جنگ جاری وارد مرحلهای تازه شده است. سناریوی جنگ برقآسا که آمریکا و اسرائیل بر آن حساب کرده بودند، به نتیجهٔ مورد انتظار نرسید. محاسبهٔ آنان روشن بود: با ترور رهبری سیاسی و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی و با نابودی مراکز موشکی، ماشین جنگی رژیم در همان ساعات نخست فلج شود و راه برای تغییر سریع توازن قدرت باز گردد. اما این طرح شکست خورد. نه ساختار قدرت رژیم جنایتکار اسلامی به سرعت با ترورهای سیاسی فروپاشید و نه توان موشکی آن به یکباره از میان رفت. حملات متقابل و گسترهٔ اهدافی که در منطقه زیر آتش قرار گرفتهاند نشان میدهد که پروژهٔ «جنگ کوتاه و دقیق» به بنبست رسیده است.
این بنبست یک حقیقت ساده را آشکار میکند: تغییر رژیم در کشوری مانند ایران بدون نیروی زمینی ممکن نیست. اما آمریکا پس از تجربههای عراق و افغانستان قادر نیست ارتش خود را وارد یک جنگ زمینی گسترده کند. از همینجا است که استراتژی آشنای امپریالیسم دوباره ظاهر میشود: ساختن پیادهنظام نیابتی و کشاندن جنگ به درون جامعهٔ ایران.
در این چارچوب، بخشهایی از اپوزیسیون تبعیدی یا نیروهای مسلح قومی به عنوان ابزارهای بالقوه وارد بازی میشوند. موفقیت تاکنونی آمریکا، اسرائیل و قدرتهای منطقه در معرفی جریان سلطنتطلب بهعنوان آلترناتیو سیاسی، اگرچه نقش مهمی در بازی قدرت داشت، اما «آلترناتیو پهلوی»، با وجود اهمیت آن برای پیشبرد پروژهٔ بازی قدرت، در شرایط مشخص امروز کاربردی ندارد. از همینرو آمریکا و اسرائیل در صدد ایجاد یک نیروی پیادهنظام از طریق به صف کردن احزاب قومی و عشیرتی و دیگر سازمانهایی هستند که ظرفیت ارتجاعی و سازمانی لازم برای ایفای نقش پیادهنظام و یاری رساندن به آمریکا در انتقال بحران منطقهای به درون ایران را داشته باشند.
این همان الگویی است که پیشتر در عراق، لیبی و سوریه دیدهایم: هنگامی که جنگ مستقیم به پیروزی سریع نمیانجامد، کشور هدف به میدان رقابت نیروهای نیابتی، شبهنظامیان و پروژههای تضعیف و تجزیه تبدیل میشود. روشن است که در صورت تمکین احزاب ناسیونالیست قومی و دیگر نیروهای متشکل اپوزیسیون برای بدل شدن آنان به ابزار قدرتهای خارجی، اوضاع به سوی جنگ داخلی سوق خواهد یافت. برای قدرتهای امپریالیستی نیز این سناریو هدفی روشن دارد: بیرون کشیدن خود از باتلاق جنگ مستقیم و انتقال این باتلاق به درون کشور.
اما این روند تنها یک تاکتیک نظامی نیست؛ بلکه بخشی از بحران عمیقتری است که نظم سرمایهداری جهانی را دربرگرفته است. بحران انرژی، رقابت ژئوپولیتیک و بحران تاریخی در بازتولید سرمایه، قدرتهای بزرگ را به سوی جنگها و درگیریهای منطقهای سوق داده است. در چنین شرایطی، کشورهایی مانند ایران به میدان آزمایش این رقابتها تبدیل میشوند و مردم آنها هزینهٔ اصلی این بازی قدرت را میپردازند.
طبقهٔ کارگر و زحمتکشان ایران نباید در این دام گرفتار شوند. نه رژیم اسلامی که با سرکوب و استبداد مذهبی بر جامعه حکومت کرده نمایندهٔ مردم است، و نه پروژههای امپریالیستی که میکوشند آیندهٔ کشور را از بیرون مهندسی کنند. تبدیل ایران به میدان جنگ نیابتی به معنای نابودی زیرساختهای اجتماعی، تشدید فقر و کشیده شدن جامعه به ورطهٔ جنگ داخلی خواهد بود.
از این رو وظیفهٔ نیروهای مترقی و جنبش کارگری روشن است: افشای پروژهٔ جنگ نیابتی و مقاومت در برابر آن. کارگران و مردم منطقه هیچ نفعی در این جنگ ندارند. آنچه در برابر آنان قرار دارد انتخاب میان دو شکل از ارتجاع است: ارتجاع داخلی و ارتجاع امپریالیستی.
پاسخ واقعی به این وضعیت تنها میتواند در شکلگیری یک جنبش ضدجنگ و انترناسیونالیستی باشد؛ جنبشی که نه در خدمت دولتهای استبدادی و نه در خدمت قدرتهای امپریالیستی قرار گیرد. تنها با سازمانیابی مستقل طبقهٔ کارگر و همبستگی فراملی میان کارگران و زحمتکشان منطقه است که میتوان در برابر پروژههای جنگ، تجزیه و بیثباتی ایستاد.
جنگ امپریالیستی و جنگ نیابتی دو روی یک سکهاند. مقابله با آنها تنها با نیرویی ممکن است که مرزهای ملی و بازیهای قدرت دولتها را پشت سر بگذارد: انترناسیونالیسم کارگری و مقاومت سازمانیافتهٔ ضدجنگ.
بسوی کانونهای ضد جنگ و ضد سرمایهداری
علیه نئوفاشیسم و ناسیونالیسم جنگطلب، علیه جنگ ارتجاعی
زنده باد همبستگی انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر
۵ مارس ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست