در سی‌وششمین روز جنگ، دیگر نمی‌توان از یک «عملیات محدود» یا حتی یک «درگیری منطقه‌ای» سخن گفت. جنگی که با وعدهٔ فلج‌کردن سریع ساختار قدرت در ایران و تحمیل تغییر از بالا آغاز شد، نه به فروپاشی رژیم انجامیده و نه به تثبیت نظم مطلوب آمریکا. سخنرانی اخیر ترامپ، که در آن هم‌زمان از «تحقق اهداف» سخن گفت و تهدید به نابودی زیرساخت‌ها و بازگرداندن ایران به «عصر حجر» کرد، نشان داد که واشنگتن در موقعیتی گرفتار شده که میان ادعای پیروزی و تشدید ویرانگری در نوسان است. گذار از «جنگ دقیق» به هدف‌گیری آشکار زیرساخت‌های حیاتی، خود بیانگر شکست پروژهٔ اولیه و ورود جنگ به مرحله‌ای خشن‌تر و بی‌پرده‌تر است.

این تناقض تنها در سطح گفتار باقی نمانده است. در حالی که از «فلج شدن کامل» توان نظامی ایران سخن گفته می‌شود، حملات سازمان‌یافته ایران و متحدان منطقه‌ای‌اش ادامه دارد و دامنهٔ درگیری‌ها گسترش یافته است. شکاف میان روایت رسمی و واقعیت میدان نشان می‌دهد که ادعای پیروزی بیش از آنکه بیان واقعیت باشد، تلاشی برای پوشاندن یک بن‌بست استراتژیک است.

این بن‌بست به‌سرعت به درون ساختار اتحادهای امپریالیستی نیز سرایت کرده است. شکاف در ناتو، امتناع کشورهای اروپایی از ورود مستقیم به جنگ، و تهدید به بازنگری در این پیمان، بیانگر فرسایش توان آمریکا در تحمیل ارادهٔ خود بر متحدانش است. آنچه در حال تضعیف است، صرفاً یک ائتلاف نظامی نیست، بلکه کل سازوکار نظم جهانی نئولیبرال است که بر رهبری بلامنازع آمریکا استوار بود. جنگی که قرار بود این نظم را تثبیت کند، اکنون به عاملی برای تعمیق بحران در درون آن بدل شده است.

در همین چارچوب، انتقال میدان جنگ به تنگهٔ هرمز و زیرساخت‌های انرژی اهمیت تعیین‌کننده‌ای یافته است. این درگیری دیگر صرفاً بر سر یک کشور یا یک رژیم نیست، بلکه به گلوگاه بازتولید اقتصاد جهانی رسیده است. اختلال در جریان انرژی، شوک به بازارهای جهانی و افزایش هزینه‌های معیشت در سراسر جهان، نشان می‌دهد که جنگ به حلقه‌ای از بحران جهانی سرمایه بدل شده است—بحرانی که در آن، تخریب و بی‌ثباتی به ابزارهای اصلی مدیریت بحران تبدیل می‌شوند.

در چنین شرایطی، تشدید نظامی بدون افق روشن ادامه دارد. اعزام نیروهای تازه به منطقه، افزایش آمادگی برخی دولت‌های خلیج فارس برای مشارکت در عملیات احتمالی، و طرح سناریوهایی چون اشغال نقاط استراتژیک، نشان می‌دهد که جنگ در حال گسترش به جبهه‌های جدید است—نه از موضع قدرت، بلکه از سر ناتوانی در دستیابی به یک پیروزی تعیین‌کننده. در غیاب چنین پیروزی‌ای، آنچه در دستور کار قرار گرفته تلاش برای خلق یک «پیروزی نمایشی» است: از تخریب زیرساخت‌ها تا عملیات محدود و پرریسک. اما این مسیر خود می‌تواند جنگ را به سطحی خطرناک‌تر و کنترل‌ناپذیرتر سوق دهد.

در عین حال، این جنگ نه‌تنها به تضعیف رژیم اسلامی نینجامیده، بلکه به‌طور معکوس به تقویت سازوکارهای سرکوب و بازسازی اقتدار آن انجامیده است. شرایط جنگی، بهانه‌ای برای امنیتی‌کردن جامعه، خاموش‌کردن اعتراضات و بازآرایی نیروهای سرکوب فراهم کرده است. رژیمی که با بحران‌های عمیق اجتماعی و سیاسی مواجه بود، اکنون از دل جنگ امکان تثبیت موقت خود را یافته است. این یکی از تناقض‌های بنیادی جنگ‌های امپریالیستی است: جنگی که به نام «رهایی» آغاز می‌شود، در عمل به بازتولید همان نظمی می‌انجامد که ادعا می‌کند علیه آن می‌جنگد.

در همین حال، بخشی از اپوزیسیون راست ایران—که باید آن را به‌مثابه یک گرایش نئوفاشیستی وابسته فهمید—با اتکا به شبکه‌ای از مفسران و رسانه‌های فارسی‌زبان، از جمله ایران اینترنشنال، به بازوی تبلیغاتی این جنگ بدل شده است. این جریان نه‌تنها از بمباران و تخریب زیرساخت‌های کشور استقبال می‌کند، بلکه با هم‌صدایی آشکار با قدرت‌های جنگ‌طلب، می‌کوشد خود را به‌عنوان آلترناتیو سیاسی عرضه کند. در اینجا حتی ادعای «دفاع از میهن» نیز کنار گذاشته شده و جای خود را به هم‌سویی مستقیم با ماشین جنگی داده است. این نیرو عملاً به بخشی از دستگاه تبلیغاتی جنگ بدل شده و در خدمت پروژه‌های امنیتی و ژئوپلیتیک قدرت‌های خارجی عمل می‌کند.

این جنگ، نه جنگی میان دو قطب رهایی‌بخش، بلکه رویارویی هارترین جناح‌های سرمایه‌داری است. دولت آمریکا، ماشین نظامی اسرائیل و ساختار نظامی-امنیتی جمهوری اسلامی، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، اما در درون یک منطق واحد عمل می‌کنند: بازتولید قدرت از طریق جنگ، سرکوب و تخریب. هیچ‌یک نمایندهٔ رهایی مردم نیستند. این جنگ، جنگ آن‌هاست—نه جنگ طبقهٔ کارگر و نه جنگ مردم.

آمریکا اکنون در یک دوگانگی ساختاری گرفتار شده است: عقب‌نشینی از جنگ، به‌معنای پذیرش شکست و تضعیف موقعیت جهانی آن خواهد بود؛ و تشدید جنگ، خطر گسترش منطقه‌ای و حتی فرامنطقه‌ای درگیری را افزایش می‌دهد. در هر دو حالت، آنچه پیشِ روست نه حل بحران، بلکه تعمیق آن است. این جنگ، بیش از آنکه نمایش قدرت باشد، بیانگر بحرانی در مرکز امپریالیسم و نشانه‌ای از فرسایش هژمونی آمریکا در چارچوب نظم جهانی سرمایه‌داری است.

اما در زیر این بازی قدرت‌ها، یک واقعیت بی‌رحم قرار دارد: هزینهٔ این جنگ را طبقهٔ کارگر می‌پردازد. این جنگ با جان کارگران، با ویرانی زندگی فرودستان، و با آیندهٔ فرزندان آنان پیش می‌رود. کسانی که کشته می‌شوند و کسانی که زیر بار گرانی، بیکاری و فروپاشی معیشت قرار می‌گیرند، همان‌هایی هستند که هیچ نقشی در تصمیم‌گیری این جنگ ندارند.

در برابر این وضعیت، پاسخ نمی‌تواند انتخاب میان دولت‌های درگیر باشد. نه رژیم اسلامی نمایندهٔ مردم است و نه قدرت‌های امپریالیستی. تنها راه، شکل‌گیری یک نیروی مستقل و انترناسیونالیستی است که بتواند در برابر این چرخهٔ ویرانگر بایستد. این به معنای تدارک و سازمان‌یابی کانون‌ها و شبکه‌های ضد جنگ و ضد سرمایه‌داری در محیط‌های کار و زیست، و پیوند دادن مبارزات کارگران در ایران، منطقه و جهان است، نیرویی که بتواند ماشین جنگی دولت‌ها را مختل کرده و افق رهایی از این نظم جهانی را بگشاید.

به سوی کانون‌های ضد جنگ و ضد سرمایه‌داری
علیه دولت‌های خودی و همهٔ بلوک‌های جنگ‌طلب
علیه ناسیونالیسم و نئوفاشیسم
زنده باد انترناسیونالیسم

۱۵ فروردین ۱۴۰۵ – ۴ آوریل ۲۰۲۶

تشکیلات کارگران انترناسیونالیست

بیشتر از تشیکلات کارگران انترناسیونالیست کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب