر و ویرانگرتر یافته است. بمباران زیرساختها، هدفگیری مراکز حیاتی، و گسترش میدان جنگ به حوزهٔ انرژی و بازتولید اقتصادی، نشان میدهد که این جنگ نه صرفاً علیه یک رژیم، بلکه علیه بنیادهای زندگی اجتماعی در مقیاس منطقهای در جریان است. آنچه نابود میشود، نه فقط پایگاههای نظامی، بلکه شبکههای آب، برق، حملونقل، تولید و زیست روزمرهٔ میلیونها انسان است.
در اینجا است که پیوند واقعی جنگ با بحران سرمایهداری آشکار میشود. جنگ کنونی نه یک «اشتباه» سیاسی، بلکه پاسخی ساختاری به بنبستهای انباشته در بازتولید سرمایه است. نظمی که در حل تضادهای خود ناتوان شده، برای بازسازی شرایط انباشت، به تخریب، میلیتاریسم و رقابت امپریالیستی روی میآورد. انتقال مرکز ثقل جنگ به تنگهٔ هرمز، زیرساختهای انرژی و مسیرهای حیاتی سرمایهٔ جهانی، بیان همین واقعیت است: جنگ به ابزار بازتنظیم خشونتآمیز بازتولید سرمایه تبدیل شده است.
از همین رو، ناتوانی آمریکا و متحدانش در دستیابی به پیروزی سریع، آنها را به سمت شکل دیگری از جنگ سوق داده است: نه جنگ برای سرنگونی فوری، بلکه جنگ برای تخریب، فشار اقتصادی و خلق یک «پیروزی نمایشی». تهدید به نابودی زیرساختهای حیاتی ــ از جمله شبکهٔ برق ــ را باید در این چارچوب فهمید. هنگامی که پیروزی واقعی دستنیافتنی میشود، قدرتهای امپریالیستی میکوشند با تولید یک لحظهٔ نمایشی از برتری، شکست استراتژیک را به پیروزی سیاسی تبدیل کنند.
اما این جنگ فقط میان دولتها جریان ندارد؛ در سطح اجتماعی نیز پیامدهای عمیقی برجای میگذارد. جنگ، جنبشهای اعتراضی و ظرفیتهای رهاییبخش جامعه را منحرف میکند، آنها را به حاشیه میراند و در مواردی حتی به سوخت جنگهای نیابتی تبدیل میسازد. در این میان، نیروهای راست و نئوفاشیستی نیز با تکیه بر مداخلهٔ خارجی، میکوشند خود را بهعنوان آلترناتیو جا بزنند، در حالی که در عمل به بخشی از ماشین جنگی امپریالیستی بدل میشوند.
بنابراین، این جنگ نه جنگ مردم ایران و مردم منطقه، بلکه جنگ دولتها و بلوکهای سرمایهداری برای بازسازی نظم بحرانی خود است. نه جمهوری اسلامی نمایندهٔ مردم است و نه آمریکا و اسرائیل. هر دو سوی این جنگ در چارچوب یک منطق واحد عمل میکنند: حفظ قدرت، کنترل منابع و مدیریت بحران از طریق خشونت. این جنگ حتی به همان اهداف محدود خود برای تغییر در حاکمیت از مجرای فشار نظامی برای معامله از بالا نیز دست نیافته، بلکه بحران سرمایهداری و ماهیت ویرانگر انرا، به میدان جنگ منتقل کرده است.
در برابر این وضعیت، پاسخ نه در انتخاب میان این دو قطب ارتجاعی، بلکه در شکلگیری یک جنبش انترناسیونالیستی ضد جنگ و ضد سرمایهداری است. چنین جنبشی تنها زمانی معنا دارد که از سطح اعتراض اخلاقی فراتر رود و به سازماندهی انترناسیونالیستی نیرویی اصلی ضد سرمایه داری بپردازد که بتواند در برابر ماشین جنگی دولتها بایستد.
ایجاد کانونهای ضد جنگ و ضد سرمایهداری در محیطهای کار و زیست کارگران و فرودستان در ایران، منطقه و جهان، و ایستادن در برابر هر شکل از ناسیونالیسم و جنگطلبی است.
به سوی کانونهای ضد جنگ و ضد سرمایهداری
علیه ناسیونالیسم و فاشیسم
زنده باد انترناسیونالیسم
۲ فروردین ۱۴۰۵- ۲۲ مارس ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست