مقدمه
تصاویر مخابره شده از کاخ ورسای و تهران بیش از آنکه ثبتکننده پایان یک جنگ منطقهای باشند، سندی از ورود جهان به مرحلهای جدید از تحولات ژئوپلیتیکی و اقتصادیاند. لحظهای که دونالد ترامپ نسخه فارسی تفاهمنامه را امضا میکند و همزمان تصویر سند امضاشده در دستان مسعود پزشکیان در رسانهها بازتاب مییابد، صرفاً یک موفقیت دیپلماتیک برای این یا آن دولت نیست. این تصاویر بازتاب یک واقعیت عمیقترند: پذیرش محدودیتهای نظم بینالمللی شکلگرفته پس از جنگ سرد و آغاز جستوجو برای اشکال جدیدی از سازماندهی قدرت در سطح منطقهای و جهانی.
جنگی که با زبان تهدید، فشار حداکثری، تغییر رژیم و تسلیم کامل آغاز شده بود، در نهایت به توافقی ختم شد که در آن ایالات متحده ناگزیر شد به جای حذف رقیب، با آن وارد معامله شود. اهمیت این چرخش در سرنوشت روابط ایران و آمریکا خلاصه نمیشود. آنچه در این سند منعکس شده، نشانهای از فرسایش تدریجی نظمی است که طی سه دهه گذشته بر جهان حاکم بوده و در آن ایالات متحده خود را ضامن و مدیر نهایی نظام بینالمللی میدانست.
واکاوی مفاد توافق؛ از منطق حذف تا منطق ادغام
بررسی مفاد توافق نشان میدهد که تقریباً تمامی بندهای کلیدی آن بر خلاف اهداف اولیه اعلامشده از سوی آمریکا و متحدانش تنظیم شدهاند. این توافق محصول پیروزی قاطع هیچیک از طرفین نیست؛ بلکه محصول توازن قوای جدیدی است که در آن هزینه ادامه جنگ از منافع آن فراتر رفته است.
بازتنظیم مرزهای هستهای
موافقت با باقی ماندن ذخایر اورانیوم غنیشده در داخل ایران و محدود شدن تعهدات تهران به رقیقسازی و نظارت بینالمللی، فاصلهای چشمگیر با خواستههای اولیه آمریکا دارد. تا پیش از این، خروج کامل ذخایر هستهای و برچیدن زیرساختهای حساس یکی از شروط اصلی واشنگتن محسوب میشد. پذیرش وضعیت جدید به معنای آن است که آمریکا ناچار شده بخشی از اهرمهای راهبردی ایران را به رسمیت بشناسد. این عقبنشینی صرفاً یک امتیاز فنی نیست؛ بلکه بیانگر محدودیت توان قدرت مسلط جهانی در تحمیل خواست خود به یک قدرت منطقهای است.
بدعت ژئوپلیتیکی در تنگه هرمز
بند مربوط به تعلیق موقت عوارض عبور و ارجاع وضعیت آینده هرمز به مذاکرات منطقهای، شاید یکی از مهمترین بخشهای توافق باشد. اهمیت این بند در آن است که برای نخستین بار مسئله اداره و بهرهبرداری از یکی از حیاتیترین گذرگاههای اقتصاد جهانی وارد چارچوبی جدید شده است. هرمز دیگر صرفاً یک آبراه بینالمللی تحت نظارت نظم سنتی غربی تلقی نمیشود، بلکه به موضوعی برای مذاکره میان قدرتهای منطقهای تبدیل شده است. حتی طرح چنین امکانی نشان میدهد که قواعدی که طی دههها از سوی قدرتهای غربی بدیهی فرض میشدند، دیگر از همان اعتبار گذشته برخوردار نیستند.
صندوق بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری
ایجاد صندوقی در ابعاد ۳۰۰ میلیارد دلار را نیز نباید صرفاً یک امتیاز اقتصادی تلقی کرد. اهمیت این بند در ماهیت سیاسی آن نهفته است. اگر بخش مهمی از این منابع از سوی دولتها و سرمایههای منطقهای تأمین شود، معنای آن انتقال از سیاست محاصره اقتصادی به سیاست ادغام اقتصادی است. در این چارچوب، ایران دیگر نه بهعنوان یک دولت منزوی، بلکه بهعنوان بخشی از سازوکار جدید انباشت سرمایه در منطقه تعریف میشود. این تحول از آن جهت مهم است که نشان میدهد بخشی از طبقات حاکم منطقه به این نتیجه رسیدهاند که ثبات و سودآوری آینده نه از مسیر حذف ایران، بلکه از مسیر ادغام آن در نظم جدید منطقهای تأمین میشود.
اصل حاکمیت و عدم مداخله
گنجاندن اصل احترام به حاکمیت و عدم مداخله در امور داخلی در متن توافق نیز تنها یک عبارت دیپلماتیک نیست. این بند در عمل فاصلهگیری از سیاستی است که طی دهههای گذشته بر تغییر رژیم، مهندسی سیاسی و فشار برای بازسازی دولتها مطابق الگوی مطلوب غرب استوار بود. پذیرش چنین اصلی، صرفنظر از میزان پایبندی عملی طرفها به آن، اعترافی ضمنی به شکست راهبردهای مبتنی بر فروپاشی یا حذف دولتهای ناهمسو است.
چرا این توافق فراتر از روابط ایران و آمریکا است؟
ورود مسئله لبنان به توافق، نقشآفرینی کشورهای خلیج فارس در تنظیم آن، ارتباط مستقیم آن با امنیت انرژی و جایگاه هرمز، و همزمان غیبت اسرائیل از سازوکار اصلی توافق، همگی نشان میدهند که موضوع واقعی، بازآرایی کل ساختار قدرت در خاورمیانه است.
این سند نشان میدهد که خاورمیانه دیگر بر مبنای منطق حذف یکی از قطبهای اصلی منطقه قابل سازماندهی نیست. برای دههها تلاش شد ایران از طریق جنگ، تحریم، محاصره و فشارهای سیاسی از معادلات منطقهای کنار گذاشته شود. نتیجه نهایی این تلاشها اما توافقی شد که در آن ایران نه موضوع حذف، بلکه یکی از طرفهای تنظیمکننده نظم منطقهای است.
بحران هژمونی آمریکا و پایان یکجانبهگرایی پس از جنگ سرد
توافق اخیر را باید در متن بحران عمیقتر نظم بینالمللی پس از جنگ سرد فهمید. پس از فروپاشی اتحاد شوروی، ایالات متحده در موقعیتی قرار گرفت که میتوانست اراده خود را در مقیاسی بیسابقه بر نظام جهانی تحمیل کند. جنگ خلیج فارس، یوگسلاوی، افغانستان، عراق و لیبی همگی محصول چنین وضعیتی بودند. اما سه دهه بعد، شرایط دگرگون شده است.
ایالات متحده همچنان قدرتمندترین نیروی نظامی جهان است، اما قدرت نظامی به تنهایی برای بازتولید هژمونی کافی نیست. جنگهای طولانی، بحرانهای مالی، شکافهای داخلی، ظهور قدرتهای جدید و افزایش هزینههای مداخلات خارجی، توانایی واشنگتن برای اعمال اراده خود به شیوه گذشته را محدود کردهاند. این توافق نشانه پایان دورهای است که در آن آمریکا میتوانست بدون توجه به توازن قوای واقعی، نظم مطلوب خود را بر دیگران تحمیل کند.
از نظم تکقطبی تا رقابت بلوکهای نوظهور
بن بست تما عیار جنگ از طریق چنین توافقی در عین حال نشانگر تحولات گستردهتر در ساختار قدرت جهانی است. ظهور چین بهعنوان دومین اقتصاد جهان، گسترش بریکس، بحران در ناتو و نقش فزاینده روسیه در عرصه امنیتی، و تلاش قدرتهای منطقهای همچون ایران، شرایطی را ایجاد کردهاند که در آن نظم تکقطبی گذشته به تدریج جای خود را به آرایش پیچیدهتری میدهد.
چین از طریق پیوندهای اقتصادی، روسیه از طریق مداخلات ژئوپلیتیکی، و قدرتهای منطقهای از طریق افزایش توان بازدارندگی و نقشآفرینی مستقل، همگی در شکلگیری شرایطی سهیم بودهاند که در آن سیاست حذف و محاصره دیگر به آسانی قابل اجرا نیست.
همزمان، نهادهای سنتی غرب نیز با بحران روبهرو هستند. اختلافات درون ناتو، شکافهای فزاینده میان اروپا و آمریکا، بحران انرژی، بحران مهاجرت و افزایش رقابتهای اقتصادی داخلی نشان میدهد که بلوک غرب دیگر از انسجام دهههای گذشته برخوردار نیست.
جهان در آستانه یک گذار تاریخی
تفاهمنامه ورسای را نباید پایان یک بحران، بلکه نشانه ورود به مرحلهای جدید از بحران و بازآرایی دانست. اهمیت این توافق در آن است که برای نخستین بار پس از دههها، یکی از مهمترین قدرتهای منطقهای که هدف محاصره و حذف قرار داشت، به بخشی از سازوکار تنظیم نظم منطقهای تبدیل شده است. این تحول به معنای استقرار یک نظم پایدار جدید نیست. رقابت میان قدرتهای بزرگ، بحرانهای اقتصادی، جنگها و کشمکشهای ژئوپلیتیکی همچنان ادامه خواهند یافت. اما آنچه تغییر کرده، قواعد بازی است.
جهان امروز بیش از گذشته جهانی است که در آن قدرت میان بازیگران متعددی توزیع شده است؛ جهانی که در آن ائتلافهای منطقهای، بلوکهای نوظهور اقتصادی و قدرتهای میانی نقش فزایندهای در تعیین سرنوشت تحولات بینالمللی دارند؛ جهانی که در آن ایالات متحده هنوز بازیگری تعیینکننده است، اما دیگر قادر نیست به تنهایی نقش پلیس بلامنازع جهان را ایفا کند.
از این منظر، توافق ایران و آمریکا را میتوان یکی از نخستین اسناد سیاسی مهم دوران گذار از نظم پس از جنگ سرد به آرایش جدید قدرت در قرن بیست و یکم دانست.
اما این جابهجایی را نباید صرفاً انتقال قدرت از یک بلوک به بلوک دیگر تلقی کرد. آنچه در پس این تحولات قرار دارد، بحران عمیقتر نظم سرمایهداری جهانی است؛ بحرانی که دولتها و بلوکهای رقیب را ناگزیر کرده برای حفظ شرایط انباشت و ثبات سیاسی، اشکال تازهای از ائتلاف، رقابت و تقسیم قدرت را جستوجو کنند.
نظم جدید محصول تعمیق همان بحرانی است که نظم پس از جنگ سرد را فرسوده کرده است. بازآرایی کنونی، از توافق ایران و آمریکا تا گسترش بریکس و تشدید رقابت قدرتهای بزرگ، تلاشی برای مدیریت بحران تاریخی سرمایهداری جهانی و بازسازی شرایط انباشت در مقیاسی جدید است. آنچه تغییر میکند شکل سلطه است، نه ماهیت آن.
برای طبقه کارگر هیچیک از بلوکهای رقیب نماینده آینده نیستند. نه هژمونی رو به افول غرب و نه قدرتهای نوظهور شرق پاسخی به استثمار، جنگ و نابرابریاند. در جهانی که سرمایهداری میان قطبهای مختلف تقسیم میشود، وظیفه نیروهای انترناسیونالیست دفاع از هیچ اردوگاهی نیست، بلکه بازسازی استقلال طبقاتی و انترناسیونالیسم کارگری در برابر تمامی بلوکهای سرمایهداری است. توافق امروز شاید نشانه پایان یک نظم باشد، اما تنها مبارزه مستقل طبقه کارگر میتواند آغاز نظمی متفاوت را رقم بزند.
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
۱۸ ژوئن ۲۰۲۶