آنچه امروز به‌صورت گسترش جنگ‌ها در مقیاس‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای مشاهده می‌شود، نه یک تحول ناگهانی بلکه بیان تشدید همان تضادهایی است که پیش‌تر در اشکال مختلف، از جمله جنگ‌های نیابتی، بروز یافته بودند. مسئله بر سر جایگزینی یک شکل با شکل دیگر نیست، بلکه بر سر درهم‌تنیدگی و هم‌زیستی دیالکتیکی اشکال مختلف جنگ در بستر یک بحران عمیق‌تر است: بحران در بازتولید کلی سرمایه.

در دوره‌هایی که سرمایه‌داری هنوز قادر به مهار نسبی بحران‌های خود بود، جنگ‌های نیابتی به‌مثابه ابزارهایی برای تنظیم تضادها و انتقال هزینه‌ها عمل می‌کردند. اما با تعمیق بحران انباشت و ناتوانی فزاینده در بازتولید شرایط عادی سودآوری، همان سازوکارها دیگر کفایت نمی‌کنند. نتیجه نه حذف آن‌ها، بلکه گسترش و ترکیب آن‌ها با اشکال مستقیم‌تر و گسترده‌تر خشونت است. از این‌رو، جنگ نیابتی، جنگ مستقیم، جنگ اقتصادی و جنگ ژئوپولیتیکی، اکنون در یک کل واحد عمل می‌کنند.

در این معنا، جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران نه یک استثناء، بلکه یکی از گره‌های یک شبکهٔ جهانی از درگیری‌هاست. از اوکراین تا دریای سرخ، از لبنان تا آفریقا، با مجموعه‌ای از جنگ‌های منفصل روبه‌رو نیستیم، بلکه با یک منطق مشترک مواجهیم: تبدیل بحران بازتولید سرمایه به چرخه‌ای از جنگ، تخریب و بازآرایی قهرآمیز. این همان چیزی است که لنین در تحلیل امپریالیسم به‌عنوان مرحله‌ای از سرمایه‌داری نشان می‌دهد؛ جایی که رقابت سرمایه‌ها در سطح جهانی به رقابت دولت‌ها و نهایتاً به جنگ گره می‌خورد. او می‌نویسد که:

«سرمایه‌داری به مرحله‌ای رسیده است که در آن انحصارات و سرمایه مالی تقسیم جهان را آغاز کرده‌اند، و این تقسیم نمی‌تواند جز از طریق جنگ بازتقسیم شود.» (لنین، امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایه‌داری)

اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، صرفاً بازتقسیم جهان نیست، بلکه بحرانی عمیق‌تر است: بحرانی که خودِ امکان بازتولید این تقسیم را زیر سؤال می‌برد. در چنین شرایطی، جنگ دیگر فقط ابزار گسترش نیست، بلکه به بیان ناتوانی در حفظ نظم موجود بدل می‌شود.

در این چارچوب، نقاطی مانند تنگه هرمز اهمیت مضاعف می‌یابند. این نقاط نه فقط گذرگاه‌های جغرافیایی، بلکه گره‌گاه‌های مادی بازتولید سرمایه جهانی هستند؛ جایی که جریان انرژی، گردش سرمایه و ثبات ژئوپولیتیکی به‌هم گره می‌خورند. اختلال در این نقاط، مستقیماً به بحران در سطح معیشت جهانی منتقل می‌شود. به بیان مارکس:

«سرمایه نه‌تنها کالا تولید می‌کند، بلکه شرایط بازتولید خود را نیز تولید می‌کند». (مارکس، سرمایه)

اما در شرایط بحران، این بازتولید دیگر نمی‌تواند به‌طور عادی انجام شود. آنچه جای آن را می‌گیرد، نه یک نظم جدید پایدار، بلکه روندی از تخریب، بی‌ثباتی و بازآرایی خشونت‌آمیز است.

در اینجاست که باید مفهوم «تخریب» را دقیق فهمید. تخریب به‌عنوان یک «راه‌حل» برای بحران نیست، بلکه شکل بروز بحران است. همان‌طور که رزا لوکزامبورگ نشان می‌دهد، سرمایه‌داری برای ادامهٔ انباشت، ناگزیر به گسترش به حوزه‌های جدید است؛ اما هنگامی که این امکان محدود می‌شود، تضادها به شکلی انفجاری بروز می‌کنند:

«انباشت سرمایه، بدون گسترش مداوم به حوزه‌های غیرسرمایه‌داری، غیرممکن است.»(لوکزامبورگ، انباشت سرمایه)

امروز، با محدود شدن این امکان، جنگ به یکی از اشکال اصلی این گسترش قهرآمیز بدل شده است، اما نه به‌مثابه یک راه‌حل پایدار، بلکه به‌مثابه تشدید بحران. از این منظر، گرایش کنونی سرمایه‌داری نه به‌سوی «جنگ جهانی» به‌عنوان یک رویداد منفرد، بلکه به‌سوی جهانی‌شدن میدان‌های جنگ است. مرز میان جنگ محلی و جهانی در حال فروریختن است و شبکه‌ای از درگیری‌ها شکل می‌گیرد که در آن اقتصاد، سیاست و نظامی‌گری در یک کل واحد عمل می‌کنند. این همان چیزی است که می‌توان آن را نظامی‌شدن بازتولید اجتماعی نامید.

در این میان، نکتهٔ تعیین‌کننده این است که این روند نه خطی است و نه یک‌سویه. جنگ‌های نیابتی از بین نرفته‌اند؛ بلکه در کنار اشکال مستقیم‌تر جنگ، به‌صورت هم‌زمان عمل می‌کنند. اما آنچه تغییر کرده، افق این جنگ‌هاست: گرایشی فزاینده به گسترش، به درهم‌تنیدگی و به عبور از مرزهای منطقه‌ای. این همان خطری است که باید برجسته شود: نه به‌عنوان یک پیش‌بینی مکانیکی، بلکه به‌عنوان یک گرایش واقعی در دل بحران.

در این چارچوب، نقش طبقهٔ کارگر نیز باید از سطح انتزاعی خارج شود. طبقهٔ کارگر فقط «قربانی» این جنگ‌ها نیست، بلکه در جایگاهی مادی قرار دارد که می‌تواند آن‌ها را مختل کند. این اختلال نه از طریق اعتراض اخلاقی، بلکه از طریق مداخله در همان نقاطی صورت می‌گیرد که بازتولید سرمایه به آن‌ها وابسته است: در بنادر، در صنایع انرژی، در شبکه‌های حمل‌ونقل و در مراکز تولید. همان‌گونه که سلطان‌زاده در تحلیل خود از انقلاب و مبارزه طبقاتی تأکید می‌کند، نیروی تعیین‌کننده نه در سطح دولت‌ها، بلکه در سطح سازمان‌یابی مادی طبقهٔ کارگر قرار دارد.

از این‌رو، پاسخ به این وضعیت نمی‌تواند به سطح مخالفت انتزاعی با جنگ محدود بماند. آنچه ضروری است، ساختن یک پراتیک انترناسیونالیستی واقعی است: پیوند مبارزات کارگران در کشورهای مختلف، شکستن مرزهای ناسیونالیستی، و تبدیل مبارزه علیه جنگ به نیرویی مادی که بتواند در روند بازتولید سرمایه اختلال ایجاد کند.

در غیاب چنین نیرویی، جنگ‌ها نه‌تنها ادامه خواهند یافت، بلکه در اشکال گسترده‌تر و ویرانگرتر بازتولید خواهند شد. اما در دل همین بحران، امکان دیگری نیز وجود دارد: امکان آنکه همان نیروهایی که امروز هدف این جنگ‌ها هستند، به نیرویی بدل شوند که بتواند این چرخه را متوقف کند. این امکان نه در دولت‌ها، نه در بلوک‌های قدرت، بلکه در سازمان‌یابی آگاهانه و انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر نهفته است.

۱۰ اپریل ۲۰۲۶ – ۲۱ فروردین ۱۴۰۵

تشکیلات کارگران انترناسیونالیست

You missed

بیشتر از تشیکلات کارگران انترناسیونالیست کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب