تصویر جلد پیک سیاسی ۱۱ - بلوک‌های جنگی از بالا؛ مبارزه و سازمانیابی از پایینپیک سیاسی ۱۱ جنگ خلیج فارس، پیمان مکه، مبارزات کارگری جهان و مسیر اتحادیهٔ عدالت تا انترناسیونال اول را از دیدگاهی انترناسیونالیستی بررسی می‌کند.

کشتی جنگ در گرداب خلیج فارس

بن‌بست آمریکا، معامله بر سر هرمز و ادامهٔ جنگ علیه زندگی

کشتی جنگی که با وعدهٔ تسلیم سریع جمهوری اسلامی وارد خلیج فارس شد، اکنون راه خروج نمی‌یابد. پنج ماه بمباران، محاصره و حملات متقابل نتوانسته است اهداف اعلام‌شدهٔ آمریکا را تحقق بخشد. جمهوری اسلامی سرنگون یا تسلیم نشده، توان پاسخ‌گویی آن کاملاً از میان نرفته و تنگه هرمز نیز زیر کنترل واشنگتن قرار نگرفته است. ماشین جنگی آمریکا هنوز می‌تواند ویران کند، اما نتوانسته قدرت تخریب خود را به پیروزی سیاسی تبدیل کند.

اکنون صدای موشک‌ها برای لحظه‌ای پایین آمده و مذاکره دربارهٔ تنگه هرمز به مرکز جنگ منتقل شده است. اما این صلح نیست. حملهٔ بزرگ‌تری که ترامپ تهدید کرده بود فعلاً به تعویق افتاده؛ کشتی‌ها همچنان هدف قرار می‌گیرند، محاصرهٔ بنادر ایران ادامه دارد و تأسیسات نفت، آب و برق کشورهای خلیج فارس به حمله تهدید می‌شوند. آنچه جریان دارد، مذاکره‌ای مسلحانه در سایهٔ امکان بازگشت به بمباران است.

قدرت تخریب، ناتوانی در پیروزی

کاهش موقت حملات آمریکا محصول شکست راهبردی آن است. جنگ ذخایر موشکی و رهگیرهای آمریکا و متحدانش را فرسوده کرده؛ ناامنی تنگه هرمز قیمت انرژی و فشار تورمی را افزایش داده؛ و ادامهٔ جنگ پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای به هزینه‌ای سیاسی برای ترامپ تبدیل شده است. دولت‌های عربی نیز که تأسیسات نفت و آب‌شیرین‌کن‌های خود را در معرض حمله می‌بینند، برای جلوگیری از موج تازهٔ بمباران فشار آورده‌اند. واشنگتن ناچار شده از تخریب گستردهٔ هوایی به محاصرهٔ اقتصادی و دریایی عقب بنشیند: تغییری در شیوهٔ جنگ، نه پایان آن.

آمریکا دیگر طراح بی‌رقیب نتیجهٔ جنگ نیست. ایران و عمان دربارهٔ مسیرهای عبور از هرمز مذاکره می‌کنند و واشنگتن بیرون از اتاق، منتظر توافقی است که خود آن را ننوشته است. آمریکا هنوز می‌تواند با ادامهٔ محاصره یا حمله‌ای تازه توافق را متوقف کند، اما دیگر نمی‌تواند شکل آن را به‌تنهایی تعیین کند. جدال در واشنگتن نیز بر سر همین بن‌بست است: ادامهٔ جنگی فرسایشی، یا پذیرش نقشی برای جمهوری اسلامی در هرمز که آمریکا پیش از جنگ حاضر به قبول آن نبود.

این سردرگمی پایه‌ای مادی دارد. بخش بزرگی از موشک‌های دقیق دوربرد، تاماهاوک‌ها و رهگیرهای پاتریوت و تاد مصرف شده‌اند و صنایع نظامی نمی‌توانند آنها را با سرعت مصرف جنگ جایگزین کنند. هر حملهٔ تازه نه‌فقط موشک‌های بیشتری برای بمباران، بلکه رهگیرهای بیشتری برای مقابله با پاسخ ایران می‌طلبد. ادامهٔ جنگ، توان نظامی آمریکا را در دیگر جبهه‌های رقابت جهانی نیز فرسوده می‌کند.

مدافعان ترامپ می‌گویند ایران روزانه صدها میلیون دلار از دست می‌دهد و صنایع نظامی و هسته‌ای آن فلج شده‌اند. اما اگر جمهوری اسلامی «درهم شکسته» است، چرا آمریکا هنوز نتوانسته هرمز را باز کند و اکنون توافقی را بررسی می‌کند که به تهران امکان کنترل مسیر ورودی تنگه را می‌دهد؟ چرا هدف «پیروزی» به بازشدن هرمز و مهار قیمت نفت و بنزین پیش از انتخابات تقلیل یافته است؟ شکست راهبردی آمریکا دیگر چنان آشکار است که حتی تحلیل‌گران رسانه‌های مزدبگیر نیز نمی‌توانند آن را پنهان کنند.

اما این شکست به معنای پیروزی جمهوری اسلامی نیست. محاصره، صادرات نفت ایران را تقریباً متوقف کرده و فعالیت نفتکش‌ها در خارک را به پایین‌ترین سطح رسانده است. بستن تنگه هرمز همان اندازه که گردش نفت و کالا را مختل می‌کند، راه درآمد خود رژیم را نیز می‌بندد. جمهوری اسلامی برای افزایش قدرت چانه‌زنی خود، کشتی‌ها را هدف می‌گیرد، جنگ در دریای سرخ را گسترش می‌دهد و زندگی میلیون‌ها نفر را با تهدید تأسیسات نفت، برق و آب کشورهای همسایه به گروگان می‌گیرد. دو دولت گرفتار در گرداب بحران سرمایه می‌کوشند هزینهٔ بن‌بست خود را به جامعه منتقل کنند.

تنگه هرمز؛ معامله بر سر گردش سرمایه

آنچه دولت‌ها «آزادی کشتیرانی» یا «حاکمیت بر تنگه» می‌نامند، نزاعی بر سر کنترل گردش سرمایه است. آمریکا عبور نفت، گاز و کالا زیر حفاظت ناوهایش را می‌خواهد؛ جمهوری اسلامی کنترل ورود کشتی‌ها و امکان جلوگیری از عبور برخی از آنها را به اهرم قدرت تبدیل می‌کند؛ و دولت‌های عربی و شرکت‌های کشتیرانی در پی بازگشت امنیت صادرات و سود خویش‌اند.

طرح مسقط برای سپردن مسیر ورودی به ایران و مسیر خروجی به عمان نیز پایان این تضادها نیست؛ تلاشی است برای بازکردن شریان گردش سرمایه بدون حل بن‌بست جنگ. اجرای آن می‌تواند دوره‌ای از «صلح مسلح» را آغاز کند: آمریکا محاصره و تهدید را کاملاً کنار نمی‌گذارد و جمهوری اسلامی از تنفس اقتصادی برای بازسازی درآمدها و دستگاه سرکوب خود استفاده می‌کند. در عین حال، کاهش خطر بمباران مستقیم می‌تواند فضای بیشتری برای بازگشت اعتراض‌ها و سازمان‌یابی مستقل کارگران و جنبش‌های اجتماعی فراهم آورد.

بن‌بست آمریکا آرایش‌های تازه‌ای نیز در منطقه ایجاد کرده است. پیمان نظامی مکه میان عربستان، ترکیه و پاکستان فقط واکنشی به تهدید ایران نیست؛ نشانهٔ بی‌اعتمادی به توان آمریکا برای دفاع از متحدانش و مهار جنگ نیز هست. اما هیچ‌یک از این دولت‌ها برای نجات مردم وارد میدان نشده‌اند. آمریکا از آزادی سرمایه دفاع می‌کند؛ جمهوری اسلامی بقای خود را در پوشش «حاکمیت ملی» دنبال می‌کند؛ و دیگر قدرت‌ها سهم خویش را در نظم آینده می‌جویند.

برای کارگرانی که در نفتکش‌ها، بنادر، پالایشگاه‌ها و نیروگاه‌ها کار می‌کنند، هرمز خطی روی نقشه نیست. هر موشک پیش از هر چیز ملوانی را می‌کشد یا زخمی می‌کند. هر تهدید علیه یک بندر یا پالایشگاه، زندگی هزاران نفر را ناامن می‌سازد. افزایش قیمت نفت به گرانی سوخت، غذا و حمل‌ونقل تبدیل می‌شود و هر میلیاردی که صرف موشک و رهگیر می‌گردد، از مسکن، درمان، آموزش و زندگی ما دزدیده شده است.

در این جنگ، هیچ پرچم دولتی پرچم ما نیست

ما کارگران نه باید پشت ناوهای آمریکا و اسرائیل قرار گیریم و نه زیر پرچم جمهوری اسلامی بسیج شویم. شکست آمریکا آزادی ما نیست و قدرت‌گیری جمهوری اسلامی در تنگه هرمز چیزی به قدرت طبقهٔ کارگر نمی‌افزاید. «دفاع از وطن» و «ضدامپریالیسمی» که ما را به دفاع از رژیم فرامی‌خواند، منافع طبقهٔ ما را قربانی بقای بورژوازی حاکم می‌کند. دعوت به مداخلهٔ بیشتر آمریکا، تشدید تحریم‌ها و تغییر رژیم از بالا نیز سپردن آیندهٔ جامعه به قدرت‌هایی است که همین ویرانی را آفریده‌اند.

ممکن است معامله‌ای موقت تنگه هرمز را باز کند، اما بازگشت نفتکش‌ها به معنای پایان جنگ علیه زندگی نیست. «صلح» دولت‌ها می‌تواند فرصتی برای تجدید سلاح و آماده‌شدن برای دور بعدی جنگ باشد؛ همان‌گونه که فروپاشی توافق می‌تواند منطقه را به سوی تخریب گسترده‌تر پالایشگاه‌ها، نیروگاه‌ها و شبکه‌های آب بکشاند.

کشتی جنگ آمریکا در گرداب خلیج فارس گرفتار شده است، اما عقب‌نشینی آن به‌خودی‌خود راه رهایی را نمی‌گشاید. این راه باید از پایین ساخته شود: از مقاومت کارگران نفت و بندر، همبستگی ملوانان و کارگران حمل‌ونقل و پیوند مبارزات کارگران ایران، منطقه و کشورهای غربی علیه جنگ، محاصره، سرکوب و استثمار.

پاسخ ما انتخاب میان دو ماشین جنگی نیست؛ سازمان‌یابی مستقل طبقه‌ای است که کشتی‌ها را می‌راند، نفت را استخراج می‌کند، بنادر را به حرکت درمی‌آورد و هزینهٔ جنگ را می‌پردازد. نیرویی که جهان سرمایه را می‌گرداند، می‌تواند ماشین جنگ آن را نیز متوقف کند.


پیمان مکه در نظم در حال فروپاشی

تقسیم هزینه‌های جنگ یا پیدایش بلوکی نظامی در خاورمیانه؟

پیمان دفاعی مکه میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان در میانهٔ جنگی امضا شده است که ناتوانی نظم امنیتی خاورمیانه را آشکار کرده است. مطابق بند اصلی آن، حملهٔ مسلحانه به هر یک از سه کشور، حمله به همهٔ اعضا تلقی می‌شود؛ تعهدی که وزیر خارجهٔ ترکیه آن را از نظر فنی با مادهٔ پنجم پیمان ناتو مقایسه کرده است. بااین‌حال، هنوز متن کامل پیمان، حدود جغرافیایی تعهدات، سازوکار تصمیم‌گیری و شکل فرماندهی مشترک آن منتشر نشده است. ازاین‌رو، نامیدن آن به‌عنوان «ناتوی اسلامی» بیشتر بیانگر امکان تحول آیندهٔ آن است تا توصیف ساختار کنونی‌اش.

اهمیت پیمان مکه را نمی‌توان تنها با تهدید ایران، نگرانی از اسرائیل یا همکاری‌های پیشین سه کشور توضیح داد. پیدایش آن را باید در بستر بحرانی وسیع‌تر دید: بحران نظمی که پس از جنگ سرد زیر سیطرهٔ آمریکا شکل گرفت و اکنون دیگر قادر نیست تضادهای اقتصادی، سیاسی و نظامی جهان را در چارچوب پیشین مهار کند. آمریکا همچنان بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان است، اما فاصله‌ای فزاینده میان توان تخریب آن و توانایی‌اش برای تحمیل یک نظم سیاسی پایدار پدید آمده است.

فرسایش نظم تحت رهبری آمریکا

رهبری جهانی آمریکا فقط بر قدرت ارتش آن استوار نبود. شبکه‌ای از پیمان‌های نظامی، پایگاه‌ها، نهادهای مالی و دولت‌های متحد، هزینهٔ حفظ این نظم را تقسیم و فرماندهی آن را در واشنگتن متمرکز می‌کرد. ناتو صورت متشکل این ساختار در غرب بود و چتر امنیتی آمریکا در خاورمیانه صورت غیررسمی‌تر همان نظم را تشکیل می‌داد. دولت‌های خلیج فارس منابع مالی و انرژی فراهم می‌کردند و در مقابل، امنیت خود را به پایگاه‌ها، تسلیحات و تضمین‌های آمریکا می‌سپردند.

این ساختار اکنون از دو سو زیر فشار قرار گرفته است. بحران تاریخی در بازتولید سرمایه، رقابت بر سر انرژی، بازارها، فناوری و مسیرهای تجاری را تشدید کرده و هم‌زمان، هزینهٔ حفظ چند جبههٔ نظامی از اروپا و خاورمیانه تا شرق آسیا افزایش یافته است. آمریکا می‌خواهد فرماندهی نظم را حفظ کند، اما بخش بزرگ‌تری از هزینه‌های آن را به متحدان انتقال دهد.

اصرار دولت ترامپ بر افزایش هزینه‌های نظامی اعضای ناتو را باید در همین چارچوب فهمید. مطالبه از اروپا برای پرداخت سهم بیشتر، صرفاً اختلافی حسابداری نیست؛ نشانهٔ تغییری در شیوهٔ اعمال رهبری آمریکاست. واشنگتن می‌خواهد متحدان مسئولیت مالی و نظامی بیشتری بر عهده بگیرند، بی‌آنکه کنترل راهبردی آن بر شبکهٔ اتحادها کاهش یابد.

اما انتقال هزینه‌ها الزاماً در همان نقطه‌ای متوقف نمی‌شود که آمریکا می‌خواهد. دولت‌هایی که صنایع نظامی و ساختارهای دفاعی مشترک ایجاد می‌کنند، به‌تدریج ظرفیت تصمیم‌گیری مستقل نیز به دست می‌آورند. تناقض سیاست آمریکا از همین‌جا آغاز می‌شود: واشنگتن خواهان تقسیم هزینه‌هاست، اما تقسیم قدرت را نمی‌خواهد.

جنگ ایران و پایان تصور مصونیت

جنگ ایران این بحران را ایجاد نکرد، اما آن را آشکارتر ساخت. حملات موشکی و پهپادی به پایگاه‌ها و زیرساخت‌های متحدان آمریکا نشان داد که استقرار نیروهای آمریکایی و خرید سامانه‌های گران‌قیمت دفاعی، مصونیت آنان را تضمین نمی‌کند. ماشین جنگی آمریکا توان تخریب گسترده دارد، اما نتوانسته امنیت متحدان خود، آزادی کشتیرانی و ثبات بازار انرژی را به‌سرعت بازگرداند.

برای دولت‌های منطقه، نتیجه روشن بود: وابستگی کامل به آمریکا دیگر برای مقابله با جنگی طولانی و چندجبهه‌ای کافی نیست. پیمان مکه پاسخی به همین تجربه است؛ اما این پاسخ لزوماً به معنای گسست از آمریکا نیست. هر سه عضو پیمان همچنان به درجات متفاوت با ساختارهای نظامی، اطلاعاتی و اقتصادی غرب پیوند دارند و ترکیه خود عضو ناتو است. بنابراین پیمان مکه در مرحلهٔ کنونی در مرز میان دو وضعیت قرار گرفته است: تقسیم منطقه‌ای هزینه‌های نظم تحت رهبری آمریکا و ایجاد هستهٔ یک بلوک نسبتاً مستقل.

پیمانی علیه کدام دشمن؟

تقلیل پیمان مکه به اتحادی علیه ایران مانع فهم ماهیت آن می‌شود. انگیزه‌ها و تهدیدهای موردنظر سه کشور یکسان نیستند.  برای عربستان، توان موشکی ایران، جنگ دریای سرخ و آسیب‌پذیری تأسیسات نفتی و آب‌شیرین‌کن‌ها تهدیدی مستقیم است. ریاض به سازوکاری نیاز دارد که وابستگی انحصاری آن به آمریکا را کاهش دهد، بی‌آنکه اتحادش با واشنگتن را از میان ببرد.

محاسبات ترکیه پیچیده‌تر است. این کشور، با وجود عضویت در ناتو، می‌کوشد به مرکز صنایع دفاعی و یک قدرت نظامی نسبتاً مستقل تبدیل شود. رقابت با ایران، تنش‌های فزاینده با اسرائیل و بی‌اعتمادی به انسجام ناتو، همگی در محاسبات آنکارا حضور دارند. ازاین‌رو، نمی‌توان تهدید ایران یا اسرائیل را به‌تنهایی علت پیوستن ترکیه دانست.

پاکستان نیز همکاری نظامی دیرینه‌ای با عربستان دارد، اما سیاست امنیتی آن همچنان زیر تأثیر رقابت با هند، نیازهای اقتصادی و موقعیتش به‌عنوان یک قدرت هسته‌ای قرار دارد. پیوستن اسلام‌آباد به پیمان، برای عربستان پشتوانه‌ای نظامی و برای پاکستان منابع و نفوذ منطقه‌ای بیشتری فراهم می‌کند. پیمان مکه، بنابراین، حاصل اتحاد سه دولت علیه دشمنی واحد نیست؛ نقطهٔ تلاقی سه محاسبهٔ متفاوت امنیتی است. همین تفاوت‌ها می‌تواند در آینده مانع تبدیل آن به پیمانی یکپارچه شود.

از نظم تک‌مرکزی به بلوک‌های سیال

پیمان مکه یکی از نشانه‌های گذار از نظمی نسبتاً متمرکز به نظمی چندپاره است. اما این گذار هنوز به تشکیل بلوک‌های منسجم و ثابت منجر نشده است. آنچه در حال پیدایش است، مجموعه‌ای از ائتلاف‌های سیال و هم‌پوشان است: ترکیه هم‌زمان عضو ناتو و پیمان مکه است؛ عربستان شریک راهبردی آمریکاست، اما مناسبات خود را با چین و دیگر قدرت‌ها گسترش می‌دهد؛ و پاکستان میان همکاری با چین، وابستگی مالی به کشورهای خلیج فارس و روابط نظامی با غرب حرکت می‌کند.

این وضعیت به معنای پایان فوری سلطهٔ آمریکا نیست، بلکه از فرسایش انحصار آن بر سازمان‌دهی نظم جهانی حکایت دارد. دولت‌های منطقه دیگر نمی‌خواهند امنیت خود را فقط به یک قدرت بسپارند. آنها می‌کوشند هم‌زمان در چند شبکه حضور داشته باشند و از رقابت قدرت‌های بزرگ برای افزایش قدرت چانه‌زنی خود استفاده کنند.

از همین‌رو، پیمان مکه می‌تواند هم مکمل سیاست آمریکا در تقسیم هزینه‌های امنیتی باشد و هم زمینهٔ فاصله‌گیری اعضای آن از واشنگتن را فراهم آورد. جهت نهایی پیمان به این بستگی دارد که آیا به هماهنگی محدود دفاعی منحصر می‌ماند یا به سوی فرماندهی مشترک، صنایع تسلیحاتی یکپارچه، استقرار نیرو و گسترش عضویت حرکت می‌کند.

خطر اتصال جنگ‌ها

چندپارگی نظم جهانی خطر جنگ را کاهش نمی‌دهد. برعکس، افزایش شمار مراکز تصمیم‌گیری و تعهدات دفاع جمعی می‌تواند بحران‌های محلی را سریع‌تر گسترش دهد. اگر حمله به یکی از اعضای پیمان، حمله به همه تلقی شود، برخوردی محدود ممکن است دولت‌های بیشتری را وارد جنگ کند.

جنگ اوکراین جبهه‌ای جداگانه از همین بحران جهانی است، نه علت پیدایش پیمان مکه. بااین‌حال، حملهٔ اخیر اوکراین به یک کشتی ایرانی نشان داد که مرز میان جنگ‌های جداگانه نفوذپذیر شده است. دیپلماسی فعلاً مانع حملهٔ متقابل ایران و گسترش درگیری شد، اما تکرار چنین حوادثی می‌تواند جنگ ایران و جنگ اوکراین را به یکدیگر متصل کند. پیوندهای نظامی ایران و روسیه، حمایت غرب از اوکراین و عضویت ترکیه در ناتو، مسیرهایی هستند که از خلال آنها یک برخورد محدود ممکن است ابعادی گسترده‌تر پیدا کند.

امنیت دولت‌ها، گسترش ناامنی

پیمان مکه هنوز یک «ناتوی اسلامی» کامل نیست، اما شکل‌گیری بلوک‌بندی نظامی تازه‌ای در بیرون از ساختار رسمی ناتو نشانه‌ای مهم است. این پیمان از یک سو محصول کاهش اعتماد به چتر امنیتی آمریکا و از سوی دیگر نتیجهٔ سیاست انتقال بخشی از هزینه‌های نظامی به متحدان است. تناقض آن نیز در همین‌جاست: سازوکاری که می‌تواند برای تقسیم بار نظم موجود پدید آمده باشد، ممکن است در روند تکامل خود به مرکزی برای بازتوزیع قدرت و مشارکت در ساختن نظمی دیگر تبدیل شود.

پیدایش هر پیمان نظامی تازه، منابع بیشتری را به سوی تسلیحات سوق می‌دهد، دولت‌ها را نظامی‌تر می‌سازد و خطر کشیده‌شدن جوامع به جنگ‌هایی را افزایش می‌دهد که بر سر قدرت، انرژی، بازارها و مسیرهای گردش سرمایه جریان دارند. چندقطبی‌شدن جهان سرمایه‌داری به‌خودی‌خود بدیلی رهایی‌بخش در برابر سلطهٔ آمریکا نیست؛ چه‌بسا فقط شمار قدرت‌ها و بلوک‌هایی را افزایش دهد که برای تقسیم جهان با یکدیگر رقابت می‌کنند.

روی‌آوردن به بلوک‌بندی‌ها و پیمان‌های نظامی تازه، پاسخ دولت‌ها و طبقات حاکم به افول نظم تحت سیطرهٔ آمریکا و بحران ساختار سیاسی سرمایه‌داری جهانی است. آنان می‌کوشند با انتقال هزینه‌ها، تجدید تسلیحات و تشکیل ائتلاف‌های تازه، موقعیت خود را در نظم آینده حفظ یا تقویت کنند. اما همان بحرانی که بورژوازی را به سازمان‌یابی نظامی در مقیاسی فرامرزی سوق می‌دهد، مبارزهٔ طبقهٔ کارگر را نیز با ضرورتی جهانی روبه‌رو می‌سازد.

پاسخ کارگران نمی‌تواند انتخاب میان بلوک‌های رقیب یا قرارگرفتن زیر پرچم یکی از دولت‌ها باشد. سازمان‌یابی مستقل کارگری از محیط کار و مبارزات معین محلی آغاز می‌شود، اما نمی‌تواند در همان سطح یا در مرزهای ملی محصور بماند. مسئله، یافتن راه‌ها و اشکالی است که گروه‌ها و محافل مبارز کارگری را در کشورهای مختلف به یکدیگر پیوند دهد، تجربه‌های پراکنده را به نیرویی مشترک تبدیل کند و مقاومت علیه جنگ، نظامی‌گری و انتقال هزینه‌های بحران را در ورای مرزها هماهنگ سازد.

طبقه‌ای که کشتی‌ها را می‌راند، بنادر و صنایع را به حرکت درمی‌آورد، سلاح‌ها را تولید می‌کند و هزینهٔ همهٔ این پیمان‌ها و جنگ‌ها را می‌پردازد، از نظر مادی تنها نیرویی است که می‌تواند ماشین جنگ را متوقف کند و منطق بلوک‌بندی‌های سرمایه‌داری را درهم بشکند.

در برابر طبقات حاکمی که بحران خود را با پیمان‌های فرامرزی، تجدید تسلیحات و تقسیم هزینه‌ها سازمان می‌دهند، مبارزات کارگری نیز ناگزیرند راه‌های پیوند و هماهنگی در ورای مرزها را بیابند. این ضرورت نه یک مطالبهٔ ذهنی، بلکه از دل مبارزاتی برمی‌خیزد که هم‌اکنون در سراسر جهان جریان دارند.


زیر سطح خبر، نبردی بی‌وقفه جریان دارد

اخبار مبارزات کارگری جهان و واقعیتی که رسانه‌ها پنهان می‌کنند

آنچه در پی می‌آید فهرست کامل اعتراض‌ها و اعتصاب‌های کارگری جهان نیست. تنها دوازده نمونه از مبارزاتی است که طی سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ چنان گسترش یافتند که دیگر نادیده‌گرفتنشان ممکن نبود. حرکت کامیون‌ها متوقف شد، پروازها لغو شدند، بنادر و کارخانه‌ها از کار افتادند و صادرات و زنجیره‌های تأمین در معرض اختلال قرار گرفتند. در این نقطه بود که اعتراض کارگران توانست از دیوار سکوت رسانه‌ها عبور کند.

مطبوعات بورژوایی معمولاً زندگی روزمرهٔ استثمار را خبر نمی‌دانند. کاهش نیروی کار، افزایش فشار، ناامنی شغلی، دستمزد ناکافی و شکل‌گیری تدریجی اعتراض تا هنگامی که گردش سرمایه را مختل نکند، اغلب دیده نمی‌شود. حتی هنگامی که مبارزه به خبر تبدیل می‌شود، تیترها بیش از آنکه دربارهٔ مطالبات و سازمان‌یابی کارگران باشند، از پروازهای لغوشده، زیان شرکت‌ها، افزایش قیمت‌ها و اختلال در خدمات سخن می‌گویند. افول «صفحهٔ کارگری» و کاهش شمار خبرنگاران متخصص این حوزه نیز در پژوهش‌های مربوط به رسانه‌ها ثبت شده است. نشریه کلمبیا ژورنالیسم ریویو از تهی‌شدن تحریریه‌ها از خبرنگاران کارگری نوشته و پژوهش‌های دیگر نشان داده‌اند که رسانه‌های تجاری معمولاً رابطهٔ کار و سرمایه را از منظر مصرف‌کننده و اختلال در بازار بازنمایی می‌کنند، نه از منظر کارگر به‌عنوان عامل مبارزه.

خاورمیانه: شبکه‌ای که از جاده آغاز شد

در مه ۲۰۲۵، اعتصاب رانندگان کامیون در ایران از بندرعباس آغاز شد و به سراسر کشور گسترش یافت. دستمزد و کرایهٔ پایین، افزایش هزینهٔ بیمه و قطعات، ناامنی جاده‌ها و احتمال افزایش بهای سوخت از عوامل آغاز حرکت بود. تصاویر کامیون‌های متوقف‌شده و گزارش اختلال در بنادر و مسیرهای حمل‌ونقل، اعتصابی را مرئی کرد که بخش مهمی از هماهنگی آن بیرون از ساختارهای رسمی و از طریق ارتباط میان رانندگان صورت گرفته بود. گزارش‌ها از گسترش آن به بیش از ۱۶۰ شهر و بازداشت شماری از رانندگان خبر دادند.

در نوامبر همان سال، حدود ۱۵۰ کارگر فروشگاه‌ها و دفترهای شرکت ساعت‌سازی سواچ در ۱۶ محل کار در ترکیه اعتصاب کردند. افزایش پیشنهادی دستمزد از نرخ تورم پایین‌تر بود و کارگران علاوه بر مزد، بر حقوق محیط کار، برخورداری برابر از مزایا و مشارکت در سازوکارهای انضباطی تأکید داشتند. اعتصاب پس از بیش از دو هفته با توافقی شامل افزایش دستمزد و بهبود مزایا پایان یافت. رسانه خبر را با «پایان اعتصاب» بست، اما آنچه باقی ماند تجربهٔ مشترک کارگرانی بود که پیش از آن در فروشگاه‌های جدا از یکدیگر کار می‌کردند و اکنون خود را به‌عنوان نیرویی جمعی شناخته بودند.

آسیا: از کارخانه‌های قطعه‌سازی تا صنایع هوش مصنوعی

در آوریل ۲۰۲۶، کارگران کارخانه‌های مناطق صنعتی هاریانا و نویدای هند، در واکنش به افزایش هزینهٔ زندگی، ساعات طولانی کار و پرداخت‌نشدن منصفانهٔ اضافه‌کاری، کار را تحریم کردند و به خیابان آمدند. حرکت آنان دولت هاریانا را واداشت حداقل دستمزد را ۳۵ درصد افزایش دهد. چند روز بعد، اعتراض در نویدا وارد چهارمین روز شد و پلیس برای پراکنده‌کردن کارگران از گاز اشک‌آور استفاده کرد. این حرکت نه از یک کارخانه، بلکه از میان کارگران قراردادی و واحدهای متعدد یک قطب صنعتی سربرآورد.

در کرهٔ جنوبی، حدود چهل هزار کارگر سامسونگ در آوریل ۲۰۲۶ در بزرگ‌ترین تجمع تاریخ این شرکت شرکت کردند. اختلاف بر سر سهم کارگران از سود، نظام پاداش و امنیت شغلی در برابر گسترش هوش مصنوعی و روبات‌ها بود. اتحادیه‌ای که اکنون بیش از نیمی از نیروی کار داخلی سامسونگ را دربر می‌گیرد، در زیر فشار اعتراضات از پایین ناگزیر گشت تا اعتصابی هجده‌روزه را در دستور بگذارد. مبارزه در یکی از پیشرفته‌ترین صنایع جهان نشان داد که فناوری تضاد طبقاتی را منحل نکرده است؛ هوش مصنوعی و اتوماسیون خود به موضوع کشمکش بر سر اشتغال، کنترل تولید و تقسیم سود تبدیل شده‌اند.

آمریکای لاتین: از اصلاح قانون کار تا مزارع موز

در فوریهٔ ۲۰۲۶، اعتصاب سراسری آرژانتین هم‌زمان با بررسی اصلاح قانون کار دولت خاویر میلی برگزار شد. این اصلاحات محدودکردن حق اعتصاب، کاهش هزینهٔ اخراج، تضعیف حمایت‌های مربوط به بیماری و امکان افزایش روز کاری تا دوازده ساعت را دربر می‌گرفت. اعتصاب، حمل‌ونقل و فعالیت‌های اقتصادی را مختل کرد، اما مجلس نمایندگان طرح را تصویب کرد. پایان اعتصاب نتوانست تضادی را پایان دهد که خود قانون به آن شکل تازه‌ای داده بود: تلاش سرمایه برای طولانی‌ترکردن روز کار، آسان‌ترکردن اخراج و محدودساختن قدرت جمعی کارگران.

در پاناما، هزاران کارگر مزارع موز چیکیتا در بهار ۲۰۲۵ علیه اصلاح تأمین اجتماعی و تهدید حقوق بازنشستگی اعتصاب کردند. شرکت در پاسخ بیش از شش هزار کارگر را اخراج کرد و مدیریت آن کشور را ترک گفت. دولت اعتصاب را «غیرقانونی» خواند و در استان بوکاس دل تورو بخشی از تضمین‌های قانونی را معلق کرد. رسانه‌ها بیش از هر چیز از ۷۵ میلیون دلار زیان شرکت و توقف تولید نوشتند؛ اما پشت این ارقام، رویارویی کارگران کشاورزی با یک شرکت فراملی و دولتی قرار داشت که از حق مالکیت آن دفاع می‌کرد.

اروپا: اعتصاب عمومی و توقف‌های پراکنده

سوم ژوئن ۲۰۲۶، دومین اعتصاب عمومی پرتغال در شش ماه، قطارها و متروی لیسبون را متوقف کرد، صدها پرواز را لغو ساخت و مدارس و بخشی از بیمارستان‌ها را تعطیل کرد. کارگران با اصلاحاتی مخالفت می‌کردند که اخراج و برون‌سپاری را آسان‌تر، قراردادها را بی‌ثبات‌تر و ساعات کار بدون پرداخت اضافه را بیشتر می‌کرد. دو اعتصاب عمومی سرانجام پارلمان را واداشت طرح دولت را رد کند. این نمونه یادآور آن است که اعتصاب بزرگ از میان نرفته و هنوز می‌تواند توازن سیاسی را تغییر دهد.

در اسپانیا، اعتصاب کارگران ایرباس در ژوئیهٔ ۲۰۲۶ از کارخانهٔ ختافه آغاز شد و به مراکز دیگر گسترش یافت. افزایش دستمزد کمتر از تورم، تشدید نظارت بر حضور و محدودکردن دورکاری از دلایل اعتراض بود. همهٔ اتحادیه‌ها، به منظور حفظ کنترل در مهار اعتراضات گسترده، هم‌زمان وارد حرکت نشدند؛ یک اتحادیه اعتصاب را آغاز کرد و بزرگ‌ترین اتحادیهٔ شرکت به تهدید در صورت شکست مذاکرات اکتفا کرده اعلام کرد از سپتامبر اعتصاب نامحدود برپا خواهد کرد. این نمونه‌ای از زیر فشار قرار گرفتن تشکلهای رسمی و ناتوانی آنان برای مهار اعتراضات را نشان میدهد. کارگران ایرباس اسپانیا و چانه زنی از بالا رضایت ندادند و اتحادیه کارگری را ناچار ساختند تا تسلیم حرکت جمعی شود.

آمریکای شمالی: گسترش نقطه‌به‌نقطه و نافرمانی از دولت

در آمریکا، اعتصاب کارگران استارباکس در نوامبر و دسامبر ۲۰۲۵ از ۶۵ فروشگاه آغاز شد و طی یک ماه به بیش از ۱۸۰ فروشگاه در ۱۳۰ شهر گسترش یافت. حدود ۳۸۰۰ کارگر برای نیروی انسانی بیشتر، برنامهٔ کاری قابل پیش‌بینی، دستمزد بهتر و نخستین قرارداد جمعی خود دست از کار کشیدند. این اعتصاب نه یک توقف هم‌زمان در سراسر شرکت، بلکه گسترشی نقطه‌به‌نقطه در شبکه‌ای از فروشگاه‌ها بود؛ شکلی متناسب با سرمایه‌ای که نیروی کار خود را میان هزاران واحد کوچک پراکنده کرده است.

در کانادا، ده هزار مهماندار ایر کانادا در اوت ۲۰۲۵ اعتصاب کردند و حتی پس از دستور هیئت روابط کار برای بازگشت به کار، اعتصاب را ادامه دادند. یکی از مسائل اصلی، پرداخت دستمزد برای زمانی بود که مهمانداران روی زمین، پیش از پرواز و پس از فرود، کار می‌کنند اما پولی دریافت نمی‌کنند. نافرمانی از دستور بازگشت به کار، دولت و شرکت را ناچار کرد دوباره با کارگران وارد مذاکره شوند. در اینجا نیز «قانون» نه داوری بی‌طرف، بلکه ابزاری برای بازگرداندن نیروی کار به جریان انباشت بود.

استرالیا و اقیانوسیه: گلوگاه‌های گردش سرمایه

در اوت ۲۰۲۶، حدود ۱۵۰ کارگر تأسیسات بندری بی‌اچ‌پی در پورت هدلند استرالیا اعتصابی دو‌روزه را آغاز کردند؛ نخست بارگیری کشتی‌ها را متوقف کردند و سپس دست از کار کشیدند. این نخستین اقدام صنعتی مهم در این مرکز طی بیش از دو دهه بود. شمار اعتصاب‌کنندگان در مقایسه با اعتصاب‌های میلیونی کوچک بود، اما آنان در گلوگاهی کار می‌کردند که روزانه حدود ۸۰ میلیون دلار سنگ‌آهن از آن صادر می‌شود. قدرت کارگران فقط از تعدادشان ناشی نمی‌شود؛ موقعیت آنان در سازمان تولید و گردش سرمایه نیز تعیین‌کننده است.

در نیوزیلند، اعتصاب دو‌روزهٔ مهمانداران پروازهای دوربرد ایر نیوزیلند در فوریهٔ ۲۰۲۶ شرکت را واداشت ۴۶ پرواز را پیشاپیش لغو کند. اختلاف پس از بن‌بست مذاکرات بر سر دستمزد و شرایط کار شکل گرفت. کارگران یک بخش معین از ناوگان، به‌جای توقف کامل شرکت، نقطه‌ای را انتخاب کردند که بیشترین تأثیر را بر پروازهای بین‌المللی داشت.

آنچه آمار رسمی و خبر روزانه نمی‌بینند

این دوازده خبر فقط نوک کوه یخ‌اند. حتی در آمریکا، جایی که ثبت اعتصاب‌ها نسبتاً منظم‌تر است، ادارهٔ آمار کار در سال ۲۰۲۵ تنها ۳۰ «توقف بزرگ» را ثبت کرد، زیرا فقط حرکت‌هایی را می‌شمارد که دست‌کم هزار کارگر را برای یک شیفت کامل دربر گرفته باشند. در همان سال، «ردیاب کنش کارگری» دانشگاه کرنل ۳۰۳ توقف کار را ثبت کرد و تصریح کرد که به‌دلیل کمبود اطلاعات قابل راستی‌آزمایی، همین رقم نیز احتمالاً کمتر از واقعیت است. نزدیک به نیمی از این اعتصاب‌ها کمتر از پنج روز طول کشیدند و ۳۶ درصدشان کمتر از پنجاه کارگر را دربر می‌گرفتند. حدود ۱۹ درصد نیز توسط کارگران غیرعضو اتحادیه سازمان یافته بودند.

بنابراین کاهش اعتصاب‌های عظیم و طولانیِ دوران تمرکز فوردیستی را نمی‌توان با پایان مبارزهٔ طبقاتی یکی گرفت. سرمایه تولید را به پیمانکاران، زنجیره‌های تأمین، شعب پراکنده، پلتفرم‌ها و شبکه‌های حمل‌ونقل تقسیم کرده و مبارزه نیز شکل‌های متناسب با این آرایش یافته است: توقف کوتاه، تحریم اضافه‌کاری، اعتصاب چرخشی، گردهمایی در زمان استراحت، امتناع جمعی از پذیرش شیفت، انسداد جاده، هماهنگی دیجیتال و گسترش اعتراض از یک واحد به واحد دیگر. اعتصاب بزرگ باقی مانده است، اما دیگر تنها معیار سنجش قدرت طبقه نیست.

مذاکره پایان مبارزه نیست

نقش اتحادیهٔ های رسمی کارگری، اگر چه در روایت رسانه های رسمی،  بعنوان ابزار سازمان‌یابی و دفاع کارگران جلوه گر میشود، اما کارکرد این اتحادیه ها چیزی نیست جز کنترل و مهار مبارزات کارگری و سوق دادن موج اعتراضات بسوی چانه زنی در چارچوب قرادادهای سه جانبه با دولت و کارفرما. اینان مبارزه را، حتی انجا که ناگزیر به دخالتگری فعال میشوند، در دایره تقویم مذاکره و حدودی که قانون سرمایه تعیین کرده، محصور میکنند.

رهبری اتحادیه‌ها اغلب نیرویی را که در محیط کار شکل گرفته به میز مذاکره منتقل می‌کنند، توافقی به دست می‌آورند و پایان منازعه را اعلام می‌کنند. اما قرارداد، تضاد میان کار و سرمایه را از میان نمی‌برد. افزایش دستمزد با تورم فرسوده می‌شود؛ شدت کار دوباره بالا می‌رود؛ فناوری تازه مشاغل را تهدید می‌کند و مدیریت می‌کوشد امتیازهای واگذارشده را بازپس گیرد. پایان هر مذاکره، از این نظر، آغاز دورهٔ تازه‌ای از انباشت تجربه و آمادگی برای نبرد بعدی است.

در پشت این خبرهای پراکنده واقعیتی واحد جریان دارد: جدال دائمی استثمار‌شوندگان با استثمارگران. این جدال همیشه با اعتصاب آغاز نمی‌شود. نخست در گفت‌وگوهای پراکنده، امتناع‌های فردی و نارضایتی‌های مشترک ظاهر می‌شود؛ سپس هم‌زبانی، اعتماد و آگاهی جمعی می‌سازد؛ شبکه‌ها و محافل غیررسمی پدید می‌آورد و سرانجام می‌تواند به تشکل پایدار و سازمان‌یابی سیاسی ارتقا یابد. در مواردی که اعتراضات به یک اعتصاب یا اعتراض آشکار جمعی ختم میشود، از پیچ و خم های زیادی عبور کرده و بوروکراسی اتحادیه ای را ناگزیر به تن دادن به اعتصاب رسمی کرده است. اما خبرگزاری ها فقط لحظهٔ انفجار را ثبت می‌کند، اما نیروی انفجار در دوره‌ای طولانی و اغلب نامرئی انباشته شده است.

در این مسیر، طبقهٔ کارگر تنها به نیروی خود متکی است. گروه‌هایی که مارکسیسم را به دکترین اختصاصی، برنامه را به نشان تجاری و تعلق به یک سنت را به سند مالکیت سیاسی تبدیل کرده‌اند، بیرون از این فرایند ایستاده‌اند. برخی موجودیت و توان تاریخی طبقه را انکار می‌کنند و برخی دیگر از نام آن برای کسب‌وکار سیاسی و حفظ دکان سازمانی خویش بهره می‌برند. اما بحران سرمایه‌داری، گسترش زنجیره‌های جهانی تولید و هم‌زمانی حمله به دستمزد، امنیت شغلی و حق تشکل، خودِ جنبش کارگری را با ضرورتی جهانی روبه‌رو کرده است.

بازسازی انترناسیونالیسم پرولتری از اعلام وفاداری به یک آیین آغاز نمی‌شود. نقطهٔ آغاز آن س همین مبارزات واقعی است: پیوند رانندگان ایران با کارگران حمل‌ونقل دیگر کشورها؛ ارتباط کارگران سامسونگ، ایرباس و بنادر استرالیا در زنجیره‌های جهانی تولید؛ و انتقال تجربه میان کارگران فروشگاه‌ها، پلتفرم‌ها، بیمارستان‌ها و مزارع. وظیفه، کشف یک طبقهٔ ناپدیدشده نیست؛ شناختن طبقه‌ای است که هر روز مبارزه می‌کند، شکل‌های تازهٔ اتحاد را می‌آزماید و در دل همین جدال‌های پراکنده، امکان بازسازی سازمان‌یابی سیاسی و انترناسیونالیستی خود را می‌پروراند.

منابع

Uberti, D. (2015), The Labor Beat Is Dead; Long Live the Labor Beat, Columbia Journalism Review.

Lidman, M. (2025), Truckers’ Protests in Iran Grow and Win Support from Prominent Dissidents, Associated Press.

Center for Human Rights in Iran (2025), Iran’s Truck Drivers’ Strike Sweeps 163 Cities, Dozens Arrested.

Reuters (2025), Swatch Workers in Turkey Set to Strike in Pay Row.

Reuters (2025), Swatch Workers in Turkey End Strike after Union-Brokered Pay Deal.

Reuters (2026), Indian Auto Hub Hikes Minimum Wage after Protests.

Reuters (2026), Police Fire Tear Gas as Workers’ Protest in Noida Turns Violent.

Reuters (2026), Samsung Workers Protest and Threaten Long Strike.

Reuters (2026), Argentine Labor Reform Faces Vote as Unions Stage Nationwide Strike.

Reuters (2025), Chiquita Panama to Lay Off Remaining Workers.

Reuters (2026), Portugal General Strike Halts Trains and Flights.

Reuters (2026), Portugal’s Parliament Rejects Labour Reform.

Reuters (2026), Airbus Workers in Spain Strike over Working Conditions.

Reuters (2025), Starbucks Workers’ Union Expands Month-Long Strike.

Reuters (2025), Air Canada and Cabin Crew Union Hold Talks.

Reuters (2026), More Workers Join Strike at BHP’s Port Hedland Operations.

Reuters (2026), Air New Zealand Cancels Services as Cabin Crew Strike Looms.

O’Brien, L., Iyer, D.K. and Kallas, J. (2026), Labor Action Tracker: Annual Report 2025, Cornell University. U.S. Bureau of Labor Statistics (2026), Work Stoppages


 
از اتحادیهٔ عدالت تا انترناسیونال اول

توضیح

از اتحادیه عدالت تا انترناسیونال اول

در آغاز جنبش کمونیستی، برنامه، نظریه و اصول سازمانی محصول تکامل مبارزهٔ طبقاتی و صورت متراکم تجربه و سازمان‌یابی سیاسی جنبش کارگری بودند. اما در جهان امروز این رابطه تا حد زیادی وارونه شده است. برنامه و پلاتفرم، به‌جای آنکه ابزار تمرکز تجربه، شناخت و مبارزهٔ طبقه باشند، به «برند» سازمان‌هایی تبدیل شده‌اند که نه پیدایش و تکاملشان از درون جنبش کارگری صورت گرفته و نه تداوم حیاتشان به آن وابسته است. بسیاری از این سازمان‌ها حتی شناختی از سازوکارهای درونی سازمان‌یابی مبارزهٔ کارگری و دگرگونی‌های آن در یک قرن اخیر ندارند. نظریه و برنامه به نشان تمایز در بازار سیاست و «اصول و عقاید» به سند مالکیت گروه‌هایی بدل شده است که صرفِ اعلام تعلق به مارکسیسم یا یک سنت سیاسی را برای تصاحب میراث آن کافی می‌دانند. ریشهٔ این وارونگی را باید در گسست فرایند تولید و تکامل شناخت از جنبش واقعی و سازمان‌یابی سیاسی طبقه جست‌وجو کرد؛ رابطه‌ای تاریخی که زیر آوار تولیدات آکادمیکِ مارکسیسم و رقابت فرقه‌ها در بازار سیاست مدفون و ناشناخته مانده است.

این سلسله‌مقالات می‌کوشد تاریخ این رابطه را بازسازی کند و نشان دهد که نظریه، برنامه و سازمان کمونیستی چگونه از درون مبارزه، تجربه و تکامل سازمان‌یابی طبقهٔ کارگر پدید آمدند و در چه فرایندی از آن جدا شدند. بخش تاریخی این پژوهش در شماره‌های «پیک سیاسی» منتشر می‌شود؛ مبانی شناخت‌شناختی آن در نشریهٔ «پیک دانش کارگری» بسط خواهد یافت؛ و نتایج سیاسی و انتقادی آن، از جمله نقد صورت‌های مسلط تحزب و سازمان‌یابی، در شماره‌های «پیک انترناسیونالیستی» دنبال خواهد شد. هدف، بازگرداندن برنامه و نظریه از جایگاه نشان تجاری سازمان‌ها به جایگاه واقعی آنهاست: ابزارهای زندهٔ شناخت، تمرکز تجربه و سازمان‌یابی سیاسی جنبش کارگری.

علم، جنبش و سازمان در گذار کمونیسم به مرحله‌ای نوین

کمونیسم پیش از آنکه به نظریه‌ای علمی تبدیل شود، جنبشی واقعی در درون طبقهٔ کارگر بود. اما زنده‌بودن یک جنبش به این معنا نیست که اشکال سازمانی و نظری آن برای همیشه پاسخ‌گوی تکامل مبارزه باقی می‌مانند. انجمن‌های مخفی، محافل کارگران پیشه‌ور و شبکه‌های مهاجران انقلابی، نخستین مراکز تجمع، آموزش و سازمان‌یابی کمونیستی را پدید آوردند؛ ولی گسترش صنعت بزرگ و پیدایش پرولتاریای نوین، محدودیت‌های همان اشکال را نیز آشکار ساخت.

نظام کارگاهی و پیشه‌وری رو به زوال بود و سرمایه، جمعیت فزاینده‌ای از کارگران را در کارخانه‌ها و شهرهای صنعتی متمرکز می‌کرد. در این شرایط، مبارزه دیگر نمی‌توانست بر قهرمانانی چون بابوف یا وایتلینگ، بر ارادهٔ اقلیتی فداکار یا بر طرح یک قیام ناگهانی متکی بماند. مسئله دیگر فقط تصرف قدرت از طریق توطئهٔ یک انجمن مخفی نبود؛ طبقه‌ای وسیع در حال شکل‌گیری بود که باید تجربه‌های محلی خود را به مبارزه‌ای سیاسی و انترناسیونالیستی ارتقا می‌داد.

بحران سازمان‌های پیشه‌وری و محدودیت توطئه‌گری

انجمن‌های پیشین عمدتاً از پیشه‌وران، شاگردان کارگاه‌ها و کارگران مهاجر تشکیل شده بودند. شیوهٔ کار مخفی در شرایط سرکوب اجتناب‌ناپذیر بود، اما این اجبار به‌تدریج با نوعی سیاست توطئه‌گرانه درآمیخت: این تصور که اقلیتی مصمم می‌تواند به نمایندگی از توده‌ها انقلاب کند و سپس جامعه را مطابق آرمان خود بازسازد.

وایتلینگ یکی از برجسته‌ترین نمایندگان کمونیسم برخاسته از زندگی کارگران پیشه‌ور بود. اهمیت تاریخی او در این بود که کارگران آلمانی را صاحب نظریه، ادبیات و سازمان مستقل کرد. بااین‌حال، تکامل مبارزه محدودیت‌های نظری او را نیز آشکار ساخت. اختلاف مارکس با وایتلینگ انکار نقش کارگران پیشگام نبود؛ جدالی بر سر گذار از کمونیسم مبتنی بر الهام اخلاقی، شخصیت انقلابی و ارادهٔ قیام به کمونیسمی بود که شرایط مادی مبارزه، ساختار سرمایه‌داری و ظرفیت واقعی طبقهٔ کارگر را موضوع شناخت خود قرار می‌داد.

مارکس و انگلس بعدها در «مانیفست کمونیست» نشان دادند که صنعت بزرگ نه‌تنها پرولتاریا را افزایش می‌دهد، بلکه کارگران پراکنده را گرد هم می‌آورد، مبارزات محلی را به یکدیگر متصل می‌کند و زمینهٔ تبدیل مبارزهٔ اقتصادی به مبارزهٔ سیاسی را فراهم می‌سازد. راه‌آهن و ارتباطات جدید نیز به تمرکز مبارزاتی یاری می‌رساندند که در گذشته برای شکل‌گرفتن به دهه‌ها زمان نیاز داشت (Marx and Engels, 1848).

این طبقه نمی‌توانست آگاهی و سازمان خود را از یک قهرمان دریافت کند. شناخت علمی باید از دل تجربهٔ جمعی مبارزه تولید می‌شد و سازمان سیاسی باید وسیلهٔ تمرکز، نقد و تعمیم این تجربه می‌گردید.

اتحادیهٔ کمونیست‌ها؛ گسست در دل تداوم

صفحهٔ نخست «قواعد اتحادیهٔ کمونیست‌ها»، مصوب ۸ دسامبر ۱۸۴۷

تبدیل اتحادیهٔ عدالت به اتحادیهٔ کمونیست‌ها در دو کنگرهٔ سال ۱۸۴۷، صرفاً تغییر نام یک انجمن نبود. این تحول، گسستی درون جنبشی بود که خود از سازمان‌های پیشین برخاسته بود. اتحادیه همچنان به‌دلیل سرکوب ناچار به فعالیت مخفی بود، اما قواعد مصوب آن نشان می‌دهد که می‌کوشید از سیاست توطئه‌گرانه و فرمان‌برداری از رهبران کاریزماتیک فاصله بگیرد.

مطابق اساسنامهٔ دسامبر ۱۸۴۷، اتحادیه از حوزه‌ها، حلقه‌ها، حلقه‌های رهبری، مرجع مرکزی و کنگره تشکیل می‌شد. مسئولان انتخابی بودند، امکان عزل آنان وجود داشت و مرجع مرکزی در برابر کنگره مسئولیت داشت. کنگره عالی‌ترین مرجع قانون‌گذاری اتحادیه بود و نمایندگان با مأموریت مشخص از سوی واحدهای سازمانی خود شرکت می‌کردند. هدف نیز دیگر در عباراتی اخلاقی و مبهم بیان نمی‌شد: سرنگونی بورژوازی، حاکمیت پرولتاریا، الغای جامعهٔ متکی بر تضاد طبقاتی و ایجاد جامعه‌ای بدون طبقه و مالکیت خصوصی (Communist League, 1847).

اعضای اتحادیه هنوز عمدتاً از میان کارگران و مهاجران انقلابی آلمانی‌زبان می‌آمدند، اما شبکه‌های آن در لندن، پاریس، بروکسل، سوئیس و بخش‌هایی از آلمان فعالیت می‌کردند. بنابراین انترناسیونالیسم آن نه در ترکیب کاملاً چندملیتی، بلکه در عبور از سازمان ملی و پیوند‌دادن کارگران مهاجر در چند کشور تجلی می‌یافت. جایگزینی شعار «همهٔ انسان‌ها برادرند» با «پرولتاریای همهٔ کشورها، متحد شوید!» بیان فشردهٔ همین گذار بود.

مانیفست؛ تمرکز علمی و سیاسی یک جنبش

صفحهٔ عنوان نخستین چاپ آلمانی «مانیفست حزب کمونیست»، لندن، فوریهٔ

کنگرهٔ دوم اتحادیه، مارکس و انگلس را مأمور تدوین برنامه‌ای نظری و عملی کرد. «مانیفست حزب کمونیست» بنابراین رساله‌ای دانشگاهی یا اعلام عقیدهٔ دو متفکر منفرد نبود؛ محصول نیاز سازمانی جنبشی بود که به شناختی منسجم از جامعهٔ سرمایه‌داری، موقعیت تاریخی پرولتاریا و اهداف سیاسی خود نیاز داشت.

مقدمهٔ چاپ نخست اعلام می‌کرد که متن باید به انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، فلاندری و دانمارکی منتشر شود. این برنامه در آن زمان کاملاً تحقق نیافت؛ پس از شکست انقلاب‌های ۱۸۴۸، «مانیفست» نیز برای مدتی به حاشیه رانده شد. گسترش جهانی آن بعدها و همراه با بازسازی جنبش کارگری صورت گرفت. انگلس در مقدمهٔ ۱۸۹۰ نوشت که تاریخ «مانیفست» تا حد زیادی بازتاب تاریخ جنبش نوین کارگری است: هرجا صنعت بزرگ و سازمان‌یابی طبقهٔ کارگر گسترش یافت، نیاز به این متن نیز افزایش پیدا کرد (Engels, 1890).

اهمیت «مانیفست» در این نبود که حقیقتی آماده را از بیرون به کارگران بخشید. این اثر، تجربهٔ پراکندهٔ جنبش را در یک دستگاه نظری و برنامهٔ سیاسی متمرکز کرد. تاریخ جامعه به‌عنوان تاریخ مبارزهٔ طبقاتی فهمیده شد؛ پیدایش پرولتاریا به تکامل خود سرمایه پیوند خورد؛ و رهایی کارگران نه نتیجهٔ اصلاح اخلاقی جامعه، بلکه حاصل عمل سازمان‌یافتهٔ خود آنان شناخته شد. به این معنا، «مانیفست» بیان پیدایش علم مبارزهٔ طبقاتی بود: علمی که موضوع آن نه جامعه‌ای ساکن، بلکه تضاد، حرکت و امکان دگرگونی انقلابی آن بود.

سازمان انقلابی به‌مثابه نهاد تکامل شناخت

پیوند علم و جنبش به این معنا نبود که یک نظریه یک‌بار برای همیشه کامل شده و وظیفهٔ سازمان فقط تبلیغ آن است. سازمان انقلابی باید تجربه‌های مبارزه را گرد آورد، شکست‌ها و پیروزی‌ها را نقد کند، فرضیه‌های سیاسی خود را در پراتیک بیازماید و برنامه را متناسب با شناخت تازه تکامل دهد. به همین دلیل، جدال مارکس با علم رسمی از فعالیت سازمانی او جدا نبود. نقد فلسفه، اقتصاد سیاسی و تاریخ‌نگاری بورژوایی، هم‌زمان تلاشی برای تجهیز جنبش کارگری به شناخت شرایط واقعی رهایی خود بود.

مارکس همین معیار را درون اتحادیه نیز به کار گرفت. در اختلاف سپتامبر ۱۸۵۰، او گرایش ویلیش و شاپر را نقد کرد، زیرا انقلاب را نه محصول تکامل شرایط و آمادگی طبقه، بلکه نتیجهٔ ارادهٔ انقلابی می‌دانست. به‌گفتهٔ مارکس، در این نگرش، تحلیل مادی جای خود را به اراده‌گرایی و «روند واقعی انقلاب» جای خود را به شعار انقلابی می‌داد (Marx, 1850). بنابراین نقد فرقه‌گرایی فقط نزاعی تشکیلاتی نبود؛ دفاع از پیوند شناخت علمی، شرایط واقعی مبارزه و سازمان‌یابی طبقهٔ کارگر بود.

این رویکرد، علوم اجتماعی و انسانی رسمی را نیز به چالش کشید. علم بورژوایی جامعه را از منظر حفظ نظم موجود بررسی می‌کرد؛ علم مبارزهٔ طبقاتی، همان مناسبات را از موقعیت طبقه‌ای مطالعه می‌کرد که ناگزیر بود برای رهایی خود کل آن نظم را دگرگون سازد. از این پس، جدال نظری با علم رسمی به بخشی از مبارزهٔ سیاسی پرولتاریا تبدیل شد.

انترناسیونال اول؛ علم و سازمان در مقیاسی جهانی

انحلال اتحادیهٔ کمونیست‌ها در ۱۸۵۲ پایان این روند نبود. رشد اتحادیه‌های کارگری، تعاونی‌ها، اعتصاب‌ها و مبارزات سیاسی در کشورهای مختلف، ضرورت شکل گسترده‌تری از هماهنگی را پدید آورد. تأسیس انجمن بین‌المللی کارگران در ۱۸۶۴ پاسخ به همین مرحله بود.

کارت عضویت انجمن بین‌المللی کارگران یا صفحهٔ نخست «خطابهٔ افتتاحیه و قواعد موقت»، لندن، ۱۸۶۴

انترناسیونال اول یک فرقهٔ تازه با عقیده‌ای ازپیش‌تعیین‌شده نبود. اتحادیه‌های کارگری انگلیسی، کمونیست‌ها، پرودونیست‌ها، سوسیالیست‌ها و دیگر گرایش‌های جنبش در آن حضور داشتند. اساسنامهٔ آن هدف انجمن را ایجاد «مرکزی برای ارتباط و همکاری» میان تشکل‌های کارگری کشورهای مختلف اعلام می‌کرد. مارکس نیز برنامه‌ای تدوین کرد که نقطهٔ آغازش سطح واقعی جنبش بود، بی‌آنکه هدف رهایی کامل طبقهٔ کارگر را کنار بگذارد.

از اتحادیهٔ عدالت تا اتحادیهٔ کمونیست‌ها و از «مانیفست» تا انترناسیونال اول، یک خط تکامل تاریخی دیده می‌شود: جنبش، علم خود را می‌آفریند؛ علم، تجربهٔ جنبش را از سطح پراکنده به شناختی عام ارتقا می‌دهد؛ و سازمان، محل تمرکز و تداوم این شناخت و مبارزه می‌شود. مارکس و انگلس در بیرون از جنبش کارگری نایستادند؛ در مرحله‌ای از این تکامل، به رهبران و سازمان‌دهندگان آن بدل شدند. قدرت تاریخی کمونیسم نیز نه در نظریه، جنبش یا سازمان به‌تنهایی، بلکه در وحدت زنده و پیوستهٔ این سه نهفته بود.

منابع

Communist League (1847), Rules of the Communist League.

Engels, F. (1885), On the History of the Communist League.

Engels, F. (1890), Preface to the German Edition of the Communist Manifesto.

Marx, K. (1850), Meeting of the Central Authority, 15 September 1850.

Marx, K. (1864), Inaugural Address of the International Working Men’s Association.

Marx, K. and Engels, F. (1848), Manifesto of the Communist Party.


تصویر رئوس مواضع پیک سیاسی، نشریه تشکیلات کارگران انترناسیونالیست

You missed

بیشتر از تشیکلات کارگران انترناسیونالیست کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب