جنگ تنگه هرمز و بحران تاریخی سرمایه داری

خاورمیانه بار دیگر در آستانهٔ گسترش جنگی وسیعتر قرار گرفته است. تشدید درگیری میان ایران و آمریکا در تنگه هرمز، حملات مستقیم آمریکا به اهداف ایرانی، حملات موشکی و پهپادی ایران، و ادامهٔ ویرانگری اسرائیل در لبنان نشان میدهد که منطقه وارد مرحلهای تازه از نظامیسازی و بازآرایی خشونتبار توازن قوا شده است.
گزارشها از حملات آمریکا به اهداف ایرانی پس از حمله به ناوشکنهای آمریکایی در هرمز، اختلال در عبور کشتیها، حملات ایران به امارات و افزایش قیمت نفت سخن میگویند. در لبنان نیز گزارشها از بیش از ۲۶۰۰ کشته، بیش از ۸۰۰۰ زخمی و آوارگی گسترده حکایت دارند. اما این جنگ را نمیتوان صرفاً به اختلافات امنیتی، تصمیم این یا آن دولت، یا رقابتهای دیپلماتیک تقلیل داد. آنچه امروز در هرمز، لبنان، غزه و سراسر منطقه جریان دارد، شکل فشردهٔ بحرانی عمیقتر است: بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه. نظمی که پس از جنگ سرد بر جهانیسازی نولیبرالی، سلطهٔ دلار، گسترش بازار جهانی و هژمونی آمریکا استوار بود، دیگر مانند گذشته قادر به بازتولید باثبات سرمایه نیست. در چنین وضعیتی، دولت، میلیتاریسم، جنگ تجاری، کنترل مسیرهای انرژی و بازآرایی حوزههای نفوذ به ابزارهای مستقیم مدیریت بحران بدل میشوند.
تنگه هرمز در این میان فقط یک گذرگاه دریایی نیست. هرمز یکی از گرهگاههای اصلی گردش انرژی، تجارت جهانی و توزیع ارزش در مقیاس جهانی است. جنگ بر سر کنترل هرمز، جنگ بر سر امنیت کشتیرانی به معنای محدود کلمه نیست؛ جنگ بر سر سهم از بازار، انرژی، ارزش اضافهٔ جهانی و موقعیت در نظم در حال فروپاشی سرمایهداری است. همینجا است که درگیری ایران و آمریکا، سیاستهای تجاری و نظامی ترامپ، نقش اسرائیل، بحران ناتو، رقابت چین و روسیه، و جنگ لبنان به لحظههای مختلف یک بحران واحد بدل میشوند.
در این چارچوب، اسرائیل تنها یک دولت منطقهای نیست، بلکه بخشی از معماری نظامی و ژئوپولیتیک سرمایهٔ غربی در خاورمیانه است. حملات ویرانگر اسرائیل به لبنان و غزه را باید در پیوند با تلاش برای بازترسیم توازن قوا در منطقه فهمید. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز، با وجود همهٔ شعارهای «ضد امپریالیستی»، بخشی از منطق سرمایهداری دولتی، نظامی و منطقهای است. تضاد میان ایران و آمریکا تضاد دو نظام اجتماعی متفاوت نیست؛ تضاد میان قدرتهای سرمایهداری بر سر نفوذ، انرژی، بازار و مسیرهای گردش سرمایه است.
هزینهٔ واقعی این جنگها را اما نه دولتها و طبقات حاکم، بلکه کارگران و تودههای مردم میپردازند. جنگ به معنای تورم، سقوط قدرت خرید، تخریب زیرساختها، آوارگی، فقر، ناامنی، فضای امنیتی و سرکوب سیاسی است. جنگ فقط در میدان نظامی جریان ندارد؛ در نان، دستمزد، خانه، مدرسه، بیمارستان، خیابان و زندگی روزمرهٔ میلیونها انسان جریان دارد. سرمایهداری بحران خود را با بمب، تحریم، نظامیسازی و انتقال هزینهها به جامعه مدیریت میکند.
از همینرو مبارزه با جنگ نمیتواند به اعتراض اخلاقی یا انساندوستانه محدود بماند. مبارزهٔ ضدجنگ، اگر از مبارزه علیه سرمایه جدا شود، به اعتراضاتی پراکنده و بیاثر تبدیل خواهد شد. طبقهٔ کارگر در ایران، لبنان، فلسطین، اسرائیل، آمریکا و اروپا هیچ منفعتی در پیروزی هیچیک از دولتهای جنگطلب ندارد. نه آمریکا و اسرائیل نمایندهٔ آزادیاند، نه جمهوری اسلامی نمایندهٔ مبارزه با امپریالیسم.
در برابر ناسیونالیسم، میلیتاریسم و صفبندیهای جنگی، وظیفهٔ امروز نیروهای انترناسیونالیست روشن است: پیوند زدن مبارزه علیه جنگ با مبارزه علیه سرمایه. باید به سوی ایجاد کانونهای ضدجنگ و ضدسرمایهداری رفت؛ کانونهایی که بتوانند مبارزه علیه ویرانی، فقر، سرکوب و استثمار را در یک افق طبقاتی و انترناسیونالیستی سازمان دهند.
نه به جنگ، نه به ناسیونالیسم، نه به دولتهای سرمایهداری!
بهسوی کانونهای ضدجنگ و ضدسرمایهداری!
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۹ مه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
ایران در سایهٔ جنگ بحران، نئوفاشیسم و چشمانداز طبقاتی

جنگ و فضای نظامیای که پس از درگیریهای مستقیم ایران، آمریکا و اسرائیل بر منطقه حاکم شده، تنها یک بحران خارجی یا امنیتی نیست. جنگ اکنون به بخشی از بحران درونی جامعه ایران بدل شده است؛ بحرانی که همزمان ساختار دولت، بازتولید اقتصادی، زندگی اجتماعی و توازن نیروهای سیاسی را تحت تأثیر قرار داده است.
حملات نظامی، تشدید فضای امنیتی، فشار اقتصادی، تورم، بیثباتی و ترس از گسترش جنگ، جامعهای را که پیشتر نیز زیر فشار بحرانهای عمیق اقتصادی و سیاسی قرار داشت، وارد مرحلهای تازه از بیثباتی کرده است. اما جنگ نهتنها بحران جمهوری اسلامی را حل نکرده، بلکه آن را عمیقتر کرده است. ساختاری که طی دهههای گذشته از دل سرمایهداری دولتی بهتدریج به شکلی از سرمایهداری نظامی ـ امنیتی تبدیل شده، اکنون بیش از هر زمان دیگری ناتوانی خود را در بازتولید ثبات اجتماعی و سیاسی نشان میدهد. پیوند نهادهای نظامی، دستگاه امنیتی، شبکههای رانتی و سرمایهداری دولتی، آنچه را که در زبان روزمره بسیاری از مردم بهعنوان «مافیای اسلامی سرمایهداری دولتی» شناخته میشود، به بخش مسلط ساختار اقتصادی و سیاسی کشور بدل کرده است. در چنین ساختاری، جنگ و میلیتاریسم نهفقط ابزار سیاست خارجی، بلکه بخشی از شیوهٔ حفظ قدرت و مدیریت بحران داخلیاند.
فزایش هزینههای نظامی، سقوط بیشتر سطح زندگی، تشدید کنترل امنیتی و ناتوانی در مهار بحران معیشتی، همگی نشان میدهند که بحران دولت در ایران صرفاً یک بحران سیاسی نیست، بلکه بخشی از بحران گستردهتر بازتولید سرمایهداری در شرایط کنونی است. دولت میکوشد هزینههای بحران را از طریق تورم، ریاضت، سرکوب و فضای جنگی به جامعه منتقل کند، در حالیکه بخشهای گستردهای از جامعه زیر فشار فقر، بیکاری و فرسایش بازتولید اجتماعی قرار گرفتهاند.
در سالهای پیش از خیزش «زن، زندگی، آزادی»، جنبش کارگری ایران توانسته بود در برخی بخشها امکانهایی واقعی برای سازمانیابی و حضور مستقل ایجاد کند. اعتصابات و اعتراضات سازمانیافتهٔ کارگران فولاد، هفتتپه، نفت، معلمان و بازنشستگان نشان دادند که جنبش کارگری، آنجا که موفق به ایجاد اشکالی از سازماندهی و انسجام جمعی میشود، میتواند به یکی از پیشرفتهترین اشکال مبارزهٔ سیاسی در جامعه تبدیل شود.
نبرد کارگران فولاد تنها به اعتصاب و تجمع خیابانی محدود نماند. این مبارزه به رویارویی مستقیم با شبکهٔ سرمایهداری دولتی ـ امنیتی بدل شد؛ رویاروییای که در آن کارگران تلاش کردند با حفظ انسجام، اتحاد و اتکا به خرد جمعی، در برابر سیاست دائمی دولت و کارفرما برای فرسایش، تفرقهافکنی و شکست جنبش مقاومت کنند. تجربهٔ فولاد نشان داد که جنبش کارگری، آنجا که به سازماندهی مستقل و اشکالی از همبستگی پایدار دست پیدا میکند، قادر است در برابر روشهای امنیتی و سرکوبگرانهای که پیشتر در هفتتپه بهکار گرفته شده بود، مقاومت مؤثرتری شکل دهد.
در همین دوره، محافل کارگری و گرایشهای انترناسیونالیستی نیز تلاش میکردند افقی مستقل از ناسیونالیسم، اصلاحطلبی و اپوزیسیون بورژوایی ایجاد کنند. تلاشهایی برای طرح شعار شوراهای کارگری، گسترش همبستگی سراسری و پیوند مبارزات کارگری با افق ضدسرمایهداری شکل گرفت. اما با وجود این پیشرویها، این تلاشها نتوانستند به مرحلهٔ تداوم سازمانگری و ایجاد یک قطب مستقل طبقاتی در میدان مبارزه نائل گردد.
خیزش «زن، زندگی، آزادی» اگرچه یکی از گستردهترین جنبشهای اعتراضی سالهای اخیر با پیامدهای فرهنگی تاریخی بود، اما بهدلیل ضعف سازمانیابی مستقل طبقاتی و فقدان یک آلترناتیو سیاسی کارگری، نتوانست مهر طبقهٔ کارگر را بر جهتگیری عمومی جنبش بزند. با عقبراندهشدن تدریجی خیزش و تشدید فضای جنگی و امنیتی، زمینه برای رشد گرایشهای ناسیونالیستی، راستگرایانه و جنگطلب فراهم شد.
جنگ دوازدهروزه و فضای سیاسی پس از آن، این روند را تشدید کرد. بخشی از اپوزیسیون راست و رسانههای وابسته به آن کوشیدند نارضایتی اجتماعی را به پروژهای برای مداخلهٔ خارجی، ناسیونالیسم افراطی و بازسازی یک آلترناتیو بورژوایی طرفدار غرب تبدیل کنند. در چنین فضایی، بخشی از بازار، خردهبورژوازی شهری و حتی اقشار فرودستِ فاقد افق مستقل طبقاتی، بهسوی اشکالی از شورش کور و سیاستهای جنگطلبانه کشیده شدند. آنچه امروز بهتدریج در حال شکلگیری است، صرفاً یک اپوزیسیون راست کلاسیک نیست، بلکه گرایشهایی از نئوفاشیسم ایرانی است که میکوشند بحران اجتماعی، جنگ، ناامنی و فروپاشی مشروعیت سیاسی را به بستری برای بسیج ناسیونالیستی، نفرتپراکنی و بازسازی اقتدار سرمایهداری تبدیل کنند.
اما در برابر جمهوری اسلامی و این گرایشهای نئوفاشیستی، مسئلهٔ واقعی همچنان آیندهٔ مبارزهٔ طبقاتی و امکان شکلگیری افقی مستقل و انترناسیونالیستی است. ضعف و شکست نسبی تلاشهای مستقل کارگری را نمیتوان صرفاً با عوامل داخلی توضیح داد. این وضعیت همزمان بازتاب بحران گستردهتر جنبش انترناسیونالیستی کارگری در سطح جهانی نیز هست. در شرایطی که طبقهٔ کارگر جهانی طی دهههای گذشته عقب رانده شده و افق کمونیستی تضعیف شده است، تلاشهای پراکندهٔ انترناسیونالیستی در ایران نیز نتوانستهاند به یک قطب تعیینکننده بدل شوند.
با اینحال، بحران کنونی همزمان میتواند شرایط جدیدی برای بازگشت مبارزهٔ اجتماعی ایجاد کند. جنگ، تورم، سقوط قدرت خرید، فروپاشی خدمات اجتماعی و تشدید نابرابریها، فشار بیسابقهای بر طبقهٔ کارگر و فرودستان وارد کرده است. دولت میکوشد هزینهٔ بحران را از طریق سرکوب، فضای امنیتی و بسیج ناسیونالیستی به جامعه منتقل کند، اما همین روند میتواند زمینهٔ شکلگیری موجهای تازهای از اعتراضات اجتماعی و کارگری را نیز فراهم کند.
مسئلهٔ تعیینکننده این است که آیا این نارضایتی و خشم اجتماعی بار دیگر در اشکالی پراکنده و بدون افق مستقل تخلیه خواهد شد، یا اینکه امکان شکلگیری گرایشی طبقاتی، ضدجنگ و ضدسرمایهداری بهوجود خواهد آمد. در شرایطی که جمهوری اسلامی و گرایشهای نئوفاشیستیِ اپوزیسیون هر دو جامعه را بهسوی اشکال متفاوتی از سرمایهداری، اقتدارگرایی و ناسیونالیسم سوق میدهند، ضرورت ایجاد افقی مستقل برای طبقهٔ کارگر بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا میکند.
آیندهٔ جنبش کارگری در ایران نه در مداخلهٔ خارجی، نه در جنگ، و نه در جابهجایی قدرت میان جناحهای مختلف بورژوازی، بلکه در گسترش مبارزهٔ مستقل کارگری و پیوند آن با افقی انترناسیونالیستی و ضدسرمایهداری نهفته است.
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۹ مه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
اقتصاد جنگی و سودهای خونین سرمایه

جنگهای معاصر دیگر صرفاً درگیریهایی نظامی یا بحرانهایی مقطعی نیستند. از اوکراین و غزه تا لبنان، دریای سرخ و خلیج فارس، جهان وارد مرحلهای شده است که در آن جنگ، میلیتاریسم و اقتصاد نظامی به بخشهایی پایدار از بازتولید سرمایهداری جهانی تبدیل شدهاند. در شرایطی که نظم جهانی سرمایهداری با بحرانهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و ژئوپولیتیک روبهروست، دولتها و سرمایه بیش از گذشته به جنگ، نظامیسازی و بازسازی اقتصاد جنگی متوسل میشوند.
جنگهای نیابتی و منطقهای امروز را نمیتوان صرفاً به رقابت دولتها یا جاهطلبیهای ژئوپولیتیک تقلیل داد. این جنگها همزمان تجلی بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایهداری جهانیاند؛ بحرانی که دیگر تنها در سطح بازارها و رکود اقتصادی باقی نمانده، بلکه کل ساختارهای سیاسی، اجتماعی و ژئوپولیتیک نظم سرمایهداری را دربر گرفته است. سرمایهداری دیگر مانند دهههای گسترش نولیبرالیسم قادر نیست صرفاً از طریق بازار جهانی، خصوصیسازی و گسترش انباشت، بحرانهای خود را مهار کند. رشد اقتصادی جهانی کندتر شده، رقابت میان قدرتهای بزرگ شدت گرفته، بحران بدهی گسترش یافته و بازتولید اجتماعی در بسیاری از کشورها وارد مرحلهای بحرانی شده است. در چنین شرایطی، دولت، میلیتاریسم و جنگ بیش از گذشته به ابزارهای مدیریت بحران تبدیل میشوند.
از همین رو، جنگهای منطقهای و نیابتی امروز را باید بخشی از تلاش سرمایهداری برای بازآرایی انباشت، کنترل انرژی، بازسازی قدرت دولتها و انتقال بحران به جامعه دانست. تنگه هرمز، دریای سرخ، اوکراین و تایوان تنها نقاطی ژئوپولیتیک نیستند، بلکه گرهگاههای اصلی گردش سرمایه، انرژی و زنجیرههای تأمین جهانیاند.
همزمان، جنگ اکنون به یکی از سودآورترین بخشهای اقتصاد جهانی تبدیل شده است. طبق گزارش مؤسسه SIPRI، هزینه نظامی جهان در سال ۲۰۲۵ به حدود ۲.۹ تریلیون دلار رسید؛ بالاترین رقم ثبتشده در تاریخ. تنها کشورهای عضو ناتو بیش از ۱.۵ تریلیون دلار هزینه نظامی داشتهاند؛ رقمی که بیش از نیمی از کل هزینه نظامی جهان را تشکیل میدهد. در همین دوره، درآمد صد شرکت بزرگ صنایع نظامی جهان به حدود ۶۸۰ میلیارد دلار رسید که رکوردی تاریخی محسوب میشود. شرکتهایی چون لاکهید مارتین، RTX (ریتیون)، نورثروپ گرومن و جنرال داینامیکس، پس از جنگ اوکراین، جنگ غزه و افزایش تنشهای جهانی، جهش عظیمی در قراردادها و سودآوری تجربه کردهاند.
اما مسئله تنها فروش اسلحه نیست. جنگهای معاصر همزمان به صحنهٔ نمایش و آزمایش فناوریهای جدید نظامی نیز تبدیل شدهاند. از پهپادها و سامانههای هوشمند تا فناوریهای مبتنی بر هوش مصنوعی، هر جنگ اکنون آزمایشگاهی واقعی برای صنایع نظامی و امنیتی است. پس از هر عملیات «موفق»، موج تازهای از سفارشها و قراردادهای تسلیحاتی شکل میگیرد و دولتها بودجههای نظامی خود را افزایش میدهند. از اوکراین و غزه تا خاورمیانه، سرمایهداری جهانی در حال پیوندزدن صنایع نظامی، فناوری دیجیتال، هوش مصنوعی و کنترل امنیتی است. جنگ دیگر صرفاً ابزاری برای تصرف سرزمین نیست، بلکه بخشی از بازسازی اقتصاد جهانی و سازماندهی مجدد قدرت سرمایهداری است.
اما هزینهٔ واقعی این جنگها را نه شرکتهای نظامی و نه دولتها، بلکه طبقهٔ کارگر و تودههای مردم میپردازند. سرمایهداری بحران خود را از طریق تورم، گرانی، ریاضت اقتصادی، کاهش خدمات اجتماعی، مهاجرت اجباری و گسترش فضای امنیتی به جامعه منتقل میکند. اقتصاد جنگی تنها در میدانهای نبرد جریان ندارد؛ بلکه در زندگی روزمرهٔ میلیونها انسانی جریان دارد که هزینهٔ بحران جهانی سرمایه را با فقر، ناامنی و فرسایش زندگی اجتماعی میپردازند.
افزایش بودجههای نظامی همزمان با کاهش بودجههای رفاهی، آموزش، درمان و خدمات اجتماعی، نشان میدهد که دولتها بیش از گذشته منابع اجتماعی را به سمت بازسازی قدرت نظامی و امنیتی سوق میدهند. در بسیاری از کشورها، جنگ به ابزاری برای توجیه کنترل پلیسی، سرکوب اعتراضات، گسترش ناسیونالیسم و ایجاد فضای اضطراری دائمی تبدیل شده است.
در چنین شرایطی، مبارزه علیه جنگ را نمیتوان به موضعگیری اخلاقی یا صلحطلبانه محدود کرد. جنگ بخشی از منطق بازتولید سرمایهداری بحرانزده است و مقابله با آن بدون مبارزه علیه کل نظم سرمایهداری ممکن نیست. همانگونه که سرمایهداری جهانی از جنگ برای بازسازی سودآوری، کنترل ژئوپولیتیک و انتقال بحران استفاده میکند، طبقهٔ کارگر نیز نمیتواند پشت هیچیک از اردوگاههای جنگی موجود قرار گیرد.
نه آمریکا و ناتو، نه روسیه و چین، و نه دولتهای منطقهای خاورمیانه، هیچکدام نمایندهٔ منافع طبقهٔ کارگر نیستند. همهٔ این قدرتها، اشکال مختلفی از رقابت سرمایهداری و سلطهٔ طبقاتی را نمایندگی میکنند و هزینهٔ بحران و جنگ را بر دوش مردم عادی میاندازند. در برابر جهانیشدن جنگ و اقتصاد نظامی، ضرورت بازسازی یک سیاست انترناسیونالیستی و ضدسرمایهداری بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا کرده است. مبارزه علیه جنگ را نمیتوان از مبارزه علیه بحران سرمایهداری، میلیتاریسم، ناسیونالیسم و دولتهای سرمایهداری جدا کرد.
مسئلهٔ تعیینکنندهٔ امروز، نه انتخاب میان اردوگاههای جنگی، بلکه سازمانیابی جنبشی انترناسیونالیستی، ضدجنگ و ضدسرمایهداری است که بتواند مبارزه علیه جنگ و استثمار را به افقی مشترک برای طبقهٔ کارگر جهانی تبدیل کند.
بسوی بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵- ۹مه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
بحران بازتولید سرمایه و جهانی شدن اعتراض

اعتراضات و شورشهای اجتماعی در سالهای اخیر دیگر پدیدههایی محلی، موقت یا صرفاً سیاسی نیستند. از جنبش جهانی علیه جنگ غزه تا اعتراضات استانبول، از اعتصابات کارگری در اروپا تا جنبشهای ضدپلیسی و دانشجویی در آمریکا، از بحران معیشتی در آمریکای لاتین تا خیزشهای اجتماعی ایران، جهان وارد مرحلهای شده است که در آن بحران سرمایهداری بیش از هر زمان دیگری مستقیماً به سطح زندگی اجتماعی و خیابان منتقل میشود.
آنچه امروز در نقاط مختلف جهان دیده میشود، صرفاً مجموعهای از اعتراضات پراکنده نیست، بلکه بیانگر ورود سرمایهداری جهانی به مرحلهای عمیقتر از بحران بازتولید است؛ بحرانی که دیگر تنها در سطح بازارها، بدهیها یا رکود اقتصادی باقی نمانده، بلکه مستقیماً بازتولید زندگی روزمره را هدف قرار داده است. تورم، بحران مسکن، سقوط قدرت خرید، ناامنی شغلی، فروپاشی خدمات اجتماعی، مهاجرت اجباری، جنگ و میلیتاریسم، همگی نشان میدهند که سرمایهداری دیگر قادر نیست همان اشکال پیشین ثبات اجتماعی و اقتصادی را بازتولید کند.
جنبش جهانی علیه جنگ غزه یکی از روشنترین نشانههای این وضعیت بود. میلیونها نفر در اروپا، آمریکا و بسیاری از کشورهای دیگر علیه جنگ، نسلکشی و حمایت دولتهای غربی از اسرائیل به خیابان آمدند. دانشگاهها به صحنهٔ اشغال و اعتراض تبدیل شدند و حضور گستردهٔ مهاجران، جوانان و بخشهایی از طبقهٔ کارگر، این جنبش را از چارچوبهای سنتی اعتراضات صرفاً حقوق بشری فراتر برد. در بسیاری از کشورها، مسئلهٔ فلسطین با بحران معیشت، نژادپرستی، مهاجرت و مخالفت با نظامیگری پیوند خورد.
همزمان، در اروپا و آمریکا، موجهای تازهای از اعتصابات و اعتراضات اجتماعی شکل گرفت. اعتراضات علیه بحران هزینهٔ زندگی، اعتصابات کارگری در فرانسه، بریتانیا و آلمان، اعتراضات گسترده در ترکیه علیه تورم و سرکوب، و خیزشهای اجتماعی در آمریکای لاتین، همگی نشانههایی از تشدید تضادهای اجتماعی در مقیاسی جهانیاند. در آمریکا، بحران مسکن، بدهی، افزایش هزینهٔ زندگی و گسترش کنترل پلیسی، شهرهایی چون لسآنجلس و نیویورک را بیش از گذشته به صحنهٔ نارضایتی اجتماعی و اعتراض تبدیل کرده است.
در ایران نیز خیزشهای اجتماعی دههٔ اخیر را نمیتوان جدا از زمینهٔ مبارزات سازمانیافتهٔ کارگری فهمید. اعتصابات و اعتراضات کارگران فولاد، هفتتپه، نفت، معلمان و بازنشستگان، طی سالهای گذشته نقش مهمی در بازگرداندن مسئلهٔ سازمانیابی، همبستگی طبقاتی و مبارزهٔ جمعی به فضای اجتماعی ایفا کردند. در مقطعی، شعار شوراهای کارگری توانست از محدودهٔ محافل کارگری فراتر رود و به بخشی از فضای عمومی اعتراضات اجتماعی تبدیل شود. هرچند این روند بهدلیل سرکوب، فقدان افق مستقل سراسری و تشدید فضای جنگی و امنیتی عقب رانده شد، اما تجربهٔ ایران نیز بخشی از همان روند جهانی تشدید مبارزهٔ طبقاتی و بازگشت بحران سرمایهداری به سطح زندگی اجتماعی است.
این تحولات را نمیتوان جدا از بحران گستردهتر نظم جهانی سرمایهداری فهمید. نظمی که پس از جنگ سرد بر جهانیسازی نولیبرالی، بازار آزاد و گسترش بیوقفهٔ انباشت سرمایه استوار بود، اکنون وارد مرحلهای از بیثباتی ساختاری شده است. دولتها بیش از گذشته به نظامیسازی، کنترل امنیتی، سیاستهای اضطراری و سرکوب متوسل میشوند. جنگهای منطقهای، رقابت قدرتهای جهانی، بازگشت مرزها، تشدید ناسیونالیسم و گسترش فضای امنیتی، بخشی از تلاش سرمایهداری برای مدیریت بحران تاریخی خود است.
اما بازگشت اعتراضات اجتماعی و تشدید مبارزهٔ طبقاتی را نباید با بازگشت خودبهخودی یک افق مستقل کارگری یا کمونیستی اشتباه گرفت. تشدید بحران سرمایهداری میتواند به گسترش اعتراضات، اعتصابات و شورشهای اجتماعی منجر شود، بیآنکه طبقهٔ کارگر بتواند بهعنوان یک نیروی سیاسی مستقل ظاهر شود. همانگونه که بحران سرمایهداری میتواند زمینهٔ رشد مبارزهٔ اجتماعی را فراهم کند، همزمان میتواند به رشد ناسیونالیسم، پوپولیسم، نئوفاشیسم و اشکال مختلف سیاست بورژوایی نیز دامن بزند.
در بسیاری از کشورها، بخشی از خشم اجتماعی در اشکال راستگرایانه، ضد مهاجر، ناسیونالیستی یا اقتدارطلبانه جذب شده است. در اروپا و آمریکا، رشد راست افراطی و نئوفاشیسم بخشی از همین بحران است. در خاورمیانه نیز جنگ، ناامنی و فروپاشی اقتصادی، زمینهٔ رشد گرایشهای اقتدارطلب و جنگطلب را تقویت کردهاند. همین مسئله نشان میدهد که حتی در دورههای اعتلای مبارزهٔ طبقاتی نیز سخن گفتن از «بازگشت طبقهٔ کارگر» بهمعنای سیاسی و تاریخی کلمه، بدون شکلگیری افقی مستقل و انترناسیونالیستی، میتواند به توهمی ایدئولوژیک بدل شود.
تجربهٔ شکستهای تاریخی جنبش کارگری در قرن بیستم همچنان بر وضعیت امروز سایه انداخته است. بدون بازگشت انتقادی به مارکس، بدون جمعبندی طبقاتی از شکستها، و بدون عبور از بحران تاریخی چپ و کمونیسم اروپایی، امکان شکلگیری یک آلترناتیو واقعی ضدسرمایهداری وجود نخواهد داشت. بخش بزرگی از سنتهای مسلط کمونیسم چپ اروپایی طی دهههای گذشته در فرقهگرایی، اروسنترسیم، عقبماندگی نظری و نوعی نگرش فاتالیستی به بحران سرمایهداری گرفتار شدهاند و نتوانستهاند پاسخی واقعی به تغییرات ساختاری سرمایهداری، دگرگونی ترکیب طبقاتی و اشکال جدید سازمانیابی اجتماعی بدهند.
با اینحال، بحران کنونی همزمان امکانهای تازهای نیز ایجاد میکند. جهانیشدن بحران، جنگ و فشار معیشتی، بیش از هر زمان دیگری ضرورت پیوند مبارزات کارگری و اجتماعی در سطح بینالمللی را آشکار کرده است. اعتراضات ضدجنگ، جنبشهای مهاجران، اعتصابات کارگری و مبارزات علیه ریاضت اقتصادی، هرچند هنوز پراکنده و ناهمگوناند، اما نشانههایی از بازگشت تدریجی مسئلهٔ انترناسیونالیسم به متن بحران جهانیاند.
اما این روند تنها در صورتی میتواند به افقی انقلابی و طبقاتی بدل شود که به سازمانیابی یک جنبش انترناسیونالیستی کارگری گره بخورد؛ جنبشی که بتواند فراتر از مرزهای ملی، ناسیونالیسم، اردوگاهبندیهای جنگی و سیاستهای بورژوایی، مبارزات پراکندهٔ اجتماعی را به نیرویی مستقل علیه کل نظم سرمایهداری جهانی تبدیل کند.
بدون شکلگیری چنین جنبشی، حتی گستردهترین اعتراضات و شدیدترین اشکال مبارزهٔ اجتماعی نیز میتوانند در اشکال مختلف راستگرایی، جنگطلبی، اقتدارگرایی یا بازسازی نظم سرمایهداری جذب و خنثی شوند. مسئلهٔ تعیینکنندهٔ امروز نه صرفاً بازگشت خیابان، بلکه ضرورت بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر در مقیاسی جهانی است.
پیش بسوی بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۹ مه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
هوش مصنوعی، سرمایهداری دیجیتال و آیندهٔ مبارزهٔ طبقاتی

گسترش سریع هوش مصنوعی، اتوماسیون و فناوریهای دیجیتال، بار دیگر مسئلهٔ آیندهٔ سرمایهداری و سرنوشت طبقهٔ کارگر را به مرکز بحثهای جهانی کشانده است. شرکتهای بزرگ تکنولوژی، دولتها و رسانهها، ظهور هوش مصنوعی را بهعنوان آغاز عصری جدید معرفی میکنند؛ عصری که قرار است بهرهوری را افزایش دهد، اقتصاد را متحول کند و بسیاری از بحرانهای کنونی را حل کند.
اما پشت این تصویر تبلیغاتی، واقعیت دیگری در حال شکلگیری است: هوش مصنوعی نه در خلأ، بلکه در دل بحرانی تاریخی در بازتولید سرمایهداری رشد میکند.سرمایهداری جهانی در شرایطی بهسوی اتوماسیون، دیجیتالیشدن و استفادهٔ گسترده از هوش مصنوعی حرکت میکند که با بحران سودآوری، بیثباتی اقتصادی، جنگ، بحران بازتولید اجتماعی و تشدید رقابت جهانی روبهروست. در چنین وضعیتی، فناوری بیش از آنکه ابزاری برای رهایی اجتماعی باشد، به بخشی از تلاش سرمایه برای مدیریت بحران خود تبدیل میشود؛ تلاشی برای کاهش هزینهٔ نیروی کار، افزایش کنترل، تشدید بهرهکشی و بازسازی قدرت دولت و سرمایه در شرایط بحران.
هوش مصنوعی اکنون بهسرعت وارد عرصههای تولید، حملونقل، آموزش، خدمات، رسانه، امور مالی، نظارت امنیتی و جنگ شده است. میلیونها شغل در معرض حذف یا بیثباتی قرار گرفتهاند و اشکال جدیدی از کار موقت، پلتفرمی و ناامن گسترش یافتهاند. شرکتهای بزرگ تکنولوژی و دولتها تلاش میکنند با استفاده از اتوماسیون، هم هزینههای نیروی کار را کاهش دهند و هم توانایی بیشتری برای نظارت و کنترل اجتماعی بهدست آورند.
اما همزمان با گسترش هوش مصنوعی و سرمایهداری دیجیتال، بار دیگر موجی از نظریهپردازی دربارهٔ «پایان طبقهٔ کارگر» و ازبینرفتن عاملیت تاریخی پرولتاریا شکل گرفته است. این بحثها جدید نیستند. از نظریهپردازان «موج سوم» و جامعهٔ پساصنعتی در دههٔ هشتاد تا مدافعان «جامعهٔ شبکهای» و سرمایهداری اطلاعاتی، بخشهایی از طبقهٔ متوسط و روشنفکری وابسته به آن همواره کوشیدهاند تحولات تکنولوژیک را به ابزاری ایدئولوژیک برای حمله به جنبش کارگری تبدیل کنند.
در این روایتها، هر تحول تکنولوژیک جدید بهعنوان نشانهای از «پایان کار»، «پایان طبقهٔ کارگر» یا «پایان مبارزهٔ طبقاتی» معرفی میشود. امروز نیز با ظهور هوش مصنوعی و اقتصاد دیجیتال، بار دیگر ادعا میشود که طبقهٔ کارگر به مجموعهای پراکنده از «پروکاریات» فاقد هویت و توان تاریخی تبدیل شده و دیگر نقشی در تحولات اجتماعی ندارد.
اما این نظریهها بیش از آنکه بازتاب واقعیت مادی سرمایهداری باشند، بیانگر بحران و ناتوانی لایههایی از طبقهٔ متوسط در درک دگرگونیهای واقعی مبارزهٔ طبقاتیاند. آنها تغییر اشکال سازمانیابی، جابهجایی ترکیب طبقاتی و تحول در دینامیسم درونی مبارزهٔ کارگری را با نابودی خود طبقهٔ کارگر اشتباه میگیرند. در حالیکه سرمایهداری دیجیتال و اقتصاد مبتنی بر هوش مصنوعی نه به حذف کار مزدی، بلکه به گسترش اشکال جدید استثمار، بیثباتی و کنترل نیروی کار منجر شدهاند.
واقعیت این است که سرمایهداری همچنان بر کار مزدی و استخراج ارزش اضافه استوار است، حتی اگر اشکال این کار، پراکندهتر، جهانیتر و دیجیتالیتر شده باشند. پشت شبکههای هوش مصنوعی، پلتفرمهای دیجیتال، انبارهای عظیم داده و اقتصاد الگوریتمی، میلیونها کارگر در زنجیرههای تولید، حملونقل، لجستیک، برنامهنویسی، استخراج مواد معدنی، مراکز داده، کار پلتفرمی و بازتولید اجتماعی قرار دارند که همچنان پایهٔ واقعی بازتولید سرمایهداری جهانی را تشکیل میدهند.
همزمان، هوش مصنوعی تنها به عرصهٔ تولید محدود نمیشود، بلکه به بخشی از ساختار نظامی و امنیتی سرمایهداری معاصر نیز تبدیل شده است. جنگهای مدرن بیش از گذشته به پهپادها، سامانههای هوشمند، تحلیل داده، نظارت دیجیتال و کنترل الگوریتمی وابسته شدهاند. از غزه و اوکراین تا مرزهای اروپا و آمریکا، سرمایهداری جهانی در حال پیوندزدن فناوری دیجیتال با کنترل امنیتی، سرکوب اجتماعی و میلیتاریسم است.
در چنین شرایطی، دولت نیز بار دیگر نقشی مرکزیتر پیدا کرده است. برخلاف افسانههای نولیبرالی دربارهٔ «بازار آزاد»، سرمایهداری دیجیتال بدون دخالت گستردهٔ دولت، بودجههای نظامی، قراردادهای امنیتی و حمایت مستقیم سیاسی قابلتصور نیست. رقابت آمریکا و چین بر سر هوش مصنوعی، تراشهها، داده و کنترل زیرساختهای دیجیتال، نشان میدهد که فناوری امروز بیش از هر زمان دیگری به مسئلهای ژئوپولیتیک و نظامی تبدیل شده است.
اما همانگونه که بحران سرمایهداری میتواند به گسترش کنترل و بیکارسازی منجر شود، همزمان میتواند زمینهٔ شکلگیری اشکال جدیدی از مبارزه و مقاومت اجتماعی را نیز فراهم کند. رشد کار پلتفرمی، پراکندگی نیروی کار و جهانیشدن زنجیرههای تولید، بهمعنای پایان مبارزهٔ طبقاتی نیست، بلکه بیانگر تغییر اشکال آن است. اعتصابات کارگران لجستیک، انبارها، حملونقل، خدمات دیجیتال و پلتفرمهای اینترنتی در کشورهای مختلف، نشان میدهد که حتی در قلب سرمایهداری دیجیتال نیز تضاد میان سرمایه و کار همچنان پابرجاست.
اما بازگشت مبارزهٔ طبقاتی در عصر هوش مصنوعی را نباید بهمعنای شکلگیری خودبهخودی یک آلترناتیو مستقل کارگری دانست. همانگونه که سرمایهداری دیجیتال میتواند اشکال جدیدی از استثمار و کنترل ایجاد کند، همزمان میتواند به رشد فردگرایی، رقابت، ناسیونالیسم و اشکال تازهای از اقتدارگرایی نیز دامن بزند.
از همین رو، مسئلهٔ امروز صرفاً نقد تکنولوژی یا مخالفت با هوش مصنوعی نیست، بلکه مبارزه علیه نظمی است که فناوری را در خدمت سود، جنگ، کنترل و بازتولید سلطهٔ طبقاتی قرار داده است. بدون بررسی و بازبینی انتقادی شکستهای گذشته و سنن شکست خورد و بدون بازگشت به مارکس، بدون جمعبندی طبقاتی از شکستهای تاریخی، و بدون سازمانیابی یک جنبش انترناسیونالیستی کارگری، فناوریهای جدید نه به رهایی اجتماعی، بلکه به تعمیق بحران، میلیتاریسم و استثمار منجر خواهند شد.
مسئلهٔ تعیینکنندهٔ امروز، نه «پایان طبقهٔ کارگر»، بلکه ضرورت بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر در عصر سرمایهداری دیجیتال و جنگهای هوشمند است.
بسوی بازسازی سیاست انترناسیونالیستی طبقهٔ کارگر
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ – ۹ مه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
