سبعیت رژیم اسلامی و وضعیت اضطراری کنونی، میلیونها انسانِ گریخته از جهنم اسلامی را در برابر صحنهای قرار داده است که تا همین دیروز تنها در کابوسها قابل تصور بود: کشتار بیرحمانه عزیزانشان در شهرها و خیابانهای ایران، خیابانهایی که بدست جلادان اسلامی به صحنهٔ جنگ خونین و یکطرفه بدل شده اند؛ جنگِ نیروهای مسلح علیه جوانانِ بیدفاع، علیه مردمی که تنها «جرم»شان ایستادن در برابر تحقیر و فقر و استبداد است. در چنین وضعی، میلیونها انسانِ دیاسپورا ی ایرانی، در نخستین واکنش انسانی و غریزی، به امیدِ توقف فوری ماشین جنایت، دست استمداد به سوی قدرتهای جهانی دراز میکنند؛ برای ممانعت از یورش به بیمارستانها، برای جلوگیری از شکارِ زخمیها، برای پایان دادن به بازداشت و اعدام، برای متوقف ساختن همان دستگاهی که با تکتیراندازانش بر سر و سینهٔ کودکان شلیک میکند و بدنهای نیمهجان را در سلاخخانههای اسلامی تلنبار میسازد. این استمداد، پیش از آنکه محصول توهم به «ماهیتِ رهاییبخش» قدرتهای جهانی باشد، محصول دو روند موازی است: در یکسو تلاش بی وقفه قدرتهای جهانی در بهره جویی از خیزش اعتراضی به مثابه ابزار ژئوپلیتیکی جنگ نیابتی، و در سوی دیگر اضطرابِ، استیصال و استمداد اقشاری است که به سیاهی لشگر گروههای نیابتی و جنبش نئوفاشیستی ناسیونالیست های ایرانی بدل شده اند.
به این ترتیب، فاجعهٔ کشتار و اسارت جمعی، نه به نقطهٔ آغازِ سازمانیابی از پایین، بلکه به بهانهای برای صفآرایی از بالا تبدیل میشود؛ و تراژدی تاریخی دقیقاً از همین نقطه آغاز میگردد: از جایی که خشمِ واقعی در شورشی کور، به «سرمایهٔ سیاسی» پروژههای قدرت بدل میشود.
آنچه امروز در ایران میگذرد، از حیث منطقِ سیاسی و سرنوشتِ محتملِ آن، بیشباهت به وقایع ۱۳۵۷ نیست. آنروز نیز جنبشِ عظیمِ ضد استبدادی، به جای تکیه بر قدرت سازماینافته جنبش کارگری بر گرد پرچم روحانیت و اسلام سیاسی به رهبری خمینی تن داد؛ خمینی نیز، با اتکا به توافقات و موازنههای بینالمللی و با تضمینِ حفظ دستگاهِ اداری و نظامیِ موجود و باز نگه داشتن شریانهای اقتصادیِ لازم، به محض استقرار بر اریکهٔ قدرت، سرکوب و کشتارِ انقلابیون را آغاز کرد. امروز نیز، در اوج سرکوب و در متنِ یک بحران عظیم، تراژدی ۱۳۵۷ تکرار میشود، با این تفاوت که این بار، حرکت از زیر پرچم ولایت فقیه به سوی پرچم شاه صورت میگیرد؛ و بدینسان، جامعه از یک استبداد به استبدادی دیگر پرتاب میشود، بیآنکه به افقِ رهاییِ اجتماعی نزدیکتر گردد. تراژدی امروز آنجاست که بخش قابل توجهی از مردمِ خشمگین و بهپاخواسته در داخل و خارج از ایران، پس از دههها کشتار و تحقیر، باز هم در معرض آن قرار گرفتهاند که نیروی انفجاری خود را به مادهٔ خامِ بازسازی نظمِ سرمایهداری و بازتولیدِ الیگارشیها، مافیاها و شبکههای قدرت تبدیل کنند.
علت این تکرار، صرفاً «مکرِ سیاست» یا «قدرتِ رسانه» نیست؛ علتِ اصلی، در شکستهای تاریخیِ طبقهٔ کارگر و غیبتِ سیاست مستقل طبقاتی نهفته است. حقیقت این است که امواج سلسله خیزشهای گذشته با همهٔ شکوه و رادیکالیسمشان، و برغم ابراز وجود نسبی و متشکلِ کارگران، بازنشستگان، معلمان و دانشجویان، نتوانستند به شکلگیری نطفه های یک آلترناتیو مترقی، سازمانیابی تشکل های مستقل کارگری و استثمار شدگان و بويژه زنان که نقش بسزایی در این خیزش ها داشتند بینجامند. این خیزشها نتوانستند نهادهای اجتماعیِ لازم برای سازمانیابی طبقاتی را به سطحی ارتقا دهند که زمینه سازمانیابی مستقل در جنبشهای کارگری، توده ای و دانشجویی و زنان فراهم سازد. امری که بی ارتباط با فقدان و خلأِ سیاست مستقل کارگری و حزب طبقاتی نیست.
در چنین شرایطی است که امروز یک تراژدی تاریخی در حال رقم خوردن است: از قتلعامهای خیابانی و پنهانسازی پیکرهای جانباختگان در قتلگاههای اسلامی، تا حرکتِ ناوهای جنگی که با فریادِ «کمک در راه است» به سوی ایران؛ از تبدیل خیزشهای باشکوه به شورشی کور در برابر ماشین نظامی رژیم اسلامی، با توهم تسخیر این «نهادها به پشتوانه، کمک در راه»، تا استفاده از خون مردم برای معماری نظم نوین منطقهای و ساختن مترسکهای نیابتیِ سرمایه.
امروز یک تراژدی تاریخی در حال رقم خوردن است: از فریادهای استمدادِ مردمی که در تاریکترین شبِ سوگ و وحشت گرفتارند، تا سقوطِ سیاست به سطحِ شعارهای تهی و ارتجاعیِ «جاوید شاه» و ناسیونالیسمی که میخواهد صدای جنبش گرفتار در مسلخ را به گوش ترامپ و نتانیاهو برساند؛ گویی آزادی از آسمان میبارد، گویی رهایی از ناوهای جنگی و اتاقهای جنگ صادر میشود.
کشتیها و ناوهای جنگیِ روانهشده به سوی ایران، کارکردی چندگانه دارند و باید آنها را در بستر تحول تاریخی سیاست آمریکا در خاورمیانه فهمید. سیاستی که بنا به ان، جهانِ پس از عراق و افغانستان، جهانِ «جنگهای بزرگ و پرهزینه» نیست؛ جهانِ عملیاتِ کمهزینهتر، فشارهای فلجکننده، جنگ اطلاعاتی و ضربات محدود اما تعیینکننده است. آنچه امروز به نام «حمایت از مردم ایران» تبلیغ میشود، ادامهٔ این سیاست، یعنی سیاست تغییر موازنه قوا و تامین بازارهای اتی سرمایه بر بستر رقابت های جهانی بدون هزینه های سنگین است. دولت آمریکا و جناحهای مختلفِ سرمایهٔ جهانی، در اختلافات تاکتیکیشان، بر سر یک اصل توافق دارند: باید «محیط استراتژیک» منطقه به گونهای شکل گیرد که هیچ قدرتِ سرکش یا رقیبی نتواند نظم مطلوب آنان را به چالش بکشد؛ اما ابزار این کار دیگر الزاماً اشغالِ مستقیم و «ملتسازی» نیست، بلکه ترکیبی است از تحریمهای فلجکننده، جنگ سایبری، عملیات اطلاعاتی، مهندسی بحران و استفادهٔ ابزاری از شکافهای داخلی. در این معنا، ناوهای جنگی نه حاملِ آزادی، بلکه حاملِ فشارِ ژئوپولیتیکاند؛ و خیزش اعتراضی ایران، در چشمِ آنان، بیش از هر چیز یک اهرم است: اهرمی برای امتیازگیری در مذاکره، برای تحمیل تغییر از بالا، برای واداشتن رژیم به عقبنشینی یا گشودن راه برای سناریوهای فرسایشیِ و فروپاشی.
تبلیغات رسانهای میکوشد این حقیقت را وارونه جلوه دهد و حرکتِ ماشین جنگی را به «کمک به جنبش اعتراضی» ترجمه کند. اما تاریخِ منطقه و تجربهٔ جنبش های اعتراضی نشان داده است که هرگاه «کمک» قدرتهای بزرگ به میدان آمده، معنایش چیزی جز بازآراییِ روابط قدرت، بازتوزیعِ سهمها، و بازسازیِ نظم سرمایهداری با چهرهای تازه نبوده است. در چنین شرایطی، پیوستن به این پروژه، هر نامی که بر خود بگذارد، به معنای تبدیل خون مردم به کارت بازیِ قدرتهاست؛ به معنای آن است که تراژدیِ قتلعام، به فرش قرمزِ زیر پای مستبدان تازه بدل شود.
پس راهِ خروج از بن بست کنونی، نه در پیوستن به جنگ است و نه در پیوستن به معامله. راه خروج، ساختن همان چیزی است که غیبتش امروز فاجعه را ژرفتر کرده است: قطب مستقل کارگری، سیاست مستقل طبقاتی، و سازمانیابی از پایین. تنها نیرویی که میتواند هم ماشین سرکوب را فلج کند و هم پروژههای دخالت خارجی را بیاعتبار سازد، طبقهای است که شریانهای اقتصاد و بازتولید جامعه بر دوش اوست. اعتصاب عمومی، پیوند مبارزهٔ معیشتی و سیاسی، ایجاد هستههای ضد جنگ و ضد سرمایهداری در محیط کار و زیست، و تبدیل خشم پراکنده به قدرت طبقاتی، تنها افقی است که میتواند این تراژدی را متوقف کند و اجازه ندهد جامعه بار دیگر از یک جهنم به جهنمی دیگر پرتاب شود.
۱۵ فوریه ۲۰۲۶ – ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست