پیک سیاسی ۱۰؛ بحران، جنگ، سازمان‌یابی؛ تصویر شاخص درباره جنگ خلیج فارس، زیرساخت‌های انرژی و طبقه کارگر

خلیج فارس؛ جنگ بر سر سرمایه، جنگ علیه زندگی

جنگ در خاورمیانه وارد مرحله‌ای تازه و به‌مراتب خطرناک‌تر شده است. پس از جنگ دوازده‌روزه، جنگ چهل‌روزه و آتش‌بس‌های ناپایدار، حملات پی‌درپی آمریکا به جنوب ایران خطر گسترش جنگ به سراسر خلیج فارس را بیش از هر زمان دیگری واقعی کرده است. بحرین، کویت، عراق، دریای سرخ و دیگر کشورهای میزبان نیروهای آمریکا عملاً به بخشی از جغرافیای این جنگ تبدیل شده‌اند. احتمال ورود دوباره اسرائیل به عملیات مشترک و تمرکز حملات بر بنادر، جزایر و تأسیسات حیاتی جنوب ایران نشان می‌دهد که جنگ ممکن است از حملات متقابل فراتر رود و کنترل مستقیم گره‌های انرژی، مسیرهای دریایی و زیرساخت‌های راهبردی نیز به بخشی از اهداف آن تبدیل شود

اگر جنگ به این مرحله برسد، مسئله دیگر تنها بمباران چند پایگاه نظامی نخواهد بود. آنچه فرماندهان و دولت‌ها «کنترل راهبردی» می‌نامند، برای میلیون‌ها انسان به معنای ویرانی شهرها، تعطیلی محیط‌های کار، آوارگی گسترده و نظامی‌شدن فضاهایی است که کار و زندگی روزمره در آن جریان دارد.

دو هفته پیش نوشتیم که جنگ خلیج فارس، جنگی بر سر کنترل گردش سرمایه، مسیرهای انرژی و سهم قدرت‌های رقیب از سود جهانی است. تحولات کنونی نشان می‌دهد که رقابت قدرت‌های سرمایه‌داری بر سر انباشت سرمایه و حوزه‌های نفوذ چگونه به جنگی علیه شرایط زندگی جامعه تبدیل می‌شود. بنادر، پالایشگاه‌ها، نیروگاه‌ها، راه‌آهن، شبکه‌های حمل‌ونقل، مراکز تولیدی و خدماتی فقط «اهداف راهبردی» نیستند؛ آن‌ها تجسم انباشت کار نسل‌های متوالی طبقهٔ کارگر و پایه‌های تولید و بازتولید زندگی اجتماعی‌اند.

کارگری که پالایشگاه یا بندر محل کارش بمباران می‌شود، فقط شغل خود را از دست نمی‌دهد. تعطیلی مراکز تولیدی هزاران خانواده را با بیکاری، قطع درآمد، گرانی و کوچ اجباری روبه‌رو می‌کند. کودکان از مدرسه بازمی‌مانند، بیماران از درمان محروم می‌شوند و محلات و شهرهایی که با کار نسل‌ها ساخته شده‌اند، در معرض تخلیه و ویرانی قرار می‌گیرند. قربانی جنگ فقط کسی نیست که زیر آوار جان می‌بازد؛ کارگر بیکار، خانوادهٔ آواره و انسانی که از آب، برق، دارو و سرپناه محروم می‌شود نیز قربانی همین جنگ است.

اما هدف قرار دادن محیط‌های کار و زندگی، تنها به نابودی ساختمان‌ها و تجهیزات محدود نمی‌شود. ویرانی کارخانه‌ها، بنادر و محلات، کارگران را پراکنده می‌کند، پیوندهای شکل‌گرفته در محیط کار و محله را از هم می‌گسلد و نیروی جمعی آنان را زیر فشار قرار می‌دهد. قدرت‌های جنگی همان مراکزی را ویران می‌کنند که هم بازتولید سرمایه و هم امکان تجمع، ارتباط و مقاومت طبقهٔ کارگر در آن‌ها شکل می‌گیرد.

آمریکا و اسرائیل این ویرانی را با نام «امنیت»، «بازدارندگی» و «آزادی کشتیرانی» توجیه می‌کنند. اما امنیتی که از آن دفاع می‌کنند، امنیت نفتکش‌ها، ناوگان‌های نظامی، بازارها و گردش سرمایه است، نه امنیت مردمی که زیر بمباران زندگی می‌کنند. زندگی انسان‌ها نزد آنان فقط تا جایی اهمیت دارد که مانعی در برابر سود و برتری ژئوپولیتیکی ایجاد نکند. هیچ بمب‌افکنی آزادی، عدالت یا رفاه به همراه نمی‌آورد. هر موشکی که بر بندر، نیروگاه، پل یا پالایشگاهی فرود می‌آید، بخشی از انباشت اجتماعی کار طبقهٔ ما را نابود می‌کند و آیندهٔ جامعه را به آتش می‌کشد.

جمهوری اسلامی نیز در سوی دیگر این جنگ مدافع مردم نیست. همان حکومتی که دهه‌ها منابع جامعه را صرف نظامی‌گری، دستگاه سرکوب و رقابت‌های منطقه‌ای کرده است، اکنون می‌کوشد هزینهٔ جنگ و ویرانی را بار دیگر بر دوش کارگران بگذارد. زیر نام «دفاع از میهن»، هر اعتراض به بیکاری، گرانی، کمبود خدمات و عقب‌افتادن دستمزدها می‌تواند سرکوب شود.

بمباران خارجی و سرکوب داخلی، هرچند از سوی نیروهای متخاصم اعمال می‌شوند، در زندگی طبقهٔ کارگر به نتیجه‌ای واحد می‌رسند. حاصل هر دو، تشدید فقر، گسترش انضباط امنیتی، خاموش‌کردن صدای مستقل کارگران و تقویت ماشین سرکوب و اعدام است.

این جنگ دیگر صرفاً جنگی منطقه‌ای نیست. خلیج فارس به یکی از گره‌های اصلی بحران نظم جهانی سرمایه‌داری تبدیل شده است. هشدارهای واشنگتن به چین و روسیه دربارهٔ هرگونه مداخله نشان می‌دهد که ادامهٔ جنگ می‌تواند رقابت قدرت‌های بزرگ را نیز وارد مرحله‌ای تازه کند. آمریکا در پی حفظ برتری خود بر مسیرهای انرژی و تجارت جهانی است؛ چین می‌کوشد امنیت انرژی و تجارت خود را حفظ کند؛ روسیه نمی‌خواهد نفوذ منطقه‌ای‌اش بیش از این تضعیف شود؛ و اروپا نیز از پیامدهای اقتصادی و امنیتی این بحران در امان نیست. هیچ‌یک از این قدرت‌ها برای آزادی مردم منطقه وارد میدان نشده‌اند؛ همگی برای حفظ یا بازتعریف سهم خود در نظم جهانی سرمایه می‌جنگند.

جنگ، خود محصول بحران فزایندهٔ نظم سرمایه‌داری و در عین حال تلاشی برای مدیریت آن است. اما این تلاش نه‌تنها جامعه، بلکه دولت‌های درگیر را نیز فرسوده می‌کند. در ایران، شکاف‌های درون حاکمیت بر سر مذاکره، ادامهٔ جنگ و شیوهٔ ادارهٔ بحران آشکارتر شده است. در آمریکا، جنگ به بخشی از کشمکش بر سر اختیارات دولت، نقش کنگره و مهار ترامپ تبدیل شده است. در اسرائیل نیز دولت نتانیاهو همچنان زیر فشار بحران مشروعیت، اختلافات درون ائتلاف و اعتراضات اجتماعی قرار دارد. جنگ قرار بود این دولت‌ها را متحد و نیرومند کند، اما خود به یکی از عوامل تعمیق بحران آنان بدل شده است.

هیچ‌یک از طرف‌های درگیر نتوانسته‌اند اهداف خود را تحقق بخشند. آمریکا نتوانسته جمهوری اسلامی را به تسلیم وادارد؛ جمهوری اسلامی نتوانسته موقعیت خود را تثبیت کند؛ اسرائیل نیز به امنیتی که وعده می‌داد دست نیافته است. جنگ، به جای حل بحران، به شیوه‌ای برای ادامه و گسترش آن تبدیل شده است. این بن‌بست فقط بن‌بست خاورمیانه نیست؛ جلوه‌ای از بحران نظمی جهانی است که برای حفظ و بازتنظیم انباشت سرمایه، بیش از پیش به نظامی‌گری، ویرانی و بازتقسیم حوزه‌های نفوذ متوسل می‌شود.

اگر جنگ گسترش یابد، بیکاری، آوارگی و تخریب نیز گسترش خواهد یافت. اگر آتش‌بسی موقت برقرار شود، سرمایه برای تصاحب پروژه‌های بازسازی وارد میدان خواهد شد. آنچه امروز با بمب نابود می‌شود، فردا با خصوصی‌سازی، کار ارزان، قراردادهای موقت و انضباط شدیدتر بازسازی خواهد شد. سرمایه هم از تولید سلاح سود می‌برد و هم از بازسازی ویرانی‌هایی که همان سلاح‌ها بر جای گذاشته‌اند.

اما بازسازی فقط میدان سودآوری سرمایه نیست؛ میدان آیندهٔ مبارزهٔ طبقاتی نیز هست. چه کسی هزینهٔ بازسازی را می‌پردازد؟ چه کسی دربارهٔ اولویت‌های آن تصمیم می‌گیرد؟ چه کسانی، با چه دستمزدی و تحت چه قراردادهایی، دوباره زیرساخت‌ها را بنا خواهند کرد؟ قدرت‌های حاکم برای پاسخ خود به این پرسش‌ها ناگزیر با مقاومت کارگران در برابر اخراج، کاهش دستمزد، خصوصی‌سازی و تشدید استثمار روبه‌رو خواهند شد.


بریتانیا؛ بحران دولت و بحران در بازتولید ساختار سیاسی سرمایه

در فاصله‌ای کمتر از یک دهه، بریتانیا هفت نخست‌وزیر به خود دیده است. کشوری که زمانی یکی از باثبات‌ترین نظام‌های پارلمانی سرمایه‌داری به شمار می‌رفت، امروز به نمونه‌ای آشکار از بی‌ثباتی سیاسی بدل شده است. اندی برنهام در ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۶ جانشین کی‌یر استارمر شد. دولتی که تنها دو سال پیش با اکثریتی بزرگ به قدرت رسیده بود، پیش از آنکه بتواند موقعیت خود را تثبیت کند، زیر فشار بحران اقتصادی، فرسایش اجتماعی و اختلافات درونی حزب کارگر فروپاشید (GOV.UK, 2026a; Reuters, 2026a).

این تغییر را نمی‌توان تنها با ضعف شخصی استارمر، رقابت رهبران حزب کارگر یا اشتباهات یک کابینه توضیح داد. پرسش اصلی عمیق‌تر است: چرا ساختار سیاسی یکی از کهن‌ترین دولت‌های سرمایه‌داری دیگر قادر نیست ثبات پیشین خود را بازتولید کند؟

از ثبات نسبی تا سقوط پی‌درپی دولت‌ها

در دهه‌های پیش از بحران جهانی ۲۰۰۸، دولت‌های بریتانیا عموماً برای دوره‌هایی طولانی دوام می‌آوردند. مارگارت تاچر از ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰، جان میجر از ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۷ و تونی بلر از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۷ نخست‌وزیر بودند. گوردون براون از ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۰ در قدرت ماند و دیوید کامرون نیز، با وجود آغاز کار در شرایط پس از بحران مالی و تشکیل دولت ائتلافی، از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ نخست‌وزیر بود (GOV.UK, 2026b).

اما از زمان همه‌پرسی برگزیت در سال ۲۰۱۶، آهنگ تغییر قدرت به‌طرز محسوسی شتاب گرفت. کامرون پس از شکست در همه‌پرسی استعفا کرد؛ ترزا می در بن‌بست مذاکرات خروج از اتحادیهٔ اروپا کنار رفت؛ بوریس جانسون زیر فشار بحران‌های سیاسی و رسوایی‌های دولت خود سقوط کرد؛ نخست‌وزیری لیز تراس تنها ۴۹ روز دوام آورد؛ ریشی سوناک در انتخابات ۲۰۲۴ شکست خورد؛ و کی‌یر استارمر نیز فقط دو سال پس از پیروزی بزرگ حزب کارگر ناچار به کناره‌گیری شد. برنهام اکنون هفتمین نخست‌وزیری است که بریتانیا در طول ده سال به خود دیده است (Reuters, 2026a; GOV.UK, 2026b).

برگزیت به‌تنهایی علت تمام این بحران‌ها نبود، اما نقطهٔ انفجار تضادهایی شد که سال‌ها زیر ظاهر باثبات نظام پارلمانی انباشته شده بودند. همه‌پرسی‌ای که قرار بود شکاف‌های درونی حزب محافظه‌کار را مهار و مسئلهٔ رابطهٔ بریتانیا با اروپا را حل کند، برعکس، آغازگر دوره‌ای از تجزیهٔ سیاسی، نااطمینانی اقتصادی و فرسایش احزاب سنتی شد. از همین رو، برگزیت را باید نه علت بنیادی بحران، بلکه یکی از اشکال برجستهٔ بروز آن دانست.

بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه

برای فهم این بی‌ثباتی باید از سطح رقابت اشخاص و احزاب فراتر رفت. بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه فقط به رکود، کاهش نرخ سود، بدهی یا بحران بانکی محدود نیست. در مرحله‌ای معین، خود امکان تداوم کل مناسبات سرمایه‌داری ــ از تولید کالا و بازتولید نیروی کار تا بازسازی هژمونی ایدئولوژیک، دولت، احزاب، پارلمان و سازوکارهای سازمان‌دهی اجتماعی ــ دچار بحران می‌شود.

در چنین شرایطی، بحران دیگر صرفاً در اقتصاد ظاهر نمی‌شود، بلکه به بحران در بازتولید شکل سیاسی سلطهٔ سرمایه نیز گسترش می‌یابد. بحران سال ۲۰۰۸ نشانهٔ آشکار این گذار بود: بحران از اقتصاد فراتر رفت و توان ساختارهای سیاسی برای مدیریت تضادهای اجتماعی و بازتولید رضایت عمومی را نیز فرسوده کرد (تشکیلات کارگران انترناسیونالیست، ۲۰۲۵).

از این منظر، تغییر پیاپی نخست‌وزیران بریتانیا صرفاً نشانهٔ ناتوانی چند سیاستمدار نیست؛ بلکه یکی از نمودهای مشخص بحران در بازتولید ساختار سیاسی سرمایه است. سرمایه فقط به کارخانه، بانک و بازار نیاز ندارد. دولت بورژوایی باید اعتماد به نهادها، مشروعیت احزاب، پذیرش سیاست‌های اقتصادی و امکان سازش میان طبقات را نیز بازتولید کند.

هنگامی که هیچ دولت و حزبی نمی‌تواند هم‌زمان الزامات سرمایهٔ مالی، نیازهای سرمایهٔ صنعتی، انتظارات لایه‌های میانی و مطالبات توده‌های کارگر را پاسخ دهد، کابینه‌ها فرسوده می‌شوند و رهبران یکی پس از دیگری جای خود را به چهره‌ای تازه می‌دهند، بی‌آنکه بحران بنیادی حل شود.

برنهام وعده داده است با تمرکززدایی، تقویت مناطق محروم، مقابله با بحران مسکن و کاهش فشار هزینه‌های زندگی، گسستی با سیاست‌های پیشین ایجاد کند. اما دولت او نیز از همان آغاز با ضرورت جلب اعتماد بازارهای مالی و حفظ انضباط بودجه‌ای روبه‌روست. واکنش بازار اوراق قرضه به احتمال افزایش مخارج عمومی نشان می‌دهد که حتی دولت تازه نیز، پیش از اجرای وعده‌های اجتماعی خود، زیر فشار مستقیم سرمایهٔ مالی قرار دارد (Barron’s, 2026; Reuters, 2026b).

برگزیت؛ اعتراض اجتماعی در چارچوب ناسیونالیسم

برگزیت بیانگر نارضایتی واقعی بخش‌های بزرگی از جامعهٔ بریتانیا بود: تعطیلی صنایع، فرسودگی شهرهای کارگری، کاهش خدمات عمومی، ناامنی شغلی و تمرکز ثروت در لندن و جنوب شرقی کشور. اما این خشم اجتماعی، به‌جای آنکه علیه مناسبات سرمایه، خصوصی‌سازی و ریاضت اقتصادی جهت یابد، از سوی جناح‌های راست بورژوازی به دشمنی با اتحادیهٔ اروپا، مهاجران و به‌اصطلاح «نخبگان جهانی» منحرف شد.

نتیجه نه بازگشت کنترل به کارگران، بلکه تشدید نااطمینانی اقتصادی و بحران سیاسی بود. برگزیت نتوانست صنایع نابودشده را بازسازی کند، خدمات عمومی را نجات دهد یا دستمزدها را افزایش دهد. در عوض، سال‌ها مذاکره، تغییر مقررات و نااطمینانی دربارهٔ روابط تجاری، بر تصمیمات سرمایه‌گذاری، تجارت و دیگر متغیرهای اقتصادی بریتانیا فشار وارد کرد (Gocer, Darby and Ongan, 2025).

راست جدید و نوفاشیستی از همین شکست تغذیه می‌کند. Reform UK و نایجل فراژ بحران مسکن، نظام درمانی، دستمزدها و خدمات عمومی را نه حاصل چند دهه خصوصی‌سازی، ریاضت اقتصادی و انتقال ثروت به سرمایهٔ مالی، بلکه نتیجهٔ حضور مهاجران معرفی می‌کنند. در این روایت، کارگر مهاجر، به‌جای سرمایه‌دار، دولت و بازار مسکن، مسئول فقر، کمبود خانه و فروپاشی خدمات عمومی قلمداد می‌شود.

این سیاست راه‌حل بحران نیست؛ یکی از شیوه‌های مدیریت آن است. راست افراطی می‌کوشد کارگر بریتانیایی را در برابر کارگر مهاجر قرار دهد تا منشأ طبقاتی بحران از میدان دید خارج شود. فرسایش احزاب سنتی برای این نیروها فرصتی ایجاد کرده است تا بحران سرمایه را به جنگ فرهنگی، مهاجرستیزی و ناسیونالیسم تبدیل کنند. حتی بررسی گفتمان پارلمانی بریتانیا نیز از گسترش روایت‌های امنیتی دربارهٔ مهاجرت و تمرکز فزاینده بر «کنترل مرزها» و «مهاجرت غیرقانونی» حکایت دارد (Ghafouri et al., 2025).

بحران از پایین؛ بازگشت اعتصاب‌ها

بحران سیاسی فقط در بالای هرم قدرت ظاهر نشده است. همان دوره‌ای که دولت‌ها یکی پس از دیگری سقوط کردند، شاهد بازگشت موجی از اعتصاب‌های کارگری در راه‌آهن، اتوبوس‌رانی، پست، مدارس، دانشگاه‌ها، خدمات دولتی و نظام درمانی بود. موج اعتصابات سال‌های ۲۰۲۲ و ۲۰۲۳ نخستین دورهٔ مبارزات صنعتی در چنین ابعادی از اواخر دههٔ ۱۹۸۰ به شمار می‌رفت (Office for National Statistics, 2023; Schnapper, 2026).

اعتصاب کارکنان خدمات درمانی، معلمان، کارگران راه‌آهن، کارکنان پست و دانشگاه‌ها نشان داد که مسئله فقط بی‌ثباتی کابینه نیست. دولت دیگر قادر نیست رابطهٔ سرمایه و کار را با همان سازوکارهای سنتی سازش، میانجی‌گری و مهار تنظیم کند. کارگران در برابر کاهش دستمزد واقعی، کمبود نیروی کار، فرسودگی خدمات عمومی و انتقال هزینه‌های بحران به جامعه مقاومت کردند.

پاسخ حکومت، پذیرش عمومی مطالبات کارگران نبود، بلکه تلاش برای محدودکردن حق اعتصاب بود. قانون «حداقل سطح خدمات» به دولت اجازه داد در بخش‌های معینی، حتی هنگام اعتصاب، بخشی از نیروی کار را به ادامهٔ فعالیت ملزم کند؛ اقدامی که نشان می‌دهد ضعف دولت در تولید رضایت، با تقویت ابزارهای اجبار جبران می‌شود (House of Commons Library, 2023).

از بالا، بحران به شکل فرسایش دولت‌ها، رهبران و احزاب ظاهر می‌شود؛ از پایین، به شکل اعتصاب، اعتراض و امتناع کارگران از پذیرش هزینه‌های بحران. این دو روند پدیده‌هایی جداگانه نیستند، بلکه دو جلوه از یک بحران واحد در بازتولید سرمایه‌اند.

دولت ناپایدار، دستگاه امنیتی نیرومندتر

بی‌ثباتی دولت‌ها به معنای ضعیف‌شدن خودکار دولت سرمایه‌داری نیست. برعکس، هرچه احزاب و کابینه‌ها در ایجاد رضایت و مشروعیت ناتوان‌تر می‌شوند، ساختار حاکم بیشتر به محدودکردن اعتصاب‌ها، کنترل مرزها، گسترش پلیس و امنیتی‌کردن تضادهای اجتماعی متوسل می‌شود. نخست‌وزیران و دولت‌ها می‌آیند و می‌روند، اما دستگاه‌های انضباط و سرکوب باقی می‌مانند و توسعه می‌یابند.

این تناقض فقط به بریتانیا محدود نیست. در آمریکا، ترامپیسم تلاشی برای بازسازی قدرت سرمایه و هژمونی دولت از طریق تعرفه‌ها، بی‌ثبات‌سازی کنترل‌شده، ناسیونالیسم و اقتدارگرایی است. در فرانسه و آلمان، احزاب سنتی با فرسایش پایگاه اجتماعی و رشد راست افراطی روبه‌رو هستند. در اسرائیل، جنگ نتوانسته است بحران دولت و شکاف‌های اجتماعی را پایان دهد. در ایران نیز تشدید نظامی‌گری و سرکوب، در کنار نزاع مداوم جناح‌های حاکم، بیان دیگری از ناتوانی ساختار سیاسی در بازتولید ثبات خویش است.

ترامپیسم و بحران دولت در بریتانیا، با وجود تفاوت‌های مهمشان، جلوه‌های گوناگون یک بحران تاریخی واحدند: بحرانی که در آن، بازتولید اقتصادی سرمایه و بازتولید شکل سیاسی سلطهٔ آن هم‌زمان دشوارتر شده است (تشکیلات کارگران انترناسیونالیست، ۲۰۲۵).

بحران و چشم انداز

تغییر پی‌درپی نخست‌وزیران نشانهٔ پویایی دموکراسی بورژوایی نیست؛ نشانهٔ آن است که سرمایه دیگر نمی‌تواند با همان نهادها، احزاب و سازش‌های گذشته، سلطهٔ سیاسی خود را بازتولید کند. تغییر چهره‌ها ادامه می‌یابد، اما هیچ دولت تازه‌ای نمی‌تواند تضاد میان سودآوری سرمایه، انضباط بازار مالی، نابودی خدمات عمومی و مطالبات طبقهٔ کارگر را از میان بردارد.

بحران ساختار سیاسی سرمایه دو امکان متضاد را در برابر جامعه قرار می‌دهد. از یک سو، راست افراطی می‌کوشد خشم اجتماعی را علیه مهاجران، اقلیت‌ها و دیگر بخش‌های طبقهٔ کارگر جهت دهد و از دل فروپاشی اعتماد عمومی، دولتی اقتدارگرا و ناسیونالیستی را تقویت کند. از سوی دیگر، اعتصاب‌ها و مقاومت‌های اجتماعی نشان می‌دهند که طبقهٔ کارگر همچنان نیرویی است که می‌تواند بحران را از سطح تعویض دولت‌ها به مسئلهٔ دگرگونی کل نظم موجود ارتقا دهد.

بریتانیا امروز فقط نخست‌وزیری تازه ندارد؛ با ساختاری سیاسی روبه‌روست که دیگر قادر نیست ثبات گذشته را بازتولید کند. مسئلهٔ اصلی این نیست که برنهام چند سال دوام خواهد آورد. مسئله این است که آیا طبقهٔ کارگر خواهد توانست از دل این بی‌ثباتی، مبارزات پراکندهٔ خود را به نیرویی مستقل، سیاسی و انترناسیونالیستی تبدیل کند؛ یا بار دیگر بحران سرمایه زیر پرچم ناسیونالیسم، مهاجرستیزی و جابه‌جایی دولت‌ها مدیریت خواهد شد، بی‌آنکه مناسباتی که این بحران را تولید می‌کنند دگرگون شوند.

منابع

Barron’s (2026), Why the U.K.’s New Prime Minister Must Keep the Market Happy

Ghafouri, V. et al. (2025), Framing Migration: A Computational Analysis of UK Parliamentary Discourse

Gocer, I., Darby, J. and Ongan, S. (2025), Introducing a New Brexit-Related Uncertainty Index: Its Evolution and Economic Consequences

GOV.UK (2026a), Prime Minister: The Rt Hon Andy Burnham MP

GOV.UK (2026b), Past Prime Ministers

House of Commons Library (2023), Strikes (Minimum Service Levels) Bill 2022–23

Office for National Statistics (2023), The Impact of Strikes in the UK: June 2022 to February 2023

Reuters (2026a), Britain’s New Prime Minister Andy Burnham Vows to End Years of Instability

Reuters (2026b), UK’s Burnham Opens ‘No10 North’ to Shift Economic Power from London

Schnapper, P. (2026), The 2022–23 British Strike Spiral in Context

تشکیلات کارگران انترناسیونالیست (۲۰۲۵)، ترامپیسم، تجلی سیاسی بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه، ۲ مه ۲۰۲۵


سازمان‌یابی مستقل کارگران درمان در آمریکا و نقش مهارکننده اتحادیه‌ها

هر بار که اعتصاب بزرگی در جایی از جهان آغاز می‌شود، رسانه‌ها ناگهان از «خیزش کارگران» سخن می‌گویند. تصاویر صفوف اعتصاب، پلاکاردها، سخنرانی رهبران اتحادیه و مذاکرات با کارفرما به صدر اخبار می‌آیند و گویی مبارزه کارگری از همان روز آغاز شده است.

حتی بخش بزرگی از رسانه‌های منتسب به جنبش کارگری و جریان‌های رادیکال نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، همین نقطه آغاز را می‌پذیرند. آنان اعتصاب را گزارش می‌کنند، از مذاکرات می‌نویسند، مواضع اتحادیه یا کارفرما را نقد می‌کنند؛ اما کمتر می‌پرسند این اعتصاب چگونه و از دل چه روندی زاده شده است.

اگر بخواهیم تاریخ واقعی مبارزه کارگران را بنویسیم، باید از سیمای رسانه‌ای آن فراتر برویم. اعتصاب، آغاز مبارزه نیست؛ آشکارترین لحظه آن است. پیش از آنکه اتحادیه اعتصاب را اعلام کند، ماه‌ها و گاه سال‌ها از آغاز واقعی مقاومت گذشته است. در این فاصله، کارگران در محیط‌های کار، دور از دوربین رسانه‌ها، شبکه‌های اعتماد می‌سازند، تجربه‌های پراکنده خود را به تجربه‌ای جمعی تبدیل می‌کنند، علیه کمبود نیرو، برنامه‌های تحمیلی، اضافه‌کاری اجباری و تشدید استثمار اعتراض می‌کنند، طومار می‌نویسند، همکاران خود را به یکدیگر پیوند می‌دهند و نخستین اشکال هماهنگی مستقل را پدید می‌آورند. درست در همین دوره است که پایه‌های واقعی یک اعتصاب آینده شکل می‌گیرد؛ دوره‌ای که معمولاً نه رسانه‌های رسمی و نه حتی بسیاری از رسانه‌های چپ توجه کافی به آن ندارند.

اعتراضات اخیر کارگران درمان در آمریکا نمونه روشنی از همین روند است. در ژوئیه ۲۰۲۶، بیش از چهار هزار پرستار بیمارستان Brigham and Women’s Hospital همراه با حدود ۴۵۰ کارگر و متخصص خدمات درمان خانگی در مجموعه Mass General Brigham Home Care وارد یکی از بزرگ‌ترین اعتصاب‌های بخش درمان ماساچوست شدند. این حرکت پس از ماه‌ها مذاکره بی‌نتیجه، رأی قاطع اعضا به اعتصاب و دوره‌ای طولانی از سازمان‌یابی در محیط‌های کار شکل گرفت (Massachusetts Nurses Association, 2026؛ ABC News, 2026). اما آنچه در رسانه‌ها دیده شد، تنها آخرین حلقه این روند بود، نه آغاز آن.

در واقع، موضوع اصلی این مبارزه نه فقط افزایش دستمزد، بلکه مقابله با کمبود مزمن نیروی انسانی، شدت فزاینده کار، اضافه‌کاری اجباری، کاهش کیفیت مراقبت و تبدیل خدمات درمانی به عرصه‌ای برای کاهش هزینه و افزایش سود بود. هنگامی که کارگران درمان خواهان افزایش تعداد کارکنان می‌شوند، در واقع هم‌زمان از شرایط کار خود و از حق بیماران برای دریافت مراقبت مناسب دفاع می‌کنند. در این بخش، تضاد میان سود سرمایه و نیازهای واقعی جامعه به آشکارترین شکل خود را نشان می‌دهد. هر کارگری که از یک شیفت دوازده‌ساعته فرسوده بیرون می‌آید و هر بیماری که ساعت‌ها در انتظار مراقبت می‌ماند، پیامد مستقیم همین منطق سودآوری است (NYSNA, 2026).

اما بخش درمان را نباید تنها از دریچه اعتصاب پرستاران دید. ستون فقرات این بخش را هزاران بهیار، کمک‌بهیار، مراقب سالمندان، کارکنان درمان خانگی، نیروهای خدماتی، نظافت، حمل بیمار، تکنسین‌ها و دیگر کارگران درمان تشکیل می‌دهند. این لایه‌های وسیع کارگری، بیش از همه تحت فشار کمبود نیرو، تغییر برنامه‌های کاری، قراردادهای ناپایدار و شدت فزاینده کار قرار دارند؛ اما معمولاً کمتر در رسانه‌ها دیده می‌شوند. درست به همین دلیل است که تاریخ واقعی مبارزه در بخش درمان، نه از تریبون‌های رسمی، بلکه از دل محیط‌های کار آغاز می‌شود.

آنچه مبارزه را به پیش می‌برد، در وهله نخست نه فراخوان اتحادیه، بلکه همین سازمان‌یابی مستقل در محیط کار است. کارگران ابتدا در برابر مشکلات روزمره واکنش نشان می‌دهند؛ درباره شرایط کار با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند؛ به تجربه مشترکی از استثمار می‌رسند؛ معتمدین طبیعی خود را پیدا می‌کنند؛ طومار تهیه می‌کنند؛ میان بخش‌های مختلف ارتباط برقرار می‌کنند و اشکال ابتدایی هماهنگی را به وجود می‌آورند. این روند معمولاً آرام، تدریجی و دور از چشم رسانه‌ها پیش می‌رود، اما دقیقاً در همین دوره است که اعتماد متقابل، همبستگی و ظرفیت اقدام جمعی شکل می‌گیرد.

تصویر از روزنامه شهرک پارتیله - گزارش اعتراضات کارگران خدمات و درمان

عکس: روزنامه شهرک پارتیله

پس از تجمع و تظاهرات کارگران درمان در برابر ساختمان کمون پارتیله، دو تن از سازمان‌دهندگان شبکه مستقل کارگران درمان، طوماری با امضای شمار زیادی از کارکنان مراکز درمانی را به مقامات شهری تحویل دادند. آنان در گفت‌وگو با روزنامه پارتیله به دلیل سرکوب و فشارهای سیستماتیک، از انتشار تصویر خود خودداری کردند. این شبکه طی سال‌های اخیر از طریق شبکه کارگری بهیاران، اعتراضاتی محل کار را سازمان‌دهی کرده است. این اعتراضات در بعد از دوره ای از همکاری و همیاری کارگران چند محل کار و بدون دخالت و حتی اطلاع اتحادیه کارگری سازمان یافت.

نمونه شبکه مستقل بهیاران در پارتیله سوئد، تصویری روشن از این روند به دست می‌دهد. اعتراضات نه با فراخوان اتحادیه، بلکه از دل خود محیط کار آغاز شد. فشار فزاینده کار، تغییر برنامه‌های کاری و خروج گسترده کارکنان، بهیاران را واداشت تا شبکه‌های مستقلی برای هماهنگی ایجاد کنند. آنان طومار اعتراضی تنظیم کردند، معتمدین خود را برگزیدند، مستقیماً با روزنامه محلی تماس گرفتند و تدارک برگزاری تجمع اعتراضی را آغاز کردند؛ روندی که حتی مسئولان اتحادیه نیز بعداً اعتراف کردند از چگونگی شکل‌گیری آن بی‌اطلاع بوده‌اند. این تجربه نشان داد که سازمان‌یابی مستقل، پیش از ورود اتحادیه، می‌تواند به نیرویی واقعی در محیط کار تبدیل شود.

این تجربه محدود به سوئد نیست. آنچه امروز در آمریکا مشاهده می‌کنیم نیز از همان منطق پیروی می‌کند. رأی‌های قاطع به اعتصاب، ماه‌ها مذاکره، جلسات محیط کار و شکل‌گیری ارتباطات میان بخش‌های مختلف، همگی نشان می‌دهند که اعتصاب نه نقطه آغاز، بلکه نتیجه انباشت طولانی‌مدت مقاومت و سازمان‌یابی کارگران است. اگر این مرحله دیده نشود، بخش اصلی تاریخ مبارزه کارگری نیز ناپدید می‌شود.

در چنین شرایطی، اتحادیه معمولاً زمانی وارد میدان می‌شود که این سازمان‌یابی مستقل دیگر قابل نادیده گرفتن نیست. هرچه شبکه‌های مستقل کارگران گسترده‌تر شوند، خطر آن برای دستگاه بوروکراتیک اتحادیه نیز بیشتر می‌شود؛ زیرا اگر کارگران بتوانند مستقیماً تصمیم بگیرند، انحصار نمایندگی اتحادیه به چالش کشیده می‌شود. از این‌رو، اتحادیه ناگزیر است مبارزه را به رسمیت بشناسد، اما هم‌زمان می‌کوشد آن را در قالبی قابل‌کنترل، قابل‌مذاکره و قابل‌پایان‌دادن سامان دهد.

به همین دلیل، اعتصاب‌های رسمی غالباً محدود، مرحله‌بندی‌شده و از پیش قابل پیش‌بینی‌اند. در ماساچوست، با وجود آمادگی گسترده کارگران، اعتصاب به یک اقدام محدود زمانی تبدیل شد و کارفرما نیز بر همان اساس برنامه لاک‌اوت و جایگزینی نیروها را تنظیم کرد (Massachusetts Nurses Association, 2026). آنچه پیش‌تر جنبشی زنده و در حال گسترش بود، اکنون وارد چارچوب مذاکره رسمی شد. این دقیقاً همان نقشی است که دستگاه بوروکراتیک اتحادیه در مناسبات سرمایه‌داری ایفا می‌کند: تبدیل یک روند زنده و مستقل به فرآیندی که بتوان آن را مدیریت، مذاکره و خاتمه داد.

اما پایان اعتصاب، پایان مبارزه نیست. برعکس، اعتصاب پایان یک مرحله و آغاز مرحله‌ای تازه است. کارگران به محیط‌های کار بازمی‌گردند، اما دیگر همان کارگران سابق نیستند. آنان تجربه‌ای مشترک از همبستگی، اعتماد، اقدام جمعی و قدرت خود به دست آورده‌اند. شبکه‌هایی که در جریان مبارزه شکل گرفته‌اند، معتمدینی که از دل محیط کار برخاسته‌اند و ارتباطاتی که میان بخش‌های مختلف ایجاد شده است، از میان نمی‌روند؛ این‌ها سرمایه اجتماعی طبقه کارگر برای مرحله بعدی مبارزه‌اند.

از همین رو، قدرت واقعی طبقه کارگر را نباید تنها در روزهای اعتصاب جست. این قدرت هر روز، در محیط‌های کار، در گفت‌وگوهای میان همکاران، در شبکه‌های اعتماد، در انتخاب معتمدین، در مقاومت در برابر فشار مدیریت و در اشکال مستقل سازمان‌یابی بازتولید می‌شود. اعتصاب تنها لحظه‌ای است که این قدرت برای مدتی کوتاه در برابر چشم جامعه آشکار می‌شود. آینده جنبش کارگری نه به تعداد اعتصاب‌هایی که اتحادیه‌ها اعلام می‌کنند، بلکه به میزان گسترش همین سازمان‌یابی مستقل در محیط‌های کار وابسته است؛ زیرا تنها از دل این روند است که طبقه کارگر می‌تواند قدرت اجتماعی خود را، مستقل از سرمایه و دستگاه‌های بوروکراتیک آن، بازسازی و گسترش دهد.

منابع

ABC News. (2026). Nurses and home care clinicians plan large-scale strike in Boston.

Brigham and Women’s Hospital / Mass General Brigham public statements (2026).

Massachusetts Nurses Association (MNA). (2026). Strike announcements and bargaining updates.

New York State Nurses Association (NYSNA). (2026). Press releases on staffing, bargaining and strike actions.  

Partille Tidning «شبکه مستقل بهیاران پارتیله» و گزارش روزنامه شهر پارتیله. از اسناد , گزارشات تشکیلات کارگران انترناسیونالیست ۳مه ۲۰۲۳


کمونیسم، پیش از آنکه علم شود، جنبش بود

اعتصاب آغاز مبارزه نیست؛ آشکارترین لحظهٔ آن است. آنچه در اخبار دیده می‌شود، تنها لحظه‌ای کوتاه از روندی بسیار طولانی است. ماه‌ها و گاه سال‌ها پیش از آنکه کارگران در برابر دوربین رسانه‌ها صف اعتصاب تشکیل دهند، در محیط‌های کار اتفاق مهم‌تری در جریان است. کارگران یکدیگر را پیدا می‌کنند، شبکه‌های اعتماد می‌سازند، معتمدین خود را برمی‌گزینند، تجربه‌های پراکنده را به تجربه‌ای مشترک تبدیل می‌کنند و گام‌به‌گام اشکال مستقلی از سازمان‌یابی را می‌آفرینند. اعتصاب، محصول این روند است، نه نقطهٔ آغاز آن.

همین واقعیت، کلید فهم تاریخ کمونیسم نیز هست. اگر فقط لحظهٔ اعتصاب را ببینیم، مهم‌ترین بخش مبارزه را از دست داده‌ایم؛ همان روندی که در آن اعتماد، آگاهی و سازمان شکل می‌گیرد. تاریخ واقعی کمونیسم نیز از همین‌جا آغاز می‌شود.

نظریه های کمونیستی پیشامارکسی در نیمهٔ نخست قرن نوزدهم، دو پاسخ متفاوت به بحران جامعهٔ  طبقاتی وسرمایه‌داری رو به رشد، داشتند. از یک سو، سوسیالیسم‌های آرمان‌خواه با چهره‌هایی چون سن‌سیمون، فوریه و اوون. آنان جامعه‌ای برابرتر را آرزو می‌کردند، اما راه رسیدن به آن را در اصلاحات اخلاقی، اجتماعات نمونه و همکاری میان طبقات می‌جستند. در این سنت، هنوز طبقهٔ کارگر به‌عنوان نیروی تاریخی دگرگونی جامعه شناخته نمی‌شد.

در برابر آن، کمونیسم برخاسته از جنبش کارگری قرار داشت؛ سنتی که با بابوف، بوئوناروتی، کابه، وایتلینگ و سازمان‌هایی چون انجمن فصل‌ها و اتحادیهٔ عدالت شناخته می‌شود. این جریان نه در سالن‌های دانشگاه، بلکه در کارگاه‌ها، محله‌های کارگری، انجمن‌های مخفی و مبارزهٔ روزمرهٔ پرولتاریا شکل گرفت. آنان هنوز نقد علمی سرمایه‌داری را در اختیار نداشتند، اما تجربهٔ زندگی و مبارزه‌شان آنان را به نتیجه‌ای روشن رسانده بود: جامعهٔ طبقاتی با خواهش و اصلاح از میان نمی‌رود؛ رهایی کارگران تنها از مسیر مبارزهٔ سازمان‌یافتهٔ خود آنان ممکن است.

در همان سال‌هایی که مارکس هنوز در حال گسست از هگلی‌های جوان بود و خود را رسماً کمونیست نمی‌دانست، آثار و اسناد متعددی نشان می‌دادند که کمونیسم دیگر صرفاً یک آرمان فلسفی نیست، بلکه به واقعیتی اجتماعی در درون جنبش کارگری اروپا تبدیل شده است. یکی از مهم‌ترین این آثار، کتاب لورنتس فون اشتاین با عنوان سوسیالیسم و کمونیسم در فرانسهٔ معاصر بود که نخستین بار در سال ۱۸۴۲ منتشر شد. اشتاین در این اثر، برای نخستین بار کوشید گرایش‌های سوسیالیستی و کمونیستی را نه به‌عنوان اندیشه‌هایی انتزاعی، بلکه به‌عنوان جنبش‌هایی واقعی، سازمان‌یافته و ریشه‌دار در میان کارگران فرانسه توصیف کند.

لورنتس فون اشتاین، سوسیالیسم و کمونیسم در فرانسهٔ معاصر، چاپ دوم، ۱۸۴۸ (چاپ نخست: ۱۸۴۲).

کمونیسم پیش از مارکس، به عنوان یک جنبش واقعی وجود داشت. اثر فون اشتاین یک سند تاریخی است. این اثر از نخستین پژوهش‌های تاریخی دربارهٔ گرایش‌های سوسیالیستی و کمونیستی درون جنبش کارگری اروپا به‌شمار می‌رود. اشتاین، سال‌ها پیش از انتشار مانیفست کمونیست، این جریان‌ها را نه به‌عنوان آرمان‌های انتزاعی، بلکه به‌عنوان جنبش‌های واقعی و سازمان‌یافتهٔ کارگران توصیف کرد. مارکس در سال‌های ۱۸۴۲ تا ۱۸۴۳، زمانی که هنوز در حال گسست از هگلی‌های جوان بود و خود را رسماً کمونیست نمی‌دانست، با چنین آثاری و با واقعیت جنبش کارگری اروپا روبه‌رو شد. این زمینهٔ تاریخی نشان می‌دهد که کمونیسم، پیش از آنکه در مارکسیسم به صورت نظریه‌ای علمی صورت‌بندی شود، به‌مثابه جنبشی زنده در درون طبقهٔ کارگر وجود داشت.

این کتاب، اگرچه از موضعی محافظه‌کارانه نوشته شده بود، اما خود به سندی تاریخی تبدیل شد که نشان می‌داد کمونیسم پیش از مارکس نیز وجودی واقعی داشت. اهمیت آن برای تاریخ مارکسیسم تنها در محتوایش نیست، بلکه در این واقعیت نهفته است که مارکس در همین دوره با چنین آثاری و با واقعیت جنبش کارگری اروپا روبه‌رو شد؛ جنبشی که اکنون دیگر به شناختی عمیق‌تر از جامعهٔ سرمایه‌داری و چشم‌اندازی روشن‌تر برای مبارزهٔ خود نیاز داشت.

قدرت این جنبش در کتاب‌هایش نبود؛ در انجمن‌هایش بود. انجمن‌های کارگری فقط محل بحث نظری نبودند. آن‌ها نخستین مدرسه‌های مبارزهٔ طبقاتی بودند. کارگران در آنجا اعتماد متقابل می‌آموختند، تجربه‌های خود را مبادله می‌کردند، معتمدین خویش را می‌شناختند، اقدام مشترک را تمرین می‌کردند و نخستین شبکه‌های پایدار همبستگی را می‌ساختند. در همین انجمن‌ها بود که حافظهٔ جمعی مبارزه شکل گرفت؛ هر شکست به تجربه‌ای برای مبارزهٔ بعدی تبدیل شد و هر تجربه، نقطهٔ آغاز سازمان‌یابی تازه‌ای گردید.

جنبش، پیش از آنکه نظریهٔ خود را بیافریند، سازمان‌های خود را آفرید. این همان حلقه‌ای است که بسیاری از روایت‌های رایج تاریخ مارکسیسم نادیده می‌گیرند. آنان تاریخ را از اندیشه‌ها آغاز می‌کنند، در حالی که اندیشه، خود محصول حرکت واقعی جنبش است.

برجسته‌ترین نمایندهٔ این سنت در آلمان، ویلهلم وایتلینگ بود. او نه استاد دانشگاه بود و نه فیلسوفی منزوی، بلکه خیاطی بود که از دل زندگی و مبارزهٔ کارگران برخاست. اهمیت وایتلینگ تنها در آن نبود که کتاب‌هایی دربارهٔ کمونیسم نوشت، بلکه در آن بود که در کنار فعالیت نظری، یکی از رهبران و سازمان‌دهندگان اتحادیهٔ عدالت بود؛ سازمانی که شبکه‌های کارگران مهاجر آلمانی را در فرانسه، سوئیس، انگلستان و دیگر کشورهای اروپا به یکدیگر پیوند می‌داد. او می‌کوشید تجربهٔ عملی این جنبش را به برنامه‌ای برای رهایی اجتماعی تبدیل کند و کمونیسم را نه در قالب آرزوهای اخلاقی، بلکه در متن مبارزهٔ واقعی کارگران صورت‌بندی نماید.

در سال ۱۸۴۲، همان سالی که اشتاین پژوهش خود دربارهٔ سوسیالیسم و کمونیسم فرانسه را منتشر کرد، وایتلینگ نیز مهم‌ترین اثر خود، ضمانت‌های هماهنگی و آزادی (Garantien der Harmonie und Freiheit) را منتشر ساخت. این کتاب یکی از مهم‌ترین آثار کمونیسم پیشامارکسی به شمار می‌آید و نشان می‌دهد که جنبش کارگری، پیش از آنکه به نقد علمی سرمایه‌داری دست یابد، در حال تولید نظریه‌های مستقل خویش بود.

ویلهلم وایتلینگ، خیاط و نظریه‌پرداز کمونیست، از برجسته‌ترین رهبران اتحادیهٔ عدالت و مهم‌ترین نمایندهٔ کمونیسم کارگری پیش از مارکس بود. او در میان پیشه‌وران و کارگران مهاجر اروپا شبکه‌های مخفی مبارزه، آموزش و همبستگی را سازمان داد و کوشید تجربهٔ عملی جنبش را به برنامه‌ای برای رهایی اجتماعی تبدیل کند. کتاب ضمانت‌های هماهنگی و آزادی (۱۸۴۲) یکی از مهم‌ترین آثار کمونیسم پیشامارکسی به شمار می‌رود.

هنگامی که مارکس و انگلس به این جنبش پیوستند، با سنتی روبه‌رو بودند که سال‌ها پیش از آنان شکل گرفته بود. آنان بر پایهٔ همین تجربهٔ انباشته، توانستند کمونیسم آرمان‌خواه و تجربی درون جنبش کارگری را به مرحلهٔ تازه‌ای ارتقا دهند؛ مرحله‌ای که در آن، نظریه‌های کمونیستی درون جنبش کارگری به علم مبارزهٔ طبقاتی، برنامهٔ انقلابی و سازمانی انترناسیونالیستی فراروی کردند.

دگرگونی اتحادیهٔ عدالت به اتحادیهٔ کمونیست‌ها در سال ۱۸۴۷، صرفاً تغییر نام یک سازمان نبود، بلکه بیانگر همین جهش تاریخی بود. شعار «همهٔ انسان‌ها برادرند» جای خود را به فراخوان «پرولتاریای همهٔ کشورها، متحد شوید!» داد و مانیفست کمونیست به نخستین برنامهٔ سیاسی این مرحلهٔ نوین بدل شد.

مارکس و انگلس بعدها بسیاری از محدودیت‌های نظری وایتلینگ را نقد کردند، اما هرگز نقش تاریخی او را انکار نکردند. برعکس، مارکس در سال ۱۸۴۴، در مقالهٔ معروف خود دربارهٔ «پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی»، کتاب وایتلینگ را «آغاز ادبی عظیم و درخشان کارگران آلمان» نامید و نوشت که نوشته‌های او، با وجود کاستی‌هایشان، از بسیاری از آثار سوسیالیست‌های بورژوایی فراتر می‌روند. چهار دهه بعد نیز انگلس در تاریخ اتحادیهٔ کمونیست‌ها، وایتلینگ را از نخستین نظریه‌پردازان مستقل پرولتاریای آلمان دانست و جایگاه او را در شکل‌گیری کمونیسم کارگری به رسمیت شناخت.

این داوری‌ها تنها ستایش یک شخصیت تاریخی نبود. مارکس و انگلس به‌خوبی می‌دانستند که بدون این جنبش، بدون انجمن‌ها، شبکه‌ها و سازمان‌هایی که سال‌ها پیش از آنان شکل گرفته بودند، نه مانیفست کمونیست نوشته می‌شد و نه علم مبارزهٔ طبقاتی می‌توانست بر پایهٔ تجربه‌ای واقعی استوار گردد.

این جنبش بود که مارکس و انگلس را فراخواند. آنان از بیرون این روند وارد نشدند و کمونیسم را از هیچ نیافریدند. هنگامی که به این جنبش پیوستند، با سازمان‌ها، سنت‌ها، تجربه‌ها و مبارزاتی روبه‌رو شدند که اکنون به مرحله‌ای تازه از آگاهی نیاز داشت. مسئله دیگر یافتن آرمان‌شهری تازه نبود. مسئله آن بود که چگونه تجربهٔ انباشتهٔ جنبش کارگری به شناختی علمی از جامعهٔ سرمایه‌داری، به برنامه‌ای انقلابی و به سازمانی انترناسیونالیستی ارتقا یابد.

دستاورد تاریخی مارکس و انگلس دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. آنان کمونیسم را ابداع نکردند؛ بلکه توانستند تجربه‌های پراکندهٔ جنبش را در نقد علمی سرمایه‌داری متمرکز کنند، قوانین عام مبارزهٔ طبقاتی را آشکار سازند و برای نخستین بار، وحدت نظریه، برنامه و سازمان را در مقیاسی جهانی صورت‌بندی نمایند.

از همین رو، مارکسیسم آغاز کمونیسم نبود؛ مرحلهٔ تکامل آن بود. هم‌زمان، خود جنبش نیز دگرگون شد. در کنگره‌های سال ۱۸۴۷، اتحادیهٔ عدالت به اتحادیهٔ کمونیست‌ها تبدیل شد. این فقط تغییر نام یک سازمان نبود؛ بیانگر آن بود که خود جنبش وارد مرحله‌ای تازه از تکامل شده است. شعار قدیمی «همهٔ انسان‌ها برادرند» جای خود را به فراخوان تاریخی «پرولتاریای همهٔ کشورها، متحد شوید!» داد؛ شعاری که دیگر بر آرمان‌های اخلاقی تکیه نداشت، بلکه بر وحدت تاریخی یک طبقهٔ جهانی استوار بود.

مانیفست کمونیست نیز نه رساله‌ای فلسفی، بلکه برنامهٔ سیاسی همین جهش تاریخی بود؛ نخستین تلاشی که توانست جنبش، نظریه و سازمان را در قالب یک کلیت انترناسیونالیستی به یکدیگر پیوند دهد. از این پس، کمونیسم دیگر صرفاً رؤیای جامعه‌ای عادلانه نبود؛ به علم مبارزهٔ طبقاتی و برنامه‌ای برای دگرگونی انقلابی جهان سرمایه‌داری تبدیل شده بود.

بدین‌سان، پیوند میان نظریه، جنبش و سازمان به اصل بنیادین کمونیسم بدل شد: مارکسیسم به‌مثابه علم مبارزهٔ طبقاتی، جنبش زنده و جاری طبقهٔ کارگر، و سازمان سیاسی به‌عنوان شکل آگاهانهٔ تمرکز تجربه و برنامهٔ آن. قدرت تاریخی کمونیسم دقیقاً در وحدت این سه بُعد نهفته بود.

اما این وحدت تاریخی در ادامهٔ مسیر جنبش کارگری پایدار نماند. تاریخ قرن بیستم، در کنار انقلاب‌ها، دستاوردها و تجربه‌های عظیم طبقهٔ کارگر، شاهد گسست تدریجی همین پیوند نیز بود. از آن پس، گاه جنبش از نظریه و سازمان جدا شد، گاه نظریه از جنبش واقعی فاصله گرفت، و گاه سازمان به موجودیتی مستقل از هر دو بدل شد. بسیاری از بن‌بست‌های نظری و عملی کمونیسم معاصر را باید در همین گسست جست‌وجو کرد، نه صرفاً در شکست این یا آن انقلاب یا این یا آن حزب.

از این رو، مسئلهٔ امروز تنها بازگشت به مارکس یا بازخوانی مانیفست نیست. مسئله، بازسازی همان وحدتی است که کمونیسم تاریخی با آن زاده شد؛ وحدت میان علم، جنبش و سازمان. تنها بر پایهٔ این بازسازی است که کمونیسم می‌تواند بار دیگر نه خاطره‌ای از گذشته، بلکه نیرویی برای دگرگونی جهان سرمایه‌داری باشد.

منابع

Babeuf, G. (1796), Manifeste des Égau.

Buonarroti, P. (1828), Histoire de la Conspiration pour l’Égalité dite de Babeuf.

Engels, F. (1885), On the History of the Communist League.

Engels, F. (1845), The Condition of the Working Class in England.

Marx, K. (1844), Critical Notes on “The King of Prussia and Social Reform. By a Prussian”.

Marx, K. and Engels, F. (1848), Manifesto of the Communist Party.

Marx, K. and Engels, F. (1845–1846), The German Ideology.

Stein, L. von (1842), Der Socialismus und Communismus des heutigen Frankreichs. Ein Beitrag zur Zeitgeschichte.

Weitling, W. (1842), Garantien der Harmonie und Freiheit.

Weitling, W. (1845), Das Evangelium eines armen Sünders.


تصویر رئوس مواضع پیک سیاسی، نشریه تشکیلات کارگران انترناسیونالیست

You missed

بیشتر از تشیکلات کارگران انترناسیونالیست کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب