سند راهبردی امنیت ملی ایالات متحده برای سال ۲۰۲۵ را باید نه بهعنوان یک متن فنی ـ امنیتی متعارف، بلکه بهمثابه یک سند تاریخی خواند؛ سندی که در آن دولت مرکزی سرمایهداری جهان، برای نخستینبار پس از پایان جنگ جهانی دوم، بهطور رسمی محدودیتهای ساختاری خود را در مدیریت نظم جهانی ثبت میکند. آنچه در این سند رخ میدهد، نه صرفاً تغییر اولویتها یا بازتعریف تهدیدها، بلکه اعلام یک گذار تاریخی است: گذار از دوران «پلیس جهانی» به دوران مدیریت گزینشی بحران، آن هم در مقیاسی محدودتر و قابلکنترلتر.
تأکید صریح بر نیمکرهٔ غربی بهعنوان حوزهٔ نفوذ طبیعی آمریکا، نشانهٔ عقبنشینی آگاهانه از نقش رهبری جهانی و پذیرش ناتوانی ساختاری در حفظ نظمی است که خود ایالات متحده پس از ۱۹۴۵ بنیان نهاده بود. این عقبنشینی، نه محصول انتخاب سیاسی صرف، بلکه نتیجهٔ فرسایش عمیق توان بازتولید اقتصادی، صنعتی، مالی و اجتماعی سرمایه در درون خود آمریکاست.
اگر این سند را در پیوند با نظریهٔ بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه بخوانیم، معنای آن روشنتر میشود. بحران کنونی سرمایهداری، برخلاف بحرانهای ادواری کلاسیک، بحرانی است که تمام سطوح بازتولید را دربر میگیرد: از تولید مادی و سودآوری، تا دولت، ایدئولوژی، علم و نظم بینالمللی. سند ۲۰۲۵ در زبان رسمی دولت سرمایهداری آمریکا، ترجمان سیاسی ـ امنیتی همین بحران است.
آمریکا دیگر قادر نیست هزینهٔ مادی، نظامی و ایدئولوژیک نظم جهانی یکپارچه را تأمین کند، زیرا این نظم با ظرفیت واقعی بازتولید داخلی سرمایه در ایالات متحده ناسازگار شده است. به همین دلیل، بازگشت به مقیاسی کوچکتر و تمرکز بر حوزهای محدود، نه نشانهٔ قدرت، بلکه نشانهٔ مدیریت بحران در شرایط افول تاریخی است.
عقبنشینی از نظم جهانی به نیمکرهٔ غربی
چرخش به نیمکرهٔ غربی در عین حال اعلام صریح پایان جهانیسازی لیبرالی بهمثابه پروژهای تاریخی است. نظمی که پس از ۱۹۹۱ بر گسترش ناتو، ادغام پیرامون در بازار جهانی، و تصور یک جهان لیبرال همگن بنا شده بود، اکنون فروپاشیده است.
آنچه جای آن را میگیرد، بازگشت آشکار به منطق کلاسیک امپریالیسم است: تعریف حوزههای نفوذ محدود و قابل مدیریت و پذیرش تعادلهای قهری میان قدرتها. از این منظر، سند ۲۰۲۵ در سطحی ناگفته همان چیزی را به رسمیت میشناسد که روسیه در اسناد امنیتی خود از ۲۰۲۱ مطالبه کرده بود: تثبیت خطوط تماس، توقف گسترشطلبی بیمهار و مدیریت رقابت در چارچوب توازن قوا، نه رؤیای نظم جهانی واحد.
یکی از پیامدهای مستقیم این چرخش، علنیشدن شکافهای درونی بلوک آتلانتیک است. ناتو بهعنوان ساختار نظامی باقی میماند، اما وحدت سیاسی و استراتژیک آن دچار فرسایش ساختاری میشود. اروپا بیش از هر زمان دیگر به چتر نظامی آمریکا وابسته است، اما همزمان آمریکا دیگر حاضر نیست بدون دریافت هزینههای اقتصادی و سیاسی مستقیم، نقش ضامن امنیت اروپا را ایفا کند.
این وضعیت تنشی پایدار میان دو سوی آتلانتیک ایجاد کرده است؛ تنشی که پس از جنگ اوکراین بهطور بیسابقهای تشدید شده و خود بخشی از بحران بازتولید سرمایه در مقیاس بینالمللی است؛ بحرانی که دیگر نمیتواند از طریق اجماعهای لیبرال ـ آتلانتیکی حلوفصل شود.
جنگ دائمی، بدون جنگ جهانی
در این بستر تاریخی، منطق جنگ نیز دگرگون شده است. جنگ جهانی هستهای، برخلاف جنگهای قرن بیستم، دیگر نمیتواند بهعنوان مکانیسم بازتنظیم بازتولید سرمایه عمل کند، زیرا چنین جنگی بهمعنای انهدام شرایط مادی بازتولید در مقیاس سیارهای خواهد بود.
از این رو، آن دسته از تحلیلهای مارکسیستی که همچنان بازگشت خودکار جنگ جهانی را مفروض میگیرند، در سطح تاریخی ناتوان از درک وضعیت کنونیاند. سرمایهٔ معاصر برای مدیریت بحران، بهجای تخریب سراسری، به منطق تخریب منطقهای، پراکنده و دائمی روی آورده است.
جنگ دائمی بدون جنگ جهانی
جنگهای منطقهای و نیابتی دقیقاً در همین چارچوب قابل فهماند. عراق، لیبی، سوریه، یمن، اوکراین، سودان و غزه نه استثنا، بلکه شکل مسلط جنگ در دوران بحران تاریخی سرمایه هستند.
این جنگها کارکردهایی مشابه جنگهای جهانی قرن بیستم دارند: تخلیهٔ سرمایهٔ مازاد، انهدام سرمایهٔ منجمد، جابهجایی گستردهٔ نیروی کار، بازترسیم فضاهای انباشت و بازتولید نظمهای سیاسی شکننده. تفاوت اساسی در آن است که این فرآیندها در مقیاسی کنترلپذیرتر انجام میشوند و خطر رویارویی مستقیم قدرتهای هستهای را به حداقل میرسانند.
جنگ اوکراین از همین منظر باید فهمیده شود. این جنگ نه آغاز یک جنگ جهانی جدید، بلکه گسترش الگوی جنگ نیابتی به قلب اروپا است. همان منطقی که پیشتر در خاورمیانه و آفریقا عمل میکرد، اکنون به نزدیکترین حاشیهٔ نظام مرکزی سرمایهداری رسیده است.
این انتقال جغرافیایی ناشی از فشار فزایندهٔ بحران تاریخی سرمایه است؛ فشاری که نشان میدهد پیرامون سنتی دیگر بهتنهایی قادر به جذب و مهار تضادهای انباشتهشده نیست.
در همین حال، رقابت میان آمریکا و چین عمدتاً ماهیتی ژئواکونومیک دارد، نه نظامی به معنای کلاسیک. میدان اصلی این رقابت فناوری، انرژی، زنجیرههای تأمین، سلطهٔ مالی، استانداردهای صنعتی و زیرساختهای دیجیتال است.
جنگ مستقیم میان دو قدرت هستهای، در شرایط کنونی، نه عقلانی است و نه کارکردی برای بازتولید سرمایه دارد. از این رو، درگیری نظامی فقط میتواند در قالبهای نیابتی یا منطقهای تصور شود؛ آن هم در نقاطی مانند خاورمیانه، آفریقا، آمریکای لاتین، تایوان یا دریای جنوبی چین، نه بهعنوان یک جنگ سراسری میان دو بلوک.
یکی از موانع جدی درک این وضعیت، گرفتاری نظری گروههای چپ رادیکال در تنگنای نظریههای آکادمیستی بحران و نگرش اروپامحورانه به جهان است. تمرکز وسواسگونه بر اوکراین بهعنوان «مرکز» بحران جهانی، و همزمان حاشیهایدیدن جنگهای عراق، افغانستان، لیبی، یمن، غزه یا سودان، نه بیان یک تحلیل مارکسیستی، بلکه بازتاب موقعیت جغرافیایی و روانی اروپا در نظم امپریالیستی است.
از منظر بحران تاریخی بازتولید سرمایه، همهٔ این جنگها اجزای یک کل واحدند: وضعیت جنگ دائمی سرمایه علیه شرایط اجتماعی بازتولید نیروی کار.
در چنین شرایطی، مسئلهٔ اساسی برای پرولتاریا نه پیشبینی زمان و شکل یک جنگ جهانی فرضی، بلکه سازمانیابی در دل همین وضعیت جنگ دائمی است.
انقلاب در دوران معاصر نه از دل یک انفجار واحد جهانی، بلکه از دل ترکیب بحران اقتصادی، تخریب اجتماعی، مهاجرتهای عظیم، جنگهای منطقهای، بیثباتی سیاسی و بازترکیب مداوم طبقهٔ کارگر زاده میشود.
وظیفهٔ جنبش انترناسیونالیستی کارگری تمرکز نظری و عملی بر این میدان واقعی است؛ میدانی که در آن پرولتاریا، از خاورمیانه تا آفریقا، از اوکراین تا آمریکای لاتین و خود اروپا، در حال جابهجایی، تخریب و بازسازی است.
سند راهبردی ۲۰۲۵ آمریکا، ناخواسته، یکی از شفافترین اعترافها به ورود سرمایهداری جهانی به این فاز تاریخی است.
۱۳ دسامبر ۲۰۲۵
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست
فایل پی دی اف :