بنبست تنگه هرمز و معاملهٔ بزرگ در پکن: ایران، تایوان و تجارت جهانی در قلب بحران نظم سرمایه داری

سفر دونالد ترامپ به پکن را نمیتوان یک دیدار دیپلماتیک معمولی میان دو قدرت بزرگ دانست. این سفر در لحظهای انجام میشود که جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل وارد مرحلهای تازه از بنبست، فرسایش و انتقال بحران از میدان نظامی به سطح انرژی، تجارت جهانی و معامله میان قدرتهای بزرگ شده است. ترامپ در شرایطی وارد پکن شد که جنگ ایران نهتنها به پیروزی سریع آمریکا و اسرائیل منجر نشده، بلکه هزینههای اقتصادی و ژئوپولیتیک آن بهسرعت جهانی شده است.
جنگی که قرار بود ایران را وادار به عقبنشینی سریع کند، اکنون خود به یکی از عوامل تشدید بحران جهانی انرژی، تورم و بیثباتی نظم سرمایهداری بدل شده است. مسئلهٔ اصلی این است که استراتژی آمریکا و اسرائیل در برابر ایران به بنبست نسبی رسیده است. حملات نظامی توانستهاند بخشی از زیرساختها و توان نظامی ایران را هدف قرار دهند، اما نتوانستهاند مسئلهٔ تعیینکننده را حل کنند: توان جمهوری اسلامی در اثرگذاری بر جریان انرژی خلیج فارس و تنگه هرمز. همین نقطه است که برتری نظامی آمریکا را به محدودیت اقتصادی و سیاسی تبدیل کرده است. آمریکا میتواند بمباران کند، اما نمیتواند بدون واردکردن شوک به کل اقتصاد جهانی، امنیت انرژی و تجارت جهانی را تضمین کند. درست در همینجا است که جنگ از سطح یک درگیری منطقهای فراتر میرود و به بحران نظم جهانی سرمایهداری تبدیل میشود.
بحران تنگه هرمز تنها بحران نفتکشها و مسیرهای دریایی نیست. هر موج تنش در خلیج فارس مستقیماً به افزایش قیمت انرژی، تشدید تورم، بحران حملونقل، فشار بر دستمزدها و تعمیق بیثباتی اجتماعی در سراسر جهان منجر میشود. هزینهٔ این بحران را نه شرکتهای نفتی و دولتهای جنگطلب، بلکه طبقهٔ کارگر جهانی میپردازد؛ کارگرانی که جنگ را در قیمت نان، اجاره، سوخت، دارو و فرسایش زندگی روزمره تجربه میکنند. به همین دلیل، هرمز امروز فقط یک گرهگاه ژئوپولیتیک نیست، بلکه یکی از نقاط تمرکز بحران بازتولید سرمایهداری جهانی است.
ترامپ اکنون در پکن بهدنبال همان چیزی است که در میدان جنگ بهدست نیاورده است: همراهکردن چین برای فشار بر ایران. واشینگتن میکوشد جنگ را از سطح حملات مستقیم به سطح محاصرهٔ اقتصادی و انرژی منتقل کند؛ محاصرهای که بدون همکاری چین ناقص خواهد ماند. این یعنی سرنوشت مرحلهٔ بعدی جنگ تا حد زیادی به نتیجهٔ معاملهای گره خورده که در آن ایران، تایوان، تعرفههای تجاری، فناوری، هوش مصنوعی، بازار انرژی و آیندهٔ نظم جهانی همزمان روی میز قرار گرفتهاند.
چین در این معادله صرفاً یک میانجی نیست. چین بزرگترین رقیب استراتژیک آمریکا، مصرفکنندهٔ عظیم انرژی و یکی از ستونهای اصلی تجارت جهانی است. پکن میداند که بحران ایران فقط یک مسئلهٔ خاورمیانهای نیست، بلکه اهرمی در رقابت گستردهتر با آمریکاست؛ رقابتی که از تایوان و تراشههای پیشرفته تا تجارت جهانی و کنترل فناوری را دربر میگیرد. ترامپ میکوشد چین را به همکاری در محدودسازی ایران بکشاند، اما چین نیز تلاش میکند از بنبست آمریکا برای تثبیت موقعیت جهانی خود استفاده کند، بیآنکه مستقیماً وارد رویارویی نظامی شود.
اما این وضعیت را نباید بهسادگی بهعنوان «افول آمریکا» و «صعود چین» فهمید. مسئلهٔ واقعی عمیقتر از جابهجایی قدرت میان دو دولت است. هم آمریکا و هم چین در دل بحرانی واحد عمل میکنند: بحران نظم سرمایهداری جهانی پس از فرسایش جهانیسازی نولیبرالی و نظم لیبرال آمریکامحور. پیشروی چین نیز بهمعنای شکلگیری نظمی باثباتتر یا بدیلی برای بحران جهانی نیست، بلکه بیانگر جابهجایی درون همان نظم بحرانزدهٔ سرمایهداری جهانی است. رقابت واشینگتن و پکن رقابت دو شکل متفاوت از مدیریت بحران سرمایهداری است، نه تقابل دو نظام اجتماعی متفاوت.
از همینرو، پکن اکنون به صحنهٔ «معاملهٔ بزرگ» تبدیل شده است. آیا ترامپ در برابر همراهی چین علیه ایران، در مسئلهٔ تایوان، تعرفهها یا تجارت جهانی عقبنشینی خواهد کرد؟ آیا چین حاضر است برای تثبیت بازار جهانی و کاهش بحران انرژی، بخشی از رابطهٔ خود با ایران را قربانی کند؟ یا برعکس، از فرسایش موقعیت آمریکا برای تعمیق شکاف در نظم جهانی بهره خواهد برد؟ اینها فقط پرسشهای دیپلماتیک نیستند؛ اینها پرسشهایی دربارهٔ آیندهٔ نظم جهانی سرمایهداریاند.
فشار داخلی بر ترامپ نیز بخشی از همین بحران است. جنگ ایران برای او فقط یک مسئلهٔ سیاست خارجی نیست، بلکه بحرانی داخلی است. افزایش قیمت نفت، فشار تورمی، نارضایتی اجتماعی، نگرانی بازارها، کاهش محبوبیت و شکافهای سیاسی در آمریکا، ترامپ را وادار کرده است که در پکن بهدنبال یک پیروزی دیپلماتیک باشد. او نیاز دارد به طبقهٔ حاکم آمریکا و رأیدهندگان نشان دهد که هنوز قادر است بحران را کنترل کند. همین مسئله نشان میدهد که حتی قدرتمندترین دولت سرمایهداری جهان نیز دیگر قادر نیست بحرانهای جهانی را بهسادگی مدیریت کند.
اما حتی اگر ترامپ بتواند در پکن به توافقی موقت دست یابد، این توافق بحران را حل نخواهد کرد. در بهترین حالت، آمریکا میتواند فشار بر ایران را از مسیر محاصرهٔ اقتصادی، محدودسازی صادرات نفت و معامله با چین ادامه دهد. در بدترین حالت، شکست معامله با چین میتواند آمریکا و اسرائیل را بهسوی موج تازهای از تشدید نظامی سوق دهد؛ زیرا بازگشت ترامپ از پکن بدون دستاورد، ضعف استراتژی آمریکا را آشکارتر خواهد کرد.
از این رو، چشمانداز فوری بحران در سه مسیر کلی حرکت میکند: یا توافقی موقت در پکن شکل میگیرد و فشار اقتصادی بر ایران تشدید میشود؛ یا بنبست فرسایشی ادامه مییابد و بحران انرژی و تورم جهانی عمیقتر میشود؛ یا شکست معامله، جهان را بهسوی موج تازهای از حملات نظامی و بیثباتی گستردهتر سوق خواهد داد. اما در هر سه سناریو، هزینهٔ واقعی را کارگران و تودههای مردم در ایران، خاورمیانه، چین، آمریکا، اروپا و سراسر جهان خواهند پرداخت: با تورم، بیکاری، سرکوب، ریاضت، مهاجرت، جنگ و ناامنی.
بن بست تنگه هرمز نشان میدهد که سرمایهداری جهانی دیگر نمیتواند بحرانهای خود را با ابزارهای قدیمی مدیریت کند. جنگ، انرژی، تجارت، تکنولوژی و ژئوپولیتیک اکنون بهطور کامل بههم گره خوردهاند. اما پاسخ طبقهٔ کارگر نمیتواند انتخاب میان آمریکا، چین، ایران یا اسرائیل باشد. در جهانی که دولتها بر سر انرژی، بازار، تایوان و هرمز معامله میکنند، طبقهٔ کارگر نباید به نیروی ذخیرهٔ هیچ اردوگاهی تبدیل شود. پاسخ جنگ سرمایهداری نه دفاع از بلوکهای رقیب، بلکه گسترش مبارزهای مستقل، ضدجنگ و ضدسرمایهداری است که بتواند بحران جهانی را از میدان رقابت دولتها به میدان مبارزهٔ طبقاتی منتقل کند.
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
نفت ۱۳۰ دلاری، تورم جنگی و فروپاشی زندگی کارگران
سرمایهداری چگونه هزینهٔ جنگ را به زندگی روزمرهٔ طبقهٔ کارگر منتقل میکند؟

افزایش بهای نفت به مرز ۱۳۰ دلار فقط یک نوسان اقتصادی یا بحران موقت بازار انرژی نیست. این جهش، نشانهٔ ورود سرمایهداری جهانی به مرحلهای است که در آن جنگ، بحران انرژی، تورم، بدهی، ریاضت اقتصادی و فروپاشی بازتولید اجتماعی بیش از هر زمان دیگری بههم گره خوردهاند. جنگ خلیج فارس و بحران تنگه هرمز اکنون نهفقط میدان رقابت نظامی دولتها، بلکه موتور انتقال بحران به زندگی روزمرهٔ میلیاردها انسان در سراسر جهان شدهاند.
سرمایهداری جهانی امروز دیگر قادر نیست هزینهٔ بحرانهای خود را صرفاً از طریق بازارهای مالی یا سیاستهای پولی مدیریت کند. جنگ و بحران انرژی اکنون به ابزار مستقیم بازتوزیع بحران به جامعه تبدیل شدهاند. افزایش قیمت نفت، بهسرعت خود را در قیمت حملونقل، مواد غذایی، اجاره، برق، دارو، سوخت و کالاهای اساسی نشان میدهد. آنچه در خلیج فارس رخ میدهد، مستقیماً در سفرهٔ کارگران در تهران، کراچی، قاهره، برلین، پاریس، لندن و نیویورک دیده میشود.
اما این بحران فقط به معنای افزایش قیمتها نیست. مسئلهٔ واقعی عمیقتر است: جنگ و تورم امروز به ابزاری برای تشدید استثمار و انتقال هزینههای بحران سرمایهداری به طبقهٔ کارگر جهانی تبدیل شدهاند. دولتها و شرکتهای بزرگ انرژی و صنایع نظامی از بحران سود میبرند، در حالیکه کارگران و فرودستان با سقوط دستمزد واقعی، ناامنی شغلی، بیکارسازی، ریاضت اقتصادی و فرسایش زندگی روزمره روبهرو میشوند.
در ایران، بحران جنگ و تحریم اکنون با سرعتی ویرانگر به زندگی اجتماعی منتقل شده است. افزایش قیمت ارز، گرانی مواد غذایی، بحران دارو، ناامنی شغلی و سقوط قدرت خرید، میلیونها کارگر و خانوادههای کارگری را بهسمت فقر عمیقتر سوق داده است. جمهوری اسلامی تلاش میکند هزینهٔ جنگ و بحران را از طریق تورم، حذف یارانهها، کنترل امنیتی و سرکوب اعتراضات به جامعه منتقل کند. در همان حال، سرمایهداران، شبکههای تجاری وابسته به دولت و بخشهای نظامی ـ امنیتی همچنان از اقتصاد جنگی سود میبرند.
اما این وضعیت محدود به ایران نیست. در پاکستان، مصر، لبنان، عراق و بسیاری از کشورهای آسیایی و خاورمیانه، بحران انرژی و جنگ به بحران مستقیم بازتولید اجتماعی تبدیل شده است. افزایش هزینهٔ واردات انرژی، سقوط ارزش پول ملی، بدهی، فشار صندوق بینالمللی پول و سیاستهای ریاضتی، زندگی میلیونها کارگر را به مرز انفجار اجتماعی رسانده است. دولتها برای حفظ ثبات سیاسی، همزمان به سرکوب امنیتی و ریاضت اقتصادی متوسل میشوند؛ ترکیبی که امروز به یکی از ویژگیهای اصلی سرمایهداری بحرانزده بدل شده است.
اما بحران فقط به پیرامون سرمایهداری محدود نیست. در اروپا و آمریکا نیز جنگ و بحران انرژی بهتدریج زندگی طبقهٔ کارگر را دگرگون میکنند. افزایش هزینهٔ زندگی، بحران مسکن، گسترش ناامنی شغلی، کاهش خدمات اجتماعی و موج تازهٔ ریاضت اقتصادی، نشان میدهد که دولتهای غربی نیز هزینهٔ رقابتهای ژئوپولیتیک و بحران جهانی را به جامعه منتقل میکنند. در حالیکه دولتها صدها میلیارد دلار صرف جنگ، تسلیحات و کنترل امنیتی میکنند، کارگران با دستمزدهای فرسوده، بدهی، اجارههای نجومی و کاهش کیفیت زندگی روبهرو هستند.
در این شرایط، تورم دیگر صرفاً یک پدیدهٔ اقتصادی نیست؛ بلکه شکلی از جنگ طبقاتی از بالا است. سرمایهداری بحرانزده تلاش میکند از طریق تورم، کاهش ارزش دستمزدها و تخریب بازتولید اجتماعی، بحران خود را مدیریت کند. آنچه امروز «تورم جنگی» نامیده میشود، در واقع بخشی از همان روندی است که طی آن هزینهٔ بحران جهانی سرمایهداری به دوش طبقهٔ کارگر منتقل میشود.
این بحران همزمان شکلهای جدیدی از مهاجرت، بیثباتی و فروپاشی اجتماعی را نیز تولید میکند. جنگ و بحران انرژی میلیونها نفر را وادار به ترک خانهها، مهاجرت، پذیرش کار ارزان و زندگی در شرایط ناامن میکنند. سرمایهداری جهانی از این وضعیت نیز سود میبرد: نیروی کار ارزانتر، پراکندهتر و ناامنتر به ابزار جدید انباشت سرمایه تبدیل میشود.
اما شاید مهمترین مسئله این باشد که جنگ امروز دیگر فقط در میدانهای نبرد جریان ندارد. جنگ اکنون در آشپزخانهها، کارخانهها، محلات کارگری، صفهای دارو، مدارس، بیمارستانها و زندگی روزمره ادامه دارد. جنگ در شکل افزایش قیمت نان، کاهش دستمزد واقعی، ناامنی شغلی و تخریب آیندهٔ نسلهای جدید بازتولید میشود. این همان جایی است که بحران انرژی، تورم و جنگ به مسئلهای مستقیم برای مبارزهٔ طبقاتی تبدیل میشوند.
سرمایهداری جهانی میکوشد طبقهٔ کارگر را وادار کند هزینهٔ جنگها و بحرانهایش را بپردازد؛ اما همین روند میتواند شرایط تازهای برای گسترش نارضایتی، اعتصاب، مقاومت و مبارزهٔ اجتماعی نیز ایجاد کند. مسئلهٔ تعیینکننده این است که آیا این نارضایتیها در چهارچوبهای ملی، پراکنده و واکنشی باقی خواهند ماند، یا میتوانند به بخشی از مبارزهای گستردهتر علیه جنگ، ریاضت و سرمایهداری جهانی تبدیل شوند؟
اگر جنگ و تورم امروز ابزار انتقال بحران سرمایهداری به زندگی طبقهٔ کارگر جهانیاند، پس واکنش مستقل طبقهٔ کارگر چه باید باشد؟ آیا کارگران باید پشت دولتها، پروژههای ناسیونالیستی و بلوکهای رقیب صف بکشند، یا باید مبارزهای مستقل علیه کل نظم جنگی و سرمایهداری سازمان دهند؟ پاسخ به این پرسش، نهفقط سرنوشت اعتراضات آینده، بلکه سرنوشت امکان بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر را نیز تعیین خواهد کرد.
دولت امنیتی در عصر جنگ؛ از قطع اینترنت در ایران تا رسانههای جنگی در غرب

جنگ امروز فقط در آسمان خلیج فارس، پایگاههای نظامی یا خطوط درگیری جریان ندارد. جنگ اکنون در شبکههای اینترنت، رسانهها، سیستمهای نظارتی، الگوریتمها، پلتفرمهای دیجیتال، دوربینهای شهری و اتاقهای خبر نیز ادامه دارد. همزمان با گسترش بحران جهانی سرمایهداری و تشدید رقابتهای ژئوپولیتیک، دولتها در سراسر جهان بیش از هر زمان دیگری بهسوی ادغام جنگ، رسانه، امنیت، پلیس و تکنولوژی حرکت میکنند.
آنچه امروز در ایران، آمریکا، اروپا، چین و بسیاری از کشورهای جهان در حال شکلگیری است، صرفاً تشدید کنترل سیاسی نیست؛ بلکه گسترش نوعی «دولت امنیتی دائمی» است که بحران را از طریق نظارت، کنترل اطلاعات، سرکوب و مدیریت افکار عمومی اداره میکند. در ایران، این روند در شکل آشکار و خشن خود دیده میشود. قطع یا محدودسازی اینترنت، کنترل شبکههای اجتماعی، امنیتیکردن رسانهها، بازداشت فعالان، سرکوب اعتراضات و گسترش نظارت دیجیتال اکنون به بخشی عادی از سازوکار دولت تبدیل شدهاند. جمهوری اسلامی بهخوبی میداند که جنگ فقط در میدان نظامی تعیین نمیشود؛ کنترل روایتها، مهار اطلاعات و جلوگیری از شکلگیری شبکههای مستقل ارتباطی نیز بخشی از جنگ است. در شرایط تشدید بحران، حکومت تلاش میکند جامعه را در وضعیت دائمی اضطرار، ترس و انفعال نگه دارد.
اما این وضعیت محدود به ایران نیست. در آمریکا و اروپا نیز جنگ بهسرعت به ابزار گسترش دولت امنیتی بدل شده است. رسانههای بزرگ غربی که خود را مدافع «آزادی بیان» معرفی میکنند، در دورههای جنگی بیش از هر زمان دیگری به ماشینهای تولید روایت رسمی تبدیل میشوند. الگوریتمهای پلتفرمها، سانسور دیجیتال، حذف یا محدودسازی صداهای مخالف، تبلیغات جنگی و گسترش فضای امنیتی، نشان میدهند که حتی لیبرالترین دولتهای سرمایهداری نیز در شرایط بحران، بهسرعت بهسوی کنترل شدید اطلاعات و جامعه حرکت میکنند.
همزمان، استفاده از هوش مصنوعی در جنگ، پلیس و رسانه وارد مرحلهای تازه شده است. سیستمهای تحلیل داده، تشخیص چهره، پایش شبکههای اجتماعی، تولید و دستکاری روایتها، و حتی هدایت عملیات نظامی، اکنون به بخش جداییناپذیر دولت امنیتی معاصر تبدیل شدهاند. آنچه زمانی بهعنوان «تکنولوژی بیطرف» معرفی میشد، امروز بیش از پیش در خدمت کنترل اجتماعی، جنگ و مدیریت بحران سرمایهداری قرار گرفته است.
اما مسئلهٔ اصلی فقط تکنولوژی نیست. مسئله این است که چرا سرمایهداری جهانی در این مقطع تاریخی چنین نیازی به امنیتیکردن جامعه پیدا کرده است. پاسخ را باید در بحران عمیق نظم جهانی جستوجو کرد. دولتها میدانند که جنگ، تورم، بحران انرژی، سقوط سطح زندگی و فروپاشی امنیت اجتماعی میتوانند به موجهای تازهای از اعتراضات، اعتصابات و بیثباتی اجتماعی منجر شوند. از همینرو، دولت امنیتی فقط ابزاری برای مقابله با «دشمن خارجی» نیست؛ بلکه پیش از هر چیز ابزاری برای کنترل جامعهٔ خودی و مهار نارضایتی طبقاتی است.
در ایران و بسیاری از کشورهای آسیایی، این روند با خشونتی عریانتر دیده میشود. کارگران، زنان، دانشجویان، معلمان و فرودستان نهفقط با فقر و بحران اقتصادی، بلکه با سرکوب امنیتی و فضای پلیسی نیز روبهرو هستند. در شرایط جنگی، دولتها تلاش میکنند هر صدای اعتراضی را به «همکاری با دشمن»، «اخلال امنیتی» یا «تهدید ملی» تبدیل کنند. ملیگرایی، فضای جنگی و تبلیغات رسانهای به ابزار مشروعیتبخشی به سرکوب بدل میشوند.
اما در اینجا یک مسئلهٔ تعیینکننده وجود دارد. مقاومت واقعی علیه جنگ، سرکوب و دولت امنیتی را نباید با پروژههای اپوزیسیون وابسته به قدرتهای جهانی یکی گرفت. بخش بزرگی از اپوزیسیونهای رسانهای و ژئوپولیتیک در منطقه، نه آلترناتیوی برای سرمایهداری و دولت امنیتی، بلکه بخشی از همان رقابتهای جهانی قدرتاند. آنها نیز در نهایت در چهارچوب نظم سرمایهداری، دولت، ناسیونالیسم و وابستگی به بلوکهای جهانی حرکت میکنند. تجربهٔ دهههای گذشته در خاورمیانه بارها نشان داده است که «آزادی» تحت بمباران، تحریم، مداخلهٔ نظامی و پروژههای نیابتی، چیزی جز شکل دیگری از فروپاشی، استبداد و وابستگی تولید نمیکند.
از همینرو، صف مقاومت طبقاتی باید بهروشنی از همهٔ دولتها و همهٔ اپوزیسیونهای وابسته جدا شود. مقاومت واقعی نه در حمایت از جمهوری اسلامی، نه در صفبندی پشت آمریکا و اسرائیل، و نه در پروژههای نیابتی قدرتهای جهانی قرار دارد. مقاومت واقعی در سازمانیابی مستقل کارگران، فرودستان، زنان و نیروهای اجتماعیای نهفته است که علیه همزمانِ جنگ، استبداد، ریاضت و سرمایهداری مبارزه میکنند.
دولت امنیتی امروز فقط یک پدیدهٔ ایرانی یا خاورمیانهای نیست. سرمایهداری جهانی در حال حرکت بهسوی شکل تازهای از حکومتداری است که در آن جنگ دائمی، نظارت دائمی و مدیریت دائمی بحران به ویژگی عادی جامعه تبدیل میشوند. مرز میان جنگ خارجی و کنترل داخلی بیش از هر زمان دیگری از میان رفته است. همان تکنولوژیای که برای جنگ استفاده میشود، برای نظارت بر کارگران، کنترل اعتراضات، مدیریت مهاجران و مهندسی افکار عمومی نیز بهکار گرفته میشود.
اما همین روند همزمان تضادهای تازهای را نیز آشکار میکند. هرچه دولتها بیشتر بهسوی امنیتیکردن جامعه حرکت میکنند، بیشتر نشان میدهند که نظم موجود تا چه اندازه شکننده و بحرانزده شده است. گسترش نظارت، سانسور و کنترل دیجیتال نه نشانهٔ قدرت مطلق سرمایهداری، بلکه نشانهٔ ترس آن از گسترش بیثباتی و نارضایتی اجتماعی است.
پرسش اصلی این است که آیا طبقهٔ کارگر و نیروهای اجتماعی معترض خواهند توانست از زیر سایهٔ جنگ، ناسیونالیسم، رسانههای دولتی و پروژههای نیابتی بیرون بیایند و شکل مستقلی از مقاومت را بازسازی کنند؟ زیرا بدون چنین افقی، حتی گستردهترین اعتراضات نیز یا در سرکوب امنیتی فرسوده میشوند، یا به ابزار رقابت میان دولتها و بلوکهای سرمایهداری تبدیل خواهند شد
از جنبش ضدجنگ تا جنگ طبقاتی؛ ضرورت بدیل انترناسیونالیستی در عصر بحران جهانی سرمایهداری

گسترش جنگهای منطقهای، بحران انرژی، میلیتاریزهشدن دولتها و تشدید رقابتهای جهانی، همزمان موج تازهای از اعتراضات ضدجنگ، جنبشهای دانشجویی و نارضایتی اجتماعی را در نقاط مختلف جهان بهوجود آورده است. از اعتراضات دانشگاهی در آمریکا و اروپا تا تظاهرات ضدجنگ در خاورمیانه، از خشم اجتماعی علیه تورم و ریاضت اقتصادی تا گسترش اعتراضات کارگری، نشانههای روشنی وجود دارند که بحران جهانی سرمایهداری دیگر فقط به سطح دولتها و ژئوپولیتیک محدود نمانده، بلکه بیش از پیش به مسئلهای اجتماعی و طبقاتی تبدیل شده است.
اما همزمان با این اعتراضات، راست افراطی، نئوفاشیسم و ناسیونالیسم نیز در بسیاری از کشورها در حال رشدند. در اروپا و آمریکا، دولتها و جریانهای راست تلاش میکنند بحران را به نفرت از مهاجران، میلیتاریسم، امنیتیکردن جامعه و بازگشت به ناسیونالیسم تهاجمی تبدیل کنند. در ایران نیز بخشی از اپوزیسیون راست و ناسیونالیستی میکوشد بحران جنگ و سرکوب را به ابزاری برای پروژههای اقتدارگرایانه، مداخلهطلبانه و وابسته به قدرتهای جهانی بدل کند. این وضعیت نشان میدهد که بحران سرمایهداری بهخودیخود به آگاهی طبقاتی یا افق انترناسیونالیستی منجر نمیشود. بحران میتواند همزمان هم زمینهٔ گسترش مقاومت اجتماعی را فراهم کند و هم بستر رشد ناسیونالیسم، اقتدارگرایی و راست افراطی را.
از همینرو، مسئلهٔ تعیینکننده فقط وجود اعتراضات ضدجنگ نیست، بلکه مضمون سیاسی و طبقاتی این اعتراضات است. تجربهٔ تاریخی بارها نشان داده است که جنبشهای ضدجنگ اگر در چهارچوبهای ملی، اخلاقی یا صرفاً صلحطلبانه باقی بمانند، بهسادگی میتوانند به ابزار رقابت دولتها و بلوکهای سرمایهداری تبدیل شوند. در جهانی که هر دولت میکوشد جنگ خود را «دفاع»، «مقاومت»، «امنیت ملی» یا «حفاظت از دموکراسی» معرفی کند، حتی اعتراضات ضدجنگ نیز میتوانند در نهایت به بخشی از همان صفبندیهای جهانی فروکاسته شوند.
به همین دلیل، مخالفت واقعی با جنگ نمیتواند صرفاً به درخواست صلح یا توقف درگیریها محدود شود. مسئلهٔ اصلی این است که جنگ کنونی محصول مستقیم نظم سرمایهداری جهانی است؛ نظمی که بحرانهایش را از طریق رقابت ژئوپولیتیک، اقتصاد جنگی، میلیتاریسم، سرکوب و انتقال بحران به جامعه مدیریت میکند. تا زمانی که این نظم پابرجاست، جنگ نیز به اشکال مختلف بازتولید خواهد شد.
از این منظر، پاسخ طبقهٔ کارگر به جنگ سرمایهداری نمیتواند انتخاب میان بلوکهای رقیب باشد. کارگران در ایران، آمریکا، چین، اروپا، روسیه، فلسطین یا اوکراین هیچ منفعت مشترکی با دولتها، ارتشها و طبقات حاکم خود ندارند. آنچه آنها را بههم پیوند میدهد، نه ناسیونالیسم و رقابت دولتها، بلکه تجربهٔ مشترک استثمار، جنگ، تورم، سرکوب، ناامنی و تخریب زندگی اجتماعی است.
اما اگر جنگ سرمایهداری جهانی است، پاسخ به آن نیز نمیتواند محلی، پراکنده و ملی باقی بماند. جنبش ضدجنگ واقعی فقط زمانی میتواند به نیرویی مؤثر تبدیل شود که به مبارزهای طبقاتی و انترناسیونالیستی بدل شود؛ مبارزهای که در محلهای کار، اعتصابات، شبکههای کارگری، جنبشهای مهاجران، مبارزات ضدریاضتی و مقاومت علیه دولت امنیتی ریشه داشته باشد. جنگ سرمایهداری را فقط با تبدیل آن به جنگ طبقاتی میتوان پاسخ داد.
این دقیقاً همان نقطهای است که ضرورت یک بدیل انترناسیونالیستی واقعی مطرح میشود. اما چنین بدیلی نمیتواند در قالب گروههای کوچک ایدئولوژیک، فرقههای منزوی یا تکرار فرمولهای تاریخی باقی بماند. یکی از بحرانهای بخش بزرگی از چپ رادیکال و حتی سنتهای کمونیسم چپ اروپایی این است که انترناسیونالیسم را به مجموعهای از مواضع انتزاعی و تکرار فرمولهای تاریخی تقلیل دادهاند، بدون آنکه بتوانند آن را به تجربهٔ واقعی طبقهٔ کارگر جهانی در شرایط کنونی پیوند بزنند.
بدیل انترناسیونالیستی اگر بخواهد واقعی باشد، باید از مرزهای اروسنترسیستی، فرقهای و بسته عبور کند. این بدیل نمیتواند فقط از منظر تجربهٔ اروپامحوری یا سنتهای تاریخی محدود وحتی مسخ شده سخن بگوید، بلکه باید بحران و مبارزه را از دل تجربهٔ واقعی کارگران در ایران، آسیا، خاورمیانه، آفریقا، اروپا و آمریکا بفهمد. طبقهٔ کارگر جهانی امروز دیگر همان ترکیب اجتماعی قرن بیستم نیست. اگر چه در همان زمان نیز، تجربه جنبش انترناسونالیستی روندی و سیاستی متفاوت با گروههای حاشیه ای و ایدئولوژیک کنونی از سر گذراند. اما امروز مهاجرت، تکنولوژی، زنجیرههای جهانی تولید، کار پلتفرمی، بحران بازتولید اجتماعی و جابهجاییهای عظیم جمعیتی، شکلهای تازهای از مبارزه و سازمانیابی را بهوجود آوردهاند.
از همینرو، بازسازی سیاست انترناسیونالیستی امروز نه بهمعنای بازگشت نوستالژیک به اشکال قدیمی و مواضع نا کارآمد و فاقد استراتژی سیاسی، بلکه بهمعنای ساختن پیوندهای واقعی میان مبارزات پراکندهٔ جهانی است. مسئله فقط صدور بیانیه علیه جنگ نیست؛ مسئله این است که چگونه میتوان میان اعتصاب کارگران حملونقل، اعتراضات ضدریاضتی، مبارزات مهاجران، مقاومت علیه دولت امنیتی و اعتراضات ضدجنگ پیوندی واقعی ایجاد کرد. بدون چنین پیوندی، اعتراضات ضدجنگ یا فرسوده میشوند، یا در چهارچوب دولتها و رسانههای رقیب جذب خواهند شد.
سرمایهداری جهانی امروز تلاش میکند جهان را میان اردوگاههای متخاصم تقسیم کند؛ میان آمریکا و چین، غرب و شرق، دموکراسی و اقتدارگرایی، یا پروژههای مختلف ناسیونالیستی. اما طبقهٔ کارگر اگر بخواهد به نیرویی مستقل تبدیل شود، باید این منطق اردوگاهی را بشکند. مسئلهٔ واقعی انتخاب میان دولتها نیست؛ مسئلهٔ واقعی ساختن نیرویی جهانی علیه کل نظم جنگی و سرمایهداری است.
شمارهٔ چهارم پیک سیاسی از بحران هرمز و معاملهٔ قدرتهای جهانی آغاز کرد، به بحران معیشت و دولت امنیتی رسید، و اکنون به همان نتیجهای بازمیگردد که در دل تمام این بحرانها نهفته است: جهان سرمایهداری وارد مرحلهای شده که در آن جنگ، بحران اقتصادی، سرکوب و اقتدارگرایی بیش از هر زمان دیگری بههم گره خوردهاند. در چنین جهانی، مبارزه علیه جنگ نمیتواند از مبارزه علیه سرمایهداری جدا باشد، و مبارزه علیه سرمایهداری نیز بدون بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر افقی واقعی نخواهد داشت
بسوی بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقه کارگر
بسوی کانون های ضد چنگ، ضد سرمایه داری
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست