با پایان دور سوم مذاکرات غیرمستقیم ایران و ایالات متحده در ژنو، بدون توافق نهایی و با ارجاع ادامهٔ گفتوگوها به سطح فنی در وین، بار دیگر همان پرسش بنیادین در برابر جنبش اعتراضی در ایران، مردم منطقه و طبقهٔ کارگر جهان قرار گرفته است: آیا آنچه در اتاقهای مذاکره و همزمان در میدانهای نظامی خاورمیانه جریان دارد، به جنگی گسترده میانجامد یا به توافقی موقت، و در هر دو حالت چه نیروهایی سود میبرند و چه طبقات و مردمانی هزینه میپردازند؟
آنچه اکنون رخ میدهد را نمیتوان تنها با ظاهر دیپلماسی یا با شمارش ناوها و هواپیماها فهمید؛ این وضعیت شکل فشردهای از همان سیاست تاریخی قدرتهای سرمایهداری جهانی است: مذاکره زیر سایهٔ تهدید. همزمانی مذاکره و تشدید آرایش نظامی نه تناقض است و نه استثنا؛ بیان یک سازوکار واحد است که در آن «میز مذاکره» ادامهٔ «میدان زور» است و «میدان زور» ابزاری برای تحمیل نتیجهٔ مذاکره. در این منطق، توافق، اگر شکل بگیرد، نه صلح پایدار، بلکه آتشبس مدیریتشده است؛ و جنگ، اگر شعلهور شود، نه حادثهای ناگهانی، بلکه ادامهٔ همان مدیریت بحران با ابزار نظامی خواهد بود.
در کانون سیاستهای قدرتهای درگیر در این کشمکش ارتجاعی، دو گرایش متفاوت اما همراستا دیده میشود. اسرائیل در پی تغییر موازنهٔ منطقهای و تضعیف هرچه بیشتر ایران، با هدف حذف یک کانون قدرت رقیب در خاورمیانه و تثبیت برتری نظامی و سیاسی خود میباشد. در مقابل، دولت ایالات متحده در دل بحران جهانی سرمایه و چندقطبیشدن رقابت قدرتها، بیش از آنکه خواهان فروپاشی بیمهار دولت ایران باشد، در پی معامله از بالا و رامکردن رژیم اسلامی است: کشاندن جمهوری اسلامی به مدار بازار سرمایهداری غرب، کاهش رفتارهای تنشزا و تبدیل آن به دولتی «قابل مدیریت» در چارچوب منافع غرب. این دو سیاست در ظاهر متفاوتاند، اما در یک نقطه تلاقی میکنند: تضعیف دولت ایران و محدود کردن ظرفیت منطقهای آن، چه از مسیر توافق موقت و چه از مسیر ضربهٔ محدود و عملیات نیابتی.
به همین دلیل، حضور و تحرکات نظامی آمریکا در منطقه را باید شرط لازم تحقق هر دو مسیر دانست، نه فقط نشانهٔ تصمیم قطعی به جنگ. آمریکا میداند ایران ظرفیتهایی دارد که میتواند پایگاهها و منافع آن را در منطقه هدف قرار دهد، و جمهوری اسلامی نیز با تکرار وعدهٔ «پاسخ گسترده» میکوشد هزینهٔ اقدام نظامی را بالا برده و امکان مدیریت فشارها و اقدامات را کاهش دهد. بنابراین هرچه واشینگتن با جدیت بیشتری بر مذاکره تأکید کند، همزمان ناگزیر است برای بدترین حالت نیز آماده باشد: یعنی برای لحظهای که ضربهای محدود به جنگ منطقهای بلغزد و رشتهٔ مدیریت از دست خارج شود. این آمادهسازی مبتنی بر بدترین سناریو، خود گواهی است بر این حقیقت که «توافق موقت» و «تهدید جنگ» دو روی یک سیاست واحدند.
در چنین شرایطی، وجود نوعی تقسیم کار غیررسمی میان آمریکا و اسرائیل محتمل است: فشار نظامی و دیپلماتیک از سوی آمریکا و اقدامات هدفمند نظامی از سوی اسرائیل؛ شیوهای که حفظ نقش مذاکرهکننده و ژست میانجی برای واشینگتن را ممکن سازد. اما این الگو، حتی اگر در سطح محاسبهٔ سیاسی جذاب باشد، حامل تناقضی خطرناک است. در میدان واقعی جنگ، مرز میان «ضربهٔ محدود» و «جنگ گسترده» بسیار باریک است و کافی است یک خطای محاسبه یا یک پاسخ تلافیجویانه در نقطهای حساس، چرخهٔ تشدید و گسترش جنگ را فعال کند. آنگاه «ضربهٔ اسرائیل» به «جنگ آمریکا»، بدون اعلام رسمی، تبدیل میشود.
در چنین وضعیتی، میدان داخلی نیز از این رقابت قدرتها جدا نیست. بخشی از اپوزیسیون میکوشد خود را بهعنوان آلترناتیوی آمادهٔ مصرف در معادلهٔ قدرتهای جهانی جا بزند. رقابت میان جریانهای مختلف، از سلطنتطلب نئوفاشیست تا ناسیونالیستهای اصلاحطلب، از احزاب قومی–عشیرتی تا شبکههای رسانهای متصل به سرمایههای منطقهای، اغلب نه بر پایهٔ سازمانیابی واقعی مردم، بلکه بر پایهٔ موجسواری سیاسی بهواسطهٔ رسانه و پول و کسب مشروعیت نزد دولتهای خارجی شکل میگیرد. این رقابتها در عمل بخشی از همان منطق نیابتیاند: هر جریان میکوشد در صورت معاملهٔ قدرتهای بزرگ یا تغییر موازنهٔ منطقهای، جایگاهی در نظم جدید بیابد. این جدالها، خواه میان ناسیونالیسم کردی و سلطنتطلبی نئوفاشیستی، خواه میان اصلاحطلبی و پروژههای بازگشت به گذشته، یک وجه مشترک دارد: تلاش برای کسب جاپا در سیاست از بالا، در لحظهای که سرنوشت مردم را به میز معاملهٔ دولتها گره میزنند.
اما وظیفهٔ جنبش اعتراضی و نیروهای مترقی و پیشروان جنبش کارگری، نه چشم دوختن به رجزخوانیهای رسانههای نیابتی، بلکه تدارک مقاومت از پایین علیه قدرتهای درگیر در این کشمکش ارتجاعی است. با وجود تلاش این قدرتها برای تبدیل جنبش اعتراضی جاری به اهرمی در این جنگ ارتجاعی و سرکوب خونین هزاران معترض، مقاومت اجتماعی همچنان ادامه دارد.
مراکز کار همچنان دستخوش اعتراضات، اعتصابهای اعلامنشده و کمکاری گستردهاند. جنبش دانشجویی پرچم مقاومت خیابانی را برافراشته نگاه داشته و تلاش میکند در برابر موج نئوفاشیسم و ناسیونالیسم اسلامی ایستادگی کند. این اعتراضها نشان میدهد بحران واقعی در قلب جامعه است و آینده نه توسط جنگندهها و بمبها و نیروهای نیابتی آنان، بلکه به دست قدرتمندترین طبقهٔ اجتماعی ایران، طبقهٔ کارگر و جنبشهای متحد آن رقم خواهد خورد.
از منظر انترناسیونالیستی و طبقاتی، همینجا مرز روشن میشود. طبقات حاکم در تهران، واشینگتن و تلآویو در یک هدف مشترکاند: حفظ نظم اجتماعی مبتنی بر استثمار و انتقال هزینهٔ بحران به پایین. جنگ یا توافق موقت، هر دو میتوانند به شکلهای متفاوت همین هدف را پیش ببرند: افزایش فشار اقتصادی، تشدید امنیتیسازی، تضعیف نیروی اجتماعی و عقبراندن مقاومت طبقهٔ کارگر و بستن راه سازمانیابی مستقل. این منطق مدیریت بحران سرمایه است.
بنابراین آنچه امروز باید با قاطعیت گفت این است: جنگ گسترده در کوتاهمدت محتملترین مسیر نیست، زیرا هزینهٔ آن برای نظم جهانی سرمایه عظیم و غیرقابلکنترل است؛ اما خطر ضربهٔ محدود، عملیات نیابتی و تشدید ناخواسته واقعی و جدی است. درست به همین دلیل است که همزمان با ادامهٔ مذاکره، سایهٔ جنگ نیز سنگینتر میشود. در این وضعیت، وظیفهٔ جنبش کارگری و نیروهای رهاییبخش نه تماشای جدال دولتها و نه امید بستن به یکی از بلوکها، بلکه تبدیل جنگ طبقات حاکم علیه مردم به میدان مبارزهٔ طبقاتی، افشای منطق مشترک سرمایه و سازمان دادن مقاومت از پایین است.
امروز، بیش از هر زمان، باید کانونهای ضدجنگ و ضدسرمایهداری را در پیوند با اعتصابها و تشکلهای مستقل شکل داد؛ باید از دل مبارزهٔ روزمره علیه فقر، سرکوب و بیحقوقی، پرچم مخالفت با جنگ را برافراشت؛ و باید با همبستگی انترناسیونالیستی نشان داد که کارگران ایران، آمریکا، اسرائیل و سراسر منطقه هیچ منفعتی در جنگ ندارند و تنها قربانیان جنگ خواهند بود. صلح واقعی نه از میز مذاکرهٔ دولتها، بلکه از قدرت سازمانیافتهٔ کارگران و زحمتکشان زاده میشود؛ از همان جایی که میتواند هم ماشین جنگی دولتها را متوقف کند و هم زنجیرهای استثمار را درهم بشکند.
بسوی کانونهای ضد جنگ و ضد سرمایهداری
نه سلطنت، نه رهبری—قدرت به شوراهای کارگری
نه فاشیسم، نه ناسیونالیسم—زنده باد انترناسیونالیسم
۸ اسفند ۱۴۰۴ – ۲۷ فوریه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
فایل پی دی اف
توافق موقت وین و تدارک مشترک جنگ