دفتر اول – چاپ دوم – سوئد، زمستان ۲۰۱۹
مقدمه نویسنده بر چاپ دوم
در باره زمینههای تاریخی «مجموعه تزها» و پروبلماتیکهای آن در مقدمه چاپ اول این دفتر به تفصیل سخن رفته است. هدف از افزودن این مقدمه به چاپ دوم این دفتر، طرح برخی جوانب سیاسی، تاریخی و تجربی مربوط به شکل گیری این نوشتار است. در این گفتار به چند وجه مشخص شرایطی که این نوشتار را پدید آورد و همچنین به وجه علمی این پروبلماتیکها پرداخته میشود. تلاش نگارنده این سطور بر این خواهد بود تا برغم غامض بودن بحث مربوط به جنبه شناختشناسانه این تزها، نکات ضروری در حد امکان ساده و مختصر تحریر گردد. به منظور پیشگیری از مباحث پیچیده و انتزاعی، مطالب مربوط به وجه علمی این نوشتار از مجرای طرح موضوع جایگاه طبقاتی یا هویت اجتماعی نظریه پرداز با نظرات او صورت میگیرد. سپس نیز از همین دریچه، یعنی چگونگی کار نظری در میان گرایش سیاسی و متشکل کارگری در بطن مبارزه جاری در تمایز آنچه که در فرهنگ و سنن چپ «کار تئوریک» خوانده میشود، میپردازیم. در همین راستا نیز، موضوعات یا مراجع این بخش از بحث ( مربوط مبانی شناخت شناسی و علم فلسفه) بسیار مختصر در پانویس نوشتار خواهد آمد. بدین ترتیب و با حفظ پیوند بحث با شرایط ملموس (برای محافل سیاسی درون جنبش کارگری)، حلقه اصلی بحث از حوزه شناخت شناسی به بستری سیاسی و مادی نوشتار انتقال یافته و برخی مفاهیم و عبارات نیز در پیوند با این شرایط توضیح داده میشود. این مقدمه با توضیحاتی در باره وجوه تاریخی و زمانی (کرونولوژیک) این نوشتار و استنتاجهای معینی پایان مییابد.
جایگاه علمی
« مجموعه تزها، به سوی استراتژی سوسیالیستی» استنتاج هایی است از دوره های تحقیقی در حوزه های شناخت شناسی، تاریخ علوم و فلسفه و تاریخ نظری جنبش مارکسیستی که برای اولین بار در سال ۱۳۸۴ منتشر گشت. انتشار این تزها در تداوم فعالیتهای ما و مشخصا تلاش نشریه «پیک انترناسیونالیستی» در راستای سازمانیابی سیاسی محافل و گرایشات درون جنبش کارگری و پاسخگویی به معضلات پیشاروی این روند صورت گرفت.1
اراٍئه یک تصویر روشن از شرایط سیاسی تاریخی این تزها مستلزم شفافیت بخشیدن به عبارات و مفاهیمی است که میکوشد تا سنت و سبک کار این حرکت را به تصویر کشد. از همین رو نیز در اینجا کوشش میشود تا خط فاصل میان سنت و سبک کار این حرکت بعنوان یک گرایش سیاسی درون جنبش کارگری از سنن حاکم بر چپ ترسیم گردد. در سنن و فرهنگ سیاسی حاکم بر چپ بطور عام و احزاب و سازمان های سیاسی چپ ایران بطور خاص، هرگاه سخن از کار نظری و یا حتی فعالیت سیاسی در جنبش کارگری میرود، توجه شنونده یا خواننده، به عرصه معینی از فعالیت سیاسی سازمانی یا حزبی جلب میگردد. یعنی نوعی از فعالیت سیاسی یا نظری که به ابتکار حزب یا سازمان مفروض، در یک دوره زمانی مشخص و شرایط سیاسی معین بدل به سوژه یا موضوع کار آن سازمان میگردد. این شیوه از کار نظری، صرف نظر از اینکه با هدف دخالتگری در یک جنبش اعتراضی یا فکری معین باشد، اغلب اوقات محصول اقدامات نهادهای سازمانی بمنظور دستیابی به اهدافی از پیش تعیین شده میباشد. اهدافی که متناسب با مواضع سازمان مفروض، قاعدتا در اسناد مربوط به استراتژی یا تاکتیکهای آن سازمان یا حزب توصیف گردیده است. شیوه فعالیت نظری، تعریف پروبلماتیکها و نهایتا استنتاجهای سیاسی چنین حرکتی توسط سازمان یا حزب مفروض نیز تابع اهداف و ایدئولوژی آن است. از همین رو نیز بعد از پایان فعالیت یاد شده، نتایج آن در ادبیات حزب یا سازمان منعکس گشته و سپس نیز «دستاوردهای» چنین فعالیتی، در چارچوپ امکانات صرف شده، مورد توجه و ارزیابی نهادهای سازمان یا حزب مورد نظر قرار میگردد.
نکته مهم و شایان توجه در این باره عبارت است نقش و تاثیری که جایگاه و شرایط مادی و همچنین هویت اجتماعی و طبقاتی شخص یا اشخاصی است که دست اندر کار تحقیق و تولید نظری میگردند. افراد یا اشخاصی که حامل تجارب و همچون آکتور پیوند «سازمان یا حزب» با جنبشها و یا جریانهای فکری و تاریخی محسوب میشوند. این امر، یعنی جایگاه و هویت اجتماعی آکتور یا عامل حضور سازمان در یک جنبش معین ( در اینجا کار نظری)، هم در تعریف معضلات و پروبلماتیک ها و هم در شیوه و جهت گیری کار نظری و نهایتا در استنتاجهای آن نقش بسزایی دارد. این مسئله نه فقط در مباحث و تحقیقات سیاسی نظری، بلکه حتی در عرصه فلسفه علم که به ماهیت، متدولوژی و پیکربندی علوم رسمی میپردازد نیز موضوع مطالعات و مباحثات فراوانی بوده است. 2
«جامعه شناسی علم» که با عروج خود به صحنه علوم رسمی در اوایل دهه هفتاد، هژمونی مباحث شناخت شناسانه و نظریه های جامع در فلسفه علم را به چالش کشید، اساسا نقش تعیین کننده ای به جایگاه و هویت اجتماعی نظریه پرداز و شرایط اجتماعی که در آن سیر مراحل تکوین و تکامل نظریه علمی میسر شده، میدهد. برخی از نظریه پردازان در حوزه فلسفه علم، همانند پل فایرابند تا بدانجا پیش میروند که نقش متدولوژی و روش علمی در تکوین و تکامل علوم رسمی را بطور کلی زیر سئوال میبرند. فایرابند بر این باور است که پیکربندی علوم رسمی به شیوه ای که امروز در مراکز علمی وجود دارد اساسا از مبحث «متدولوژی» و «معیارهای تشخیص علم» چونان ابزاری در جهت سرکوب علم پیشرو عمل کرده و موجب ممانعت از شکل گیری علم آزاد ( و به تبع آن شکل گیری یک جامعه آزاد) میگردد. به دیده برخی از نظریه پردازانی که در جهت دهی علوم رسمی نقش موثری ایفا کردهاند، پل فایرابند و همفکران او نمایندگان گرایش آنارشیستی در فلسفه علم هستند. 3
نقطه عزیمت مجموعه تزها، مبتنی بر فاصله گرفتن از کلیه گرایشات موجود در فلسفه علم و ایضا نگرش دستگاه علم رسمی و احزاب سیاسی (به انضمام جناج چپ) بر «علم» ،«مارکسیسم» و «ایدئولوژی» است. این نوشتار بر این باور است که بعد از شکست انقلاب اکتبر و ایضا شکست حزب بلشویک در سازمان دادن یک دستگاه آموزشی و علمی آلترناتیو در مقابل سیستم آموزشی و فرهنگی حاکم بر سرمایه داری (غرب) و سپس نیز استحاله «مارکسیسم» در سیستم سیاسی و آموزشی علوم رسمی، جنبش کارگری به همانگونه از حزب و سلاح سیاسی خود در مبارزه طبقاتی محروم گردید، از شرایط و زمینههای تاریخی تولید تئوری انقلابی نیز ناتوان ماند. از همین رو نیز آنچه در بعد از شکست انقلاب اکتبر بوسیله دول راست و چپ سیستم سیاسی سرمایهداری و مارکسیسم های آکادمیک تولید شده به منظور سکان داری ایدئولوژیک علم، و به این اعتبار با هدف سرکوب علم انقلابی صورت گرفته است. 4
این تزها بی آنکه وارد چنین مباحثی شود، با تکیه بر استنتاجهای میعنی در باره رابطه علم، ایدئولوژی و مارکسیسم بر این ادعا استوار است که مارکسیسم به عنوان یک علم غیر رسمی در مقابل علوم رسمی ابراز وجود کرده است و خصلت ایدئولوژیک علوم رسمی را به یک چالش تاریخی کشانده است. امری که همواره از طرف علوم رسمی یا نایده انگاشته شده و یا با مغلطههای «علمی» به تاریکی رانده شده است. این مغلطه گری «علمی» چه آنجا که علم رسمی در حوزه اقتصاد یا جامعه شناسی و یا فلسفه به نقد مارکسیسم میپردازد و چه انجا که با تلاش جهت تثبیت نظم موجود، بحران در ساختار علوم رسمی را نادیده می انگارد، بوضوح آشکار میگردد. بدین ترتیب یک وجه تاریخی این نوشتار تاکید بر این حقیقت است در جنبش سیاسی کارگری ناگزیر است تا به جای پرداختن به مباحث عامیانه و ژورنالیستی چپ بورژوا، جهت گیری خود را در قبال گرایشات سیاسی نظری موجود در علم فلسفه روشن کرده و به تدوین مبانی و موازین شناخت شناسی علم انقلاب پرداخته و با افشای بحران موجود در علوم رسمی و همچنین افشای ماهیت بورژوایی رشتههای علوم انسانی و جامعه شناسی علوم رسمی، بار دیگر به سنت مارکس در به چالش کشیدن علوم رسمی باز گردد. 5
جایگاه طبقاتی
این مجموعه تزها، محصول فعالیت نظری یک نهاد سازمانی به معنای متعارف کلمه نبوده و جهتگیری و پروبلماتیکهای آن برخاسته از یک دستور کار سازمانی نبوده است. این مسئله در واقع وجه دیگر وجوه و خصوصیات سیاسی و سبک کاری گرایشات درون جنبش کارگری است که به حکم شرایط عینی خود ناگزیر هستند تا در جهتگیری های عملی و نظری خود بر مبنای منافع و نیازهای جنبش طبقاتی که درگیر آن هستند عمل کنند. با نقطه عزیمت از این حقیقت است که این نوشتار ناگزیر به توضیح مفاهیم و عبارات مباحثی است که خارج از فرهنگ و سنن حاکم بر احزاب و سازمانهای چپ شکل گرفتهاند.
در باره مضامین برخی از مفاهیم نظری در مقدمه چاپ اول توضیحاتی ارائه شده است. در اینچا اما نکته بر سر توضیح جوانب سیاسی است که مضامین برخی از مفاهیم این تزها را از آنچه در ادبیات چپ رایج است متمایز میسازد. متاسفانه سنن بورژوایی و غیر کمونیستی چندان بر فرهنگ سیاسی حاکم بر جنبش چپ سلطه دوانده که نه فقط مفاهیم و عبارات کلیدی یک بحث نظری بلکه حتی عبارات و مفاهیم یک بحث سیاسی پایهای نیز، نیازمند تعریف و ایجاد اشتراک نظر حول آن مضامین مفاهیم پایهای است. در نزد چپ و سنن حاکم بر آن، ایجاد یا عدم ایجاد یک سازمان سیاسی یک موضوع سوبژکتیو، یک مشغله ذهن فعالین سیاسی است. به همین سیاق نیز اهداف چنین گروه و سازمان سیاسی، گویا بنا به تعریف میبایست از مجرای مطالعات دلبخواهی برخی منابع مارکسیستی استخراج شود. در نزد گرایشات متشکل جنبش سیاسی کارگری اما مبارزه نسبتا سازمانیافته جمعی در محیط کار ( هر چند در شکل غیر تهاجمی و فاقد برد بیرونی باشد) و همچنین ارتقاء اشکال سازمانیابی این مبارزه اصل مفروض دیالوگ جمعی و مطالعات نظری میباشد. مطالعاتی که بعد از طی اشکال جنینی و تجربی ناگزیر است تا در پی پاسخ به معضلات پیش روی جنبش کارگری و جمعبندی علمی تجارب طبقاتی بمنظور دستیابی به یک استراتژی سیاسی طبقاتی باشد. استراتژی که با تکیه بر درسهای تاریخی و به اعتبار خصلت علمی طبقاتی خود راه ارتقاء سازمانیابی سیاسی جنبش کارگری و به این اعتبار راه پیروزی انقلاب سوسیالیستی را بگشاید.6
بدین ترتیب و با نقطه عزیمت قرار دادن آنچه توضیح داده شد وقت آن است تا به این مهم اشاره گردد که هر جا در سراسر این نوشتار سخن از فعالیت نظری و عملی رانده میشود، منظور یک اقدام معین و موقت سازمانیافته توسط کسانی که در بیرون از جنبش کارگری و در مقام مدافعان منافع طبقه کارگر یا نمایندگان طبقه در تلاش برای تاثیر گذاری بدان هستند نمیباشد. به همین سیاق منظور از فعالیت عملی و نظری، اختصاص نیرو توسط یک نهاد معین تشکیلاتی به عرصه خاصی تحت یک برنامه زمانی خاص به منظور پشبرد مواضع وسیاستهای از پیش تعیین شده نیست. هرگاه در این نوشتار سخن از فعالیت نظری و عملی میرود، اشاره به حرکتی است که یک مشخصه دائمی و سوخت و ساز حرکت ما و یک خصلت وجودی فعالیت های سیاسی و نظری ما از بدو پیدایش تا کنون بوده است. بطور مشخص، هر گاه سخن از فعالیت عملی در جنبش کارگری رانده میشود، منظور ما یک عرصه خاص از فعالیت سیاسی که در آن عناصری یا نهادی از یک تشکل حزبی در مدت زمانی تعیین شده یک فعالیت تبلیغی یا ترویجی پیش برند نیست. منظور از فعالیت عملی، کلیه تحرکات و اقداماتی است که فعالین این حرکت در محل کار یا زیست خود و بطور دائمی پیش میبرند. یعنی عرصه و شرایط اجتماعی فعال مورد نظر، به حکم شرایط عینی زندگی و هستی او به عنوان انسان کارگر، یک واقعیت اجتماعی و زیستی وی و یک پیش فرض در هر فعالیت معین است. این فعالیت و مبارزه کارگری مورد نظر به واسطه انتقال افراد یک سازمان و حضور موقت آنان در محیط کاری خاص سازمان نیافته است. به وارونه، شرایطی که خاستگاه این تزها بوده در راستای یک کنکاش دائمس برای یافتن پاسخ به پرسش هایی بوده که از همان شرایط برخاسته و سپس در سطحی تئوریک و انتزاعی موضوع کار نظری بوده است.
هر جا هم که سخن از فعالیت های حمایتی یا جانبی بر گرد مبارزات کارگری بوده، نهادها یا شیوه پیشبرد آنگونه فعالیت نیز معرفی شده اند7. همین توضیح و تصویر شامل حال عبارت «فعالیت نظری» نیز میگردد. منظور از فعالیت نظری نیز سازمانیابی یکدوره خاص از مطالعات سیاسی بمنظور پیشبرد امر «ترويج» در عرصه سازماندهی یعنی یک امر تشکیلاتی نیست. اساسا مفهوم فعالیت نظری در این نوشته، مطالعه و کار نظری آزاد، بدانگونه که میان فعالین سیاسی رایج است نمیباشد. بلکه منظور آنگونه فعالیت نظری سازمانیافته و نهادینه شده در مناسبات سیاسی است که بلحاظ سطح و محتوا ( نه متد و تدوین پروبلماتیکها) در سطح استانداردهای علمی در سطوح کارشناسی و حرفهای و از مجرای فهم و جهت گیری انتقادی نسبت به علوم رسمی رشد و تکامل مییابد. 8
آنچه امروزه تحت عنوان فعالیت نظری در احزاب و سازمانهای سیاسی رواج دارد، همان چیزی است که در ادبیات قرن پیشین جنبش کمونیستی تحت عنوان کار ترویجی جریان داشته است. اما امروز در بعد از شکست های تاریخی سنگینی که به طبقه کارگر تحمیل شده، فعالیت نظری در نزد فعالین سیاسی چپ چیزی نیست جز بازتولید اجزاء فکری ایدئولوژی دول جناح چپ سیستم سیاسی موجود. صرف نظر از تولید دستگاههای نظری شبه مارکسیستی اکادمیستی، فعالیت نظری و مطالعاتی در میان فعالین چپ نیز در بهترین حالت چیزی نیست جز بازبینی نظری مواضع و مباحث جناحهای متعدد احزاب کمونیست و کارگری قرن پیشین.
بدین ترتیب، بیان صریح این حقیقت ضروری است که نه معضلات و پرسش های مورد بحث این نوشتار و نه پراکتیک نظری و ادبیات متکی بدان وجه اشتراکی با این یا آن پراتیک سیاسی یا نظری که گهگاه گروهها و احزاب چپ نیز بدان اشاره میکنند ندارد.9 در عین حال شایان توجه است که در دوره هایی از فعالیت نظری، بنا به الزامات و اولویتهای جنبش کارگری و مبارزات جاری در محل کار، فعالیت نظری و یا عملی معینی به نفع تمرکز نیرو در عرصه سازمانگری محدود گشته است. حتی در برخی از دورههای زمانی بدلیل الزامات فعالیتهای عملی و سازمانیافته کارگری امکان تداوم فعالیت های سیستماتیک نظری در سطح سابق از ما سلب شده است. در مقابل در شرایط و دوره های معینی که فعالیت در محیط کار کاهش داشته و شرایط عمومی زندگی فعالین این حرکت برای تمرکز و تداوم کارهای نظری مهیا بوده، نیروی عمده ما روی پیشبرد فعالیت های نظری در پیوستگی کامل با سیر پیشین موضوعات و متد کار، متمرکز شده است. برای برخی از فعالین دیگر که فعالیت نظری در سطح کار پیوسته و هدفمند علمی ممکن نبوده، مطالعات و مباحثات در پیوند با استرتژی سیاسی کارگری در محیط کار الویت یافته است.10
امروز، با نگاهی به پشت سر در مییابیم که این نوع از کنش و و اکنش و نوسان میان سازمانگری و آموختن از تجارب عملی و سپس بازگشت به مباحث نظری و تئوریک، نه فقط نقطه ضعف کار سیستماتیک نظری نبوده بلکه نقطه قوت و فرصت ارتقاء کار نظری در پیوند با دانسته های متکی بر عمل جمعی و مکانیسم مبارزه کارگری بوده است. درس گیری و بکارگیری این آموخته ها اما مشروط بر این است که مبارزه محلی و گروهی کارگران هیچگاه با مبارزه طبقاتی از یک نظرگاه تاریخی یکسان تلقی نگردد. تجارب مبارزاتی ما همواره تجربهای متکی بر مبارزات گروهی یا گروههای از کارگران در شرایط مشخص متکی است. درس آموزی علمی از چنین تجاربی اما مستلزم برخورداری از چشم انداز علمی و تاریخی از مبارزه طبقاتی است. علت اینکه هیچگاه شاهد، بعنوان مثال، بحث علمی و نظری در باره علل پراکندگی در جنبش کارگری و موانع موچود در اتحاد و سازمانیابی کارگری نبوده بی رابطه با علت اینکه مارکسیسم های آکادمیک بندرت حول مبحث برنامه سیاسی و مکان تاریخی آن در احزاب کمونیست میپردازند، نیست. معضلات و پروبلماتیک های این مارکسیسمها هیچگاه نمیتواند مثلا به تکامل شیوههای مدیریت در سرمایه داری اخیر و ابزارهای نهفته در روش مدیریت کارفرما برای پیشگیری از اتحاد کارگران، باشد. هم اینان اما تمامی مکاتبات شخصی مارکس را هزاران بار زیرورو میکنند تا شکاف و پروبلماتیک در درون سیستم نظری را علم کرده و موضوع زیاده گوییهای اکادمیک قرار دهند.
در حال با این توضیح در باره شرایط مادی و اجتماعی که خاستگاه کار نظری یا معضلات موجود در این روند بوده جا دارد تا نکاتی نیز در باره بعد زمانی و تاریخی این تزها طرح گردد. در این باره نیز گفتنی است که در اینجا سخن بر سر فعالیت های نظری است که یک دوره تاریخی معین، در بیش از چهار دهه را در بر میگیرد. هدف و جهت گیری فعالیتهای نظری و مسائل معضلات آنها نیز بطور مستقیم و یا در سطحی انتزاعی تر ریشه در زندگی اجتماعی و تجارب ما در جنبش کارگری داشته اند. بطور مشخص تلاش برای سازمانیابی سیاسی جنبش کارگری و حتی تلاش برای ارتقاء اعتراضات کارگری از سطح اعتراضات محل کار به مرحله اجتماعی و سیاسی، همانند خط سرخی کلیه فعالیت های عملی ما را به هم پیوند میدهد. ممکن است که این یا آن حزب و سازمان سیاسی چپ، از مجرای ارتباطات بخش یاکمیته سازمانی خود با یک حرکت اعتراضی درون جنبش کارگری و یا حتی از مجرای جمع آوری اطلاعات و اخبار در باره اعتراضات کارگری، اقدام به انتشار مباحثی تحت عنوان « عنوان درس ها» و یا استنتاج های سیاسی نظری از مطالعات خود در باره حرکت یاد شده بعمل آورد. در اینجا بی آنکه به بحث حول ماهیت و ارزش سیاسی چنین اقدامات وارد شویم، بر تمایز آنچه ما بعنوان درس ها و تجارب مبارزاتی و یا استنتاج های سیاسی نظری از تجارب خود بعمل می آوریم پای می فشاریم. این تمایز و تفاوت، بیش از هرچیز در مکان و نظاره گاهی است که ما در آن قرار داشته ایم. وقتی ما سخن از فعالیت و سازمانیابی کارگری میرانیم، از منظر تجارب عینی و فیالحال خود در شرایط مشخصی یا تجارب و معضلات اعتراضات متشکل جنبش جاری کارگری در محل کار حرکت میکنیم. به همین سیاق وقتی ما سخن از فعالیت و نقش احزاب در جنبش کارگری میرانیم باز هم از زاویه همین تجارب در جنبش کارگری یا آموخته های ما بر بستر مبارزاتی این جنبش بوده است. اگر نکات یاد شده قادر به روشنگری در باره زمینه تاریخی و طبقاتی مباحث، بستر سیاسی تشکیلاتی آن و سرانجام چشم انداز زمانی بوده باشد، توضیح و فهم بخش بعدی این گفتار آسانتر خواهد بود.
جایگاه تاریخی
محتوا و مباحث این نوشتار در نسخه اولیه (دفتر اول) بیانگر مکان تاریخی آن نیز میباشد و در اینجا نیازی به تکرار نکاتی که در مقدمه چاپ اول این نوشتار آمده نمیباشد. اما طرح نکاتی از زاویه کرونولوژیک در توضیح شرایط و دورههایی که مجموعه تزها را شکل دادند خالی از فایده نیست. این تزها استنتاجهایی از مطالعات و تحقیق فشرده در دوره زمانی متقاوت هستند که آشنایی نسبی با این دوره های متفاوت به فهم جهتگیری های نظری یا سیاسی این تزها یاری میرساند.
دوره اول شامل پروسه تاریخی است که در بعد از بحران و فروپاشی سازمان پیکار در سالهای بعد از ۱۳۶۰ و جدایی ما از بخش کارگری سازمان و سپس جناح چپ، تحت عنوان ( اعلام نشده) محافل مستقل کارگری آغاز شد. مبحث بحران سازمان پیکار، خصوصیات و دلایل این بحران و از این دریچه، بحران مارکسیسم در سطح جهانی و سرانجام ماهیت احزاب و گرایشاتی که تحت عنوان جنبش کمونیستی شناخته میشدند، مهمترین محورهای این دوره از مطالعات و مباحث ما بوده است. روشن است که در چنین شرایطی تامین امنیت و حفظ خود از ضربات و پیگردهای پلیسی، دامنه این فعالیتها را محدود میکرد. اما تداوم فعالیت سیاسی تشکیلاتی از مجرای حضور در جنبش کارگری و تلاش دایمی به منظور جمع آوری اسناد و منابع برای ادامه کار نظری هیچگاه تعطیل نگشت.به وارونه، اوضاع جدید و درس آموزی از آنچه بر ما گذشته بود، رهگشای سبک کار جدید در سازمانیابی محافل کارگری بصورت شبکه ای و تداوم فعالیت های نظری بدور از سموم رقابتهای ناسالم موجود در سلسله مراتب سازمانی و مناسبات پادگانی و بويژه بدور از سلطه سنت استالینیستی و مائویستی حاکم بر سازمان پیکار تداوم یافت. 11
موانع ومعضلاتی که ما در این دوره با آنها مواجه بودیم را باید بخشی از تجارب مشترک ما و دیگر گرایشات کارگری جدا شده از این طیف از سازمانها دانست. متاسفانه انتقادات و مباحث نظری انتقادی آن دوره اغلب با تمرکز بیش از حد بر ساختار بوروکراتیک این سازمانها، خصلت نظری و جهانی جنبش چپ را به حاشیه میبرد. این نکته را نیز ما پیشتر تحت عنوان محلی گرایی گرایشات انتقادی درون جنبش کارگری مورد انتقاد قرار داده ایم. در آن مباحث بروشنی توضیح داده شده که یک علت و توضیح تجربی و روانشناسه این نوع از کنش در فعالیت انتقادی محافل کارگری ریشه در مواجه با فعالیت خرابکارانه این احزاب در جنبش کارگری دارد.
نظر به تجربه کارگران از ساختار سازمانی محیط کار و نقش مدیران و مشاورآن آنان در سازماندهی کار و رقابت آلوده میان این مشاوران در ترقی شغلی، تجربه و مشاهده ساختاری شبیه یا حتی بازتولید شده همان ساختار محل کار، در سازمان سیاسی، موضعگیری انتقادی در قبال آنرا سهل تر میساخت. سازمان و حزبی که مشابه ساختار سازمانی مدیریت در محیط کار، طیفی از روسا و مشاوران را برای رفق رجوع امور شرکت در محل کار ( تولیدی یا خدماتی) شکل میدهد. در چنین ساختاری ضمن تلاش مشترک کارمندان و مشاوران حرفه ای در پیشبرد اهداف شرکت، با تکیه بر استثمار و تصاحب هدایت و ثمره فعالیت «عملی دیگران» تمام هم و کوشش خود را به منظور سفت و چفت کردن بدنه آن ساختار یا تشکیلات شرکت بکار برده و حتی تمامی مطالعات و آموخته های خویش را نیز با نیاز های فوری شرکت یا سازمان یاد شده، انطباق میدهند. مبارزان محیط کار نه فقط آشنایی و شناخت کافی از ساختار سازمانی و شیوههای مدیریت و هیرارشی چنین ساختاری دارند، بلکه محتوا و متد مشترک این نوع سازمانگری را بروشنی درک میکنند. احزاب سیاسی متکی بر تاثیر گذاری بر آراء عمومی از کانال فعالیت رسانهای و تثبیت نقش خود بمثابه دلالان و پیمانکاران سیاسی در بازار سیاست وکریدورهای قدرت هم ساختار و هم شیوههای سازمانگری مشابه دیکر شرکتهای سرمایه داری دارند.12
از لحاظ نظری نیز آنچه این مدیران و مشاوران فعال در سازمان یا حزب «کمونیستی مورد نظرشان» بیان میکردند، از آنچه دول سوسیالیستی (چون شوروی سابق، چین، آلبانی و کره شمالی و…) بعنوان الگوی سوسیالیستی مطرح میکردند، فراتر نمیرفت. شواهد بسرعت میتوانست نشان دهد که رقابتها و جدل های نظری و ایدئولوژیک محافل درونی این سازمانها در واقع همچون یک پوششی و پرده ساتر نظری و سیاسی بود که بر رقابتهای شخصی و گروهی برای ترقی مشاوران در هیرارشی گروهی کشیده میشد. نگاهی نزدیک و هوشیارانه به مضامین سیاسی مباحث درونی محافل سازمانی و یا حتی مجادلات میان این گروهها و حتی گرایشات درونی این سازمان ها، بروشنی آشکار میکرد که موضوع واقعی این جدالها، نه پیشروی یا عقب نشینی مبارزه طبقه کارگر و چگونگی تجهیز و ارتقاء سازمانیابی این مبارزات، بلکه حول ماهیت جناح های رژیم اسلامی و به تبع آن، دوری یا نزدیکی سازمان مفروض به این یا آن جناح از رژیم اسلامی بود. اینچنین بود که دوره اول مطالعات و فعالیت های نظری ما، همانند دیگر گرایشات انتقادی درون جنبش کارگری، تاکید بیش از حد بر فاصله گرفتن محافل و گروههای مبارز کارگری از این جریانها و تاکید بر سازمانیابی سیاسی و مستقل این گرایشات بر بستر مبارزه روزمره در محیط کار میکرد. با این حال گفتنی است که گستره و ژرفای فعالیت های نظری و تئوریک این محافل و موضوعات مورد بحث و نقد آنان بسیار غنی تر و رادیکال تر از چیزی بود که در درون این گروه تحت عنوان فعالیت تئوریک شناخته میشد.
دوره دوم فعالیت های نظری و عملی ما در بعد از مهاجرت گروه به ترکیه و سپس سازماندهی مجدد انجمن کارگران پناهنده و مهاجر در اروپا آغاز گشت. در این دوره نیز حرکت ما به منظور سازمان یابی سیاسی گرایشات و محافل درون جنبش کارگری و همچنین تلاش موازی به منظور سازمانیابی گرایشات چپ رادیکال و محافل مستقل کارگری در کشورهای اروپایی، همانند تلاش های ما به منظور سازمان یابی محافل و گروههای کارگری در داخل، علیرغم همه پیشرویها و دستاوردها، قرین موفقیت نگشت. وقتی از عدم موفقیت فعالیت سخن میرود، در قیاس با اهداف تعیین شده است. و گرنه، این فعالیت ها هم در عرصه سازماندهی محافل و جنبش های اعتراضی، به سازمانیابی محافلی مثل خودمان در سیاه ترین دوران اختناق و کشتار و تداوم فعالیت نظری وعملی در جنبش کارگری ایران تا سال ۱۳۷۰، سازمان یابی جنبش اعتراضی پناهندگان در ترکیه، سازماندهی محافل کارگری در اروپا ( بر گرد انجمن کارگران پناهنده و مهاجر) و سپس سازمانیابی اعتراضات مستقل کارگری در جنبش کارگری سوئد، جزو موفق ترین فعالیت های سیاسی و از دستاوردهای تاریخی ما بعنوان یک گرایش سیاسی درون جنبش کارگری و از این دریچه پیشروی جنبش سیاسی کارگری در سطح ملی و فراملی محسوب میگردد.13
با این وجود باید اذعان داشت که هدف مرحلهای هر یک از عرصه های یاد شده عبارت بوده است از شکل دادن به گروهبندی کمونیستی (انترناسیونالیستی) در درون جنبش کارگری. این هدف و حتی بخشهایی از آن نیز، هرگز تحقق نیافت. با نگاهی از این منظر به آنچه انجام شده بود، فعالیتهای ما کماکان در بن بست سیاسی نظری قرار داشت. چه در مقطعی که تلاش برای سازماندهی مباحثات در درون انجمن کارگران پناهنده و مهاجر بعمل آمد و چه در مقطعی که از مجرای مباحثه و تماس با محافل و گروههای موجود در طیف موسوم به کمونیسم چپ در کشورهای اروپایی، به منظور ایجاد یک مرکز هماهنگی کارگری برای تبادل تجربه و همچنین ایجاد گروهبندی کارگری در سطح بین المللی تلاش هایی بمعمل آمد. گو اینکه در تحلیل ها و بررسی های ما از دلایل نائل نگشتن به هدف یاد شده، علل و ریشههای این ناکامیها خود درخور بررسی و تحلیل مجزایی است. چه همانند هر معضل موجود در مقابل جریانهای سیاسی تاریخی جنبش کارگری، گستره و دامنه آن هم طبقاتی و هم جهانی است. هم وجوده علمی و هم وجوه سیاسی این معضلات باید مورد بررسی قرار گیرد. از مسئلهای مانند شرایط سیاسی و تاریخی جنبش کارگری ایران در بعد از قیام بهمن ماه تا نقش خرابکارانه تودهایسم و فدائیسم در جنبش کارگری، از معضل مانند اختناق و استبداد و تاثیر آن در اشکال سازمانیابی کارگری ایران تا حضور قوی چپ و گرایش رفرمیستی و سندیکالیستی در درون انجمن کارگران پناهنده و مهاجر، از تسلط و فرقه گرایی ایدئولوژیک بر کمونیسم چپ اروپایی و اسارت گرایشات چپ کمونیسم در چنیبره اروسنتریسم و مارکسیسم های آکادمیک، همه و همه نکات مهمی هستند که از بعد تاریخی و علمی موضوع بررسیهای جدی علمی هستند. در یک نظر کلی و ارزیابی واقع بینانه باید گفت که، توان و امکانات تئوریک سیاسی ما در توازن با اهداف تعیین شده نبوده است.14
بخش موخر حرکت ما، یعنی زمانی که ما بعد از دوره کوتاهی از مباحثه با یکی از گروههای موجود در میان محافل کمونیسم چپ، تصمیم به قطع ارتباط با این محافل گرفتیم، بار دیگر به فعالیت های نظری و عملی باز گشتیم. همانطور که در مقاله نسبتا بلند «در باره پیشینه ما» بررسی شده، انتشار نشریه پیک انترناسیونالیستی محصول شکست این روند از تلاشهای ما در سطح ملی و بین المللی و به این اعتبار آغاز مرحله جدیدی از این راهپیمایی طولانی در میدانهای نبرد طبقاتی بود. از همین رو نیز انتشار نشریه و سپس ایجاد تشکیلات کارگران انترناسیونالیست جایگاه تاریخی ويژهای در سیر حرکت ما و به بوته آزمون گذاشتن آموختهها و دستاوردهای ناشی از آن شکستها داشته است. ابراز وجود این حرکت همچون یک بخش مطرح و رزمنده جنبش کارگری سوئد و همچنین انتشار گوشههای از وقایع مربوط به این حرکت و دستاوردهای آن نیز در همین راستا شکل گرفت. کلیت این بازگشت و جهش به جلو را اگر بخواهیم بزبان رایج محافل کارگری دهه شصت در دوران سیاه ناشی از سرکوب استبداد مذهبی در ایران بازگو کنیم، میتوان آنرا، پشت کردن مجدد به دزادان چراغ بدست و حرکت مجدد ما با اتکا به نیروی طبقه خود بیان کرد: کس نخوارد پشت من جز ناخن انگشت من. این بیان عامیانه البته که نه بیانگر قوت جنبش کارگری بلکه نشانگر نقطه ضعف جنبش ما و وجود گسست تاریخی میان کارکرد علمی و انقلابی مارکسیسم بوده است.
مجموعه تزهای طرح شده در این نوشتار در واقع محصول این بازگشت به کارهای تحقیقی و تلاش برای دور دیگری از کار نظری، با تمرکز بر تاریخ جنبش جهانی و بازخوانی انتقادی مارکسیسم های آکادمیک و ماهیت سیاسی احزاب چپ در سیستم سیاسی موجود و فرقه های مثلا انقلابی متکی به نقاط ضعف جناح چپ بین الملل دوم و سوم بوده است. روندی که از دوره بحران انجمن کارگران و پناهنده آغاز شد و با تمرکز بر جمعبندی تجارب جنبش جهانی کمونیستی بر بستر بررسی تاریخ نظرات و عقاید اروپایی، به انضمام مارکسیسمهای آکادمیک صورت گرفت.15 این دوره از فعالیت از طریق تمرکز این فعالیتها به جنبش کارگری اروپا و به ويژه در سوئد، تداوم یافته است. اما این به معنای غافل شدن از فعالیت دخالتگرانه در جنبش کارگری کشورهای دیگر به ویژه ایران نبوده است.
استنتاجها
مجموعه تزهای این دفتر در واقع بخشهای معینی از کلیت تزهای یاد شده را دربرمیگیرد. بخشهای دیگر این تزها به ويژه در حوزه سبک کار و سازمانیابی، مستلزم تداوم مطالعات و پاسخ به پرسش های معینی بود. اما این بخش از تزها در زمینه علم، ایدئولوژی و مارکسیسم و مبحث پایانی آن، در حوزه سبک کاری، یعنی «کانون های کمونیستی»، به دیده نگارنده، از انسجام و پایه های نظری لازم برخوردار بوده و قابل انتشار بودند. وعده ما برای انتشار مباحث اثباتی و تئوریک پیرامون تزهای یاد شده، بدلایل معینی و بدانگونه که مد نظر بود، هیچگاه صورت نگرفت. توضیح روشن تر این نکته آخری، یعنی دلایل خودداری ما از انتشار مباحث نظری و بسنده کردن به استنتاجهای سیاسی ما از فعالیت نظری، خود نیازمند یک مبحث جداگانه بوده و مجال بحث آن در این نوشتار نیست. در یک بیان عمومی میتوان این دلایل را در درک و نگرش ما به پیامدهای شکست انقلاب کارگری، استحاله چپ در سیستم سیاسی موجود و همچنین شیوه های سرکوب ایدئولوژیک دستگاه آموزشی نظم حاکم تلقی کرد. وجه سیاسی مشخصی که ما در پراتیک خود نیز با آن مواجه بودهایم عبارت است از نفوذ بیش از حد سوسیال دمکراسی در جنبش کارگری سوئد و پیچیدگی های شیوه سرکوب نیروهای انقلابی در این کشور. امید ما همچنان این است که تجارب و آموخته های ما در عرصه سازمانیابی سیاسی جنبش کارگری را در آینده بصورت کتب و جزواتی انتشار داده و در دسترس مبارزان جنبش کارگری قرار دهیم.
حال با طرح نکات بالا پیرامون این نوشتار مطلوب آن است تا توضیحاتی در باره ساختار عمومی این تزها داده شود. در فصل اول به زمینه های تاریخی و مسائلی که پرسش های این تحقیق از آنها ریشه گرفته پرداخته میشود. بعد از طرح صورت مسئله، پرسشها تدقیق گشته و نکات مربوط به ساختار و برخی مفاهیم بکار رفته در تزها بیان میشود. فصل دوم و بخش آغازین مجموعه تزها، به تبیین علم، ایدئولوژی و رابطه متقابل علم و ایدئولوژی از زاویه شناخت شناسی اختصاص دارد. آنگاه موضوع اساسی تزها بطور منطقی به حوزه تاریخی، یعنی شرایطی که دوران روشنگری و نگرش تکامل گرایانه به علم نوین را رقم زد، انتقال مییابد. از این رهگذر نیز دریچهای بسوی پروبلماتیک هایی که جریان پسامدرنیسم در مقابل حرکت انقلابی قرار داده، از جمله یکسان انگاری علم و عصر روشنگری، بر خصلت اروسنتریستی علوم جدید تاکید میگردد. بخش پایانی این فصل از نوشتار با رجوع به مارکس و تشریح نگاه او به علم اقتصاد سیاسی و کارکرد ایدئولوژیک علم رسمی در دوره او، بر جدال تاریخی میان مارکسیسم همچون نظریه علم انقلاب کارگری با علم رسمی میپردازد. استنتاج پایهای تزها این است که برخلاف تصور عمومی و رایج موجود در نزد احزاب کمونیست سنتی و چپ جهانی، عروج مارکسیسم نه در تکامل کار تحقیقی و علمی مارکس، بدان گونه که در مراکز علم رسمی جریان دارد، بلکه با جدایی مارکس از آن روند پیشین و پیوستن او به جنبش کارگری و همچنین تقابل علمی مارکس با علم رسمی (حاکم) شکل گرفته است.
بدین سان تزها با بازگشت به مباحث پایهای فصل آغازین، یعنی تشریح مجدد کارکرد دوگانه ( ایدئولوژیک و علمی) مارکسیسم و همچنین کارکرد دوگانه علم رسمی، بعنوان علم و ایدئولوژی سرکوبگر، این نوشتار به یک استنتاج سیاسی دیگری میرسد: اینکه در عصر حاضر، دانشگاهها از یکسو مرکز پیشرفت علمی برای بازتولید سرمایه داری هستند و از سوی دیگر مرکز بازتولید ایدئولوژی طبقه حاکم. در این معنا نتیجه گرفته می شود که دانشگاهها، به انضمام مارکسیسم های آکادمیک نهادهای سرکوب فکری جریانهای انقلابی بوده و تئوری پردازی های به اصطلاح مارکسیستی این نهادها نه فقط در خدمت پیشروی مبارزه طبقاتی قرار نداشته، بلکه در خدمت به انحراف کشاندن این مبارزات و سرکوب ایدئولوژیک گرایشات انقلابی عمل میکند. فصل سوم مجموعه تزها به مبانی نظری سبک کار احزاب کمونیست کهن پرداخته و با تبیین انتقادی آخرین سنگر سیاسی نظری مبارزه طبقه کارگر، یعنی جناح های چپ انترناسیونال دوم و سوم به طرح مبانی نظری یک نقد مارکسیستی از سبک کار بورژوایی و رسانهای جناح چپ سیستم سیاسی موجود میپردازد. فصل پایانی تزها نیز سر انجام، با تکیه بر استنتاجهای منطقی و نظری از مجموعه تزهای طرح شده، میکوشد تا زمینه های یک آلترناتیو سیاسی و سبک کار کمونیستی را فراهم کرده و نظراتی را در بخش کانون های کمونیستی در پیش روی خواننده مینهد.
یک استنتاج شایان توجه این گفتار تاکید بر این حقیقت است که فعالیت نظری نهفته در پس این تزها، نه در فضایی بسته و جدای از جنبش کارگری بوده و نه محصول فعل انفعالات تشکیلاتی. به وارونه نقطه عزیمت تحقیقات و تدوین پرولماتیکها همانند شیوه کار نظری و علمی نهفته در پس این نوشتار، ریشه در مسائل و نیازهای جنبش طبقه ما داشته است. از همین رو نیز انتشار این مباحث در شرایطی فعلی اهمیت درخور توجهی دارد. شرایطی که در آن جنبش متشکل کارگری ایران نه فقط خصلت سیاسی خود را آشکار کرده، بلکه با حضور قدرتمند خود میرود تا قابلیت و توانایی طبقه کارگر را در به هم زدن توازن قوای سیاسی طبقاتی خیزش ایران آشکار ساخته و مهر جنبش کارگری را بر این خیزش بکوبد. در چنین شرایطی، تلاش ما این است که برغم، محدودیت نیرو و توان و برغم صرف نیرو در جهت حفظ اتحاد و مقاومت و مبارزه جاری در محل کار در سوئد، کوشش بر دخالتگری در خیزش اعتراضی ایران و انتقال تجارب و چشم اندازها به محافل مبارز کارگری داشته باشیم. چرا که همین جنبش رزمنده کارگری منشاء تکامل سیاسی و نظری گرایشات سیاسی است که از درون مبارزه طبقاتی سر بلند میکنند.
انتشار مباحث علمی و اثباتی و دخالتگری فعال در جنبش جاری در ایران از جنبه دیگری نیز اهمیت دارد. برداشتن چنین گامی از جنبه تاریخی و نقش تاکنونی ما و دیگر محافل مبارز کارگری، نیز یگ گام به پیش است. گامی به پیش توسط گرایشات سیاسی درون جنبش کارگری. تاکنون، نقش محافل مبارز کارگری، تداوم فعالیت در محیط کار خود و ابراز انتقاد یا نقد به گروههای چپ در حیط نظری و سیاسی بسیار محدودی صورت میگرفت. این بار اما به یمن اولین مهاجرت نیروی های متشکل درون جنبش کارگری به اروپا، این دخالت گری با پشتوانه نظری و سیاسی قوی تری صورت گرفته و در این دخالت گری برخی از عناصر و محافل مبارز جنبش کارگری سوئد با ما همراه و همگام بودهاند. امید ما این است که انتشار مجدد این تزها، بر متن حرکت و تجارب مشترک محافل و گروههای مبارز کارگری، گامی هر چند کوچک در پر کردن خلع سیاسی نظری موجود در جنبش کارگری باشد. و بازهم امید آن است که با موثر واقع شدن گام های عملی و نظری ما بعنوان یک گرایش سیاسی معین درون جنبش کارگری در تسریع گروهبندی انقلابی و انترناسیونالیستی موثر واقع شود. در این صورت ما قادر خواهیم گشت تا بار دیگر و در شرایطی دیگر ضمن انتشار مباحث تکمیلی این تزها در حوزه استراتژی سیاسی و اشکال نوین سازمانیابی و تشریح خصوصیات تشکلهای کارگری در محیط کار و همچنین طرح تزهایی در باره مسئله حزب، قادر به برداشتن گام دیگری در این مسیر باشیم. در شرایطی که جنبش کارگری بلحاظ سیاسی و تشکیلاتی خلع سلاح شده، در شرایطی که فعالیت نظری و تولید تئوری انقلابی به مراکز علم رسمی و دستگاه آموزشی طبقه حاکم محول گردیده، در شرایطی که معضلات و مشغلههای فکری گروههای معدود و منزوی از جنبش کارگری، همچنان در چنبره مباحث جناح های جنبش کمونیستی در یک قرن پیش در جا مانده، در چنین شرایطی به اهتزار در آمدن بیرق پیشتازی سیاسی و نظری از درون جنبش کارگری، پیام قاطع و روشنی به کل طبقه ما و گرایشان سیاسی درون جنبش کارگری و همچنین به روشنفکران و محققان علاقهمند به جنبش کارگری خواهد داد. امری که یکی از الزمات سازمانیابی سیاسی جنبش کارگری میباشد.
محمد کشاورز – سوئد آپریل ۲۰۱۹
مجموعه تزها، بسوی استراتژی سوسیالیستی
دفتر اول
انتشارات تشکیلات کارگران انترناسیونالیست – سوئد پائیز ۱۳۸۴
توضیح
«به سوی استراتژی سوسیالیستی، مجموعه تزها» استنتاجهایی است از تحقیق در حوزههای شناختشناسی، تاریخ علوم و فلسفه و تاریخ نظری جنبش مارکسیستی. جزوهٔ حاضر شامل گزیدههایی از تزها در حوزهٔ سبک کار سیاسی و نظری میباشد که به تدریج در ادبیات «تشکیلات کارگران انترناسیونالیست» موردبحث قرار خواهند گرفت. امید ما این است تا همزمان با آغاز دور جدیدی از انتشارات «تکا»، عناصر انقلابی دستاندرکار در عرصهٔ ترجمه و پژوهش، ما را در برگردان این متون به زبانهای زندهٔ دنیا یاری نمایند.
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست ـ پائیز ۱۳۸۴
فصل اول، پیش زمینه ها
محافل مستقل کارگری، عروج جریان انتقادی درون جنبش کارگری
قیام سال پنجاه وهفت با رانده شدن جریان اسلامی به اریکهٔ قدرت به شکست انجامید. حاکمیت اسلامی ایران اما فقط محصول استراتژی غرب در جنگ سرد نبود. احزاب و نیروهای چپگرای فعال در قیام نیز سهم بسزایی در تأمین رهبری روحانیت و قدرت گیری آن داشتند. این نیروها نه فقط در تأمین رهبری روحانیت مرتجع، حتی در تداوم حیات نکبت بار حاکمیت در سالهای بعد، نقش چشمگیری ایفا کردند. این نقش تنها زمانی خاتمه یافت که اینان از درگاه حاکمیت سرمایه بیرون رانده شدند.
پولاریزاسیون سیاسی شرایط انقلابی زمستان پنجاه وهفت، گرایشات جدیدی را وارد صحنهٔ سیاست نمود. گرایشاتی که به رغم غیاب یک آلترناتیو کمونیستی در عرصهٔ ملی و بینالمللی، کماکان تعلق طبقاتی خودشان به جنبشی که از آن برخاسته بودند را، یعنی جنبش کارگری، حفظ کردند.
جنبش کارگری که به رغم غیاب سازمان مستقل و طبقاتی، نقش تعیینکنندهای در تکامل مبارزهٔ تودهای ایفا کرده بود، نسلی از مبارزان انقلابی را به میدان جدال کشاند. نسلی که اگر از دم تیغ حکومت اسلامی نمیگذشت، برگهای نوینی در تاریخ مبارزهٔ طبقهٔ کارگر را رقم میزد. با این وجود این یک حقیقت تاریخی است که در این دوره، فاکتورهای پیشروی طبقهٔ کارگر درصحنهٔ ملی و بینالمللی غایب بودند. از لحاظ عینی، جنبش انقلابی ایران در محاصرهٔ جنگ سرد و در غیاب یک اعتلای انقلابی فراملی به وقوع پیوست. از لحاظ شرایط ذهنی نیز، کل جنبشی که بنام کمونیسم عرض اندام میکرد، کماکان در اسارت بختک تاریخی ناشی از شکست انقلاب اکتبر قرار داشت. لذا آنچه بنام کمونیسم عرض اندام میکرد، جز تولیدات فکری دستگاههای دولتی برای تأمین حیات سیاسی جناح چپ سرمایه نبود.
اینچنین بود که جنبش انقلابی ایران در همان روزهای اوج خود به پیشواز شکست رفت. ورود خمینی به ایران که با بسیج تبلیغاتی سرسامآور مدیای غربی، تحت عنوان پرواز تاریخی، سازماندهی شد را باید مهمترین پارامتر در ارزیابی شکست قیام بهمن به شمار آورد. وقایع خونین ناشی از سرکوب لگام گسیختهٔ سالهای شصت، آخرین دست آوردهای نیمبند قیام بهمن را از صحنهٔ سیاسی ایران زدود.
با آغاز جنگ ایران و عراق و تسخیر فضای جامعه بوسیله میلیتاریسم، صدها هزار نفر تحت سرکوب و پیگرد جمهوری اسلامی قرار گرفتند. قلع وقمع بعد از سالهای شصت، که بر متن چنین فضایی رخ داد را باید یکی از هولناک ترین قتلعامهای سرمایهداری در دههٔ هشتاد میلادی به شمار آورد.
در چنین شرایطی کلیهٔ نیروهای اپوزیسیون بهاضافهٔ جناح چپ آن، با اتخاذ موضع دفاع از جنگ، در هیئت متحدین جدید رژیم اسلامی ظاهر شدند. آن دسته از احزاب و سازمانهای اپوزیسیون که بعد از رانده شدن از درگاه حاکمیت، موضع ضد جنگ گرفتند، در گام بعد به بند وبست پنهان و آشکار با دولت های منطقه و یا قدرتهای جهانی پرداختند. معاملات طیف مخالف رژیم اسلامی با دولت عراق برای استقرار در مناطق مرزی و همچنین استقرار بخشی از متحدین سابق جمهوری اسلامی مانند فداییان اکثریت، در افغانستان، نمونه هایی از چنین معاملاتی بودند. بر متن چنین اوضاعی «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» چهرهٔ خود را آشکار کرد.16
این جریان که متشکل از طیف ناهمگونی از محافل و گروههای مبارز برخاسته از اعتلای جنبش کارگری بود، با تجربهٔ عملکرد احزاب وابسته به قطبهای رسمی چپ، روند سیاسی نوینی را برای ارائهٔ یک بدیل کمونیستی رقم زد.
خصوصیات و وجوه جریان انتقادی
بخش معینی از نیروهای «جریان انتقادی جنبش کارگری» با سبک کار فکری و عملی متفاوت گام در راه سازماندهی خویش نهاده و در اشکال ژلاتینی متناسب با شرایط، خود را «محافل مستقل کارگری» خواندند. مفهوم مستقل در ابتدا، به معنای مستقل از احزاب موجود بود. اما رفته رفته، عبارت «محافل مستقل» بار سیاسی معینی کسب کرد. مخالفت با سبک کار رایج در چپ، رد نقش تاریخی روشنفکران و قلمداد کردن آنان بعنوان خرابکاران بورژوا در جنبش کارگری، تأکید بر استقلال نظری و تشکیلاتی سازمان سیاسی کارگری و اهمیت دادن به کار سیستماتیک نظری برای تدوین مواضع کمونیستی در بطن مبارزات روزمرهٔ کارگری از اهم خصوصیاتی بود که اصطلاح «محافل مستقل کارگری» با خود تداعی میکرد.
با این وصف، در نزد این محافل، برداشت واحدی از عبارت «نقش خراب کار روشنفکران بورژوا» وجود نداشت. برخی این «نقش خرابکارانه» را به «ساختار سلسله مراتبی حزب و سازمان» نسبت میدادند. تفکری که متأثر از نگرش شوراگرایی بود. در مقابل، برخی دیگر، ضمن تأکید بر لزوم سازمانگری و ضرورت وجود حزب کمونیستی، ریشهٔ بحران و علل شکستهای تاکنونی جنبش کمونیستی را در ساختار اجتماعی و بافت غیر کارگری احزاب جستجو کرده و در پی بدیل دیگری بودند که خاستگاه اجتماعی آن جنبش کارگری بوده باشد. نقطهٔ قوت کلیهٔ این محافل و گروهها عبارت بود از عدم اعتقاد به قطبهای سوسیالیستی موجود و طرد کلیهٔ احزاب و سازمانهایی که در آن زمان در ایران تحت عنوان کمونیست فعالیت میکردند. این محافل اما از نقاط ضعف مشترکی نیز رنج میبردند که مهمترین آنها عبارت بود از کوتاه نگری محلی گرایانه و عدم برخورداری از افق انترناسیونالیستی.
از عدم اعتقاد به «قطبهای سوسیالیستی موجود» تا زیر سئوال بردن نقش تاریخی «روشنفکر» فاصلهٔ چندانی نبود. این اتفاقی نبود که «بحث بحران ایدئولوژیک» و مبحث «شکست انقلاب» در میان محافل مزبور، بلافاصله با نفی نقش انقلابی روشنفکر به هم آمیخت. مشغلههای فکری محافل مستقل در آن دوره بیشتر حول معضلاتی دور میزد که ریشه در تجارب سیاسی اینان داشت. سئوالاتی که به ظاهر ساده و پراگماتیستی جلوه میکردند، اما در کنهٔ خود انعکاسی از معضلات تاریخی بودند که گریبانگیر کل جنبش سیاسی پرولتری در بعد از شکست انقلاب اکتبر شده بود. معضلاتی که در تجربهٔ سیاسی روزمرهٔ محافل مستقل کارگری در این پرسشهای ساده خلاصه میشد:
چرا کلیهٔ احزاب طرفدار بهاصطلاح قطبهای کمونیستی موجود کوشیدند تا جنبش کارگری را به دنبالهروی از جناحهای بورژوازی بکشانند؟ چرا با وجود این همه دانشمند و آکادمیسین و نظریهپرداز «مارکسیست» در دانشگاههای دنیا، با وجود این همه نظریهپرداز مارکسیست در سازمانهای «کمونیستی»، کلیهٔ این احزاب و گروهها از مسائل اساسی جاری جنبش کارگری بیگانه بوده و حتی در پیشبرد همان برنامههای رفرمیستی و دمکراتیک خود، در تشتت و بحران دائمی به سر میبرند؟
چرا حتی «رادیکالترین» آنها در تندپیچهای سیاسی مبارزه، با تکان کوچکی در آغوش جناحهایی از حکومت سرمایه جای میگیرند؟ چگونه یک حزب سیاسی که خود را مارکسیست میداند، قادر میگردد تا تمام اوقات اعضا و انتشارات خود را صرف بحث در بارهٔ تضادهای درون حکومت اسلامی و جناحهای «ضد امپریالیست» آن کند؟ چطور ممکن است اکثریت جنبش عظیمی چون فدایی به یکباره به همکاری با سازمان اطلاعات مخوفترین حکومت سرمایه بپردازد؟
چطور ممکن است حزبی که ادعای مبارزهٔ کمونیستی میکند، دست به حمایت از مرتجعترین جناحهای سرمایه زند؟ چرا همه جناحهای چپ در ایران، انشعابات رسمی در سطوح رهبری بهسوی جناحهای رسمی حاکمیت اسلامی داده و یا در بهترین حالت، موضع بورژوا رفرمیستی در قبال جناحهای حاکمیت اتخاذ کردند؟ و سرانجام چرا آن دستهٔ معدودی از گروههای چپ که دچار چنین سرنوشتی نگشتند به بندوبست با قدرتهای منطقه دست زدند؟
این پرسشها ریشه در تجارب کارگران مبارز در سالهای بعد از شکست قیام داشت. محافل کارگری پاسخ خود را از تجارب و شناخت حسیشان استنتاج کرده و روایت جاری از کمونیسم را، روایتی بورژوایی یافتند. در نظام ارزشی جهانبینی اینان، کمونیسم علیه قدرت، علیه استثمار بود. کمونیسم مورد تجربهٔ محافل مبارز کارگری یعنیسازمان های موجود تحت نام کمونیسم، با قدرت و یا در پی سهیم شدن در قدرت بود. همین تجربه و شناخت حسی، زمینهٔ مناسبی برای جهتگیری «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» بود. از همین رو، اولین گامهای کارگران مبارز در سازمانیابی سیاسی بر این مبنا قرار داشت که استراتژی سازمانها و احزاب به اصطلاح کمونیست موجود، جز دمکراتیزه کردن شرایط استثمار کارگران نیست.
نقد محافل کارگری به چنین روایتی از کمونیسم نیز نه با رجوع به برنامه و نظرات آنان، بلکه با تکیه بر نظام ارزشی که با نام کمونیسم بههمآمیخته بود صورت میگرفت. آنجا که «کمونیستها» نه در کنار سرکوبشدگان و استثمارشدگان بلکه دست در دست سرکوبگران داشتند، عناصر مبارز دیگر میلی به آگاهی از «تئوری راه رشد غیر سرمایهداری» و یا نقش تاکتیک «جبههٔ ضد امپریالیستی» در «ارتقاء مبارزات دمکراتیک خلقها» نداشتند. آنجا که نیروی یک سازمان بهاصطلاح کمونیستی صرف متقاعد ساختن کارگران برای دست کشیدن از مبارزه علیه سرمایه، به دلیل «دمکراتیک بودن مرحلهٔ انقلاب» میشد، کارگران مبارز دیگر تمایلی به دنبال کردن استدلالات تئوریک این گروهها بر سر جدولبندی طبقاتی نیروهای انقلاب نداشتند. کلام کوتاه انکه، تجربهٔ مستقیم از ماهیت ضد کمونیستی چپ سرمایه، لزوم مراجعه به مواضع و تئوریهای آنان را منتفی میکرد. ظهور طیفی از محافل کارگری به مثابهٔ «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» در بعد از شکست قیام را باید از این دریچه فهمید. محافلی که با اتکا بر نقد تجربی از روایت بورژوایی مارکسیسم، علیه راویان «کمونیسم بورژوایی»، علیه «دزدان چراغ به دست» واکنشی سازشناپذیر نشان میدادند. استنتاج سیاسی از تجارب و نقدی پراگماتیستی موجب تقابل پراگماتیستی و تجربی این جریان با احزاب و گروههای چپ میگشت. 17
چنین واکنشی تجلی دیگری نیز داشت. یعنی طرد مکانیکی سازمانهای موجود، بدون طرد مبانی نظری این سازمانها. بدیهی است که آلترناتیو «جریان انتقادی» عبارت بود از ایجاد سازمان کمونیستی متکی بر ساختار کارگری، بدون تکیه بر تئوری انقلابی و مواضع طبقاتی. این امر ریشه در اعتقادات معینی داشت. اعتقاد به اینکه، اگر کارگران دست به «خودسازماندهی» میزدند، اگر طیفی از نظریه پردازان کارگر وجود میداشت، اوضاع امروز به شکل دیگری بود. از همین رو نیز، عباراتی مانند «خودسازماندهی» و «استقلال» در نزد محافل مزبور بار سیاسی معینی داشت.
این حقیقت، خط فاصلی بین این نسل از محافل کارگری با نسل قدیمیتر ایجاد میکرد. در نزد نسل گذشته که با مارکسیسم حزب توده تربیت شده بود فعالیت سندیکایی سمبل خودسازماندهی کارگری بود. در نزد نسل جدید اما نفی تجربی مارکسیسمهای بورژوایی، مبنای خودسازماندهی کارگری به شمار میآمد. معنای دیگر «خودسازماندهی کارگری» تلاش کارگران برای ارائهٔ یک آلترناتیو سازمانی در مقابل سازمانهای به اصطلاح کمونیستی موجود بود.
«سازمانیابی جنبش پناهندگان ۱۹۹۱ محافل مستقل» اعتقاد محافل مستقل به ایدهٔ «خودسازماندهی کارگری» و انکار نقش تاریخی روشنفکر، ارتباط لاینفکی با یکدیگر داشتند. این رابطه، تنها در تمایل عمومی محافل کارگری در بازگشت به مارکسیسم انقلابی قابل فهم بود. این تمایل و تلاش، اما در مقابل یک مانع تاریخی قرار داشت. این مانع تاریخی عبارت بود از غیاب یک بدیل کمونیستی. ریشههای نظری و مشخصات سیاسی این مانع تاریخی از معضلات محلی یک دورهٔ تاریخی معین در جنبش کارگری ایران فراتر میرفت. در چنین شرایطی «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» ایران به مانند گرایشات مشابه در سطح جهانی قادر به فرموله کردن مواضع و جهت گیری خود بهصورت تئوری و برنامهٔ انقلابی نبود. در شرایطی که مارکسیسمهای بورژوایی، سیطرهٔ خود بر جنبش کارگری را تثبیت کرده و به زبان تئوری سخن میگفتند، «جریان انتقادی کارگری» در غیاب تئوری و برنامهٔ خود، به زبان تجربه سخن میگفت.18
این نیز از شوربختی نسل ما بود که این مانع تاریخی، ناکامی دیگری بر جنبش ما تحمیل ساخت. مانعی که یک فرصت تاریخی و تعیین کننده از جنبش جهانی کارگری در اواخر دههٔ هفتاد میلادی در منطقهای چون ایران را بر باد داد. با شکست اولین جبههٔ پیشروی کارگری در بعد از قیام و کانالیزه شدن نیروهای جوان پیشرو به سوی احزاب چپ سرمایه از یک سو و جو پلیسی از سوی دیگر، مجال تکامل و انسجام از «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» سلب شد. بسیاری در چنگ پلیس گرفتار شدند و بخشی نیز به خارج از کشور مهاجرت کردند تا در هیئت ارتش ذخیرهٔ اردوی کار و اقشار تحت تبعیض سیستماتیک دولت و اتحادیههای کارگری مدل دمکراسی، همچنان پیکاری دشوار در چند سو را به پیش برند.
در شرایطی که گروههای رسمی چپ کماکان در خلوت مسائل همیشگی خویش غوطهور بودند، با خروج تدریجی برخی از محافل مزبور از ایران و سازمانیابی و فعالیت سیاسی آنان در خارج، عبارت «محافل مستقل کارگری» جایگاه معینی در ادبیات و گفتارهای جناح چپ یافت. جنبش اعتراضی پناهندگان ترکیه در 1991 و سپس همگرایی فعالین این جنبش با «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» اولین تجلی سیاسی فعالیت «محافل مستقل کارگری» در صفوف اپوزیسیون خارج از کشور بود.
انجمن کارگران پناهنده و مهاچر
در نزد محافل مستقل کارگری، «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» گامی بود به سوی آلترناتیو موردنظرشان. آلترناتیوی که هویت سیاسی خود را از استقلال ساختاری و صوری از احزاب سیاسی موجود استنتاج مینمود. هم محافلی از گرایش نسل قدیمی کارگران که از مارکسیسم حزب توده و فدایی سرخورده بودند و هم گرایشی از محافل مستقل کارگری، نسل جدید کارگران، که راه برونرفت از بنبست را «خودسازماندهی کارگری» میدیدند، در انجمن کارگران پناهنده جای گرفتند. موجودیت سیاسی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» در بعد از سالهای 1991 متبلور از این دو گرایش بود. هم تلاش برای بدیل کمونیستی و هم تلاش برای مبدل ساختن «انجمن» به ظرف فعالیت سندیکایی (در مفهوم سوسیال دمکراتیک آن) دورهای از حیات «انجمن» تا موقع فروپاشی آن را رقم زد. با جدایی هیئت هماهنگی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» و سرانجام بنبست و فروپاشی این حرکت، باور به خودسازمان دهی کارگری بهمثابهٔ نوشداروی معضل جنبش ما، در نزد «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» آغاز به فروریختن کرد. این باور، آن روی سکهٔ نقد تجربی به چپ بود. نقدی که بهجای جستار علمی علل شکست، به دریافتهای تجربی روزمره بسنده میکرد. به جای علت اصلی، گریبان معلول را میگرفت. نقدی که علل شکست را نه در ماهیت طبقاتی و مبانی نظری احزاب، بلکه در هویت اجتماعی و ساختار آن جستجو میکرد. نقدی که با انکار مکان تاریخی طبقاتی سازمان انقلابی به جانشین سازی آن با تشکل کارخانه میرسید.
در ادراک تجربی «محافل مستقل کارگری»، جای درسهای تجربهٔ اتحادیههای کارگری مدل دمکراسی و نقش پلیسی آنان در کنترل مبارزات کارخانه خالی بود. اتحادیههای کارگری ایدهآلیزه شده توسط چپ، کماکان جای خود را در نزد اینان حفظ میکرد. جای شناخت از درسهای تجارب «خودسازماندهی کارگری» و خودگردانی در یوگسلاوی خالی بود. جای تجربهٔ سازماندهی کارگری از نوع پیرامونی آن، «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر»، جای تجربهٔ تکاندهندهٔ بندوبست فعالین سندیکایی با پلیس سیاسی برای فعالیت ضد کمونیستی، و سرانجام جای تجربهٔ جدی از لومپنیسم کارگری و کارگرپرستی واپسگرایانه خالی بود. چرخش مجدد بخشی از «فعالین انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» بهسوی برنامه و تئوری، بهسوی نقد روایت گرایش کارگرا از کمونیسم، محصول پر شدن این خلأ در تجارب آخرین بازماندگان محافل مستقل کارگری برخاسته از جنبش شورایی در قیام پنجاهوهفت بود. تجاربی که سرانجام اینان را به «انتهای راه محفلیسم» سوق داد. برخلاف توهم و پندارهای محافل مستقل کارگری، «تشکل سیاسی متکی بر ساختار کارگری» هیچ قابلیتی برای حرکت در مسیر کمونیسم نشان نداد. چنین تشکلی، در غیاب یک آلترناتیو برنامهای و سازمانی، بسیار سریعتر از «سازمان روشنفکران» بهسوی استحالهٔ کامل در دستگاه سیاسی حاکم شتافت. چنین تشکلی بهراحتی مبدل به ظرف نفوذ پلیس بورژوایی به درون صفوف مبارزان کمونیست میشد. همین تجربه موجب گشت تا آنهایی که قادر به پذیرش استدلال سادهلوحانهٔ معجزهٔ «کف کارخانه» نبودند، تاریخ حرکت خود را بازبینی کنند، به پشت سر نظر افکنند و «ترازنامه» بنویسند. 19
«پیک انترناسیونالیستی» بسوی احیای جنبش کمونیستی
مقالهٔ «ترازنامه و چشمانداز» نه فقط آخرین ابراز نظر «هیئت هماهنگی انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» در نشریهٔ «کارگر تبعیدی»، بلکه نقطهٔ پایانی بود به یک دوره از پراگماتیسم محافل مستقل کارگری برای ایجاد بدیل کمونیستی. هدف این مقاله، نه بررسی و نقد گذشته، بلکه تسویهحسابی رادیکال با جدلهای درون انجمن کارگران پناهنده و مهاجر بود. بااین وجود گام بلندی بود به سوی برش از پراگماتیسم و محلیگرایی محافل مستقل کارگری. «ترازنامه و آینده» نگاه انتقادی ژرفی را به تجارب تا آن زمانِ محافل مستقل کارگری به نمایش گذاشت. نگاهی که از پرستیژطلبی و مانورهای مرسوم گرایشات سیاسی چپ فاصلهٔ بسیاری داشت.
چنین تجربهای بود که تاریخ محافل مستقل کارگری را به آخرین جرقههای تاریخی بازمانده از انقلاب اکتبر یعنی جنبش ضعیف چپ کمونیست پیوند زد. با چنین کولهباری از تجارب و آموختهها بود که گرایش جداشده از انجمن، نیروی خود را به کار سازمان یافتهٔ نظری برای یافتن حلقههای اصلی جهت برداشتن گام بعدی متمرکز کرد.
بدینسان فعالین این حرکت با ادغام موضوع بررسی مکان تاریخی گروههای چپ کمونیست اروپا در برنامهٔ پژوهشی خود حول تاریخ تحولات نظری و سیاسی چپ اروپا و بويژه گروههای موجود در طیف کمونیسم چپ در اروپا، همزمان با فعالیت در انجمن، مکاتبات و نشستهایی با برخی از این گروهها صورت دادند. اولین برداشتهای نظری و همچنین گامهای عملی برای تأثیرگذاری بر محافل انقلابی روشنفکر اروپایی اما نشان از ناهمواری راه داشت. بر همین اساس و پس از دورهٔ معینی، جریان ما از تلاش برای همگرایی با این گروهها منصرف شده و با انتشار نشریهٔ «پیک انترناسیونالیستی» راه دیگری در پیش گرفت.
«پیک انترناسیونالیستی» و چپ کمونیست اروپا
حقیقت این بود که از چپ کمونیست (سنت ایتالیایی آن) در بعد از دورانی بحران و تجزیه، جز موجودیت محفلی گروههای ایزوله متکی بر مواضع انقلابی کهن چیزی باقی نمانده بود. گروههایی که در مقابل اقیانوس عظیمی از تولیدات نظری دستگاه ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم، قادر به پیشروی در عرصهٔ نظری و سازماندهی خود نگشته بودند. سنت آلمانی و هلندی چپ کمونیست از نظر سیاسی کماکان اسیر مواضع شوراگرایانه و از لحاظ متدولوژیک در چنبرهٔ جناحهایی از مارکسیسم دانشگاهی گرفتار آمده بود.
نیروهای طیف چپ کمونیست که به صورت گروههای کوچک و ایزوله در کشورهای اروپایی پراکنده بودند از معضلاتی اساسی اما مشترکی رنج میبردند. معضلاتی چون فقدان استراتژی و تاکتیک روشن، آغشتگی دردناک به اروسنتریسم، و تأثیرپذیری شدید از مکاتب بهاصطلاح مارکسیسم غربی مهمترین آنان بودند. رویارویی فعالین این حرکت با چنین اوضاعی، برهان قاطعی بود برای تداوم حرکت انتقادی و ریشه یابی معضلاتی که سد راه پیشروی جنبش کمونیستی شده است.
از لحاظ اندیشهشناختی و با نقطه عزیمت از مواضع گروههای چپ کمونیست اروپا، میتوان این گروهها را به دو دسته تقسیم کرد. دستهٔ اول گروههایی هستند که مواضع آنان کماکان بر مبانی فکری جناح چپ انترناسیونال سوم (چپ ایتالیا) استوار میباشد. دستهٔ دوم گروههایی هستند که با اختلاط مواضع چپ کمونیست ایتالیا با کمونیسم شورایی و «مارکسیسمهای رادیکال» دانشگاهی، در بعد از جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ شکلگرفتهاند. بررسی دقیق تاریخ حرکت گروههای موجود در جنبش کمونیستی اروپا حکایت از آن داشت که با بحران و تجزیهٔ چپ ایتالیا در بعد از جنگ جهانی دوم، سمتگیری سیاسی دستهٔ دوم یعنی گروههای ایجادشده در بعد از ۱۹۶۸، برخلاف پوستهٔ تئوریک مواضعشان، گامی به عقب بود. در این روند جدید، جای رادیکالیسم دخالتگرایانهٔ چپ ایتالیا را پاسیفیسم متأثر از مارکسیسم دانشگاهی و شوراگرایی گرفته بود. دردناکتر از همه اما نفوذ سنت اروسنتریسم به درون بخش قابلتوجهی از این گروهها بود. امری که خود را در پوششهای اصولگرایی، کتمان میکرد. تجلی این اروسنتریسم، نگرش تحقیرآمیز روشنفکران انقلابی اروپا به جنبش کارگری غیراروپایی و حتی فراتر از آن، تکیه غیررسمی و شفاهی بر «گفتمان» راسیستی اختلاف فرهنگی در نحوهٔ مواجهه با جنبش کارگری و عناصر کمونیست غیراروپایی بود.
بدینسان یکی از درسهای این حرکت، مواجه مکرر با سنن مارکسیسمهای دانشگاهی در هدایت تحزب چپی و همچنین نقش آنان در عقب راندن گامبهگام جنبش کمونیستی در بعد از شکست انقلاب اکتبر بود. امری که طی بیستوپنج سال کار نظری در شرایط مختلف، در هر دوره در هیئت و شکلی تازه در مقابل ما قد علم کرده بود.
حال دیگر مبرهن بود جنبش کمونیستی در مقابل یک معضل اساسی قرار داشته است: نفوذ چشمگیر مکاتب نظری دانشگاهی و نقش هدایتگرایانهٔ این مکاتب در رهبری فکری که به شکل جدایی میان کارکرد تئوریک و کارکرد سیاسی سازمان انقلابی تبلوریافته است.
شناخت چنین معضلی نه بر مبنای مشاهدات و مطالعات تجربی، بلکه محصول کار تئوریک بیوقفه حول معضلات نظری جنبش کمونیستی و بهویژه برقراری یک پیوند منطقی و نظری میان پروبلماتیکهای جنبش مارکسیستی در اروپا طی یک دههٔ اخیر و بحران مکاتب نظری و آکادمیستی بود. بحرانی که با نزول فلسفهٔ ساختارگرا و سرانجام عروج پسامدرنیسم کل گسترهٔ علوم انسانی و اجتماعی را به ورطه خود کشاند. خصلت تاریخی این بحران و نقش نحلههای فکری پسامدرن در تسریع و ژرفش بیشازپیش آن، فرصت تاریخی معینی را برای پیشروی نظری جریان کمونیستی فراهم ساخته است. تهاجم پسامدرن به بنیادهای فکری علوم مدرن و پیوستن بخش عظیمی از جناح چپ آکادمیسم به این موج شاید بزرگترین جدل فکری است که مارکسیسم انقلابی را بار دیگر به چالش تاریخی فرامیخواند. انجام این وظیفهٔ سترگ تاریخی از عهده گروههایی که خود بهشدت متأثر از مارکسیسم دانشگاهی بوده و اکنون در بحران و گیجی ایدئولوژیک به سر میبرند، ساخته نیست.
مشاهدهٔ ناتوانی گروههای کمونیستی کوچک اروپا در استفاده از این فرصت تاریخی برای بازپسگیری مواضع ازدسترفته دلیل دیگری بود برای حرکت مستقل جریان ما بهسوی یک برنامهٔ پژوهشی حول پروبلماتیکهای مشخص.
بدین ترتیب یکی از درسهای تجارب حرکت تا به امروز جریان ما، دریافت ابعاد و مشخصات نظری و تاریخی سیطرهٔ مارکسیسم دانشگاهی و مکاتب آکادمیستی بر کل حیات جنبشی بود که در بعد از شکست قطعی انقلاب اکتبر در اواخر دههٔ ۱۹۲۰ به درست یا نادرست تحت عنوان مارکسیسم وجود داشت. درسهای این تجربه حاکی از این حقیقت بود که سیطرهٔ ایدئولوژیک بورژوازی بر جنبش کارگری و کمونیستی، با ظهور و تکامل مارکسیسمهای دانشگاهی گره خورده است، بهطوریکه این دو روند، یعنی شکست ایدئولوژیک جنبش کمونیستی و ظهور مارکسیسم دانشگاهی به مثابهٔ قطب هدایتگر احزاب چپ، در تقاطع تاریخی معینی به یکدیگر میرسیدند. پیوند میان این دو روند تاریخی بهمثابه یکی از تجلیهای شکست جنبش کمونیستی، نه بر مبانی یافتههای تجربی یا استنتاجهای پراگماتیستی از همسوییهای تاریخی این روندها، بلکه متکی بر کار سیستماتیک نظری در حوزههای شناختشناسی، تاریخ علوم و فلسفه و سرانجام تاریخ جنبش کمونیستی بود.
«تشکیلات کارگران انترناسیونالیست» بسوی بدیل کمونیستی
اگر کل احزاب چپ از تولید تئوریک به معنای انقلابی آن دست کشیده و بطور کامل تحت هدایت مارکسیسم های بورژوایی و دانشگاهی بودند، گروههای موجود در طیف «کمونیسم چپ» برای خلاصی از بنبست فکری و در نبود چشمانداز کمونیستی و برنامهای در مقابل امواج گیجکنندهٔ «مارکسیسمها» تسلیم عقبنشینی تاریخی در بعد از شکست انقلاب اکتبر شده بودند. حیات نسلهای جدیدتری که خود را با چپ کمونیسم تعریف میکردند سخت متأثر از همین «مارکسیسم»ها بود. این همان چیزی بود که جستار برای بدیل کمونیستی را در مقابل دیواری از اندیشههای سیستماتیک و جامع مکاتب بورژوایی قرار میداد.
نگاهی نزدیکتر به تاریخ تکامل تئوریها در جنبش کمونیستی نشان میداد که چنین روندی برای اولین بار رخ نمیداد. همین روند بود که در دوران تاریخی پیشین، یعنی سالهای بعد از شکست انقلاب اکتبر، منجر به ظهور قدرتمند مارکسیسمهای دانشگاهی و سیطرهٔ اینان بر احزاب کمونیست سابق گشت. اکنون نیز همین روند در حال از میدان بدرکردن آخرین جرقههای فکری و سیاسی بازمانده از انقلاب اکتبر بود.
بدین ترتیب هم تجارب سیاسی و هم دستاوردهای نظری حکایت از حقیقتی واحد داشت: یکی از جلوههای چیرگی بورژوازی بر جنبش کمونیستی و در نتیجه خلع سلاح جنبش کارگری، عروج مارکسیسمهای دانشگاهی و سیطرهٔ آنها بر حیات هرگونه تحزب و سازمانگری مارکسیستی است. به دیگر سخن، سیطرهٔ آکادمیسم چپ بر جنبش کارگری یک پدیدهٔ تاریخی اجتماعی است و نه یک مانور در میدان سیاست. این روند به صورت یک مکانیسم و همچون بازتاب سیطرهٔ ایدئولوژی بورژوایی بر جنبش کارگری عمل میکند، نه همچون یک اقدام سازمانیافته و از پیش برنامه ریزیشده. از همین رو نیز ما متقاعد شدیم که باید انگشت بر همین مکانیسم نهاد و آن را به بوتهٔ نقدی انقلابی سپرد.
نظریهها و سیستمهای فکری منسجم از دیوار تشکیلات و ضوابط اساسنامهای عبور کرده و در غیاب یک نقد مطرح و قدرتمند کمونیستی، خود را بر گروههای سیاسی تحمیل میکنند. نظرات و ایدههای جامعه بشری بر اساس قانونمندیهای خود راه خویش را طی میکنند. قطعنامههای تشکیلاتی و احکام نظری بدون اتکا بر تحقیق و بررسی مستدل و مستند، در مقابل سیلی از پژوهشها و تئوریهای مدرن و منسجم پایداری نخواهند داشت.
معضلات متعدد پاسخ میطلبند. در جایی که چنین پاسخهایی وجود ندارند، صادرکنندگان احکام تئوریک، ناگزیرند تا برای جبران فقر نظری خویش، «مخفیانه» سراغ سفرههای رنگینتر رفته و دانهچینی تئوریک کنند. آنگاه برای حفظ «پرستیژ» خود در تشکیلات، نتایج شتابزدهٔ دانهچینیها را همچون نوآوری مارکسیستی در جمعی معدود و ناآگاه، فریاد زنند. کاری که مبدل به یک سنت در میان فعالین سیاسی احزاب چپ در بعد از شکست انقلاب اکتبر شده است. این یک حقیقت است که غیاب یک جنبش انقلابی و کمونیستی در اوضاع کنونی، بیش از هرچیزی گواه نبود تئوری انقلابی و حتی فراتر از آن، نبود یک سنت نهادینهشده در جنبش مارکسیستی برای تولید و دفاع از تئوری انقلابی است.
دستیابی به چنین جمعبندی از فرازوفرودهای تاریخ تکامل فکری جنبش کارگری، دستاورد بزرگی برای این حرکت بود. بازنگری روند تکامل نظری تاریخ و سیر حرکت فکری جنبش مارکسیستی، حکایت از آن داشت که خطوط و قانونمندیهای معینی در چگونگی عقبنشینی یا پیشروی نظری جنبش مارکسیستی قابلمشاهده است. قانونمندیهایی که نه فقط در ارتباط با جنبش مارکسیستی و یا احزاب چپ، بلکه در ارتباط با تکامل کل اندیشههای بشری نیز قابل تعمیم و دفاع هستند.
گام نهادن در چنین مسیری، برای گروهی از کارگران مبارز و خودآموخته که فاقد سواد کلاسیک دبیرستانی نیز بودند، ناممکن جلوه مینمود. با این همه بر اساس جمعبندی از آخرین تجارب و تدوین ضوابط ناظر بر نحوهٔ فعالیت سیاسی و پژوهشی گامهایی بهسوی برنامه و اهداف تعیینشده برداشته شد.
امروز، بعد از هشت سال، باید اذعان کرد که از نگاه کمی، یعنی تعداد رفقایی که در این مسیر موفق شدند، اجرای پروژهٔ پژوهش مارکسیستی قرین موفقیت نگشت. یکی از اهداف پروژههای واحد پژوهشی که پرورش قشری از کادرهای نظریهپرداز کارگری در بدنه و ارگان مرکزی تشکیلات کمونیستی بود تحقق نیافت. این عدم موفقیت ریشه در مشخصات دوران کنونی و عقبنشینی طبقهٔ کارگر در مبارزه علیه طبقهٔ حاکم دارد. چنین اقدامی، آن هم توسط عدهای کارگر مبارز، اولین تجربه از نوع خود بود. این اقدام، اگر با تجربهٔ امروز و در شرایط سیاسی متفاوت صورت میگرفت، میتوانست با استقبال چشمگیر نسلی از مبارزان مواجه شود. اما صرف نظر از این کاستی، از نظر کیفی، اقدام «تشکیلات کارگران انترناسیونالیست» یک حرکت پرثمر در عرصهٔ نظری و یک تجربهٔ جدید در نهادینه کردن پژوهش مارکسیستی، همچون جزئی از حیات سازمان انقلابی به شمار میآید. این دستاوردی است که تعلق به جنبش طبقهٔ ما دارد.
این نوشتار گوشههایی از دستاوردهای ما در پروسهٔ یادشده را به صورتی بسیار موجز معرفی کرده و عزم آن دارد تا لزوم نهادینه شدن پژوهش مارکسیستی در سازمان انقلابی را، همانند دیگر استنتاجهای خود، بهصورت یک پروبلماتیک نظری در پیشِ روی جنبش مارکسیستی قرار دهد.
صورت مسئله ( تعریف پروبلماتیکها)
پیش از پرداختن به مسائل اساسی پیش روی این گفتار، توضیح یک نکته مطلوب و ضروری است. این نوشتار نه یک کار تحقیقی در حوزهٔ مشخص، بلکه مجموعه استنتاجهایی است از تحقیقات نسبتاً گسترده در حوزههای فلسفی، سیاسی و تاریخی.
شاید بتوان گفت که عمومیترین پروبلماتیکی که کلیت تزهای این نوشته بر آن استوار هستند، ریشه در جدلی در حوزهٔ شناختشناسی دارد. جدلی که با عروج پسامدرنیسم جان تازهای گرفته و به وسیعترین حوزههای فلسفی، علمی و جامعهشناسی کشیده شده است. تزهای این نوشتار تنها به بُعد سیاسی این جدل، بهویژه به بُعد سبک کاری این جدل نظر دارد. همانگونه که از محتوا و ساختار عمومی این تزها برمیآید، بدون تن دادن به پروبلماتیکهای فرموله شده توسط نحلههای فکری ایدئولوژی حاکم، میکوشد تا از طریق بازتعریف برخی پروبلماتیکها زمینهٔ یک جدل فکری را در خط مقدم جبههٔ نبرد فکری فراهم سازد.
مسئلهٔ اساسی مبحث نخست این تزها عبارت است از ارائه تبیینی روشن از ایدئولوژی، علم و مارکسیسم و رابطهٔ آنها با یکدیگر از زاویهٔ شناختشناسی. مفهوم ایدئولوژی توسط مکاتب نظری در چند دههٔ اخیر تا حد اغراقآمیزی پروبلماتیزه گشته است. از لحاظ شناختشناسی، این امر راه را برای ارائهٔ یک تعریف معتدل و بهاصطلاح علمی از مارکسیسم گشود. از لحاظ عملی نیز، اعتبار ویژهای به مراکز و انستیتوهای علمی بورژوازی جهت ادعای پرچمداری نظریههای مارکسیستی بخشید. انعکاس سیاسی این معضل در میان احزاب سیاسی، متون کمابیش آشفتهای است که گروههای متعدد سیاسی دربارهٔ «ایدئولوژیک» بودن یا نبودن مارکسیسم منتشر میسازند. این در شرایطی است که بحث علمی بودن مارکسیسم، با تهاجم نحلههای پسامدرن به «علم» مبدل به پروبلماتیک جدیدی شده است. احزاب چپ نیز همانند جزئی از یک روند فکری- اجتماعی، موضوع این تحول بوده و نظریهپردازان واقعی این احزاب، بهمثابهٔ بخشی از ساختار آکادمیستی دستگاه آموزشی حاکم، به این موج پیوستهاند. تبارز سیاسی این تحول در دههٔ آتی، با عروج قطببندیهای سیاسی جدید، آشکار خواهد شد. این نوشتار بر این باور است که جنبش انترناسیونالیستی باید نقش تاریخی معینی در این جدل ایفا کرده و برای بازپسگیری مواضع پیشرو در حوزهٔ نظری، دست به ابراز وجودی جدی در این جدال زند. تزهای مربوط به علم، ایدئولوژی و مارکسیسم بر چنین چشماندازی از روند مبارزهٔ طبقاتی در عرصهٔ نظری در اوضاع حاضر استوار هستند. در این معنا، ارائه این تزها، تنها مقدمهای است برای طرح مسائل اساسی.
تزهای مربوط به ایدئولوژی با تعریف و تدقیق مفهوم ایدئولوژی از مانع معضلاتی نظری که در مباحث مربوط به ایدئولوژی خلقشده عبور میکنند تا بتوانند در بحثهای آتی با «پارادایمی» که مباحث نظری دستگاه حاکم در حوزهٔ ایدئولوژی را روی پا نگاه داشته، مواجه شوند. در «پارادایم» مربوط به مباحث ایدئولوژی یک معضل اساسی در مقابل جنبش سیاسی پرولتری قرارگرفته است. این معضل را به زبانی ساده و روشن میتوان چنین تعریف کرد:
آیا مارکسیسم ایدئولوژی است یا نظریهٔ علمی؟ اساساً ایدئولوژی چیست و ارتباط آن با علم و مارکسیسم بهمثابهٔ نظریهٔ علمی چگونه تبیین میشود؟
زمانی در طیف چپ سرمایه سخن از ایدئولوژی پرولتری بود که «جامعهشناسی علمی» هم عنوان دیگر آن محسوب میگشت. امروز اما اغلب گروههایی که کماکان خود را کمونیست مینامند، میکوشند تا نشان دهند که مارکسیسم را نظریهٔ «علمی» میدانند و نه ایدئولوژی. این چرخش اما ذرهای تأثیر در تکرار اسکولاستیکی مقالات و مباحث کلیشهای همین احزاب و گروهها نگذاشته است. چرخش سرپایی بسیاری از استالینیستها، مائوئیستهای سابق و تروتسکیستها به برداشت آکادمیستی «مارکسیسم علم است» نمونهای از همین گیجسری است.
برای انگشت نهادن به هستهٔ اساسی این پروبلماتیک، ضروری است ارتباط علم، ایدئولوژی و مارکسیسم بازتعریف شود. این پروبلماتیک اگرچه در حوزهٔ شناختشناسی جای دارد، اما مبارزهٔ سیاسی و سبک کار انقلابی همواره از نتایج این جدل تأثیرات مستقیم پذیرفته است.
دامنهٔ این پروبلماتیک از مباحث نظری انتزاعی در حوزهٔ فلسفه و شناختشناسی فراتر رفته و معضلات مشخص مطرح در جنبش کمونیستی در حوزهٔ استراتژی و تاکتیک انقلابی را در برمیگیرد. از این جملهاند، جدل فکری میان مدافعان خودانگیختگی انقلابی با مدافعان میان نقش سازمان و برنامهٔ انقلابی.
از منظر مجموعه تزهای این نوشتار، مارکسیسم نه فقط علم به معنای رایج کلمه نیست بلکه خود «علم» نیز در جامعهٔ سرمایهداری یک وجه ایدئولوژیک دارد. فراتر از آن، در نزد تزهای این نوشتار، ایدئولوژی انقلابی، یک کارکرد علمی دارد که پاسخی است به کارکرد ایدئولوژیک «علم» در جامعهٔ سرمایهداری.
در این معنا، مارکسیسم بهمثابهٔ ایدئولوژی انقلابی ادعای علمی بودن دارد و در مقابل، ادعای بیطرفی علم رسمی را یک ریاکاری ایدئولوژیک مینامد. در جای دیگری، تزهای مربوط به کارکرد دوگانهٔ مارکسیسم، در تبیین کارکرد دوگانهٔ سازمان انقلابی تبلور مییابد. سازمان انقلابی بهمثابهٔ ابزار مبارزهٔ سیاسی و ایدئولوژیک علیه ایدئولوژی حاکم، و سازمان انقلابی بهمثابهٔ نهاد تولیدکننده و تکامل دهندهٔ تئوری انقلابی، نهاد تکامل دهندهٔ علم انقلابی تعریف میشود. صرفنظر از میزان موفقیت مباحث آتی در عرصهٔ روششناسی و شناختشناسی برای اثبات صحت علمی تزهای مزبور، ادعای این تزها این است که ابزار نظری مؤثری برای تحلیل و بررسی تاریخ تاکنونی جنبش مارکسیستی و تکامل فکری آن مهیا میسازد. نکته این است که حتی در توضیح تاریخ جنبش مارکسیستی در نیمقرن اخیر، وجه معینی از این تزها برجسته میشود. آنجا که سخن از شکست انقلاب اکتبر و پیوستن احزاب کمونیست سابق به جرگهٔ سرمایه رانده میشود، تزها مجدداً بر محور کارکرد دوگانهٔ علم و ایدئولوژی بازمیگردند. بنا بر این تزها، با آشکارشدن خطر مارکسیسم برای بورژوازی در بعد از انقلاب اکتبر، کلیهٔ نهادهای علمی و ایدئولوژیک بورژوایی برای سرکوب مارکسیسم انقلابی بسیج میشوند. از سوی دیگر با شکست انقلاب اکتبر و حاکمیت استالینیسم، پوستهای از مارکسیسم انقلابی بهصورت یک «ایدئولوژی» و همچون سلسله اعتقاداتی منجمد باقی میماند. نتیجهٔ این روند در جنبش سیاسی، جدایی کارکرد تئوریک سازمان انقلابی، بهمثابهٔ تولیدکننده و پرچمدار تئوری انقلابی، از کارکرد سیاسی و ایدئولوژیک آن میباشد. این امر در زندگی سیاسی احزاب بهصورت انتقال یافتن کار نظری «مارکسیستی» به نهادهای علمی و دانشگاهی، و کار سیاسی و فونکسیونری به سازمانها و احزاب سیاسی چپ تجلی مییابد.
بخش دوم مجموعه تزهای حاضر، پروبلماتیک علم، ایدئولوژی و مارکسیسم را از حوزهٔ شناختشناسی به حوزهٔ سیاست انتقال میدهد. در حوزهٔ سیاست، و به زبانی پراگماتیستی میتوان تجلی این پروبلماتیک را بهسادگی چنین ترسیم کرد:
خلاء یک استراتژی نظری در شرایطی که طبقهٔ حاکم کل دستگاه آموزشی خود را برای خلع سلاح نظری جنبش کمونیستی متمرکز ساخته است، برداشت سنتی و عقبمانده از مکان تاریخی و ساختار متدولوژیک کار نظری در نزد نیروهای انقلابی میدان را برای اعمال هژمونی ایدئولوژیک آکادمیسم باز کرده است. آکادمیسم و مارکسیسم دانشگاهی از سویی سازماندهی فکری و رهبری سیاسی چپ و احزاب آن را در دست دارد و از سوی دیگر کلیهٔ پروبلماتیکهای جاری جنبش کارگری را از زاویهٔ منافع طبقهٔ حاکم بازتعریف کرده است.
سالهای سال است که سیلی از ادبیات شبه مارکسیستی ( تحت عنوان مکاتبی برای جبران ضعفهای نظری مارکسیسم و یا حتی مکاتب خالص مارکسیستی) در رقابت با مارکسیسم انقلابی، بهصورت تولید انبوه روانهٔ بازار ایدهها و نظرات میشوند. این موج تولید انبوه، هژمونی نهادهای علمی کل دستگاه آموزش رسمی را پشتوانهٔ خود ساخته است. اتوریتهٔ دانشگاه، و علم رسمی، در غیاب حزب جهانی کارگری، و در غیاب یک نقد کمونیستی از جایگاه و کارکرد «علم» در جامعهٔ طبقاتی، موجب تثبیت هژمونی آکادمیسم چپ بهصورت یک نظام ارزشی در میان نسلهای مبارز و جوان جنبش کارگری شده و پیشروان آنان را گروهگروه بهسوی ناکجاآباد یأسآوری سوق میدهد. این امر محصول این حقیقت است که پس از شکست انقلاب کارگری، تحزب چپ، تحت هدایت ایدئولوژیک آکادمیسم رسمی قرار گرفت.
آکادمیسم رسمی اعتبار خود را از خصلت علمی مارکسیسم میگیرد: «اگر مارکسیسم یک نظریهٔ علمی است، پس این مراکز تحقیق و علم هستند که پیشروی و بازتولید آن را تضمین میکنند.»
این یک استنتاج قیاسی از خصلت علمی مارکسیسم و نقش دانشگاهها بهمثابهٔ مراکز علم و تحقیق است. در این استنتاج دو مسئلهٔ مهم نادیده گرفته میشود. اول خصلت ایدئولوژیک علوم جدید و کارکرد آن بهمثابهٔ ایدئولوژی بورژوایی، و دوم کارکرد دوگانه و تفکیکناپذیر مارکسیسم: یعنی مارکسیسم بهمثابهٔ ایدئولوژی انقلابی و مارکسیسم بهمثابهٔ نظریهٔ علمی.
بهعبارتدیگر در پسِ هژمونی سرسامآور مکاتب آکادمیستی، در پسِ کارزاری که بورژوازی با «مارکسیسم»ها علیه مارکس و جنبش کارگری راه انداخته، یک معضل، یک پروبلماتیک مهم تاریخی نهفته است. این معضل عبارت است از عدم وجود یک تبیین انقلابی از ارتباط علم، ایدئولوژی و مارکسیسم.
تصویر بورژوایی از کارکرد علوم جدید، یعنی علم بهمثابهٔ بازتابکنندهٔ حقیقت و تلاش بیطرفانه برای کشف قواعد منظم حرکت، یک تصویر ناصحیح است. در این تصویر، تکامل نظری جنبش انقلابی در مراکز تحقیقی و علمی در فضای دمکراتیک بورژوایی، نه فقط ممکن، بلکه یک واقعیت تاریخی است. یک رکن پایهای این تصویر، باور به نقش مترقی «مکاتب مارکسیستی و مارکسیسم دانشگاهی» است. این تصویر توهم آمیز و غیرواقعی است. تصویری بهدوراز حقیقت که کارکرد علوم جدید بهمثابهٔ ایدئولوژی را نادیده میانگارد.
مسئلهٔ اساسی که در پیوند با معضلات یادشدهٔ بالا قرار دارد، مکان سیاسی آکادمیسم و مارکسیسمهای دانشگاهی است. از نگاه تزهای یادشده، مارکسیسم همواره در یک جدل و دیالوگ دائمی با علوم اجتماعی و انسانی به سر برده است، بر سیر علوم تأثیر نهاده و از آن تأثیر پذیرفته است. مارکسیسم از سویی کوشیده است تا قانونمندی تکامل جوامع بشری را توضیح داده و از این زاویه ساختار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن را تشریح سازد و از سوی دیگر، نه فقط پاسخ علوم رسمی ( در پیشاپیش آن علم اقتصاد کلاسیک) را مردود میشمارد، بلکه متدولوژی و مکان تاریخی آن را نیز به بوتهٔ نقد میسپارد. از این منظر، مارکسیسم اعتبار «علمیِ» «علم اقتصاد» و سپس دیگر علوم انسانی را به چالش فرامیخواند و خود ادعای علمی بودن دارد. درعینحال، مارکسیسم با وارد شدن در حوزههای جدل علوم رسمی و پاسخ به پروبلماتیک آنها، در حال یک دیالوگ با علوم رسمی بوده و از آن تأثیر پذیرفته است. درست همانطور که دیگر شاخههای علوم انسانی، همواره از نحوهٔ تکامل فیزیک و علوم طبیعی تأثیر پذیرفتهاند، به همانگونه نیز مارکسیسم، به شیوهٔ خود از این روند متأثر بوده است. آنچه مورد تأکید این تزها است، این حقیقت است که این دیالوگ و جدل مارکسیسم با علوم رسمی، در بستر شکستهای تاریخی و عقبنشینی نظری جنبش کارگری، موجب به فراموشی سپردن جدل ایدئولوژیک علم انقلابی با علم رسمی گشته است.
درهرحال بخشی از تزهای مزبور به استنتاجهای معین سبک کاری میپردازد که بر اساس آنها، کلیهٔ مکاتب نظری بهاصطلاح مارکسیستی و نهادهای تولیدکنندهٔ آن همچون پلیس اندیشه محسوب میشوند. در این معنا، همانطور که قرارگاههای نظامی و پلیسی وظیفهٔ سرکوب جنبشهای اعتراضی و برقراری نظم را دارند، انستیتوهای علمی و دانشگاهی و در پیشاپیش آنها بخشهای بهاصطلاح مارکسیستی آنها، وظیفهٔ سرکوب تئوری انقلابی و برقراری نظم فکری در جامعه را به عهده دارند. در نتیجه، وظیفهٔ سازمان و حزب انقلابی است که پروبلماتیکها را از نگاه و زاویهٔ منافع طبقه کارگر بازتعریف کرده و میدان تئوری انقلابی را از سیطرهٔ پلیس اندیشه رها سازد. بر این مبنا، و با توجه به تعریف و تبیینی که از ایدئولوژی، علم و مارکسیسم بهعملآمده، سازمان انقلابی وظیفه دارد تا متدولوژی خود در کار سیاسی ایدئولوژیک را از متدولوژیاش در کار نظری و علمی، بهرغم وقوف بر عدم امکان جدایی خود آنها در زندگی واقعی، تمیز دهد و بهسوی تدوین متدولوژی معینی در کار تئوریک، تدوین یک سبک کار نظری منسجم، حرکت کند.
به دیگر سخن، یکی از اهداف تزهای مزبور، راندن کار تئوریک از حاشیهٔ حیات سیاسی گروهها و سازمانهای انقلابی به خط مقدم جبههٔ مبارزه و ضرورت سازماندهی پژوهش سیستماتیک مارکسیستی توسط سازمان انقلابی است. در صورت تحقق نسبی این هدف، تحول قابلتوجهی در نگرش سنتی جنبش مارکسیستی به کادرسازی ایجاد خواهد شد. نگرشی که ناگزیر است تا خود را با نیازهای عصر حاضر منطبق کرده و برای پرورش نظریهپردازانی طراز اول و کارآمد در «جامعهٔ متکی بر اطلاعات و رسانه» بکوشد.
دریافت ماهیت آکادمیسم چپ بهعنوان پلیس اندیشه مترادف با کشیدن خط بطلان بر پروبلماتیکهای جناح چپ نیست. همانطور که مارکس نیز از پروبلماتیکهایی که «علم اقتصاد» وقت در پیش پای علم انقلابی قرار داده بود، چشم نپوشید. نکته بر سر توضیح مکانیسم و سوختوساز تحزب بورژوایی در حوزهٔ نظر و اندیشه و تفاوت آن با کارکرد سازمان انقلابی است.
اگر تزهای مربوط به ایدئولوژی و مارکسیسم و علم خط فاصلی میان کارکرد ایدئولوژیک سازمان انقلابی و کارکرد علمی آن میکشد، بخش بعدی تزها خط فاصلی میان آکادمیسم و تولید تئوری انقلابی ایجاد میکند. چرا که مطالعهٔ تجارب تاکنونی جنبش کمونیستی نشان میدهد که محکومیت آکادمیسم بهمثابهٔ یک متد، هنوز نقد مکان تاریخی و سیاسی آن و بهویژه مجهز بودن به نقشهٔ عمل معین برای مقابله با آن نیست.
سرانجام میتوان از یک فرا پروبلماتیک سوم سخن گفت که در امتداد کلیهٔ تزهای حوزههای پیشین، معضل را به حوزهٔ عمل و سبک کار انتقال میدهد. پروبلماتیک این حوزه عبارت است از سبک کار سیاسی سازمان انقلابی در ایجاد نهادهای غیر حزبی در شرایط متعارف سرمایهداری. یعنی سازماندهی غیر حزبی در شرایط غیرانقلابی، شرایطی که گروههای کمونیستی بسیار کوچک و ایزوله هستند.
در این حوزه، سبک کار پارلمانتاریستی سوژهٔ اصلی انتقاد است. این بخش به محدودیت تاریخی سبک کار احزاب کمونیست سابق اشارهکرده و آلترناتیو معینی را جانشین تشکلهای غیر حزبی سابق میسازد. آلترناتیو تزها عبارت است از ایجاد کانونهای کمونیستی توسط سازمان انقلابی در شرایط متعارف سرمایهداری، یعنی شرایط غیرانقلابی.
کانونهای کمونیستی تشکل یا هسته یا حتی جبههٔ هواداران سازمان به معنای مرسوم کلمه نیستند. حتی نام «کانونهای کمونیستی» نیز تنها در سطح انتزاع تئوریک به تشکلهای موردنظر داده میشود. درحالیکه در زندگی واقعی، این تشکلها میتوانند متناسب با شرایط هر نامی به خود بگیرند.
کانونها حلقههایی هستند میان جنبش کارگری، یعنی تولیدکنندگان و هستههای کمونیستی، میان آن بخش از جامعه که در ادبیات بورژوا «جامعهٔ مدنی» نام دارد و سازمان یا دیگر کانونهای کمونیستی، میان گروههای بحث و مطالعه و تشکیلات کمونیستی. این کانونها، بهرغم برخورداری از ارگانیسم تشکیلاتی، هویت سیاسی جدای از جنبش متشکل وسیاسی کارگری، یعنی جنبش کمونیستی نخواهند داشت.
کانونهای کمونیستی سنگرهای پیشروی جنبش کمونیستی در دوران حاکمیت بلامنازع ایدئولوژی طبقهٔ حاکم و مراکز مقاومت گروههای ایزوله، بهمثابهٔ تجلی گرایش اجتماعی کمونیسم میباشند. این کانونها عرصهٔ کار کمونیستی هستند، اما برخلاف آنچه در نزد احزاب کهن هستهها و حوزههای تشکیلاتی نامیده مشدند، نه بر اساس ضوابط و پلاتفرم سیاسی، بلکه بر روابط اجتماعی و طبیعی محدود اعضای آن متکی میباشند که جهتگیری عمومی جنبش کمونیستی را صحیح یافته و حامل پیام آن در زندگی و مبارزهٔ روزمرهٔ خود میباشند.
مفاهیم و مقولات
عباراتی چون «اندیشهٔ سیستماتیک»، «روند نظری» و «شکلبندی گفتاری»، هر سه، به معنی ترند فکری به کار رفتهاند. اصطلاح «جریان فکری» بهخودیخود، فاعل و نمایندهٔ تفکر مزبور را نیز در خود مستتر دارد. عبارت «اندیشهٔ سیستماتیک» اما تنها به خود تفکر، و در تمایز با دیگر روندهای فکری اشاره داشته و الزاماً نباید با مشخصات سیاسی یا تشکیلاتی نمایندگان یا مفسران ترند فکری یادشده یکسان تلقی گردد. عبارت «اندیشهٔ سیستماتیک» بر انسجام درونی نظریه معطوف است. اصطلاح «روند نظری»، بر مشخصهٔ تاریخی و سرانجام عبارت «شکلبندی گفتاری» بر فرم و ساختار زبانی جریانهای فکری اشاره دارد. 20
عبارت «گفتمان» نیز در سراسر این نوشته، ضمن حفظ موضع انتقادی به مبانی پسامدرنیستی تئوریهای دیسکورز، تنها و تنها به معنای ترند یا جریان اندیشه به کار رفته است.
مقولات ترکیبی چون «ارتباط عقلانی دولت و شهروندان»، «بحران ساختاری علوم جدید»، «تفکر هژمونیک» و «اروسنتریسم خردگرا» بر مبنای آراء متون تحقیقی که مبانی این تزها محسوب میشوند به کار رفتهاند. «ارتباط عقلانی دولت و شهروندان» اشاره به اعمال قدرت متکی بر رضایت حکومتشوندگان دارد. رضایتی که از سویی بر امتیازات پایگاههای سرمایه به شهروندان مبتنی است و از سوی دیگر، بر تحکم ایدئولوژیکی که صورت و شکلی خردگرا به خود گرفته است. امروزه حتی کشیشان و رمالان جوامع مدرن نیز باید دارای مدارک علمی معتبر از مراکز آموزشی دستگاه حاکم باشند. از تدابیری چون به کارگیری روانشناسان در مراکز صنعتی تا بهرهجویی از آخرین دستاوردهای علوم انسانی و فلسفه در آگهیهای تجارتی، نشان از این خردگرایی و عقلانیتسازی کاذب دارد. این امر نشانگر غلبهٔ کامل وجه ایدئولوژیک علوم بر وجه علمی آن و بنبست فرهنگی ایدئولوژیک بورژوازی در توجیه و تحکیم مناسبات سرمایهداری میباشد. روندی که در بحران ساختاری علوم انسانی و اجتماعی تبلوریافته است.
اصطلاح «تفکر هژمونیک» بر نظریاتی تکیه دارد که در نقد مفهوم هژمونی در نزد آنتونیو گرامشی پرورده شده است. تئوری هژمونی گرامشی که به سازش با جناحهای دیگر برای اعمال رهبری تن میدهد، یک چرخش نظری، یک عقبگرد کامل از استراتژی انقلابی است. هژمونی، محصول انعطاف یک گرایش در اصول برای اعمال رهبری خود بر گرایشات دیگر است. نوع معینی از اعمال اتوریته در شرایطی ویژه است.
اصطلاح «تفکر هژمونیک» که به فرمولبندی گرامشی دربارهٔ هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک اشاره دارد، در مقابل فرمولبندی لنین دربارهٔ هژمونی به معنای اتوریتهٔ انقلابی به کار گرفتهشده است. «تفکر هژمونیک» نوع معینی از سبک کار نظری، نوع مشخصی از سبک کار ژورنالیستی را جانشین سازمانگری انقلابی کرده و روشنفکران و کارمندان دستگاه آموزشی حاکم را به جلوی صحنه میراند. کاربرد عبارت «سبک کار هژمونیک» در معنای یادشده، کوششی است برای تدقیق مشخصات سیاسی و تعریف جنبهای از سبککار نظری و فرهنگی چپ سرمایه.
اصطلاح «بحران ساختاری علوم» بر نظریهای مبتنی است که بر اساس آن ساختار کنونی علوم رسمی دچار یک بحران «علمی» شدهاند. علوم انسانی و اجتماعی دستگاه حاکم، از زمان عروج مارکسیسم بر صحنهٔ عقاید بشری در جدالی دائمی با آن به سر برده است. در این جدال در مقاطعی مارکسیسم انقلابی پیشروی کرده و ساختار و سیر تکامل علوم و حتی رشتههای جدید آن را به شدت تحت تأثیر قرار داده و در موقعیت دیگر، طبقهٔ حاکم از برتری کامل برخوردار شده و مارکسیسم انقلابی را عقب رانده است.
بحران علوم انسانی، بُعدی از بحران ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم بوده و بنبست روبنای سرمایه را متجلی میکند. بحران «علمی» دستگاه آموزشی رسمی، صرفنظر از فرازوفرودهای تاریخی آن، با پدیدار شدن فیزیک کوانتم و بهویژه تئوری نسبیت اینشتین و سست شدن پایههای متدولوژی فیزیک نیوتونی اوج مییابد و سپس به حوزههای دیگر علوم کشیده میشود. اوج این بحران بهصورت عروج نسبیگرایی علمی و سرانجام چیرگی چشمگیر پسامدرنیسم تبلوریافته است.
عبارت «اروسنتریسم خِردگرا» معطوف به نظراتی است که در اینجا و آنجا، در ادبیات «تکا» تحت عناوینی چون «راسیسم فرهنگی»، «راسیسم علمی»، «نژادگرایی اروپایی» و «اروسنتریسم» طرح گردیده است. عبارات یادشده اشاره به پدیدهٔ واحدی نمیکنند، اما اجزا و جوانب یک پدیده را توضیح میدهند. راسیسم علمی بهعنوانمثال به داروینیسم اجتماعی، به شاخههای معینی از علوم انسانی، آنتروپولوژی و اتنولوژی اشاره دارد. درحالیکه راسیسم فرهنگی بر تحکم نژادگرایی اروپایی بر زندگی روزمره دلالت دارد. یکی از بنیادهای اساسی این نظریه ریشه در برداشت معینی از چگونگی تکامل سرمایهداری دارد. بنا بر این نظریه، از آنجا که مرکز و خاستگاه علوم جدید اروپا بوده، از آنجا که انقلاب علمی و علم جدید مبدل به ابزار ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم در دوران استعمار شده، نظریههای نژادگرایانه و ناسیونالیسم اروپایی بخش وسیعی از جنبشهای فکری و علمی اروپا را در چنبرهٔ خود گرفته است.
بهرغم توضیحات نهچندان مبسوط بالا، نگارندهٔ سطور بر نقایص احتمالی مفاهیم ترکیبی متن حاضر واقف است. مادام که متون نظری مربوط به عبارات و نظرات مورد اشاره این نوشتار نشر نیافته، جای خردهگیری و برداشتهای ابهامآمیز باقی است. بااین حال نباید از نظر دور داشت که زبان و واژگان، ابزار انتقال افکار و پیام ما به یکدیگر است. افزون بر آن، عبارات و مفاهیمی ازاین دست، نقش جانبی در این گفتار دارند و با فاکتور گرفتن آنها نیز، خدشهای بر جوهر و مضامین اساسی تزهای یادشده وارد نمیشود.
داوری در میزان موفقیت حرکت فکری که با این تزها آغاز میشود، به عهدهٔ تاریخ خواهد بود. اما کمترین انتظار این است تا این دور از مباحث تئوریک ما به پیشروی نظری و سیاسی جنبش پرولتری یاری رسانده و بخش معینی از نظریههای اثباتی تکا در دفاع از این تزها، ترجمان عملی و برنامهای یابد. اما حتی اگر در غیاب یک نقشهٔ عمل و ترجمان برنامهای، «تشکیلات کارگران انترناسیونالیست» قادر شود تا مسائل یادشده را همچون یک پروبلماتیک در پیشاروی جنبش سیاسی پرولتری قرار دهد، یک موفقیت تاریخی نصیب جنبش کمونیستی شده است.
الف دیدبان – نوامبر ۲۰۰۵
فصل دوم
ایدئولوژی، علم و مارکسیسم
ایدئولوژی
1- ایدئولوژی، در مفهوم سلسله عقاید و نظریههای سیستماتیک بهصورت جهانبینی جانبدار، پایه و بنیاد تفکر بشری در جامعهٔ طبقاتی است. مادامیکه هستی اجتماعی انسان بر تقسیم طبقات و مالکیت خصوصی استوار است اندیشهٔ بشر قادر به گریز از تفکر ایدئولوژیک نخواهد بود. همه گونههای توضیح واقعیات توسط بشر اندیشمند، بهناچار یک توضیح ایدئولوژیک است.
2- ایدئولوژی دارای کارکردی دوگانه و متناقض است. ایدئولوژی بهمثابهٔ نیروی بازدارندهٔ تکامل اندیشهٔ بشری و ایدئولوژی بهمثابهٔ نیروی محرک برای شناخت. ایدئولوژی از سویی گرایش به تحمیق و توهمسازی دارد و از سوی دیگر گرایش به یقین و توهمزدایی. از سویی شناخت بشر از واقعیات عینی را در محدودهٔ تفسیر مخدوش عینیت، به واسطهٔ دخالت احساس، محصور میگرداند و از سویی دیگر، این شناخت را بهمثابهٔ ابزاری برای کشف قوانین حرکت و تغییر بنیادی هستی اجتماعی به کار میگیرد. از سویی گرایش به دستیابی به متد علمی برای اثبات امکان تغییر بنیادی واقعیت دارد و از سوی دیگر گرایش به تفسیر منفعتطلبانهٔ واقعیت برای اثبات ناممکن بودن دگرگونی بنیادی هستی اجتماعی بشر. از سویی هستی اجتماعی نکبتبار جامعهٔ طبقاتی را آذین میبخشد و از سوی دیگر با عصیان علیه این هستی، گرایش به تحقق آرمانها و ایدهالهایی دارد که خاستگاه آن موقعیت اجتماعی و طبقاتی انسان است. ایدئولوژی گرایش به همگونسازی، به رنگآمیزی منفعتطلبانه، در بازتعریف واقعیات و بیان حقیقت دارد.
3- در جایی که علم خود را در دایرهٔ توضیح چرایی و چگونگی تکامل گونههای قابلمطالعهٔ هستی در گذشته و حال محصور میسازد، ایدئولوژی گرایش به لزوم هدایت این روند برای تحقق ایدهآل، تا سطح تخیل پیش میرود. در این معنا، کارکرد ایدئولوژی، بازتولید توهم بهصورت آگاهی کاذب است که کهنترین اشکال خود را در آیینهای مذهبی مییابد. درعینحال، ایدئولوژی تحمیل تفکر سیستماتیک به بشر به حکم شرایط مادی موجود و در نتیجه عزم وی برای فهم و توضیح آن بهصورت یک کل است. ایدئولوژی، نگاه بشر اندیشمند به واقعیت عینی، نه از فراز واقعیات، بلکه از درون هستی اجتماعی و لاجرم طبقاتی اوست.
4- نه فقط اندیشه و تفکر بشر، بلکه شیوههایی که در تولید و تکامل اندیشه به کار میروند، جانبدار و ایدئولوژیک هستند. هر عمل اندیشمند، تابع نوعی از نگاه به موضوع (ابژه) اندیشه است. آنجا که نه موضوع (ابژه) و نه اندیشه (سوبژه) ایدئولوژیک نیست، مکان اندیشمند و نگاهی که وی از جایگاه اجتماعی خویش به موضوع میافکند، نگاهی است از نقطهای معین و بهناچار جانبدار. تفکر ایدئولوژیک هنگامی رخ مینماید که موضوع اندیشه و تفکر، نه شیء بیجان، بلکه خود بشر متفکر است. در این معنا کل علوم انسانی و اجتماعی و نظریههایی که گونهای از هستی اجتماعی بشر را مورد مطالعه قرار میدهند از نگاهی جانب دار و ایدئولوژیک برخوردارند.
5- پیدایی زبان و گفتار بشری، بدون دریافتهای حسی انسان بهمثابهٔ یک ارگانیسم زنده و متفکر، بدون عمل ارتباطی انسان همچون یک موجود اجتماعی، غیرقابلتصور است. تکامل اندیشه و شکلبندیهای گفتاری، تنها و تنها از مجرای تکامل شرایط تولید و اشکال مناسبات و ارتباطات انسانی قابل توضیح است. به همین سان، هیچگونهای از هویت زبانی و شکلبندی گفتاری و هیچ اندیشهٔ سیستماتیک انسانی، بدون ارتباط با هستی اجتماعی بشر و شرایط مادی او قابل توضیح نیست. هر اندیشه و گفتار سیستماتیک، بهناچار یک گفتار ایدئولوژیک نیز میباشد.
6- ایدئولوژی بهمثابهٔ مجموعهای از عقاید و نظرات سیستماتیک، مبتنی بر یک نظام ارزشی معینی است. گونهای از تفکر سیستماتیک، یا پذیرش سیستمی از نظرات، بهخودیخود، الزامات اخلاقی و کرداری معینی در پی ندارد. اما تفکر و اندیشهٔ سیستماتیک بهمثابهٔ جزئی از ایدئولوژی، تعهد و الزامات کرداری و گفتاری را در پی دارد. این از آنروست که ایدئولوژی فقط سیستمی از اندیشههای ناظر بر گونهای از نگاه به هستی، نبوده بلکه شامل نظام ارزشی اخلاقی معینی نیز میباشد. پیوند عقاید سیستماتیک با این نظام ارزشی است که گفتار، کردار، سخن و عمل ایدئولوژیک را به نظام ارزشی مزبور متعهد میگرداند. نظام ارزشی، همچون عنصر مهمی از ایدئولوژی شامل معیارهایی برای تمایز میان نیک و بد، زشت و زیبا، و شایست و ناشایست است. معیارها و موازین نظام ارزشی ایدئولوژی، نه فقط آفریدهٔ اندیشههای تئوریک، بلکه محصول فاکتورهایی چون آداب و فرهنگ، تربیت و سرانجام عمل اجتماعی نیز میباشد. بدینسان، نظام ارزشی بهمثابهٔ جزء مهم اما ناپیدای هر ایدئولوژی، ناظر بر الزامات اخلاقی و کرداری ناقلان ایدئولوژی است. اندیشههای سیستماتیک و نظام ارزشی یک ایدئولوژی، تأثیر دوگانهای بر یکدیگر دارند. از سویی، شناخت عقلانی به نقد نظام ارزشی برمیخیزد و از سوی دیگر، نظام ارزشی میل به اصلاح ایدئولوژی برای انطباق آن با ارزشهای رایج در فرهنگ و آداب در شرایطی مشخص داشته و ایدئولوژی را متناسب با نُرمهای نظام ارزشی شرایط ویژه تعدیل میدهد. نظام ارزشی، قواعد و نظریات سیستماتیک عام ایدئولوژی را با تجربه و دریافتهای حسی ناقلان ایدئولوژی پیوند داده و اخلاقیات رایج میان ناقلان و راویان ایدئولوژی را تنظیم و هماهنگ میسازد. در جایی که گفتار ایدئولوژیک با تأکید بر صحت احکام خویش و عقلانیت آن اعتبار مییابد، کردار ایدئولوژیک از نظام ارزشی، از دریافتهای حسی که تابع هویت یا منافع ناقل ایدئولوژی است، الهام میگیرد. در جایی که عقلانیت در جستجوی منطق قواعد درونی آیین است، نظام ارزشی ایدئولوژی بر تجربه و دریافت حسی انسان، بر فرهنگ و تربیت مبتنی بر نُرمها استوار میگردد. بهرغم تکیهٔ گفتار ایدئولوژیک بر تشخیص عقلانی، نظام ارزشی نقش مهمی در سمتوسوی اندیشههای سیستماتیک دارد. اندیشههای سیستماتیک و نظام ارزشی ایدئولوژی همچون اضداد پدیدهای واحد عمل کرده و تکامل یا تعدیل ایدئولوژی را میسر میسازند.
7- کارکرد ایدئولوژی همچون گونهای از نگرش سیستماتیک به جهان پیرامون، منوط بر وحدت اجزاء درونی آن است. هماهنگی و وحدت درونی ایدئولوژی نیز بهنوبهٔ خود، گرایش به ایستایی در شیوهٔ تفکر دارد. تحول و تکامل عناصر درونی ایدئولوژی موجب رشد تضاد میان یافتههای عقلانی و نظام ارزشی ایدئولوژی شده و موجودیت آن را بهمثابهٔ یک آیین بسته، به مخاطره میافکند. ایدئولوژی بهمثابهٔ سلسلهای از تعاریف و تعابیر همبسته، گرایش به یگانگی درونی و ایستایی دارد، درحالیکه گفتار و کردار ایدئولوژیک ناگزیر به انطباق با انسان و جهان در حال تغییر است. این امر محصول ناهمگونی میان ایدئولوژی بهمثابهٔ آیینی از قواعد همبسته و ایستا و جهان پیرامون بهمثابهٔ عینیت در حال شدن و تغییر بیوقفه است.
8- ایدئولوژی، هویت اندیشیده شدهٔ انسان اندیشمند در جامعهٔ طبقاتی است. هرگونه هویت ایدئولوژیک، در تقابل یا تمایز با هویت ایدئولوژیک دیگری تحقق مییابد. از همین رو، ایدئولوژی عامل بازدارنده در همبستگی اندیشهٔ جامعهٔ جهانی انسان است. همانگونه که تقسیم جامعه به طبقات، عامل تضاد در مناسبات اجتماعی است، تقسیم اندیشهٔ انسانی به هویتهای ایدئولوژیک متضاد، بازتاب جدال طبقات در عرصهٔ ایدهها و اندیشهٔ انسانی است.
9- هیچ نوع از اندیشهٔ بشری قادر به گریز از کارکرد جانبدار ایدهها و دستاوردهای فکری بشر و بهکارگیری منفعتطلبانهٔ دستاوردهای علوم جدید (فناوری مدرن) توسط طبقهٔ حاکم نیست. تنها با محو مالکیت خصوصی، محو طبقات و دولت است که ایدئولوژی نیز از صحنهٔ تفکر و اندیشهٔ بشری حذف میگردد. تنها با آزادی کار از اسارت سرمایه است که اندیشهٔ بشر از اسارت تفکر ایدئولوژیک رها میگردد. برای تسریع این روند تاریخی، برای رهایی اندیشهٔ بشر از قید ایدئولوژی، راهی جز مسلحشدن به ایدئولوژی رهاییبخش نیست. همانگونه که برای پایان بخشیدن به هستی طبقاتی انسان، هیچ راه دیگری جز توسل به جنگ طبقاتی علیه طبقه حاکم وجود ندارد.
ایدئولوژی و علم
10- علوم طبیعی و اجتماعی دارای کارکردی دوگانه در جامعهٔ طبقاتی است. علم بهمثابهٔ علم و علم بهمثابهٔ ایدئولوژی، یا ابزار تحکیم ایدئولوژی. علم از سویی در حال کشف قانونمندیها و قواعد نهفته در طبیعت و جامعه برای تغییر آن است و از سوی دیگر همچون ابزاری در دست طبقهٔ حاکم بر تحکیم موقعیت این طبقه به کار میرود. آنجا که علم برای سازمان دهی اقتصاد، سیاست و فرهنگ به کار میرود، دارای کاربرد ایدئولوژیک بلاواسطه است. و آنجا که علم بهمثابهٔ علم در راستای تمایل ایدئولوژی حاکم برای بهکارگیری فناوری علمی و تقسیم ثروت ناشی از رشد فناوری عمل میکند، دارای کاربرد ایدئولوژیک غیرمستقیم است. به همین سیاق، تداوم حیات و تضمین بقا تولیدات علمی در گرو بازتولید کل دستگاه سیاسی اداری است که دستگاه آموزشی وقت را تحت سیطرهٔ خود دارد. نه فقط نهادها و مؤسسات علمی، بلکه ساختار اجتماعی جامعهٔ پژوهشگران، همچون جزئی از مناسبات طبقاتی، در پیوند نزدیک با دستگاه اداری سیاسی حاکم بازتولید میشود. فلاسفهٔ کهن، از افلاطون و ارسطو تا کلیهٔ جریانهای فلسفی، در نهادها و سیستمهای آموزش رسمی همواره بهعنوان مشاوران دستگاه حاکم ایفای نقش کرده و میکنند. پیوند میان نهادهای علمی، فرهنگی و ایدئولوژیک و دستگاههای قدرت مهر خود را بر سراسر تاریخ تکامل علوم بشری و نهادهای آن کوبیده است.
11- علوم جدید که با گالیله و کوپرنیک و سرانجام انقلاب علمی نیوتنی تولد یافت، بهناچار در خارج از سیستم دستگاه آموزشی زمان خویش که تحت سیطرهٔ آموزههای ارسطویی و قدرت مطلقهٔ وقت بود نطفه بست. دانشمندان و فلاسفهٔ کهن در مقابل فرمانروایی مطلق علم زمان خویش که در پیوند با مذهب و کلیسا بود ناگزیر بودند تا همچون گالیله علیه انگیزاسیون و تفتیش عقاید، در حوزهٔ علم، انقلابی بیندیشند.
نیوتن در سال ۱۶۶۱ به دانشکدهٔ تربیتی (کمبریج) وارد شد که دروس این دانشکده بهمثابهٔ جزئی از دستگاه آموزشی وقت، بر پایهٔ آموزههای ارسطو تنظیم میگشت. بااینوجود نیوتن برخلاف نظام علمی زمان خود، از فیلسوفان نوگرایی چون کپرنیک و کپلر پیروی کرد. انقلاب علمی، درعینحال انقلابی بود علیه دستگاه علمی و ساختار نهادهای علمی وقت. چرا که طبقهٔ حاکم در نظام کهن، کلیهٔ علوم زمان خود را برای توجیه سلطهٔ طبقاتی خویش به کار گرفته و لذا پیشرفت علمی در تارهای ناپیدای کارکرد ایدئولوژیک خویش متوقف گشته بود.
نیوتن با نگارش «اصول ریاضی فلسفهٔ طبیعی» مفهوم گرانش عمومی را مطرح و با تشریح قوانین حرکت اجسام، علم مکانیک کلاسیک را پایهگذاری کرد. کتاب تاریخساز«پرنسیپا»ی نیوتن که تبدیل به الگوی علم مدرن شد تأثیرات ژرفی از علم هندسهٔ دورهٔ پیشین پذیرفته بود. او این نظریهٔ علمی را به ثبوت رساند که نیروی کشش میان اجرام آسمانی طبق قانون عکس مربع عمل میکند، یعنی مقدار نیروی گرانش میان خورشید و یک سیاره برابر است با عکس مجذور فاصلهٔ میان آن دو. قوانین حرکت نیوتن دربارهٔ کنش و واکنش قانونمند میان اجسام، علم فیزیک و مکانیک را همچون معیار حقیقت مطلق در عرصهٔ اندیشهٔ بشری تثبیت کرد.
با ظهور و سرانجام تثبیت علم فیزیک و مکانیک و بهویژه با تجربهٔ دستاوردهای اولیهٔ آن، سیستم آموزشی کهن ارسطویی در اروپا همراه با شیوهٔ تولید و مناسبات کهن درهم ریخت و دستگاه آموزشی جدید مبدل به نماد علوم دقیقهٔ جامعهٔ بورژوا گشت. بورژوازی نوظهور بهزودی با تجربهٔ نقش علوم طبیعی جدید در فناوری مدرن، بهسوی بهکارگیری علم برای ادارهٔ امور اقتصاد و سیاست جامعه واقف گردید. رخدادهایی چون رفورماسیون مذهبی که حق تفسیر آیههای کتاب مقدس را از مرجع دینی به فرد ممکن گردانید، رنسانس و عروج سکولاریسم که با تجربهٔ نقش ایدئولوژیک کلیسا، جدایی نهاد کلیسا از دولت مدرن را مبنا قرار میداد و بهویژه گام تاریخی ماکیاولی برای تدوین تئوری سیاست، دریچههای نوینی برروی تکامل علوم اجتماعی و سیاسی جدید گشودند.
بورژوازی نوظهور با بهکارگیری علوم جدید، به ساماندهی دستگاه آموزشی مدرن پرداخت. علوم اجتماعی جدید که بهسرعت در ساختار دستگاه حاکم استحاله یافته بود، اتوریتهٔ علمی زمان خود، یعنی انقلاب علمی و نظریهٔ قوانین سهگانهٔ نیوتن را الگوی متدیک خویش قرار داد. دیگر شاخههای علوم جدید نیز پیرو همین سنت گشتند. بنیانگذار «علم جامعهشناسی» ازآنرو عنوان «سوشیولوژی» را برای رشتهٔ جدید خویش برگزید که علم شناخت پیکر جامعه را همسان علم دقیق شناخت پیکر زنده میدانست. به همانگونه که زیستشناسی ابعاد ناشناختهٔ کارکرد پیکر انسان را کشف میکرد، «جامعهشناسی» نیز قرار بود تا بدون دخالت تمایلات و ذهنیگری ناشی از موقعیت اجتماعی دانشمند یا نهاد علمی، ابعاد ناشناخته و رازآمیز هستی جامعهٔ بشری را آشکار سازد. این راهی بود که پیشتر توسط اقتصاد کلاسیک آغاز شده بود.
علم اقتصاد، با اثر آدام اسمیت «تحقیقی دربارهٔ طبیعت و علل ثروت ملل» و با «اصول علم اقتصاد و مالیات» تألیف دیوید ریکاردو به اوج رونق خود رسید. آثار آدام اسمیت و ریکاردو، در قیاس با آثار اقتصادی در دوران بعدی جامعهٔ بورژوا، از مزیت علمی برجستهای برخوردار هستند. آدام اسمیت برای اولین بار تمایز میان ارزش مصرف و ارزش مبادله را بیان کرده و بر نقش کار بهعنوان معیار واقعی ارزش مبادلهٔ هر کالا انگشت نهاد. وی همچنین قادر گشت تا به تضاد میان عرضه و تقاضا و نزول نرخ سود اشاره نماید. ریکاردو نیز قادر گشت تا تضاد موجود میان بهرهٔ مالکانهٔ زمین و سود سرمایهداران و مزد کارگران از یک سو و تضاد میان مزد و بهره از سوی دیگر را مورد تحقیق قرار دهد. بهبیاندیگر، آدام اسمیت به شناخت نطفهای تناقضات درونی سرمایه و ریکاردو به شناخت اشکال نهچندان آشکارشدهٔ تضادهای طبقاتی نائل شد. این گامهای اولیهٔ علم اقتصاد در شرایطی برداشته شد که تضادهای درونی رژیم سرمایهداری کماکان در حالت جنینی خود بودند. سرمایه هنوز تمامی پیکر جامعه را به درون خود نکشیده و سیستم سیاسی سرمایهداری به تباهی کامل نگراییده بود. همین امر موجب میگشت تا کارکرد علمی، تحقیق و پژوهش، بر کارکرد ایدئولوژیک آن سیطره داشته باشد. راز مزیت علمی اقتصاد کلاسیک نیز در این واقعیت نهفته است. با تکامل جامعهٔ بورژوا، علم اقتصاد در تضاد با منافع طبقهٔ حاکم قرار گرفت.
نظریات ریکاردو، علم اقتصاد را در آستانهٔ دوراهی قرار داده بود. راه اول پیشبرد تحقیق علمی، به شیوهٔ سابق بر بستر اعلام وجود تضادهای طبقاتی و خصلت تاریخی نظام موجود و تحقیق حول بحران اقتصاد سرمایهداری و در نتیجه نقد ساختار غیرعقلانی آن بود. راه دوم عبارت بود از اثبات طبیعی بودن و جاودانگی نظام موجود و تلاش برای اصلاح نارساییهای ذاتی آن. طبقهٔ حاکم اما نیاز به این دومی داشت. نیاز به علمی که در توجیه سلطه و بقاء نظم موجود باشد. با آشکار شدن اولین نشانههای بحران اقتصادی در سال 1830 میلادی و شدتیابی مبارزهٔ طبقاتی در فرانسه و انگلستان، روشن گشت که علم اقتصاد در هیئت ادبیات مزدور به جدال با اندیشههای مترقی و علمی برخاسته است.
در فاصله میان 1825 تا 1850 کلیهٔ نظریههای اقتصادی دستخوش یک پولاریزاسیون و قطببندی سیاسی شدند. در سویی محافظهکاران واپسگرا قرار داشتند که وجود هرگونه تضاد اساسی درونی در نظام سرمایه را منکر میشدند و در سوی دیگر جریان لیبرالیسم قرار داشت که در هیئت نمایندگان رسمی علم اقتصاد، کوشیدند تا میان جنبش کارگری و سرمایهداری آشتی ایجاد کنند. بدینسان کارکرد علمی اقتصاد کلاسیک، در همان مراحل اول تکامل سرمایهداری در فرانسه و انگلستان و به دلیل رشد مبارزهٔ طبقاتی، مغلوب کارکرد ایدئولوژیک آن گشت.
12- مارکس، بهرغم قول خود، قادر نگشت تا آخرین بخش از تحقیقات خود را به «تاریخ تئوری» اختصاص دهد اما با درایت تاریخی بینظیری ماهیت ارتجاعی علوم جدید را کشف کرده و آن را در پیگفتار خود بر چاپ دوم اثر دورانساز خویش، کاپیتال، چنین بیان کرد:
«از سال ۱۸۴۸ تولید سرمایهداری با سرعت در آلمان گسترش یافت و اکنون نتایج خیرهکنندهٔ آن آشکار گشته است. ولی با این وصف، متخصصین ما اقبال چندانی نیافتند. آنگاه که آنان قادر بودند تا دست به تحقیق بیطرفانه در علم اقتصاد زنند، این مناسبات جدید اقتصادی هنوز در آلمان وجود نداشت. و آن هنگام که این مناسبات وارد آلمان شده بود، دیگر مجالی برای مطالعهٔ بیطرفانه در محیط بورژوا باقی نمانده بود. مادامیکه علم اقتصاد، بورژوایی است یعنی تا زمانی که نظم سرمایهداری را به جای اینکه یک مرحلهٔ گذرا از تکامل تاریخ بداند، آن را آخرین شکل تولید اجتماعی میانگارد، وجه علمی آن فقط تا زمانی وجود دارد که مبارزهٔ طبقاتی آشکارنشده و اشکال پراکندهای از آن ظاهر گشته است»
(کارل مارکس، ۲۴ ژانویه ۱۸۷۳، لندن – پی گفتار برای چاپ دوم- کاپیتال جلد اول)
مارکس با اشاره به نقش ریکاردو در علم اقتصاد و شدتگیری مبارزهٔ طبقاتی، موضع خود در قبال علم اقتصاد را آشکارا اعلام داشت:
«با سال ۱۸۳۰ بحران قطعی یکبار برای همیشه سر رسید. در فرانسه و انگلستان بورژوازی قدرت سیاسی را به چنگ آورده بود. از این تاریخ، مبارزهٔ طبقاتی در عرصهٔ عملی و نظری، اشکال شدیدتر و تهدیدآمیزتری به خود گرفت و ناقوس مرگ اقتصاد علمی بورژوایی را به صدا درآورد» (همانجا)
به دیدهٔ مارکس، محققین آلمانی حتی در همان سطح ریکاردو و آدام اسمیت نیز نمیتوانستند انتقادی بیندیشند چرا که محیط بورژوایی زمینههای فکری و مادی آن را از متفکران رسمی نهادهای علمی سلب کرده بود: «مانند دوران کلاسیک علم اقتصاد بورژوایی، آلمانی ها در زمان انحطاط آن نیز، دانشآموزانی ساده، مقلد و دنبالهرو باقی ماندند. اینان همچون خردهفروشان حقیر، تولیدات دیگران را میفروشند. بدینسان، تحول تاریخی ویژه در آلمان هرگونه نوآوری در عرصهٔ اقتصاد بورژوایی را منتفی میساخت.» ( همانجا)
13- اکنون، صدوپنجاه سال پس از زمانی که مارکس مرگ وجه علمی اقتصاد بورژوایی را اعلان کرد، کمونیستها ملزم هستند تا بار دیگر مرگ وجه علمی، نه فقط اقتصاد بورژوایی بلکه کل علوم اجتماعی و انسانی نهادهای علمی بورژوایی را با بانگی رسا اعلان دارند. همراه با مارکس و با تکیه بر تجارب و دستاوردهای صدوپنجاه سالهٔ جنبش سیاسی پرولتری، زمان آن رسیده است تا کمونیستها بر این حقیقت تأکید کنند مادامیکه علوم اقتصادی و اجتماعی موجود بورژوایی است، یعنی تا زمانی که نظم سرمایهداری را به جای اینکه یک مرحلهٔ گذرا از تکامل تاریخ بداند آن را آخرین شکل تولید اجتماعی میانگارد، این علوم در اسارت ایدئولوژی طبقهٔ حاکم قرار داشته و بهمثابهٔ سلاحی علیه علم و عمل انقلابی به کار گرفته میشوند. همانطور که مارکس اعلام کرد وجه علمی علم اقتصاد بورژوایی (و اکنون باید گفت علوم اقتصادی و اجتماعی جامعهٔ بورژوا) تا زمانی وجود داشت که مبارزهٔ طبقاتی آشکارنشده و اشکال پراکندهای از آن ظاهر گشته بود. اگر وجه علمی اقتصاد بورژوایی با بحران ۱۸۳۰ برای همیشه به سر رسید، وجه علمی شاخههای بعدی علوم انسانی و اجتماعی از همان ابتدا تابع وجه ایدئولوژیک این باصطلاح علوم بود. اگر با قبضهشدن قدرت بهوسیلهٔ بورژوازی در فرانسه و انگلستان و شدتیابی مبارزهٔ طبقاتی در عرصهٔ نظری و عملی، ناقوس مرگ اقتصاد علمی به صدا در آمد، با وقوع انقلاب اکتبر و به لرزه درآمدن پایههای نظام سرمایه در سراسر جهان، کلیهٔ شاخههای علوم انسانی برای جنگ با علم انقلابی بسیج شدند. جنگ مارکسیسمها علیه مارکس، جنگ مکاتب دانشگاهی شبه مارکسیستی علیه مارکسیسم انقلابی، جلوهای از شدتیابی مبارزهٔ طبقاتی در آستانهٔ ورود سرمایهداری به مرحلهٔ زوال امپریالیستی در عرصهٔ ایدئولوژیک بود.
14- یکی از موضوعات اساسی علم اقتصاد و علوم اجتماعی، توضیح چگونگی و چرایی کارکرد و تکامل جامعهٔ بشری بوده است. در این راستا اما همچنان یک ناتوانی تاریخی گریبانگیر علوم اجتماعی میباشد. علم اقتصاد و سپس دیگر رشتههای علوم جدید، حاضر به پذیرش نظام اجتماعی موجود بهمثابهٔ مرحلهای از تاریخ جامعهٔ بشری و بهعنوان یک نظام گذرا در تاریخ حیات بشر نیستند. این ناتوانی ریشه در کارکرد ایدئولوژیک علم در جامعهٔ طبقاتی دارد. از نظرگاه ایدئولوژیک، علوم اجتماعی جدید همان کارکردی را در جامعهٔ مدرن بشری دارند که مکاتب فلسفی و مذاهب در جوامع کهن داشتند. این کارکرد عبارت است از بهکارگیری عقل و اندیشهٔ بشری برای تحکیم سلطهٔ قدرت حاکمه و عقلانیت بخشیدن به هویت غیرعقلانی مناسبات موجود. در این معنا، پذیرش خصلت تاریخی نظام موجود، به معنای پذیرش مرگ خود، توسط طبقهٔ حاکم است. علم اقتصاد با ادعای نیل به کشف بیطرفانهٔ قوانین تکامل جامعهٔ بشری به میدان آمد. اما درست هنگامی که اقتصاد کلاسیک دست به ابراز وجود زد، خود را در برابر علم دیگری یافت.
با ظهور مارکسیسم، پیشروی ایدئولوژی طبقهٔ حاکم در ایجاد یک هویت ایدئولوژیک عقلانی برای مناسبات مبتنی بر روابط طبقاتی که از مجرای فلسفه و علوم جدید در جریان بود متوقف گشت. مارکسیسم با نقد علوم اجتماعی عصر خویش و در پیشاپیش آن با نقد علم اقتصاد (اقتصاد سیاسی) خردگرایی کاذب طبقهٔ حاکم در مناسبات اجتماعی را آشکار ساخت. مارکسیسم شکل جدید اسارت، بردگی مزدی، را افشاء کرد. به همانسان که علم دقیق نوین در خارج از دستگاه مذهبی و سیستم آموزشی مبتنی بر آموزهٔ ارسطویی ظهور کرد مارکسیسم نیز همچون علم انقلاب در جامعهٔ بشری ناگزیر گشت تا در خارج از دستگاه آموزشی جدید ظهور کند. مارکسیسم پرده از روی مساواتطلبی دروغین دولت مدرن بورژوا برکشید و نقش آن را بهعنوان ارگان سیادت طبقهٔ مسلط برملا کرد. مارکسیسم جبههٔ نوین نبردی در میدان جدال ایدهها گشود.
علوم جدید و مدرنیته
15- تمدن بورژوایی از یک سو روشنفکران عصر روشنگری را به صحنهٔ مبارزه علیه خرافههای مذهبی، علیه سلطهٔ کلیسا و تاریکاندیشی قرونوسطایی فراخواند و از سوی دیگر، در پناه علم و تکاملگرایی بورژوایی به کشتارهای وسیع اقشار مختلف مردم در گوشه و کنار جهان پرداخت.
عصر روشنگری اما یک جریان آکادمیک نبود. روشنفکران عصر روشنگری، جز در مواردی معدود، بهوسیلهٔ نهادهای دانشگاهی سازمان نیافتند. به وارونه، آنان در خارج از سیستم آموزشی وقت و بهمثابهٔ یک جنبش، نقش تاریخی مهمی در نقد سنن و روبنای شیوهٔ تولیدی کهن ایفا نمودند. این روند اما به زودی در دستگاه آموزش رسمی استحاله یافته و تثبیت شد.
16- یکسان تلقی کردن جنایات طبقهٔ مدرن با سنن مترقی مدرنیته در نقد ارتجاع و تاریکاندیشی نظام کهن، تهاجم به متدولوژی علمی و عقلانیت بهطورکلی است. حمله به کلیت علم و عصر روشنگری با اتکا بر کتمانسازی خصلت طبقاتی و خصوصیت تاریخی این روندهای فکری در دورههای مختلف، با هدف حمله به ایدهٔ رهایی انسان سازمان دادهشده است. در پس این یورش همهجانبه به نقش مترقیانهٔ علوم و دستاوردهای آن، هیچچیز جز نهیلیسم آکادمیستی یافت نمیشود. مارکسیسم همچنان بر توان عقل و اندیشهٔ انسانی برای ایجاد دگرگونی در سنن فکری و فرهنگی و امکان و ضرورت عمل طبقهٔ انقلابی برای ایجاد دگرگونی در نظام اجتماعی اقتصادی موجود تکیه دارد. شناخت روندهای طبیعی و اجتماعی برای تغییر یا تأثیرگذاری بر آنها ضروری و وجود یک بدیل مترقی علمی، همچون نهاد انقلابی برای سازماندهی انقلاب اجتماعی، یک شرط پایهای برای رهایی پرولتاریا و برچیدن جامعهٔ طبقاتی است.
17- تئوریهای پسامدرن و پساکلونیال که تحت عنوان انتقاد به استعمار و امپریالیسم علوم جدید را آماج تهاجم خود میسازند قادر به تمایز میان کارکرد دوگانهٔ علوم و ایضاً کارکرد دوگانهٔ مارکسیسم نیستند. به همین سیاق، قلمداد کردن مارکسیسم بهمثابهٔ جزئی از پروژهٔ مدرنیتهٔ عصر روشنگری، بر تفسیرهای آکادمیستی از مارکسیسم متکی است. تفسیرهایی که اساس و جوهر مارکسیسم را در تکیهٔ آن به تکنولوژی مدرن دانسته و یا تفسیر اومانیسم بورژوایی از رهایی انسان، رهایی از قید «ازخودبیگانگی»، را جانشین ایدهٔ رهایی کار از اسارت سرمایه کردهاند. درحالیکه تکیهٔ مارکسیسم بر نیروهای تولیدی نه بر پایهٔ اعتقاد بر تکاملگرایی بورژوایی، اولوسیونیسم، و نه بر پایهٔ اعتقاد به نقش رهاییبخش علم و فناوری، بلکه به دلیل نقش فناوری علمی در تغییر شرایط مادی زیست انسان و در شکل دادن به مناسبات اجتماعی و مبارزهٔ طبقاتی بوده است. مارکسیسم هیچگاه سعادت جامعهٔ بشری و رهایی استثمارشوندگان را محصول خودبهخودی تکامل علم و فناوری ندانسته است. به وارونه، مارکسیسم همواره بر خصلت طبقاتی علوم و دستاوردهای آن در حوزهٔ فناوری مدرن تأکید کرده و از این دریچه خواستار رهایی کار از قید سرمایه و رهایی اندیشهٔ بشری از قید ایدئولوژی بوده است.
18- سازماندهی مبارزهٔ طبقاتی و تشکیل احزاب کمونیستی، از اتحادیهٔ کمونیستهای مارکس و انجمن بینالمللی کارگران تا حزب بلشویک لنین و انترناسیونال سوم، گواه اعتقاد کمونیستها بر نقش عقل و اندیشهٔ بشر در زندگی اجتماعی و تکیهٔ مارکسیسم بر پراکسیس و عمل انقلابی برای دگرگونی مناسبات موجود بوده است. این روشنفکران آکادمیست و دانشمندان اومانیست بودهاند که سعادت بشر را محصول تکامل خودبهخودی علم و نیروهای تولیدی (در مناسبات موجود) دانسته و تفاسیر مولدگرایانه را جانشین مارکسیسم انقلابی نمودند. این کائوتسکی و پیروان او بود که تفسیری مکانیکی و دترمینیستی را جانشین مارکسیسم انقلابی کرد. این مکاتب نظری و مارکسیسمهای دانشگاهی بودند که با نفی وجه انقلابی مارکسیسم و با کتمان وجه ایدئولوژیک علوم رسمی، کوشیدند تا مارکسیسم استریلیزه و بیخطر انستیتوهای نهادهای علمی طبقهٔ حاکم را جانشین مارکسیسم انقلابی سازند. مارکسیسم انقلابی ضمن تأکید بر ضرورت شناخت از قوانین بنیادی حرکت و تغییر پدیدهها در تاریخ، همواره بر عامل آگاهی و ارادهٔ انسانی بر تاریخ و بر نقش تأثیرگذار عقل و اندیشهٔ انسانی برای براندازی نظام موجود و پیریزی بنای نوینی از هستی اجتماعی تکیه داشته است. فلسفهٔ پیدایی علم انقلابی و تأکید بر نقش تئوری انقلابی در استراتژی سیاسی نیز ریشه در این باور داشته است.
19- بورژوازی در بهکارگیری علوم جدید برای اهداف خود با دشواریهای تاریخی و حتی ناکامی غیرقابلانکار مواجه گشته است. زیرا که این امر مستلزم تهی شدن علوم جدید از خصلت علمی خود و مبدل شدن آن به ابزار ایدئولوژیک بود. افزون بر آن، ابژه و موضوع علم اجتماع، ساختارهای پیچیدهٔ متشکل از تودههای انسانی است که بیوقفه در حال تأثیرپذیری از محیط خویش هستند. ساختارهایی که در سطح کلی و نهایی بهصورت تقسیم جامعهٔ انسانی به طبقات استثمارگر و استثمارشونده در جدالی تاریخی و آشتیناپذیر به سر میبرند. همانطور که دولت بورژوا خود را نمایندهٔ قانون و مافوق طبقات قلمداد میکند، دانشمندان بورژوا نیز علوم جدید را بر فراز صفبندیهای اجتماعی قرار میدهند. از همین رو، تاریخ تکامل علوم رسمی، از سویی تاریخ تکامل علم و تکنیک و فناوری در هیئت یک مدرنیزاسیون بیوقفه بوده است و از سوی دیگر تاریخ بهکارگیری این دستاوردهای علمی و تکنولوژیک برای تحکیم مناسبات طبقاتی و تشدید استثمار طبقهٔ کارگر. افزون بر آن، دیگر خصوصیات و وجوه ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم ردپای روشنی بر سراسر تاریخ علوم رسمی نهادهاند. گرایش نژادگرایانه و اروسنتریستی علوم اجتماعی و انسانی رسمی، یکی از این وجوه و خصوصیات است.
گرایش اروسنتریستی علوم
20- پیوند میان نهادهای رسمی علوم و سیستم سیاسی حاکم در جامعهٔ مدرن بورژوا در عصر حاضر، بیشازپیش پیچیدهتر گشته است. این پیوند، نه فقط عامل شکلدهندهٔ ساختار اجتماعی و سیاسی دستگاه آموزش و پژوهش موجود، بلکه عامل تعیینکنندهٔ ساختار درونی و جهت تکامل علوم میباشد. تکامل علوم جدید به طرز چشمگیری تحت تأثیر و تابع تکامل سیستم سیاسی نظام موجود بوده است. علم جغرافیا تنها زمانی تحول کیفی یافت که در خدمت سفرهای اکتشافی و استعمار کهن برای تسخیر مناطق جدید قرار گرفت. اعتبار علمی رشتههایی چون تاریخ به واسطهٔ نقش ایدئولوژیک آشکار شارحان و مورخان در تحریف رخدادهای اجتماعی همواره مورد تردید و بحث سازماندهان دستگاههای علمی و آموزشی بوده است. دستگاه رسمی حتی در بیان تاریخ علم و توصیف چگونگی برخاستن علوم جدید از دامن فلسفه نیز پیوستگی چند هزارسالهٔ دستاوردهای علوم بشری را انکار کرده و یونان باستان و فلسفهٔ غرب را تنها کانون بشری خاستگاه علم مینامد. این در حالی است که حتی بر اساس علم جغرافیای قدیم، خود یونان باستان نیز شرق محسوب میگشت و یونانیان، اهالی اروپای شمالی کنونی را «بربرها» میخواندند. تحریف سیستماتیک تاریخ جوامع بشری، تحریف تاریخ ایدهها و دستاوردهای علمی را نیز به دنبال دارد. علم شیمی تا پیش از آغاز روزگار مدرن، در همین اروپا الشیمی نامیده میشد. زیرا که این علم از طریق عربها (کیمیاگران) به غرب آمد. به همین سان در تاریخ رسمی فلسفه و علوم جدید تأثیرپذیری شگرف نیوتن از ریاضی قدیم بهطور کامل چشمپوشی میشود.
21- ادعای بیطرفی علمی محققین دستگاه حاکم و اعتقاد به وجود علم بیطرف افسانهای بیش نیست. افسانهای که بر تحریف تاریخ تکامل علوم بشری تکیه دارد. نه فقط ارتباط علوم جدید و کهن و تاریخ آنها، بلکه رابطهٔ علوم مدرن و تاریخ آن نیز در زیر آواری از تحریفات «علمی» قرارگرفته است. عبارت «مطالعات ناحیهای و منطقهای» بهعنوانمثال تنها زمانی وارد دروس دانشگاهی شد، که آمریکا بهعنوان یک قدرت برتر، نهادهای تحقیقی برای مطالعهٔ اقتصاد، فرهنگ، سیاست و جغرافیای یک منطقهٔ معین ایجاد کرد. نهادهایی که شیوهٔ جدیدی از تحقیق آکادمیک «همهجانبه» دربارهٔ منطقهای معین را سازمان میدادند. این تحول در نحوهٔ سازماندهی علوم جدید، تحولی در مبحث متدولوژی علوم انسانی را پدید آورد. تا پیش از آن زمان، جدال میان بهکارگیری شیوهٔ کمّی و استنتاج قیاسی از یک سو و شیوهٔ بحث و توصیف و فهم از سوی دیگر شکافی در مبحث متدیک علوم اجتماعی جدید را سبب گشته بود. با عروج مطالعات ناحیهای و همگرایی شاخههای علوم انسانی و اجتماعی، هم شیوهٔ استنتاج قیاسی و آنالیز و هم شیوهٔ توصیف و تفسیر، یکجا به کار گرفته شد. امروز نیز برنامهٔ درسی اروپاشناسی که متشکل از رشتههای اصلی علوم انسانی است زمانی وارد دانشگاههای اروپا میشود که اتحادیهٔ اروپا درصدد ابراز وجود مستقل در جهان چند تکقطبی است. این امر نشانگر سیطرهٔ ایدئولوژی نه فقط بر کارکرد علم، بلکه بر روششناسی و متدولوژی علوم انسانی جامعهٔ بورژوا است.
22- دولت بورژوا، از همان ابتدای عروج خود به صحنهٔ سیاست، فلسفهٔ وجودی خویش را در تولید هویت ملی و بازتولید فرهنگ ناسیونالیستی یافت. از همین رو عروج هویت ملی و شکلگیری ملت، شکل غالب شکوفایی و گسترش سرمایهداری و مدرنیته گشت. دولت مدرن رسالت خویش را این یافت تا «ملت» را بر هویت و افتخارات تاریخی خویش آگاه سازد. سرمایهداری مدرن غربی اما دو گونه هویت ملی متفاوت خلق کرد. آنجا که این نظام در مقابل نظام کهن متوسل به اقدام انقلابی گشت، شهروندان را پایهٔ هویت ملی قرار داد و آنجا که طبقهٔ جدید در مماشات با طبقات روبهزوال قدرت را به چنگ آورد، قومیت و وابستگی خونی را پایهٔ هویت ملی قرار داد. این دو گونه هویت ملی اما در یک نقطهٔ معین تلاقی کرده و نقش یکسانی ایفا کردند. این نقطهٔ معین عبارت بود از اروپاگرایی و اروسنتریسم. «ناسیونالیسم» اروپایی ریشههای تاریخی ژرفی در نژادپرستی اروپایی دارد. سالهای سال است که عظمتطلبی تمدن اروپایی مبدل به زبان مشترک دولتهای غربی گشته است. علوم مدرن نیز بر بستر همین اروسنتریسم تکامل یافت. از همین رو، یک مشخصهٔ تاریخی کارکرد ایدئولوژیک علوم اجتماعی عبارت است از خصلت اروسنتریستی آن. نه فقط خاستگاه مدرنیته و علوم اجتماعی، بلکه ساختار و زبان علوم جدید نیز عمیقاً به عظمتطلبی بورژوازی اروپا و در پیشاپیش آن نژادپرستی اروپایی آغشته است.
23- نیاز استعمارگران به تحکیم سلطه بر مستعمرات، متخصصان «مردمشناسی» را که در نقش مشاوران فرهنگی استعمارگران عمل میکردند را به قشری از آکادمیسینهای دستگاه علمی مبدل ساخت. به همین سیاق، رقابت کشورهای استعمارگر در تصرف مناطق شرقی و آسیا، رشتهٔ شرقشناسی را در کنار علوم انسانی پدید آورد. در نزد دستگاه حاکمهٔ دولتهای غربی، ابژه و موضوع «علوم انسانی»، مردم متمدن (اروپا) بود، درحالیکه «شرقشناسی»، «قومشناسی» و «طایفهشناسی» از علوم انسانی رایج در دانشگاههای اروپا متمایز میشدند. رد پای پیوند میان دستگاه آموزش علوم رسمی و قدرت، در تمام تاریخ تکامل علوم بشری قابلمشاهده است. تاریخ تسخیر آمریکا توسط بورژوازی از طریق نسلکشی سرخپوستان بومی، همانند تاریخ تصرف خونین مناطق غیر سرمایهداری در دوران بالندگی سرمایه، بیش از هر چیز بهوسیلهٔ علوم جدید توجیه گشته است.
24- تئوری اصل انتخاب طبیعی و تنازع بقاء داروین، جدال قدیمی حول چگونگی خلقت را به حوزهٔ مطالعات علمی سوق داد. این تئوری که یکی از بزرگترین دستاوردهای علمی عصر خود محسوب میگشت راه را برای تدوین نظریههای نژادگرایانه همچون سوسیالداروینیسم گشود. هرالد اسپنسر، یکی از اصلیترین نظریهپردازان سوسیالداروینیسم، بر این باور بود که از بینرفتن نژادهای پست بهوسیلهٔ نژادهای برتر راه را برای تکامل «تمدن بشری» میگشاید. این نظریهٔ ضد انسانی که نفوذ چشمگیری در میان دانشمندان وقت غرب یافت، همزمان مورد مخالفت نظریهپردازان مترقی، ازجمله پتر کروپتکین آنارشیست قرار گرفت. کروپتکین ضمن دفاع از مکان علمی نظریهٔ داروین، اسپنسر را محکوم به تحریف و سوءاستفاده از دستاوردهای نظری داروین نمود. تقابل میان برداشت مترقی و برداشت نژادپرستانه از نظریهٔ داروین، اما هیچگاه مانع از آن نگشت تا داروینیسم اجتماعی مبدل به ابزار ایدئولوژیک جناحهای راست و چپ بورژوازی غرب گردد.. داروینیسم اجتماعی در سالهای بعد تبدیل به رکن مهمی از انستیتوهای تحقیقاتی دانشگاههای اروپا، بهویژه دانشگاه اوپسالای سوئد، گشت. سپس نیز دستاوردهای «علمی» این تحقیقات پایهٔ سیاستهای «بهداشت نژادی» دولت سوئد قرار گرفت که بر اساس آن، هزاران انسان برای حفظ پاکیزگی و بهداشت نژاد سوئدیها به طرز جنایتکارانهای استریلیزه و عقیم شدند. نفوذ نظریههای بهداشت نژادی در سوئد تا بدان درجه بود که برخی از پیشروان مدل رفاه «سوئدی» همچون «آلوا میردال» که جنبش «خانههای مردم» را سازمان داد، از این نگرش متأثر بود. رشد این روند در چهارچوب علوم انسانی وقت سرانجام زمینهساز پدیدار شدن ایدئولوژی نژادگرایی مدرن گشت که با عروج نازیسم و نسلکشی آن در جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید. تنها در بعد از جنگ دوم جهانی بود که نهادهای علمی بورژوازی جهانی، خطا آمیز بودن «دستاوردهای علمی» سابق علوم طبیعی و انسانی در این حوزه را بانگ برآوردند.
25- با شکست تئوریهای علوم جدید دربارهٔ نژاد برتر و جنگ نژادها، روند اروسنتریستی و نژادپرستانهٔ علوم جدید، اشکال نوینی کسب کرد. در شکل جدید، «مطالعات فرهنگی» و نقش «فرهنگ برتر» جانشین عبارات «مطالعات نژادها»، و «نژاد برتر» گشت. مقولهٔ تصادم فرهنگی (غیراروپاییها با اروپاییها) بهسرعت در ادبیات و تحقیقات «علمی و انساندوستانهٔ دستگاه آموزشی و تحقیقی غرب» رواج یافت. مباحثی همچون انتگراسیون، نسبیت فرهنگی، و دفاع از حقوق پناهندگان و کارگران مهاجر را باید همچون اجزاء تکمیلی جریان نژادپرستی جدید به شمار آورد که درواقع تجلی تداوم روند سابق نژادپرستی و اروسنتریسم در اشکال نوین میباشد. پدیدهای که نشانگر یکی از جنبههای کارکرد ایدئولوژیک (اروسنتریستی) علوم جدید در غرب است. اروسنتریسم با ایجاد تفرقه در میان استثمارشدگان بهواسطهٔ تبعیض سیستماتیک بر اقشار وسیعی از طبقهٔ کارگر کشورهای پیشرفته در خدمت سازماندهی نظم و سودآوری بیشتر سرمایه قرار دارد و با الزامات و نیازهای سرمایه به نیروی کار یا ارتش ذخیره، افتوخیز مییابد. بدینسان خصلت اروسنتریستی علوم جدید در انطباق با کارکرد ایدئولوژیک طبقاتی آن عمل میکند.
26- علوم جدید بنیان فناوری نوین و برپایی صنعت و تکنولوژی مدرن است. علم اما تنها ابزار غلبهٔ بشر بر طبیعت و تکامل تکنولوژی نیست. علم، ابزار سازماندهی جامعه نیز هست. تمام ماشین غولآسای نظامی جامعهٔ مدرن بر دستاوردهای علمی در عرصهٔ فناوری نظامی متکی است. تکنولوژی نظامی و صنایع دارویی به کار رفته در وسایل کشتارجمعی، تکنولوژی رسانهای و تاریخ تکامل کامپیوتر و رایانه و نقش آن در دستگاه دولتی و همه و همه گواه بهکارگیری علم و فناوری علمی همچون ابزار تحکیم سلطهٔ طبقاتی دولت بورژوا است. این اما محدود به بهکارگیری علم در فناوری نظامی و یا سیستمهای پیشرفتهٔ سازماندهی در تولید و ادارهٔ امور جامعه توسط بوروکراسی اداری طبقهٔ حاکم نیست بلکه کل تاریخ اندیشههای جامعهٔ بشری را در برمیگیرد.
جدال تاریخی مارکسیسم و علوم رسمی
27- مارکسیسم همواره از نقش مترقیانهٔ علوم طبیعی و اجتماعی دفاع کرده و نقش ایدئولوژیک آن را به بوتهٔ نقد علمی سپرده است. همزمان، مارکسیسم خواستار نقد عملی، یعنی دگرگونی مناسبات اجتماعی میباشد. مارکسیسم نه تنها به تأیید یکجانبهٔ علوم جدید نپرداخت، نهتنها خوشبختی نوع بشر را در تکامل خطی علوم و تکنولوژی جستجو نکرد، بلکه همواره بر ناتوانی علوم جدید و محدودیت تاریخی آن در توضیح چگونگی کارکرد جامعهٔ مدرن تأکید کرده است. مارکسیسم ضمن افشای بیوقفهٔ کارکرد ایدئولوژیک علوم رسمی، از دستاوردهای علمی آن برای تکامل نظری جنبش کارگری سود میجوید. نگرش انتقادی مارکسیسم به علوم جدید، صفت مشخصهٔ کل تاریخ جدال فکری جنبش مارکسیستی با علوم رسمی بوده است.
28- با ظهور مارکسیسم، پیشروی ایدئولوژی طبقهٔ حاکم در ایجاد یک هویت ایدئولوژیک عقلانی برای مناسبات مبتنی بر روابط طبقاتی که از مجرای فلسفه و علوم جدید در جریان بود، متوقف گشت. مارکسیسم با نقد علوم اجتماعی عصر خویش و در پیشاپیش آن با نقد علم اقتصاد (اقتصاد سیاسی) خردگرایی کاذب طبقهٔ حاکم در مناسبات اجتماعی را آشکار ساخت. مارکسیسم شکل جدید اسارت، بردگی مزدی، را افشاء کرد. به همانسان که علم دقیق نوین در خارج از دستگاه مذهبی و سیستم آموزشی مبتنی بر آموزهٔ ارسطویی ظهور کرد، مارکسیسم نیز همچون علم انقلاب در جامعهٔ بشری ناگزیر گشت تا در خارج از دستگاه آموزشی جدید ظهور کند. مارکسیسم پرده از روی مساواتطلبی دروغین دولت مدرن بورژوا برکشید و نقش آن را بهعنوان ارگان سیادت طبقهٔ مسلط برملا کرد. مارکسیسم جبههٔ نبرد نوینی در میدان جدال ایدهها گشود.
29- پیروزی مارکسیسم در عرصهٔ توضیح علمی کارکرد جامعه، ضربهٔ مهلکی بر بورژوازی و نقش دستگاه آموزشی آن در ایجاد هویت عقلانی بر مناسبات موجود وارد ساخت. مارکسیسم ادعای علمی بودن داشته و دارد، چرا که چگونگی و چرایی ساختمان جامعهٔ موجود و قوانین حرکت آن، چرای موجودیت طبقه کارگر و سیر تاریخی مبارزه طبقاتی را توضیح میدهد. مارکسیسم انقلابی بوده و هست، چرا که بر بیطرفی و نقش تفسیرگرایانهٔ علوم اجتماعی جدید خط بطلان کشید. مارکسیسم نشان داد که علوم اجتماعی بیطرف نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا که موضوع و ابژهٔ این علم، خود بخشی زنده و ذینفع در نتایج کار علمی و ثمرات مادی آن در جامعهٔ انسانی است. در علوم جدید اجتماعی این خود طبقات و تمایلات آنها، این خود محقق و دانشمند است که سوژهٔ کار هستند. از همین رو نیز، بورژوازی برای پردهپوشی کارکرد ایدئولوژیک علوم همواره با دشواریهای انکارناپذیری مواجه بوده است.
30- ظهور مارکسیسم اعلام جنگ رسمی به اولین شاخهٔ علوم مدرن اجتماعی، اقتصاد کلاسیک، بود. عروج مارکسیسم به صحنهٔ جدال اندیشههای بشری، اعلام حضور یک علم موازی دربارهٔ هستی بشر، در کنار و مقابل علوم رسمی دستگاه حاکم بود. سراسر تاریخ فکری جنبش مارکسیستی، تاریخ نبرد اندیشهٔ انقلابی با کارکرد ایدئولوژیک علوم جدید بوده است. از همین رو نیز تکامل نظری جنبش مارکسیستی در اساسیترین مراحل خود، همواره در خارج از دستگاه آموزشی طبقهٔ حاکم صورت گرفته است. مارکس و مارکسیسم در نقد مبانی اساسی علوم جدید پا به میدان جدال اندیشههای بشری نهاد. دستاوردهای نظری بینالملل دوم، خارج از نهادهای رسمی آموزشی شکل گرفت. جهش کیفی تئوریهای انقلابی در عرصهٔ سیاسی و سازمانگری در انترناسیونال سوم بهطور کامل خارج از سیستم آموزشی و دستگاه آکادمیستی وقت به وقوع پیوست. مارکسیسم با اعلان مرگ وجه علمی علوم انسانی وقت، علم اقتصاد، همچون علمی انقلابی خارج از دستگاه آموزشی و نهادهای علمی رسمی، شکاف و شدتیابی نقش دوگانهٔ علم در جامعهٔ طبقاتی را متجلی میسازد. مارکسیسم، خود را علم شرایط رهایی انسانِ دربند و تحتِ استثمار خوانده و در مقابل، علم رسمی را همواره ابزار ایدئولوژیک تحکیم مناسبات استثماری در نظر میگیرد.
31- مارکسیسم بهمثابهٔ علم چگونگی کارکرد و تکامل جامعهٔ بشری را توضیح داده و ریاکاری ایدئولوژیک نهادهای علمی بورژوا در سرپوش نهادن بر قانونمندیهای حرکت جامعهٔ بشری را عیان میسازد. مارکسیسم بهمثابهٔ ایدئولوژی همچون سلاح سیاسی ایدئولوژیک برای تغییر و دگرگونی نظم موجود عمل میکند. موجودیت دو گونه از علم اجتماعی در جامعهٔ مدرن محصول کارکرد دوگانهٔ علم در جامعه است. مارکسیسم بهمثابهٔ علم میکوشد تا چگونگی کارکرد ساختارهای اجتماعی و قوانین حرکت و تکامل آن را از نگاه طبقهٔ کارگر توضیح دهد. مارکسیسم بهمثابهٔ ایدئولوژی، برای رهایی اندیشهٔ بشری از قید ایدئولوژی بورژوایی عمل کرده و راهنمای عمل انقلابی میباشد.
32- ظهور مارکسیسم بهمثابهٔ علم، محصول پیدایی طبقهٔ کارگر و تکامل نظری آن، پیوند ناگسستنی با فرازوفرودهای جنبش کارگری دارد. همانگونه که موجودیت مارکسیسم بهمثابهٔ علم و مارکسیسم بهمثابهٔ ایدئولوژی قابلتفکیک نیست، به همانگونه نیز موجودیت تئوری انقلابی بدون سازمان انقلابی، قابلتصور نیست. کارکرد دوگانهٔ مارکسیسم، در نقش دوگانهٔ سازمان انقلابی تجلی مییابد: نقش علمی سازمان سیاسی طبقهٔ کارگر، بهمثابهٔ نهادی برای تکامل علم انقلابی، و نقش سیاسی سازمان انقلابی، بهمثابهٔ ارگان سازماندهی انقلاب اجتماعی.
33- جنبش کمونیستی کارگران با ظهور مارکسیسم یک پیروزی بزرگ علمی در تاریخ جامعهٔ بشری را از آن خود ساخت. با وقوع انقلاب اکتبر و وقوف بورژوازی به نقش مارکسیسم همچون سلاح براندازی کل نظام موجود، تمام دستگاه آموزشی بورژوازی و شاخههای علوم اجتماعی به خدمت تحریف و خنثیسازی مارکسیسم درآمدند. ازاین پس کلیهٔ علوم جدید اجتماعی و انسانی دستگاه حاکم، برای پس راندن مارکسیسم از جایگاه خویش، برای خلع سلاح نظری طبقهٔ کارگر، بسیج شدند. بدین ترتیب دستگاه ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم، تمام توان تاریخی خویش را برای ابطال احکام مارکسیستی به کار گرفت. جامعهشناسی مدرن تهاجم نظری گستردهای را به مبانی نظری و متدولوژی مارکسیسم سازمان داد. در نتیجه، سازمانیابی و تحزب کمونیستی تحت ضربات بیامان تئوریهای مشعشعی قرار گرفت که در آخرین کلام خود بر علوم اجتماعی، سیاسی و روانشناسی رسمی از یک سو و نظریههای دمکراسی از سوی دیگر تکیه داشتند.
34- یکی از پیامدهای شکست انقلاب اکتبر تجزیهٔ کارکرد دوگانهٔ سازمان انقلابی، سازمان بهمثابهٔ تولیدکنندهٔ تئوری انقلابی و سازمان بهمثابهٔ ارگان سازماندهٔ جنبش سیاسی کارگری بود. این امر بهصورت عقب رانده شدن تحزب کمونیستی در عرصهٔ نظری و در نتیجه رانده شدن پروبلماتیکهای جنبش کمونیستی و مارکسیسم به حوزهٔ نهادهای علمی دستگاه حاکم و تولید مارکسیسمهای استریلیزه شده در یک سو، و مبدل شدن تئوریسینهای احزاب کمونیست سابق به خیل مفسران درجه چندم مارکسیسمهای دانشگاهی در سوی دیگر تجلی یافت. بهعبارتدیگر، تجزیهٔ کارکرد دوگانهٔ سازمان و جنبش کمونیستی در حوزهٔ مبارزهٔ طبقاتی بهصورت تقسیم کار معینی تبارز یافت. کار جدی نظری و تولید تئوری انقلابی به نهادهای علمی دستگاه رسمی آموزشی حاکم واگذار شد. احزاب و سازمانهای بهاصطلاح کمونیستی نیز در نقش نهادهای سیاسی ایدئولوژیک ظاهر شدند. در یک سو مارکسیسم انجمادیافتهٔ ایدئولوژیک و در پیشاپیش آن استالینیسم قرار گرفت و در سوی دیگر، مارکسیسمهای استریلیزه شده و بیخطر آکادمیک. این رخداد درعینحال بازتاب خلع سلاح نظری جنبش کارگری و قطعیت یافتن ورود احزاب کمونیست سابق به جرگهٔ چپ سیستم سیاسی موجود در یک روند تاریخی بود.
35- پیامدهای نهادینه شدن تجزیهٔ نقش علمی و ایدئولوژیک مارکسیسم، اما تنها در مسدود شدن پیشروی نظری جنبش کارگری محصور نگشت. سبک کار نظری معینی در عرصهٔ سازمانی جانشین سبک کار نظری سازمانهای کمونیستی سابق گشت. در این سبک کار جدید، تولید واقعی فکری به نهادهای دانشگاهی یعنی به چپ آکادمیک واگذارشده و تئوریسینهای حزبی نیز با تفسیر سیاسی تئوریهای مارکسیسم دانشگاهی یا بازتعریف آنها دست به استنتاجهای سیاسی و برنامهای زدند. بدین ترتیب جناح چپ دستگاه آموزشی جامعهٔ بورژوا ابتکار عمل در تعریف و بازتعریف پروبلماتیکهای جنبش کارگری کمونیستی را در دست گرفته و سیطرهٔ تئوریک خود بر کل جنبش و تحزب کمونیستی سابق را تأمین کرد.
36- جنبش کمونیستی با وقوف بر تجزیهٔ کارکرد دوگانهٔ مارکسیسم، مارکسیسم بهمثابهٔ ایدئولوژی انقلابی و مارکسیسم بهمثابهٔ علم انتقادی، ناگزیر است تا برای بازپسگیری نقش علمی و تئوریک سازمان انقلابی، به تدارک یک رویارویی تاریخی با مارکسیسمهای بورژوایی دست یازد. تنها و تنها از مجرای این رویارویی تاریخی است که بازتعریف پروبلماتیکهای جنبش کمونیستی و تدوین برنامهٔ حزب کمونیست جهانی میسر میگردد. از همین رو تلاش برای بازتعریف سبک کار نظری و سیاسی توسط سازمان انقلابی میتواند راه پیشروی در این راستا را بگشاید.
37- تداوم حیات نظام سرمایهداری به معنای بازتولید ایدئولوژی طبقهٔ حاکم از طریق سرکوب اندیشهها و نظرات انقلابی است. به همین سان، تداوم حیات جنبش کمونیستی نیز در گرو نقد دائمی اشکال جدید و بازتولید شدهٔ ایدئولوژی حاکم میباشد. مارکسیسم با اعلام جنگ رسمی به علوم اجتماعی رسمی وقت (علم اقتصاد) به میدان آمد. از آن تاریخ به بعد، پیشروی سازمانی جنبش کمونیستی در گرو غلبه بر موانع ایدئولوژیک، و تکامل علم انقلابی نیز از طریق چیرگی بر کارکرد ایدئولوژیک علوم رسمی میسر گردیده است. سوسیالدمکراسی و استالینیسم همچون اشکال دفورمه و استریلیزه شدهٔ مارکسیسم، بیانگر چیرگی ایدئولوژیک دو جریان فکری عمدهٔ بورژوایی در سراسر قرن بیستم بر جنبش کارگری بودهاند که در آخرین کلام توسط نهادهای علمی و آموزشی طبقهٔ حاکم بازتولید میشدند. در این معنا، جدال میان علم انقلابی و علوم اجتماعی رسمی، یکی از عرصههای تجلی مبارزهٔ طبقاتی در نظام سرمایهداری بوده است. در یک سو کارکرد ایدئولوژیک علوم رسمی و نهادهای آن قرار داشتهاند و در سوی دیگر، نهادها و نظریهپردازان جنبش سیاسی کارگری.
38- همانگونه که نهادهای نظامی و پلیسی دولت بورژوا وظیفهٔ سرکوب مبارزات کارگری و اعتراضهای تودهای برای برقراری نظم سیاسی و اقتصادی را بر عهده دارند، به همان شیوه نیز دانشگاهها و انستیتوهای پژوهشی در رشتههای علوم انسانی، اجتماعی و سیاسی وظیفهٔ سرکوب فکری اندیشه و تئوری انقلابی و برقراری «نظم فکری» از طریق خنثیسازی، تحریف و بازتعریف پروبلماتیکهای مطرح در حوزهٔ مبارزهٔ انقلابی را به عهده دارند. پیشروی عمل انقلابی در گرو بازتولید علم انقلابی، و تکامل علم انقلابی نیز در پیوند با عمل انقلابی صورت میگیرد. گسست در روند بازتولید علم انقلابی، مفهومی جز محو سازمان انقلابی و اضمحلال یا استحالهٔ آن در سیستم سیاسی نظم موجود ندارد. به همین سیاق نیز، هرگونه گسستی در حیات حزب و سازمان انقلابی، مفهومی جز سیطرهٔ ایدئولوژیک پلیس اندیشه بر حوزهٔ مبارزهٔ نظری و تهی شدن تئوری انقلابی از مضمون واقعی آن ندارد. در غیاب پروسهٔ بازتولید علم انقلابی، عمل انقلابی نیز بهتدریج تحت سیطرهٔ آگاهی کاذب و اشکال جدید ایدئولوژیک قرارگرفته و ماهیت انقلابی خود را از دست میدهد.
39- جنبش کمونیستی با در غلتیدن به برداشتی متافیزیکی از کارکرد علم و جایگاه تاریخی سوسیالیسم علمی، در مقابل معضلات پیش رو بهتدریج خلع سلاح گشت. این نگرش به کارکرد سوسیالیسم علمی، با نادیده گرفتن کارکرد ایدئولوژیک علم، این حقیقت را درنمییافت که حتی علم فیزیک و مکانیک نیز در تلاش برای حل پروبلماتیکهای برخاسته از موضوع (ابژه) کار خود، بازتولید میشوند. این نگرش که ریشههای تاریخی آن بخش اعظم جنبش مارکسیستی را در برمیگیرد، درنمییافت که جهت اصلی تکامل علم فیزیک نیز، تحت مناسبات سرمایهداری شکلگرفته و نه فقط نتایج عملی آن (فناوری علمی) بلکه نتایج متدولوژیک آن نیز در خدمت تحکیم ایدئولوژی حاکم قرار دارد. یکسان انگاشتن سوسیالیسم علمی با علم طبیعی، بدون درک کارکرد ایدئولوژیک آن، به دگماتیسم و یکجانبهگری در سیاست غلطیده و با ایدهآلیزه کردن نقش عنصر آگاه و بازیگر سیاسی، محدودیت تاریخی عنصر آگاه در چهارچوب ساختارهای عینی و اجتماعی را درنمییافت. این نگرش درنمییافت که حتی «علم رسمی» نیز موضوع نقد کمونیسم است و علم انقلابی باید در نقد بیوقفهٔ علوم بورژوایی بازتولید شود. علمگرایی متافیزیک درنیافت که بازتولید علم انقلابی و راهکارهای آن بهمثابهٔ چراغ راهنمای عمل انقلابی نقش مهمی در مبارزهٔ کمونیستی دارد و توقف این روند به معنای مرگ سیاسی سازمان انقلابی است.
40- بدون تئوری انقلابی نمیتوان سخنی از سازمان انقلابی راند. و بدون مارکسیسم انقلابی، سخنی از تئوری انقلابی در میان نخواهد بود. بازپسگیری نقش پیشرو و انقلابی سازمان سیاسی کارگری منوط به غلبه بر تجزیهٔ کارکرد دوگانهٔ سازمان انقلابی، سازمان بهمثابهٔ نهاد علم انقلابی و سازمان بهمثابهٔ نهاد عمل انقلابی، است. سازمان بهمثابهٔ نهادی برای تولید و تکامل علم انقلابی باید بر بستر تجارب و تکامل تاکنونی مبارزهٔ طبقاتی، خود را به ابزارها، مکانیسمها و شیوههای تولید علم انقلابی مجهز سازد. سازمان بهمثابهٔ نهادی برای تولید علم انقلابی، ناگزیر است تا در پیروی از سنت مارکسیسم انقلابی، در دیالوگ دائمی با علوم رسمی برای بازتعریف پروبلماتیکهای جاری در مبارزهٔ طبقاتی به سر برده و درعینِحال در جدال دائمی با علوم رسمی به افشای کارکرد ایدئولوژیک آن در سرکوب اندیشهٔ انقلابی بپردازد. سازمان کمونیستی بهمثابهٔ نهادی برای بازتولید تئوری انقلابی، ناگزیر است تا خط فاصل روشنی میان تبلیغ و آژیتاسیون در یک سو و ترویج و تولید علمی در سوی دیگر، خط فاصلی میان کار علمی و نظری در یک سو و کار سیاسی و تبلیغی در سوی دیگر بکشد. ایجاد چنین خط فاصلی نیز بهنوبهٔ خود منوط به بازتعریف سبک کار سیاسی و تمایز آن با سبک کار نظری سازمان انقلابی در دورههای متفاوت است.
فصل سوم، مبانی نظری سبک کار کمونیستی
سبک کار بورژوایی، سبک کار کمونیستی
۴۱- سازمان کمونیستی، محصول تاریخی جنبش کارگری برای براندازی نظام بردگی مزدی است. جنبشی که با مارکسیسم توانست بزرگترین پیروزی در عرصهٔ عقاید و علوم انسانی را نصیب خود سازد. مارکسیسم با کشف قانونمندی تکامل جامعهٔ بشری امکان تدوین استراتژی سیاسی در مبارزه برای برپایی جامعهٔ کمونیستی، جهانی بدون طبقه، بدون دولت و بدون پول را میسر گردانید. اشکال سازمانیابی مبارزهٔ کارگری که در ابتدا بر فرضیههای انتقادی رادیکال استوار بود با عروج مارکسیسم به صحنهٔ عقاید و علوم انسانی به عالیترین سطوح ممکن تکامل یافت. بعد از عروج مارکسیسم به صحنهٔ جدال نظری، مشخصهٔ اصلی جنبش کمونیستی، مبارزه متشکل و سازمانیافته کارگران و پیشروان کمونیست تحت پرچم، برنامه و سازمان کمونیستی برای برانداز نظام سرمایه داری بوده است. نبرد طبقاتی برغم دو کوشش تاریخی برای براندازی سرمایه داری، نتوانست خط فاصلی میان سبک کار احزاب کمونیستی و سبک کار احزاب بوروژایی بکشد. جنبش کارگری نارگزیر است تا با درس آموزی از شکستهای سهمگین تاریخی، بر نظریه ها و تجارب تاکنونی در حوزه ماهیت حزب طبقاتی کارگران ، ساختار سیاسی و سبک کار تان در تمایز با احزاب قدرت طلب و پارلمانتاریست بکشد.
42- نظام پارلمانتاریستی، صفت مشخصهٔ شیوهٔ حکومت سرمایهداری است. نظام پارلمانتاریستی بر رقابت احزاب بورژوا و سبک کار پارلمانتاریستی بر رقابت برای جلب آراء عمومی استوار است. در نزد احزاب بورژوا، ساختار حزبی بهمثابهٔ پلکانی برای صعود به رأس هرم قدرت و هر انسان، بهمثابهٔ یک شنوندهٔ صاحبرأی جلوهگر میشود. فلسفهٔ وجودی حزب بورژوا، بازتولید سیستم سیاسی سرمایه و تحکیم مناسبات میان شنوندگان صاحبرأی و شکارچیان آراء عمومی بهمثابهٔ اجزاء اساسی دمکراسی پارلمانی است. سیستم مبتنی بر نمایندگی نظام پارلمانتاریستی، در بهترین حالت، ابزار جابجایی قدرت در میان جناحهای طبقهٔ حاکم از مجرای تولید آراء عمومی بهوسیلهٔ صاحبان وسایل تولید مادی و معنوی در جامعه است. این روند، بر مناسباتی استوار است که در آن، اکثریت عظیم جامعهٔ بشری، یعنی تولیدکنندگان نعم مادی، از هیچ امکان معنوی و مادی برای تولید فکری نه فقط در سطح کلان (افکار عمومی) بلکه حتی در سطح نیازهای فردی خود نیز برخوردار نیستند.
43- حزب کمونیست، فلسفهٔ وجودی خود را نه با پارلمان و دمکراسی بلکه مبارزهٔ دائمی طبقهٔ کارگر علیه مناسبات بردگی مزدی تعریف میکند. حزب کمونیست بمثابه جزئی از جنبش متشکل و سیاسی طبقه کارگر برای برپایی جامعهای عاری از طبقات، پول و دولت مبارزه میکند. حرکت بدین سو، یعنی حرکت بهسوی جامعهای عاری از تضادهای طبقاتی و ایدئولوژیک و در نتیجه جامعهای بدون ضرورت وجودی احزاب دولتی. روندی که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب و با تشکیل دولت شوراها و فراهم شدن امکان دخالتگری وسیع تولیدکنندگان در ادارهٔ امور اقتصاد و سیاست جامعه آغاز میگردد. با این وصف باید در نظر داشت که حزب کمونیستی نه نمونه یا الگویی از جامعهٔ کمونیستی، بلکه گردان پیشاهنگ نبرد انقلابی برای برپایی جامعهٔ سوسیالیستی میباشد. در جایی که سبک کار و تاکتیکهای سازمانگری احزاب پارلمانتاریست بر بازتولید سیستم نمایندگی پارلمانتاریستی استوار است، استراتژی و تاکتیک حزب کمونیستی بر تبیین علمی اهداف کمونیستی و ضرورت سازمانیابی جنبش کارگری همجون بخش متشکل و سیاسی این جنبش برای براندازی سرمایهداری استوار میگردد. در جایی که احزاب پارلمانتاریست و بورژوا بر دستگاه ایدئولوژیک (نهادهای علمی و رسانههای عمومی) برای جلب آراء حاکم تکیهدارند، نیروهای جنبش کمونیستی، پایگاه تولید تئوری انقلابی و سازماندهی جنبش کارگری برای براندازی سرمایهداری هستند.
44- پارلمان در موقع معینی از حیات نظام سرمایهداری، کانون تجمع احزاب سیاسی مترقی و ارتجاعی نظم موجود بود. زمانی که احزاب انقلابی ناگزیر بودند تا از پارلمان بهمثابهٔ یک تریبون بورژوایی برای دفاع از مواضع انقلابی، عرصههایی چون حق رأی عمومی، اصلاحات اقتصادی، دمکراسی و … در مقابل احزاب ارتجاعی، سود جسته و تودهها را حول حزب انقلابی بسیج کنند. همین واقعیت موجب میگردید تا احزاب کمونیست سابق، پا بهپای مبارزه برای سرنگونی نظم موجود، توجه خاصی به رقابت تبلیغاتی برای «جلب آراء» در شرایط متعارف داشته باشند. احزاب کمونیست اما در همان زمان نیز، پارلمان را همچون «تریبونی» جهت تسریع پروسهٔ انقلاب به شمار میآوردند. این در شرایطی بود که سیستم سیاسی سرمایه به تباهی کامل نگرائیده و وجود احزاب انقلابی بزرگ و تودهای در جامعه و حتی در پارلمان ممکن بود. با آشکار شدن خطر کمونیسم برای بورژوازی و شکست انقلاب اکتبر و موج انقلاب جهانی از یک سو، و تحولات ساختاری سرمایهداری از سوی دیگر، امکان وجود احزاب انقلابی تودهای ازمیانرفته و پارلمان مبدل به مرکزمضحکههای دمکراتیکی شد که گردانندگان واقعی آن به دستگاههای مخوف امنیتی جامعهٔ بورژوا، و منابع آن بر استثمار فزاینده و کشتار میلیونی کارگران و زحمتکشان تکیهدارند.
45- در نظام پارلمانتاریستی این رسانهها هستند که در آخرین کلام، آراء را به صندوقها هدایت میکنند. رسانهها ابزار هویت ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم بر جامعه به نامِ جامعه است. رسانههای عمومی در جامعهٔ موجود، همچون نقابی بر چهرهٔ کریه جنایتکارانی است که نظم موجود را سازمان میدهند. نقابی که به مشتی قلدر اعتبار و شهرت میبخشد. رسانههای عمومی حربهٔ کارآمد طبقهٔ حاکم، برای مقابله با جنبش کارخانه و خیابان و محله است. صداوسیمایی است که در خاموشی این جنبش بهجای آن و خطاب به آن حرف میزند، ماشین غولآسایی است که تحت نظارت پلیس و محققان مزدبگیر، در حال بسیج ایدئولوژیک دائمی جامعه، برای تضمین بقا سرمایه و فعالیت بیوقفه برای مهار جنبش اعتراضی استثمارشوندگان در کارخانه و محله است.
دمکراسی پارلمانتاریستی
46- در دمکراسی پارلمانتاریستی تکنولوژی مدرن رسانهای، تحت مالکیت سرمایهداران و دولت آنها قرار دارد. رسانهها بلندگوهایی هستند در دست یک اقلیت ناچیز برای فریاد زدن بهجای همه، برای نشاندن برگزیدگان سرمایه به سکوی سخنگویان قدرت و مبدل کردن میلیونها انسان به شنوندگان منفعل. تولیدکنندگان نعم واقعی جامعه که در اسارت نان شب هستند هیچ سهمی در صدا و تصویری که به نام عموم سخن میگوید ندارند. کنترل واقعی این رسانهها در آخرین کلام، در دست نیروهای امنیتی و پلیس بورژوا است. رسانهها در همهجا و همهوقت، بر کلیهٔ شئونات زندگی آحاد جامعه تسلط دارند، در محل کار، خیابان و خانه آحاد جامعه را در محاصرهٔ امواج و تصاویر و پیامهای خود داشته و با سیلی از اخبار و ایدهها، تصویری فریبنده از واقعیت پیرامون را بر اذهان شنوندگان خویش تزریق میکنند. طرف مقابل این رسانهها، تودهٔ بیشکلی از شنوندگان انبوه است. در نزد رسانهٔ بورژوا، هر فرد انسانی، یک رأی، یک انتخابکننده، یک شنونده است. یک شرط پایهای چیرگی رسانهای ایدئولوژی حاکم، آتمیزه شدن جامعه به شنوندگان و بینندگان منفرد و منفعل است. شنوندگانی بدون تشکل و جهانبینی انتقادی که نیروی جسمی و فکریشان، وقت و هستیشان، به اسارت سرمایه در آمده است. شنوندگانی که به روایت دمکراسی، آزادانه به انتخاب «آلترناتیوهای سیاسی» میپردازند. دمکراسی سرمایه، برگزاری مضحکههای انتخاباتی برای راندن آلترناتیوهای از پیش تعیینشدهٔ خود به سکوی قدرت را دادن «حق انتخاب به مردم» قلمداد میکند.
47- مفهوم واقعی دادن «حق انتخاب به مردم» به روایت دمکراسی پارلمانی چیزی جز سلب «حق انتخاب» نیست. در شرایطی که اکثریت عظیم جامعهٔ بشری، یعنی استثمارشوندگان، قادر به ارائهٔ آلترناتیو سیاسی خود و رقابت رسانهای و تبلیغاتی با اقلیت مسلط بر امکانات مادی و معنوی جامعه نیستند، در شرایطی که طبقهٔ حاکم با اتکا بر امکانات و موقعیت یادشده قادر است تا آلترناتیوهای ساختهشدهٔ خود را به تأیید «آراء عمومی» رساند، در چنین شرایطی بورژوازی با برگزاری هر مضحکهٔ انتخاباتی برای راندن آلترناتیوهای خود به سکوی قدرت به سلب «حق» انتخاب استثمارشدگان میپردازد. پاسخ انترناسیونالیستها به جارچیان و ایدئولوگهای مزدور دربارهٔ «حق انتخاب» این است: «حق انتخاب» فقط به مفهوم کشاندن شنوندگان منفعل بهپای صندوقهای رأی بهمنظور بازتولید سیستم سیاسی موجود نیست، تصمیم به انقلاب برای سرنگونی سرمایهداری نیز یک «انتخاب» است. انقلاب علیه یک اقلیت جنایتکار که سرنوشت جامعهٔ بشری را در دستهای خویش گرفتهاند، «حق مسلم» استثمارشدگان است.
48- از میان رفتن نقش مترقی پارلمان و انحطاط کامل احزاب سیاسی متکی بر آراء عمومی در جامعهٔ بورژوا، یکی از مشخصات اساسی تباهی کامل سیستم سیاسی سرمایهداری است. تباهی کامل سیستم سیاسی جامعهٔ بورژوا، احزاب کمونیست را ناگزیر میکند تا با بازتعریف سبک کار خود شیوههای نوینی در سازماندهی نهادهای غیر حزبی در شرایط متعارف، یعنی شرایط غیرانقلابی که در آن کمونیستها اقلیت کوچکی هستند، به کار گیرد. از همین رو سازمان انقلابی، به دلیل گسست تاریخی در سنن کمونیستی در دوران طولانی سلطهٔ ضدانقلاب، نیاز به تجدید حیات در بنیانهای استراتژی و تاکتیک خود دارد. تاکتیکهای سازمانگری که بر شیوههای کهن پارلمانتاریستی متکی است تماماً باید نقد و طرد شوند. تکامل سبک کار انقلابی و راهکارهای نوین مبارزاتی اما نه بر اساس تخیل و ابداعات متفکران، بلکه با اتکا بر جمعبندی سازمان انقلابی از تجارب تاریخی مبارزهٔ کمونیستی از یک سو و بازتولید علم انقلابی در نقد ایدئولوژی حاکم و کمونیسمهای بورژوایی از سوی دیگر میسر میگردد.
49- برخلاف سیستم نمایندگی بوروکراتیک در نظام پارلمانی، جنبش کارگری بدیل تاریخی خود، سیستم حکومت شورایی، را برای ادارهٔ امور جامعه خلق کرد. سیستم شورایی، راه دخالت مستقیم تولیدکنندگان و تودههای میلیونی در ادارهٔ امور جامعه را گشود. درحالیکه جنبش اتحادیهای، بر بستر عقلانیتگرایی بورژوایی بهسوی بوروکراتیزه شدن و استحالهٔ کامل در سیستم سیاسی سرمایه پیش میرفت، شوراها همچون آلترناتیو عقلانی انقلاب و حزب انقلابی تظاهر یافتند. شوراها بر ویرانههای جامعهٔ کهن روئیده و آزادی بیان و عمل جمعی را در مقابل دمکراسی پارلمانی نهادند. آزادیهای دمکراسی پارلمانی در بهترین حالت، آزادی جناحهای طبقهٔ حاکم در اعمال حاکمیت بر استثمارشوندگان است. اما سیستم شورایی تجلی وسیعترین آزادی بیان و عمل استثمارشوندگان در اعمال حاکمیت بر سرنوشت خود میباشد.
50- شوراها، ارگانهای طبقهٔ کارگر برای کسب قدرت سیاسی هستند. از همین رو نیز، شوراها همچون آلترناتیو سیاسی جنبش انقلابی پرولتاریا، تنها و تنها در شرایط انقلابی، زمانی که انهدام ماشین دولتی سرمایه ممکن میگردد، قد علم میکنند. شوراها که برای اولین بار در جنبش کارگری روسیه در سال ۱۹۰۵ بهوسیله و ابتکار خود کارگران شکل گرفتند، عمر کوتاهی داشتند. به هنگام انقلاب اکتبر، شوراها مجدداً سر برآورده و مبدل به نهادهای سیاسی جنبش انقلابی شدند. از همین رو نیز، شکست انقلاب اکتبر، اگر در اصل و محتوا حاصل شکست انقلاب در اروپا و محاصرهٔ انقلاب اکتبر توسط سرمایهداری جهانی بود، در شکل و چگونگی بروز خود، بهصورت محو حکومت شورایی تجلی یافت. برخلاف تبلیغات نظریهپردازان دمکراسی، این حزب انقلابی نبود که شوراها را خلع ید کرد. بلکه این شکست موج جهانی انقلاب و ناپیگیری پرولتاریا و احزاب کارگری اروپا بود که سبب شکست شوراها و حزب بلشویک شد.
جناح چپ انترناسیونال کمونیستی و سبک کار حزبی
51- جنبش کمونیستی با اتکا بر چشماندازهای انقلابی همواره برای سازماندهی مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و دیگر اقشار استثمارشده و تحت ستم کوشیده است. با شکست انقلاب اکتبر و چیرگی ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم بر جنبش کمونیستی و ورود احزاب کمونیست سابق به اردوی سرمایه، ناکارآمد بودن جنبههای معینی از اشکال کهن سازماندهی به دلیل تکامل مبارزهٔ طبقاتی آشکار گشت. ازاینپس، تاکتیکهای کهن برای سازمانگری حزب بزرگ تودهای و نهادهای غیر حزبی، خصلت انقلابی خود را ازدستداده و مبدل به ابزار تحکیم مناسبات بورژوایی شدند. به همین سبب، جنبش کمونیستی و چپ ایتالیا بهمثابهٔ آخرین سنگر بجای ماندهٔ انقلاب اکتبر، ناگزیر بود تا با اتکا بر نقد علمی استالینیسم و کمونیسمهای بورژوایی، اشکال نوین سازمانیابی غیر حزبی را جانشین اشکال کهن نماید.
52- علیرغم نقش تاریخی چپ ایتالیا در نقد پارلمانتاریسم، این نقد تا سر حد طرد اشکال کهن سازمانیابی تکامل نیافت. بااینوجود، حقیقت آن است که خط و مشی سازمانهای کمونیستی، از اتحادیهٔ کمونیستها و انترناسیونال اول تا آخرین بازماندههای کمینترن انقلابی در چپ ایتالیا، برای سازماندهی جنگ طبقاتی بر استراتژی انقلابی جهت براندازی سرمایهداری مبتنی بوده است. اشکال سازماندهی نهادهای غیر حزبی، از تشکیل انجمنها و تشکلهای کارگری تا سازمانیابی اقلیتهای تحت تبعیض به زیر پرچم مبارزهٔ کمونیستی، در انطباق با استراتژی انقلابی قرار داشته است.
53- چپ ایتالیا، برخلاف گروههای برخاسته از جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ که خود را به این سنت منتسب میکنند، همواره بر نقش برنامه و حزب کمونیستی تأکید فراوان داشت. از همین رو نیز چپ ایتالیا میکوشید تا مستقل از کمونیسمهای بورژوایی، یک بدیل کمونیستی در عرصهٔ استراتژی و تاکتیک ارائه کند. ارائهٔ چنین بدیلی اما مستلزم جمعبندی از تجارب انقلاب اکتبر و پاسخگویی به معضلاتی بود که در پیش پای جریان کمونیستی قرار داشت. مدافعان سنت کمونیستی که در بعد از جنگ جهانی دوم در «حزب کمونیست انترناسیونالیست» گردآمده بودند، نتوانستند بدیلی در عرصهٔ استراتژی و تاکتیک کمونیستی و چگونگی انتقال قدرت به طبقهٔ کارگر ارائه دهند. افزون بر سنگینی عظیم ناشی از شکست انقلاب اکتبر، خیل وسیعی از موانع سیاسی و نظری در مقابل این آخرین نسل مدافعان انقلاب اکتبر در اروپا قرار داشت. «آمادئو بوردیگا» یکی از رهبران برجستهٔ چپ ایتالیا، به دلیل نادیده انگاشتن کارکرد ایدئولوژیک علم و تأکید خطا آمیز بر تغییرناپذیری برنامهٔ کمونیستی، قادر به درسآموزی از شکستها و بهکارگیری آنها در عرصهٔ سیاسی و برنامهای نگشت. این امر موجب گشت تا چپ ایتالیا در حوزههای مشخصی از مبارزه خلع سلاح گردد.
54- درحالیکه نقش حزب در دوران گذار و تجربهٔ شکست اکتبر تبدیل به عرصهٔ اصلی حملات ایدئولوژیک بورژوایی بر جنبش کمونیستی شده بود، چپ ایتالیا نه تنها قادر به پاسخگویی به این حملات نگشت بلکه با در جا زدن در مباحث و مواضع انقلابی گذشته میدان را برای سوسیالدمکراسی باز گذاشت. روشنفکران آکادمیست با صرف نیرو و هزینههای هنگفت در انستیتوهای تحقیقاتی قادر به تثبیت این ایدهٔ ضدانقلابی شدند که گویا علل شکست انقلاب، نه نارساییهای استراتژیک و شکست انقلاب جهانی، بلکه ساختار سازمانی حزب انقلابی در روسیه بوده است. مکاتب نظری بورژوا با تکیه بر کارکرد ایدئولوژیک علوم انسانی و اجتماعی قادر شدند تا از مجرای بازتعریف پروبلماتیکهای جنبش کمونیستی و مخدوش کردن مرز میان کارکرد حزب انقلابی به عنوان گردان نبرد مبارزهٔ پرولتری و مسائل اساسی سوسیالیسم و انقلاب، تهاجم نظری وسیعی علیه نقش حزب انقلابی از موضع دمکراسی سازمان دهند. در چنین شرایطی، چپ ایتالیا که در زیر بار خردکنندهٔ عواقب شکست انقلاب اکتبر از یک سو و پیگرد و فشار سیستماتیک دستگاههای سرکوب پلیس بورژوازی از سوی دیگر قرار داشت، مجال سازماندهی یک مقاومت نظری و سیاسی در مقابل این تهاجم را نیافت.
55- در سایهٔ عقبنشینی گامبهگام جنبش سیاسی پرولتری و خلاء ناشی از آن در حوزههای مختلف نظری و سیاسی مبارزه، احزاب راست و چپ بورژوا قادر شدند تا جنبش اعتراضی طبقهٔ کارگر و گروههای تحت تبعیض و ستم را مهار کرده و به بیراهه کشانند. درحالیکه جنبش اتحادیهای مبدل به نهادهای بورژوایی کنترل مبارزهٔ طبقاتی شده بودند، چپ ایتالیا قادر به نقد کمونیستی کارکرد اتحادیههای کارگری و ارائهٔ بدیل نوین برای پیشبرد یک استراتژی معین بمنظور سازمانیابی سیای و حزبی طبقه کارگر نگشت. درحالیکه مسئلهٔ زنان از لحاظ عملی تابع نیازهای سرمایه به نیروی کار و از لحاظ نظری یکی از عرصههای اصلی حمله به جنبش کمونیستی گشته بود، چپ کمونیست نهتنها قادر به مقابله با مبانی فلسفی و نظری فمینیسم نگشت، بلکه با سکوت در مقابل این مسئله و ساختار مردسالار احزاب سنتی کمونیست، میدان را برای بالماسکههای فمینیستی بورژوازی باز گذاشت. درحالیکه که مسئلهٔ پناهندگان و مهاجرین در بعد از جنگ جهانی دوم تبدیل به یک معضل اساسی جنبش کارگری اروپا میگشت، چپ کمونیست نه فقط قادر به دیدن این معضل و ارائهٔ بدیل کمونیستی در این عرصه نگشت بلکه این عرصه را نیز همانند دیگر عرصهها به احزاب راست و چپ بورژوا سپرد. و بازهم درحالیکه اشکال نوین راسیسم و نژادگرایی اروپایی در دوران بعد از جنگ پابهپای مسئلهٔ پناهندگان و کارگران مهاجر در حال رشد بود، چپ کمونیست قادر به شناخت این پدیده و سازماندهی مبارزه علیه آن نگشت. و سرانجام درحالیکه تخریب و ویرانگری محیطزیست، همچون کشتارهای جمعی، یکی از بنیانهای اساسی و دائمی بازتولید سرمایه و کارکرد ایدئولوژیک علوم طبیعی و فناوری آن بود، چپ کمونیست نتوانست در مقابل جبههٔ جدید بورژوایی «سبزها» مقاومت نظری-سیاسی سازمان دهد. خلأ عظیم ناشی از شکست انقلاب اکتبر در حوزههای مختلف مبارزهٔ سیاسی و نظری، هر یک از عرصههای یادشده را به سنگری علیه جنبش کارگری و کمونیستی بدل کرد.
56- راهی که در کنگرهٔ حزب کمونیست ایتالیا و جدال میان اقلیت و اکثریت حزب به نمایندگی بوردیگا از یک سو و آنتونیو گرامشی از سوی دیگر شروعشده بود، سرانجام با حمایت کمینترن از گرامشی و سپس غلبهٔ تئوریهای مشعشع گرامشی دربارهٔ هژمونی و لزوم کار فرهنگی، رونق دیگری به چپ اروپا و بهویژه چپ نو در دهههای بعد داد. تئوری هژمونی گرامشی که بخشا حاصل سردرگمی او در یافتن علل شکست انقلاب در اروپا و سرخوردگی او از مواضع شبهسندیکالیستی پیشین وی بود بُعد جهانی چشمگیری یافته و مبدل به یکی از مبانی اساسی سبک کار ژورنالیستی و هژمونیک چپ اروپا گشت. زمانی که آمادئو بوردیگا، فرسوده از شرایط دشوار نبرد انقلابی به لاک زندگی شخصی خویش خزید، گرامشی، در «یادداشتهای زندان» خود، راه عقبنشینی تئوریک به میدان ضدانقلاب را از مجرای تدوین استراتژی سیاسی مبتنی بر تئوری هژمونی، فراهم ساخت.
57- چپ ایتالیا بهمثابهٔ آخرین سنگر انقلابی و وارث درک متافیزیکی از کارکرد ایدئولوژیک علم و در نتیجه با تأکید یک سویه بر تغییرناپذیری برنامهٔ کمونیستی از پاسخگویی به معضلات و پروبلماتیکهای پیش رو ناتوان ماند. سلسله انشعابات چپ ایتالیا و موجودیت بعدی این جنبش بهصورت گروههای ضعیف و پراکنده، این حقیقت را در هیئت یک تراژدی تاریخی به ثبوت رساند. بر متن چنین تجربهٔ تاریخی و به هیجان آمدن جنبش دانشجویی اروپا در ۱۹۶۸ طیف جدیدی از گروههای انقلابی با تکیه بر مواضعی مشعشع، پرچم دفاع از سنت چپ ایتالیا را به دست گرفتند.
58- عقبنشینی سیاسی و در جا زدن نظری چپ ایتالیا در مواضع ۱۹۱۹ کمینترن، فضای مناسبی برای ابراز وجود محافل روشنفکر اروپا با مواضع آنارکولیبرالی و شوراگرایانه در دههٔ هفتاد فراهم کرد. مواضع سیاسی نسبتاً مغشوش گروههای برخاسته از جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ اروپا و تهاجم آنان به نقش حزب و برنامهٔ کمونیستی بر متن این عقبنشینی تاریخی جریان کمونیستی شکل گرفت. مواضعی که با ایدهآلیزه کردن بی برنامگی جنبش سیاسی کارگری، نقش سیاسی و رزمندهٔ سازمان کمونیستی را تا سر یک نهاد مفسر و تربیتی تنزل داد. از همین رو نیز گروههای بهاصطلاح چپ کمونیست برخاسته از جنبش ۱۹۶۸، هیچگاه مایل و قادر به حضور در صحنهٔ مبارزهٔ طبقاتی نبوده و همواره بهصورت محافل غیر جدی بحث و مطالعه باقی ماندند. بهرغم ادعای این گروهها مبنی بر پیروی از سنت چپ ایتالیا، نه مواضع و نه سبک کار و نه حتی موجودیت تشکیلاتی اینان در امتداد تاریخی موجودیت چپ ایتالیا قرار ندارد.
59- در نزد گروههای برخاسته از جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه که خود را منتسب به سنت چپ ایتالیا میدانند خصوصیات مشترکی یافت میشود. مواضع این گروهها، بیش از آنکه تداوم نظریات چپ ایتالیا باشد، واکنشی سوسیال دمکراتیک در قبال آن را تجلی میکند. شکلبندی گفتاری این واکنش از لحاظ نظری، ریشه در گرایشات شوراگرا داشته و از ماهیت سیاسی راستروانه برخوردار است. برخلاف چپ ایتالیا که مسئلهٔ برنامه و سازمان کمونیستی در مرکز مباحثاتش قرار داشت، این طیف با تکیه بر مباحث مشعشع متأثر از مارکسیسم دانشگاهی، برنامهٔ کمونیستی و حزب کمونیستی را مورد حملهٔ سیستماتیک خود قرار میدهند. اگر در نزد چپ ایتالیا، اکتر و بازیگر سیاسی (حزب و سازمان) دارای نقش تعیینکننده و مطلق در انقلاب و بعدازآن بود، در نزد این گروهها، آکتور (بازیگر) نقش خود را کاملاً ازدستداده و استراکتور(ساختار) جانشین آن گشته است. پیرو فلسفهٔ ساختارگرای فرانسه در دههٔ هفتاد و هشتاد و گرایشات سیاسی متأثر از این مکتب فلسفی، آکتورها و بازیگران (در اینجا سازمان و حزب) نقشی در تغییر ساختارها ندارند. با پیروی از این متدولوژی در عرصهٔ تئوری و بر متن سنت سیاسی شوراگرایانه بود که سازمان کمونیستی، از یک نهاد سیاسی سازمانده و دخالتگر به نهادی آموزشی و تربیتی تنزل کرد. وظیفهٔ سازمان سیاسی، نه دخالتگری و سازماندهی، بلکه مطالعه و تفسیر وقایع قلمداد شد. رسالت سازمانیابی جنبش کمونیستی و تدوین و ترویج برنامهٔ کمونیستی هم به عهدهٔ جنبش عینی طبقهٔ کارگر قرار گرفت. برای توجیه این عقبنشینی، تحلیلهای اقتصادی مبتنی بر تئوری سقوط به خدمت گرفته شد. مضمون سیاسی این مواضع اما جز توجیه عینیگرایی و پاسیفیسم متکی بر تئوریهای مشعشع شبه اسکولاستیکی و سیکلی دربارهٔ نقش سازمان، بحران سرمایهداری و غیره نبود.
60- تئوریهای طیف برخاسته از جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه، به طرز چشمگیری تحت تأثیر مکاتب فلسفی وقت قرار داشتند. ایدهٔ گردش سیکلی در تئوریهای مربوط به حزب و بحران سرمایهداری، نظریهٔ سقوط خودبهخودی سرمایهداری روبهزوال، از لحاظ شناختشناسی جبر بیرحمانهٔ ساختارها (متدولوژی استروکتورالیسم) را تجلی میکردند. اینکه تولیدکنندگان و هواداران چنین تئوریهایی و وارثان آن همانند گروه موسوم به «جریان کمونیست بین الملل» تا چه درجه بر فلسفهٔ استروکتورالیسم فرانسوی واقف بودند، تغییری در این واقعیت نمیدهد. همین جبر ساختارگرایانه بود که جایی برای ابراز وجود بازیگران و اکترها و عمل انقلابی باقی نمیگذاشت. اما گرایشات مدافع سنن قدیمی چپ کمونیست نیز، دیگر در آنچنان جایگاهی نبودند تا قادر به نقد مبانی سیاسی و فلسفی مواضع نیروهای برخاسته از جنبش ۱۹۶۸ باشند. جریان فرانسوی چپ کمونیست اگر از لحاظ شناختشناسی و متدولوژی نظری از مکتب ساختارگرای فرانسوی تأثیر پذیرفته بود در حوزهٔ مشی سیاسی ملغمهای از اندیشههای فلسفی مکاتب شبه مارکسیستی اروپایی و مباحث شوراگرایانه و آنارشیستی را با مواضع سنتی چپ ایتالیا درهمآمیخته بود. پدیدار شدن گروههای برخاسته از جنبش ۱۹۶۸ فرانسه که خود را منتسب به چپ ایتالیا میکنند، از لحاظ تاریخی، محصول عقبنشینی چپ ایتالیا در عرصهٔ مبارزهٔ سیاسی و نظری و در نتیجه ضعف و تشتت این آخرین سنگر کمونیسم چپ بود. این حقیقت اما ذرهای از نقش تاریخی چپ ایتالیا بهعنوان پرچمدار مواضع طبقاتی در سیاهترین دوران تاریخ مبارزهٔ طبقهٔ ما نمیکاهد. چپ ایتالیا در بحبوحهٔ دفاعطلبی ناسیونالیستی جنگ جهانی دوم، تنها حزب سیاسی بود که با حرکت برخلاف جریان و پایبندی به اصول انقلابی موضع ضد جنگ اتخاذ کرد. این در شرایطی بود که کلیهٔ احزاب کمونیست سابق دستخوش تسویههای سیاسی خونین شده و با تغییر ماهیت به اردوی سرمایه پیوسته بودند.
چپ سرمایه، سبک کار ژورنالیستی و هویت رسانهای
61- احزاب چپ سرمایه نقش مهمی در مهار مبارزهٔ طبقهٔ کارگر و ایجاد توازن قوا میان جناحهای طبقهٔ حاکم در نیمقرن اخیر داشتهاند. اکنون با تداوم بحران ساختاری سرمایه در سه دههٔ اخیر و شکست آلترناتیو جناح چپ (سرمایهداری دولتی)، بخش قابلتوجهی از این احزاب بهتدریج از صحنهٔ رقابت با آلترناتیوهای کلاسیک سرمایه کنار میروند. در پیوند با این روند، گرایشاتی از نمایندگان سابق جناح چپ در عرصهٔ نظری (مارکسیسمهای دانشگاهی) و در عرصهٔ سیاسی (شخصیتها و احزاب چپ سابق) تبدیل به مکاتب فکری نوظهور و بازیگران سیاسی جدید میشوند. این روند، وجهی از یک پولاریزاسیون سیاسی است. در نزد متفکران جدید چپ، حقیقتی خارج از تفاسیر و تصاویر خاص زبانی و فرهنگی وجود ندارد. «حقیقت» این متفکران، آفریدهٔ کلام و رسانه است. حقیقت را امواج عظیم بلندگوها و ماهوارهها بر اذهان میلیونها انسان خسته از کار روزانه، حک میکند. رسانه و رایانه، افزار معجزهآفرین تولید حقیقت در نزد متفکران سرخورده از بحران علوم انسانی عصر حاضر گشته است. بخش معینی از احزاب چپ سابق، در باور به رهنمودهای جناح چپ مراکز علمی سیستم موجود و برای گرم کردن بازار رقابتهای انتخاباتی، به جزئی از ژورنالیسم نوکر و مدیای حاکم مبدل گشتهاند. بدینسان، اشکال سنتی سازماندهی سابق، بیش از بیش در انطباق کامل با سبک کار پارلمانتاریستی برای جلب آراء حاکم بر جامعه تحول یافته است. سیطرهٔ هویت رسانهای بر موجودیت پراکنده و غیرسازمانی چپ امروز، جلوهای از این تحول است.
62- سیطرهٔ هویت ژورنالیستی ـ رسانهای بر موجودیت سیاسی بخشی از چپ سابق، نه بازتاب الزامات جدید «عصر رسانه و اطلاعات» بلکه مرحلهای از روند استحالهٔ بخشی از چپ در جناح میانی سیستم سیاسی موجود و نضج سبک کار آن است. جنجال رسانهای و ژورنالیستی که همواره یکی از اشکال تحکیم ایدئولوژی طبقهٔ حاکم بوده، با انقلاب انفورماتیک تسریع چشمگیری یافت. از همین رو نیز تغییر تدریجی هویت گرایشاتی از چپ سابق به نهادهای رسانهای را باید همچون تداوم ژورنالیسم و «تفکر هژمونیک» سابق در شرایط جدید تلقی کرد. سبک کار هژمونیک و ژورنالیستی چپ که خود تجلی پیشروی ایدئولوژیک سرمایه در بعد از جنگ دوم جهانی بود، اکنون تا سر حد تغییر هویت سازمانی چپ سابق از هویت حزبی و سنتی سابق به هویت رسانهای پیش میرود. ایدئولوژی اینان، توافق برای دروغ جمعی و بندوبست با دستگاههای امنیتی دلار و یورو است. سیاست اینان، تبانی با پلیس دمکراسی برای مقابله با جنبش انقلابی و تلاش برای اصلاح نظام موجود است.
63- یکی از مشخصات سبکِ کار چپ سرمایه، ستایش اندیویدوالیسم و فردیت بهمثابهٔ اصل پایهای نگرش لیبرالیسم به جامعهٔ انسانی و ایضاً جایگزینی پروژههای فردی هویتیابی سیاسی با سبک کار سابق است. درحالیکه شکلبندی گفتاری سبک کار پیشین بر جنبش زندهٔ انسانها بهمثابهٔ موضوع و طبقهٔ کارگر بهمثابهٔ عامل تغییر تکیه داشت، این دومی اما روی انفعال عمومی شهروندان شنونده، و دستیابی به سهمی از آراء حاکم، سرمایهگذاری کرده است. اولی بر مفاهیم بهظاهر انقلابی کمونیسم بورژوایی تأکید داشت، این دومی اما بر امکان اصلاحات و بهبود اوضاع اشاره دارد. مضمون سیاسی هویت رسانهای چپ، چرخش به راست است. همچون یکی از نتایج روند اضمحلال سازمانی چپ سابق، فعالین این طیف بدل به کارمندان دستگاههای رسانهای شده و برای احراز این مشاغل «معتبر» پیشانی به آستان قدرت و پلیس سرمایه میسایند.
64- رسانههای عمومی، پیچیدهترین و قویترین ابزار ارتباط انسانی هستند. اما در نظام سرمایهداری، اکثریت عظیم جامعهٔ انسانی و در پیشاپیش آنان طبقهٔ کارگر از هیچ امکان رسانهای برخوردار نیست. همان طبقهای که تمام اوقات و هستی کارگران را تحت مالکیت خویش دارد، دستگاه عظیم آموزشی و رسانههای غولآسای ارتباطی را نیز در اختیار دارد. اینچنین است که اکنون در دنیای تاختوتاز بیرحمانهٔ دلار و یورو، تحول شگرف تکنولوژی رسانهای در خدمت جنگ، کشتار و تحمیق بیشتر جامعه قرارگرفته است. خیل عظیم فرستندههای رادیویی، تلویزیونی و رایانهای مستقر در پایگاههای اصلی سرمایهداری جهانی، با امواجی از دروغ و پلیدی در جنگ دائمی با جنبش کارخانه و محله به سر میبرند. اگر رسانهها چنین نقش تعیینکنندهای در ساختن باورهای عمومی نداشتند، طبقهٔ حاکم هرگز قادر به حفظ نظم نمیگشت. جنگ ایدئولوژیک و رسانهای همواره یک پایهٔ اصلی جنگها و کشتارهای فجیع توسط طبقهٔ حاکم بوده است. از همین رو نیز بهرغم تلاش طبقهٔ حاکم در یک دوران تاریخی برای بیاعتبار ساختن آموزههای علم انقلابی، صحت احکام آن بیش از بیش به ثبوت میرسد. ازجمله، این حکم که «ایدئولوژی حاکم بر جامعه، ایدئولوژی طبقهٔ حاکمه است».
65- تحولات دورهٔ اخیر در صفوف جناح چپ و سبک کار آن، بازتاب روندهای معینی در حوزهٔ پراتیک سیاسی بوده و در پیوند با تغییر تناسب قوا میان جدال طبقات اصلی جامعه صورت گرفته است. همانگونه که کلیهٔ احزاب چپ و کمونیست در دوران سابق در خدمت پروسهٔ ادغام ساختارهای دولتی و اقتصادی قرارگرفته و درون سیستم سیاسی سرمایه جای گرفتند، به همان سیاق نیز، چپ امروز، در حال انطباق خود با شرایط دنیای بعد از بلوک شرق است. اینان مشی سیاسی و اشکال سازمانی خود را با شرایط جدید وفق داده و در نهادهای مدیایی و رسانهای جناحهای قدرتمندتر استحاله مییابند. تحول سازمانگری سابق چپ به فعالیت رسانهای و مبدل شدن کادرهای حزبی سابق به کارمندان مدیای بورژوا امپریالیستی تنها یکی از نمادهای بیرونی این روند، یکی از جوانب پولاریزاسیون سیاسی جدید در سطح جهانی است. یکی از نتایج سیاسی این تحول، قطببندی آتی مبارزهٔ طبقاتی در اشکالی نوین خواهد بود. در چنین اوضاعی تکیه بر سازمانگری جنبش کارگری، بر بنیاد چشمانداز انترناسیونالیستی اهمیت دورانساز دارد.
66- هرگونه باور به امکان جلب تودههای وسیع به صفوف نبرد کمونیستی در شرایط حاکمیت بلامنازع ایدئولوژی مسلط، توهمی بیش نیست. در شرایطی که تکنولوژی مدرن رسانهای و رایانهای در خدمت پیشروی بیش از بیش طبقهٔ حاکم در جدال علیه طبقهٔ کارگر قرارگرفته، سازمان سیاسی کارگری ناگزیر است تا از حقیقتی دیگر و به زبانی دیگر سخن بگوید. چرا که، در آنسوی ایدئولوژیها و استراتژیهای «تولید حقیقت»، یک دنیای واقعی با تمام حقایق غیرقابلانکار وجود دارد. دنیایی که طبقهٔ ما باید از شر مصائب و فجایع آن، از شر استثمار و سکوت تاریخی که بر ما تحمیل گشته رها شود. در چنین دنیایی نه الفاظ و تئوریها، بلکه دستههای مسلح دولتی، سازمانهای امنیتی و اعتصابشکنان هستند که با ما طرف خواهند شد. در چنین دنیایی سرنوشت نهایی مبارزه در جدال خونین میان گاردهای مسلح شوراهای کارگری و پلیس ضد شورش دستگاه حاکم برای «حفظ نظم» رقم خواهد خورد. کمونیستهای انترناسیونالیست با آگاهی به روندهای یادشدهٔ سیاسی و اجتماعی، جهت اصلی فعالیت خود در شرایط متعارف را بر سازماندهی کانونهای کوچک مقاومت کمونیستی قرار میدهند.
فصل چهارم، سبک کار کمونیستی
بسوی کانونهای کمونیستی
67- مبارزهٔ طبقهٔ کارگر علیه استثمار سرمایهداری، منشأ حیات جنبش سیاسی کارگری و سرانجام حزب کمونیستی است. سازمان کمونیستی نیز به سهم خود، عامل پیشروی سیاسی مبارزهٔ طبقاتی و ظرف سازمانیابی کمونیستی کارگران میباشد. سازمانیابی کمونیستی کارگری اما بهخودیخود تحقق نمییابد. ایجاد نهادهای غیر حزبی، گامی بهسوی سازمانیابی حزبی و یکی از وجوه اساسی سیاست سازمانگری تشکل رزمندهٔ انترناسیونالیستی برای دخالتگری سیاسی در شرایط متعارف سرمایهداری است. نهادهای غیر حزبی دوران کنونی اما برخلاف اشکال کهن سازمانگری «تودهای»، کانونهای کوچک و ایزوله شدهٔ مقاومت ضد سرمایهداری در مقابل قدرت و ایدئولوژی طبقهٔ حاکم هستند. کانونها، ظرف فعالیت سلولهای پایه تشکیلات انترناسیونالیستی، هستند. این کانون ها بر اساس تبیین مشخص هر کانون از کاربرد استراتژی سوسیالیستی در شرایط مشخص عمل میکنند.
68- «کانون» نامی است که سازمان کمونیستی، در سطحی انتزاعی و تئوریک، بر نهادهای غیر حزبی متکی بر چشمانداز انترناسیونالیستی مینهد. در سادهترین بیان میتوان کانونها را همچون گروههای مبارز متکی بر فعالیت جمعی بحث و مطالعه نامید. گروههایی که بر متن مناسبات طبیعی در محیط کار و زیست شکلگرفته و تجلی گرایش اجتماعی کمونیسم و مادیت یافتن نظریات و مواضع سازمان انقلابی در نقد سرمایهداری میباشند. کانونها، نهادهای غیر حزبی سازمان انترناسیونالیستی در شرایط متعارف سرمایهداری میباشند.
69- در جایی که نقطه عزیمت یک گروه مطالعاتی، علم انقلاب و مبارزه طبقاتی است کانونها بر مبنای پیوند میان آگاهی کمونیستی و عمل طبقاتی شکل میگیرند. کانونها حلقه اتصال آگاهی حسی و تجربی به آگاهی عقلانی و کمونیستی هستند. کانونها ظرف فعالیت کمونیستی برای تکامل و انطباق جهتگیری عینی گرایش اجتماعی کمونیسم در سبک کار جنبشی و طبقاتی هستند. در جایی که مناسبات اعضای یک سازمان عقیدتی بر پرنسیپها و ضوابط متکی بر پیروان آیین و عقیده استوار است، مناسبات اعضای کانون کمونیستی، بر دوستیها و شناخت مبتنی بر روابط طبیعی در محیط کار و زیست بنا میگردد.
70- کانونها، شبکهای از عناصر مبارز هستند که بهصورت تشکلهای متنوع ژلاتینی (انعطافپذیر) سازمان مییابند. هدف اصلی فعالیت کانونها رشد فکری اعضاء آن بر متن مبارزات روزمره در عرصهای معین میباشد. کانونها میتوانند به هر صورت یا شکل ممکن و متناسب با شرایط مشخص سازمان داده شوند: بهصورت هستههای مخفی مطالعاتی در محیط کار، انجمن فرهنگی و آموزشی یا کتابخانهٔ محلی و یا گروه کوهنوردی در محلهٔ کارگری، بهصورت هستهای در تعاونی کارخانه یا گروه مستقل ترجمه و تحقیق دانشجویی، یا هر نهاد دیگری که مناسب باشد.
کانونها، با اتکا بر بحث جمعی بهمنظور متحد ساختن کارگران یا دیگر گروههای معترض به نظم بردگی مزدی و تبعیضات ناشی از این نظم هستند. آنجا که این مناسبات نه در محل تولید، بلکه در نهادهای خدماتی، آموزشی و فرهنگی شکل میگیرند، این کانونها همچون انجمنهای ضد سرمایهداری علیه تسلط مناسبات کالایی و پولی بر آن نهادها، به کانون مقاومت ضد سرمایهداری بدل میشوند.
71- مراکز کار و تولید، جبههٔ مقدم نبرد علیه نظام موجود هستند. عرصهٔ تولید، بستر همبستگی و اتحاد انسانهایی است که بهطور روزانه عمق بیعدالتی و بیحقوقی نهادینهشدهٔ نظم موجود را تجربه میکنند. مهمترین عرصهٔ شکلگیری کانونها، یعنی صنایع و کارخانجات، تحت کنترل رسمی تشکلهایی هستند که درواقع همچون پایگاه نیروهای امنیتی و سیاسی دستگاه حاکم برای سرکوب یا مهار اعتراضات کارگری عمل میکنند. بااینوجود، اعتراضات روزمره یک محصول طبیعی مناسبات مبتنی بر استثمار در مراکز تولید میباشد. در پس هر حرکت اعتراضی در محیط کار، هسته یا گروه معینی از کارگران قرار دارند. چنین جمعهایی در جایی محصول شکلگیری تدریجی حرکت اعتراضی و در جای دیگر نقطهٔ عزیمت برای شکل دادن به حرکت اعتراضی هستند. از همین رو، مبارزات روزمرهٔ محیط کار مناسبترین بستر برای شکل دادن «کانونها» است. این مبارزات درعینحال بُرندهترین سلاح در مقابل تلاش بورژوازی برای تبدیل کردن کارگران به شهروندان منفعل صاحبرأی میباشد.
72- کانونها، تاکتیک سازمان انقلابی برای سازماندهی تودهای و ایجاد حزب بزرگ انقلابی به معنای سنتی کلمه نیستند. در شرایطی که ایدئولوژی طبقهٔ حاکم بر کلیهٔ شئونات زندگی روزمره سیطره دارد، امکان تودهگیر شدن سازمان کمونیستی وجود ندارد. پیشروی کمونیسم بهمثابهٔ آنتاگونیسم بورژوازی مشروط به ضعف و هزیمت بورژوازی و این نیز بهنوبهٔ خود در گرو رشد مبارزهٔ طبقاتی میباشد. کمونیسم تنها زمانی تودهگیر میشود که پایههای اصلی نظام سرمایهداری به لرزه درآمده و سیطرهٔ ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم رو به سستی نهد. در اوضاع متعارف سرمایهداری، حیات سازمان کمونیستی و نهادهای غیر حزبی آن کماکان همچون گروههای نسبتاً کوچک و ایزوله، بهصورت کانونهای مقاومت موضعی تداوم خواهد یافت.
اشکال سازماندهی، تلفیق کار علنی و مخفی
73- سازمان کمونیستی از همهٔ اشکال ارتباطات انسانی و تکنولوژیک برای سازماندهی مبارزه بهره میجوید. اما باور به ایجاد تشکلهای بزرگ تودهای یا امکان رقابت رسانهای و تبلیغاتی با دستگاههای غولآسای ارتباطی طبقهٔ حاکم «در عصر رسانه و اطلاعات»، بدون استحاله در سیستم سیاسی موجود، توهم کودکانهای بیش نیست. بااینوجود، مشی کمونیستی درسازماندهی نهادهای غیر حزبی، نه بر ایدهٔ ناممکن بودن غلبه بر سیطرهٔ ایدئولوژی حاکم در شرایط متعارف سرمایه، بلکه بر این باور متکی است که میان سبک کار حزب کمونیستی و حزب پارلمانتاریستی تفاوت کیفی وجود دارد. کانونها، مراکز نقد حقایق ظاهراً بدیهی هستند که نهادهای بورژوایی و تکنولوژی مدرن رسانهای با امواج عظیمی از تصاویر و تعابیر به اذهان میلیونی استثمارشوندگان تزریق میکنند. امواجی که از طریق اتمیزه کردن طبقات و گروههای همبسته به شهروندان منفرد، بازتولید و تحکیم ایدئولوژی حاکم را عملی میسازند. در این معنا، تشکلهای متکی بر تجمعات زنده و مسلح به چشمانداز کمونیستی را باید بهسان کانونهای کوچک مقاومت طبقاتی در مقابل سیطرهٔ بلامنازع ایدئولوژی حاکم تلقی نمود.
74- کانونها، نهادهای غیر حزبی جنبش انترناسیونالیستی برای دخالتگری کمونیستی در مبارزهٔ طبقاتی هستند. در شرایطی که تشکلهای طبقهٔ حاکم، جبههای به وسعت تمامی عرصههای مبارزه علیه طبقهٔ کارگر و کمونیسم گشوده، در شرایطی که میدان نبرد بهطور کامل به تسخیر دشمن درآمده و بخشی از خط حملهٔ دشمن در پایگاههای سرمایه به نام کمونیسم علیه کمونیسم تجهیز شده، در چنین شرایطی، کانونهای کمونیستی، سنگرهای مقاومت در میدانی است که در محاصرهٔ کامل قرار دارد. در جایی که وجه مشخصهٔ کلیهٔ تشکلهای بورژوا، پذیرش پایههای اساسی نظام سرمایهداری یا ممانعت از سرنگونی آن به بهانهٔ لزوم طی مراحلی از انقلابات سیاسی یا اصلاحات اقتصادی است، کانونها، نهادهای مدافع لزوم انقلاب بلاواسطهٔ کمونیستی هستند. هدف کانونها در دو چیز خلاصه میشود: اول، تلاش برای سوق دادن مبارزات روزمره به اقدام مستقیم علیه سلطهٔ سرمایه و دوم، ارتقاء مناسبات دوستانهٔ کانون تا سطح یک گروه کوچک مسلح به نگرش کمونیستی. کانونها، نطفههای پیشروی جنبش کمونیستی در هر اعتراض بنیادی به بیعدالتیهای نظام موجود و تجلی حضور مبارزان کمونیست در تمامی جبهههای نبرد برای رهایی بشر هستند. از همین رو نیز، کانونها، اعتقاد به تباهی جناحهای راست و چپ سیستم سیاسی سرمایه و لزوم سرنگونی این نظام را در اسناد حرکت خود ذکر کرده و بهتناسب شرایط سیاسی، این هدف را آشکارا اعلام میدارند. در جایی که تشکلها و جنبشهای موجود تجلی آکتیویسم و حرکت بیوقفهٔ ماشین حزبی این یا آن جناح سرمایه برای جمعآوری آراء است، کانونهای کمونیستی به تلاش تزلزلناپذیر خود برای ارائهٔ بدیل کمونیستی ادامه میدهند.
75- وضع قوانین کار و اصلاح آن بهتناسب رشد مبارزهٔ طبقاتی و همچنین ایجاد نهادهای قانونی و تشکلهای فرمایشی کارگری همگام با بهرهگیری از پیشرفتهترین متدهای سازماندهی تولید و نیروی کار، مهمترین سلاح بورژوازی در مهار و کنترل مبارزات کارگری است. وظیفهٔ این نهادها، مانند اتحادیههای کارگری، ممانعت از شکلگیری اعتراضات مستقل و متکی بر همبستگی طبقاتی از طریق کنترل و مهار مبارزات (با سازمان دادن اعتراضات نمایشی) میباشد. یکی از اهداف اصلی قوانین و نهادهای بورژوایی این است تا استثمارشوندگان را متقاعد سازند که نظام موجود قابلیت اصلاح کامل و تحقق بخشیدن عدالت را دارا میباشد. در مقابل، یکی از اهداف سبک کار کمونیستی، اثبات ناممکن بودن اصلاح سرمایهداری و لزوم انتقال قدرت سیاسی و اقتصادی به تولیدکنندگان همبسته از طریق انقلاب کمونیستی است. در همین راستا سبک کار کمونیستی معطوف به ارتقاء مبارزات روزمره گروههای پراکنده در محله و کارخانه، تا سطح یک مبارزهٔ طبقاتی (و لاجرم سیاسی) است. کانونهای کمونیستی، از سویی با تمام قوا برای تبدیل مبارزات مستقل به اقدام مستقیم علیه سرمایه میکوشند و از سوی دیگر، اعتراضات سازمانیافته توسط نهادهای بورژوا برای مهار مبارزات مستقل را قویاً محکوم میکنند.
76- هرچقدر راههای قانونی برای هدایت اعتراضات به مجرای نهادهای رسمی بیشتر باشد، کنترل بورژوازی بر مبارزات کارگری نیز بیشتر است. این امر نیز بهنوبهٔ خود در گرو اوضاع اقتصادی نظام موجود و درجهٔ نفوذ ایدئولوژیک- تشکیلاتی طبقهٔ حاکم در بین پرولتاریای یک جغرافیای سیاسی معین است. تلاش برای ارتقاء خواستها و مبارزات کارگری تا سطح اقدامات فراقانونی برای عبور از تشکلهای رسمی کارگری یکی از وظایف روتین کانونها است. در محیط زیست، آنجا که گروههای اجتماعی دست به مبارزه علیه تضییقات موجود میزنند، نقش کانونها ارتقاء سطح مبارزه و افشاء اقدامات سازمانیافته از بالا برای سرکوب یا کنترل اعتراضات اقشار مزبور است. بدینسان و با تلاش برای عبور از ظرفیتهای سیاسی و اقتصادی نظام موجود در شرایطی مشخص، «کانونها» خواهند کوشید تا اعتراضات روزانه در محیط زیست و کار را تا سطح مبارزهٔ ضد سرمایهداری ارتقاء دهند.
77- در شرایطی که گروههای کمونیستی و انقلابی کشورهای پیشرفته، با متدها و سبک کار غیرقانونی و فن مبارزه با پلیس سیاسی بیگانه هستند، یک مشکل اساسی گروههای انقلابی فعال در کشورهای پیرامونی، ناتوانی در استفاده از فرصتها و ظرفهای علنی است. از همین رو در شرایط سیاسی تحت حاکمیت اشکال غیر دمکراتیک سرمایه، ایجاد کانونها متناسب با تکنیکهای تلفیق کار علنی و مخفی صورت میگیرد. اما در صورت رشد هر کانون تا سر حد یک تشکل علنی غیر حزبی در شرایطی مناسب، کانون مزبور، تباهی کل سیستم سیاسی سرمایه و احزاب راست و چپ آن و اعتقاد به براندازی نظام سرمایهداری را در اسناد حرکت خود رسماً اعلام میکند. بدینسان حوزههای کمونیستی از مجرای سازماندهی کانونها، سمتگیری مبارزهٔ ضد سرمایهداری افراد و گروههای معترض به صفوف نبرد کمونیستی را تسریع میسازند. سازماندهی تدریجی کانونهای کمونیستی، همچون مرحلهٔ تدارکاتی برای مواجه تشکیلات انترناسیونالیستی با شرایط انقلابی و تلاطم حاد سیاسی است. شرایطی که کانونهای کمونیستی قادرند تا پیشاپیش ارگانهای برآمده از جنبش انقلابی، کمیتههای کارخانه، کمیتههای اعتصاب، شوراها و گاردهای مسلح کارگری قرار گیرند.
78- وجود اقلیتها و گروههای بزرگ اجتماعی که تحت تبعیض مضاعف در نظام سرمایهداری قرار دارند، درعینحال به معنای تشکلیابی و مبارزه این گروهها علیه بیعدالتیها و تضییقات مزبور است. تا آنجا که اینگونه از تشکلیابی و مبارزهٔ مستقل، بیعدالتیهای نظام طبقاتی را آماج اعتراض خویش میکند موردحمایت سازمان کمونیستی خواهد بود. سیاست عمومی تشکیلات انترناسیونالیستی، تلاش برای سوق یافتن فعالین چنین مبارزاتی بهسوی کانونهای کمونیستی است. سیاست مزبور مبتنی بر این نظر است که سازمانیابی کمونیستی و اشکال غیر حزبی سازمانیابی، تابع هیچگونه تفرقه میان گروههای متعدد جنسی، قومی، نژادی و دستهبندیهای صنفی در میان طبقهٔ کارگر نخواهد بود. هرگونه سازمانیابی قومی، جنسی، نژادی و گروهی و حرفهای در انجمنها و سازمانهایی که پایههای اساسی نظام سرمایهداری را موردحمله قرار نمیدهند موجب تفرقه در صفوف استثمارشوندگان و تضعیف مبارزهٔ طبقاتی میگردد. از همین رو سیاست عمومی سازمان کمونیستی، تشویق گروههای یادشده به ایجاد کانونها و سازمانیابی در صف مبارزهٔ کمونیستی خواهد بود.
79- فعالیت روتین و هدفمند برای سازماندهی مبارزات و مطالعات کاارگری، یکی از وظایف پایهای کانونهای کمونیستی است. است. این امر بر اساس شرایط مشخصی که کانون از آن برخاسته و در پیوند با پاسخگویی به معضلات پیشِ روی کانون در آن عرصهٔ مشخص سازمان داده میشود. در مناطق و عرصههایی که کانون کمونیستی حضور ندارد، فعالین اولیه و سازماندهان کانون در تماس و در راستای مشی تشکیلات انترناسیونالیستی، دست به ایجاد آن میزنند. اما بهطورکلی، کانونهای کمونیستی، در نقش حلقهٔ واسط میان پراتیک عملی و نظری سازمان کمونیستی و جنبش جاری عمل میکنند. در شرایطی که ایدئولوژی و فرهنگ بورژوایی تمامی پیکرهٔ اجتماع انسانی را در تارهای خویش تنیده، کانونهای کمونیستی همچون بمبهای ساعتی هستند که بهمحض شکلگیری شرایط انقلابی، انفجار انقلابی و گسترش شعلههای انقلاب کمونیستی و تأمین رهبری گاردهای مسلح شوراهای انقلابی در محله و کارخانه براندازی سرمایه را تسریع خواهند کرد. با برآمد ارگانهای انقلابی و تودهای از دل شرایط انقلابی، کانونها نیز همانند دیگر نهادهای تشکیلات انترناسیونالیستی، بعنون جزء متشکل و سازمانیافته جنبش سیاسی کارگری و حزب طبقه کارگر و در پیشاپیش صفوف نبرد انقلابی برای سرنگونی سرمایهداری قرار خواهند گرفت.
80- وظایف اساسی کانونها در ایجاد گروههای بحث و مطالعه و پیشبرد مبارزه جاری محیط کار، نافی اقدامات اعتراضی یا تبلیغی آنان در شرایط ویژهٔ سیاسی نیست. در صورت پدیدار شدن بحران و تلاطم سیاسی، کانونها همچون مراکز سازمانیابی حرکتو نمایشات کمونیستی عمل خواهند کرد. تظاهرات و گردهماییهایی که با حمل پلاکاردها و سردادن شعارهای کمونیستی بر لزوم براندازی نظام سرمایهداری و لغو مالکیت خصوصی از طریق انقلاب کمونیستی پای خواهند فشرد. پیام اصلی هرگونه حرکت اعتراضی و نمایشی کانونهای کمونیستی، تأکید بر ضرورت براندازی نظامی است که بر استثمار و جنگ بنا شده و به دلیل یک دوران طولانی جنایت علیه بشریت باید جای خود را بیدرنگ به یک نظام عالیتر شایستهٔ زندگی انسانی، نظام سوسیالیستی، بسپارد. بدینسان، کانونها در درجهٔ اول مراکز مطالعه و بحث جهت ارتقاء آگاهی اعضاء با تکیه بر تئوری انقلابی هستند، اما آنجا که به حکم شرایط عینی و بحران سیاسی، قادر به دخالتگری سیاسی جمعی و اقدامات تبلیغی شوند ضرورت انقلاب قهرآمیز برای براندازی سرمایهداری و برپایی جامعهٔ کمونیستی را تبلیغ خواهند کرد. چنین فعالیتهایی اما تحت نام و پرچم سازمان کمونیستی صورت میگیرد. کانونهای کمونیستی پرچمدار سبک کار نوین از طریق سازماندهی جنبش کارگری و ایجاد گروههای ترویج کمونیستی و همایش تبلیغ کمونیستی خواهند بود.
الف- دیدبان
پانویسها
- رجوع کنید به «مجموعه تزها، بسوی استراتژی سوسیالیستی» فصل اول، بخش مقدمه و توضیحات در فصل اول این نوشتار و مباحث دیگر نشریات پیک انترناسیونالیستی . ↩︎
- فلسفه علم حوزهای از فلسفه و شناخت شناسی است که بنیادها و پیشفرضهای علوم متعدد مثل روششناسی، گزارهها، جنبه کاربردی و ساختار یا پیکربندی علوم متعدد را مورد بررسی علمی قرار داده و به معیارهایی میپردازد که علم را از تئوری یا سیستم فکری و عقیدتی غیر علمی تمایز مینهد. فلسفه علم یک رشته علمی جامع و نوین است اساسا در دوره بعد از دهه چهل میلادی شکل گرفت و امروزه گرایشهای متعددی را در خود جای میدهد. گرایشاتی که میکوشند تا در جهت دهی تکامل و تکوین علوم رسمی نقش ایفا کنند. این گرایشات بطور عمده تابع فلسفه فیزیک، فلسفه علوم و تکنولوژی رایانهای، فلسفه زیست شناسی و فلسفه مکانیک کوانتوم (نسبی گرایی علمی) هستند. گرایشات گوناگون موجود در فلسفه علم نیز به نوبه خود در رابطه تنگاتنگی با مباحث فلسفه تحلیلی، فلسفه ذهن و زبان و همچنین فلسفه منطق قرار دارند. از چهرههای موثر و صاحب نظر در حوزه فلسفه علم میتوان به نظریه پردازانی چون البرت انیشتن، رودلف کارناپ، ویتگنشتاین، همپل، توماس کوهن، لاکاتوش، پاتنم و پل فایرابند اشاره کرد. ↩︎
- پل فایرابند ( Paul Feyerabend ۱۹۹۴-۱۹۲۴ ) یکی از چهرههای تاثیر گذار در حوزه فلسفه علم بو که در آثار خود «علیه متدولوژی» ۱۹۷۵ ، «علم در جامعه آزاد» ۱۹۷۸ و « استبداد علم» ۲۰۱۱، بطرز موجزی کلیه بنیادها و قواعد روش شناختی علمی را که در میان محققان و سیستم های فکری آکادمیستی جهانشمول تلقی میگردد را به چالش کشیده است. تا از مجرای او نیز همانند دیگر متفکران حوزه فلسفه علم، بر اغلب رشته های علمی تسط داشت و در مباحث خود از رشتههای فیزیک، ریاضی، تاریخ، فلسفه و اتنولوژی بهره گیری کرده است. در حالی که فیلسوف و فیزیکدان آمریکایی توماس کوهن ( Thomas Samuel Kuhn ۱۹۹۶- ۱۹۲۲ ) تلاش کرد. تا از مجرای طرح مفهوم پارادایم در اثر خود ساختار انقلابهای علمی قانونمندی رشد و تکامل علوم را توضیح دهد. در مقابل گرایش آنارشیستی و ضد اقتدار پل فایرابند و یک نسبی گرایی مبتنی مفهوم پارادایم توماس کوهن، رودلف کارناپ با تکیه بر شناخت شناسی و تحلیل منطقی از نظریه رشد علم مبتنی بر تجربه.(جهان خارج از ذهن بعنوان تنها قلمرو و منبع دانش انسانی) دفاع میکند. ↩︎
- توجه خواننده را به این نکته مهم جلب میکنم که نگارنده این سطور در پی نفی نقش روشنفکران و یا نادیده انگاشتن کار نظری به شیوه علمی نیست. اگر چه این ایده همواره توسط گروههای سیاسی بدنام در جناح چپ سرمایه ابزار ایدئولوژیک آنان در تبلیغات مسموم علیه محافل مبارز کارگری و تشکیلات کارگران انترناسیونالیست بعنوان یک گرایش سیاسی درون جنبش کارگری پیش رفته است. اما باید از تفسیر عامیانه این بحث و تنزل دادن آن به تا سطح این فرافکنی زهر آگین علیه جنبش کارگری خودداری کرد. نگارنده نه تنها ضرورت کار علمی و ضرورت حضور روشنفکران نظریه پرداز در جنبش کارگری را زیر سئوال نمیبرد، بلکه بر اهمیت تاریخی آن تاکید میکند. اما تفاوت اساسی است میان پیوستن روشفنکران انقلابی به طبقه کارگر و دلالی سیاسی به منظور بهره جویی از طبقه کارگر برای صعود حزب و سازمان سیاسی به صحنه قدرت در نظام سرمایه داری. افزون بر آن، در اینجا سخن بر سر وجه ایدئولوژیک علوم رسمی و مارکسیسم های آکادمیک است. باید در نظر داشت که کلیه مباحث علمی در زمینه مارکسیسم، ورای وجه ایدئولوژیک آن قابل مطالعه و ارزیابی دقیق میباشد. اساسا یک استنتاج مهم این مجموعه تزها این است که جنبش کارگری در حوزه تئوری ناگزیر است تا از عرصه فعالیتهای عامیانه و کتاب خوانی تفریحی که کار تئوریک نام گرفته فاصله گرفته و در جهت جلب نظریه پردازان انقلابی به صفوف خود باشد. تنها از این دریچه امکان دخالت گری در مباحثی انتزاعی اما مهم در حوزه فلسفه علم ممکن میگردد. بدون دخالت گری با معضلات مطرح در حوزه فلسفه علم، کار تولید تئوری حتی اگر قادر به پاسخ به نیازهای فوری جنبش کارگری گردد، در خدمت نهادینه شدن کار علمی و سیستماتیک در سازمانهای سیاسی جنبش کارگری نخواهد گرفت. درست به همانگونه که مارکس و انگلس در تقابل با نظریه پردازان علم رسمی راه تکامل سوسیالیسم علمی را ممکن ساختنتد، تداوم این سیر از تکامل تئوریک نیاز مند تداوم تقابلی بود که با مارکس آغاز شد. سازمان سیاسی کارگری اگر بخواهد در تولید کار نظری جدی باشد ناگزیر است تا ضمن فاصله گرفتن از پراگماتیسم ایدئولوژیک و آکسیونیسم متاثر از فعالیتهای پارلمانتاریستی، بسوی سازماندهی سیاسی جنبش کارگری و کار جدی علمی در پاسخ به نیازها و معضلات این جنبش گام بردارد. ما در دفتر دوم مجموعه تزها مجددا به مکان تاریخی مارکسیسم بمثابه علم غیر رسمی در تقابل با علوم رسمی باز خواهیم گشت. ↩︎
- در اینجا به همین اشاره مختصر به مبحث بحران در علوم رسمی بسنده میشود. نگارنده از احتمال نامفهوم بودن برخی فورمولبندی ها و یا عبارات بکار رفته در این نوشتار همانند «بحران علوم رسمی» و یا عبارت «علوم رسمی و غیر رسمی» آگاه است. اما طرح هر نظریه و بحث در عرصهای که موضوع کار جنبش کارگری و حتی جریانهای به اصطلاح مارکسیستی غرب نبوده است،، ناگزیر است تا از بکارگیری مفاهیم و نکاتی که شیرازه یا عناصری از نظریه را تشکیل میدهند، به قصور موجود در یک نوشته اینچنینی نیز تن دهد. امید نگارنده این است که در دفتر دوم این نوشتار به ابعاد و وجوه معینی از این عبارات باز گشته و تبیین روشن تری از این عبارت داده شود. از جمله مشخصههای تاریخی مارکسیسم بمثابه علم غیر رسمی و همچنین مشخصات ایدئولوژیک رشته های معینی از علم رسمی و همچنین رابطه این مباحث با پراتیک و استراتژی سیاسی موضوع تزهای دفتر دوم خواهد بود . ↩︎
- عنوان این جزوه «مجموعه تزها، بسوی استرتژی سوسیالیستی» خود بر همین نکته مهم معطوف است. در این دفتر نکات پایهای مربوط به معضل علم، ایدئولوژی موضوع و مارکسیسم در پیوند با سبک کار و مشی سیاسی مورد توجه تزها بوده است. در دفتر دوم این نوشتار، بار دیگر با تمرکز به علم و مارکسیسم از دریچه تبیین مفاهیمی همچون علم رسمی و علم غیر رسمی، دگربار به مسئله تشکلیابی سیاسی جنبش کارگری ( تشکلهای رسمی و غیر رسمی کارگران) باز خواهیم گشت. برداشت نگارنده این است که دفتر دوم این مبحث با آشکار کردن ابعاد دیگری از معضل علم رسمی و غیر رسمی در پیوند با تشکل های رسمی و غیر رسمی کارگری، گام مشخص و کنکرتی در جهت دهی استراتژی سیاسی مورد نظر برداشته میشود. طرح این نکات از این زاویه ضروری است که مضامین مجموعه تزهای یاد شده همچنان نیاز به روشنگری و تکمیل مباحث طرح شده دارند . ↩︎
- نگاه کنید به اسناد موجود در فهرست سایت تکا در باره فعالیتهای کانونهای کارگری و گزارشات کانونها حمایتی سراسری سوئد از اعتراضات متشکل کارگری در شهر گوتنبرگ و شهرک پارتیله و اشکال فعالیتهای حمایتی از این مبارزات. ↩︎
- بحث حول مسئله متدلوژی علوم رسمی، به رغم تمایز موجود در روش های تحقی درمیان علوم انسانی و تجربی، یک بحث روش شناسانه است. در اینجا وجه علمی استانداردهای علمی مورد نظر است و نه وجه ایديولوژیک و بعضا متدولوژیک علوم رسمی. خصلت بورژوایی علوم رسمی، بويژه علوم انسانی و اجتماعی، هم در متدولوژی و هم در نقش فریبکانه آن در توجیه مناسبات اقتصادی و اجتماعی نظم موجود و هم در مواجه علوم انسانی و اجتماعی با مبارزه طبقاتی و جنبشهای ضد کاپیتالیستی روشن است. اما یک وجه دیگر از کارکرد مارکسیسم آکادمیک در خلع سلاح سیاسی جنبش کارگری ریشه در شیوه رویکرد مارکسیسمهای آکادمیسم به تولیدات فکری مارکس دارد. نگرشی که عروج مارکسیسم و تکوین نظریه های علمی مارکس را همچون محصول فعالیت فکری مارکس از ورای مبارزه طبقاتی و جریانهای فکری جاری در جنبش کارگری میبیند. نادیده انگاشتن نقش رزمنده جنبش کارگری در شکل دادن به جهت گیری نظری مارکس موجب آن گشته که پروبلماتیکها و تولیدات فکری مارکسیسم آکادمیک نیز در راستای فعالیتهای آکادمیستی و در چارچوب متدولوژی آن صورت گیرد. در نتیجه ما شاهد تولیدات سیستم های فکری مشعشع و انتزاعی هستیم که نه فقط بیگانه از مبارزه طبقاتی بوده بلکه بطور عمده در مقابل جنبش طبقاتی و انقلابی قرار گرفته و در خدمت خلع سلاح سیاسی جنبشهای کارگری و جریانهای انقلابی قرار میگیرند. ما در دفتر دوم «مجموعه تزها» ضمن پرداختن به مشخصات و وجوه سیاسی سازمان یابی جنبش کارگری و نقش علم رسمی و غیر رسمی در این مسیر، دگربار به این نکته باز خواهیم گشت. ↩︎
- در دفتر دوم مجموعه تزها که در آینده منتشر خواهد شد ضمن طرح مبانی مفاهیمی که در این نوشتار در عبارات علم رسمی و غیررسمی بیان گردیده ضمن طرح ، تزهایی نیز در باره تغییرات ساختاری سرمایه داری و تاثیر آن بر اشکال مبارزه متشکل کارگری طرح خواهد شد. نکاتی که به خودی خود روشنگر وجوه و ابعاد عقب ماندگی نظری جنبش کارگری و خلع سلاح ماندن طبقه کارگر در سازمانیابی سیاسی میگردد. ↩︎
- در اینجا باید اذعان داشت که نگارنده بر پرسشهای احتمالی خواننده در باره چگونگی ممکن بودن فعالیت حرفهای در سطح نظری، برای کارگرانی که بطور روزانه مشغول کار هستند واقف است. خاصه آنکه در فرهنگ سیاسی چپ کارگران افرادی تحت ستمی و ضعیفی هستند که گویا ناجیان آگاه توسط سازمان شان باید برای یاری بدان شتاب کنند. بدیده ما اینها افسانه پردازیهای طبقه متوسط اجتماعی برای کتمان سازی قدرت طبقاتی کارگران، امکانات و فرصتهایی که پیشروی طبقه کارگری برای تدارک مبارزه بدست میدهد و همچنین عدم شناخت دقیق و جامعه شناسانه از مفهوم طبقه و موقعیت طبقه کارگر در جامعه اطلاعات و رسانه است. یعنی تصویری که در آن اکثریت کارگران بیسواد هستند و یکی از وظایف حزب کارگری سواد اموزی کارگری بوده است. امروز نه فقط موقعیت و سطح آگاهی طبقه کارگری با یک قرن پیش تفاوت اساسی کرده بلکه بدلیل رشد تکنولوژی اطلاعاتی و رسانه ای انحصار اقشار نخبه سابق بر علم و دانستهها شکسته است. صرف نظر از آنچه گفته شد، طبقه کارگر همواره نظریه پردازان و استراژیست های خود را از دل مبارزه بیرون داده و چنین نیز خواهد بود. این امر اما نافی نقش روشنفکران و فعالیت آنان در نهادهای علمی بطور کلی نیست. چرا که با عروج جریانهای انقلابی و سازمانیابی سیاسی جنبش کارگری، معضلات و پروبلماتیکهای فورموله شده و توسط جنبش انقلابی میتواند به جهت گیری برخی از این محققان و نظریه پردازان به جنبش کارگری یاری رساند. این مبحث نیز در بخشی از دفتر دوم مجموعه تزها تحت عنوان علم رسمی و علم غیر رسمی، که در اینده منتشر خواهد شد مورد بررسی قرار گرفته است. ↩︎
- ما علیرغم نقش فعالی که در دوره کوتاه فعالیت یکساله خود در سازمان پیکار و سپس در جناح چپ داشتیه ایم، هیچگاه بحث یا نوشتاری در زمینه بحران و فروپاشی این سازمان انتشار نداده ایم. روشن است که اسناد و یادداشتهایی از فعالیت ما و دیگر محافلی که بر اساس اعتقاد به انقلاب سوسیالیستی و نقد ماهیت بورژوایی سازمان پیکار و چپ ایران در آرشیو تشکیلات بجای مانده و در صورت ضرورت انتشار خواهند یافت. برداشت و باور ما چنین بوده و میباشد که پرداختن به گروهها و گرایشات استالینی و مائوئیستی آن هم بعد از فروپاشی چنین جریاناتی هیچ کمکی به رشد و تکامل گروهبندی کمونیستی و سازمان یابی سیاسی جنبش کارگری نخواهد کرد.، ↩︎
- برای آشنایی با مباحث ما در این زمینه رجوع شود به مقالاتی که در نقد چپ ایران نگاشته شده، مقالاتی مانند « حزب کمونیست کارگری، در نقد حکمتیسم، حقیقت در پیشخوان تروتسکیستها و مقاله « ایدئولوژی و ارزش افزایی سیاسی» ↩︎
- در باره جنبش اعتراضی پناهندگان ترکیه و دستاوردهای آن جزوهای تحت عنوان در ترکیه چه گذشته در سال ۱۹۹۲ منتشر گشت. اما مباحثی نیز در جزوه «در باره پیشینه ما»در این باره مطرح شده است. به همین گونه نیز مباحثی در جزوه « پر باره پیشینه ما» در باره تجربه ما در «انجمن کارگران مهاجر و پناهنده» امده است. افزون بر آن مقاله توجه خوانند را به خواندن « ترازنامه و آینده» که در آستانه بحران درونی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» و تحت عنوان هیئت هماهنگ کننده، به قلم نگارنده این سطور، در یکی از شماره های نشریه کارگری تبعیدی انتشار یافت جلب میکنیم. کلیه مقالات و اسناد مورد اشاره در فهرست انتشارات و مقالات سایت «تکا» در دسترس است. ↩︎
- برای آشنایی با مباحث ما در زمینه تحلیل ها و ارزیابی های متعدد در انتهای هر دور از فعالیت سیاسی و عملی لازم است تا به اسناد مشخص و مربوط بدان حرکت معین مراجعه کرد. مقالات نشریات پیک انترناسیونالیستی در باره گذشته ما و در حوزه سازمانیابی کارگری، مقالات ما در باره انجمن کارگران پناهنده و مهاجر بويژه مقاله ترازنامه و آینده و همچنین مباحث ما در باره حرکت پیک انترناسیونالیستی و تحلیل ها مقالات درج شده در پیک انترناسیونالیستی و نشریه مبارزه
طبقاتی، مراجعه کرد. ↩︎ - در این بحث از اشکال سازماندهی کار نظری، سبک کار ما در این مسیر و جنبههای مثبت و منفی آن صرف نظر میکنیم. اما اشاره به این نکته ضروری است که در مقطع بحران «انجمن کارگران مهاجر و پناهنده» طرحی توسط نگارنده این سطور به منظور ارتقای سطح نظری محافل و شبکه سازمانیافته حول هیات هماهنگی انجمن ارائه شد. تلاش گروه معینی از فعالین حرکت جهت کار حرفه ای نظری در عرصه های علوم انسانی، اقتصاد، انفورماتیک و رسانه و همچنین فلسفه و تاریخ عقاید نظری و علوم اروپایی تدوین گشت. بخشی از فعالین این حرکت در تعدادی از حوزههای یاد شده در سطح متوسط و عالی دردانشگاههای اروپایی مشغول شدند. پیشبرد این روند در کنار حفظ حضور فعال در جنبش کارگری برغم ایجاد وقفه در دخالتگری مستقیم نیز مورد بحث و برنامه ریزی قرار گرفت. در اینده به نقاط ضعف، یا دستاوردهای این تجربه خواهیم پرداخت. مشابه همین روند، یعنی کار حرفه ای نظری در سطح استاندارهای علمی، اما خارج از مراکز علمی رسمی در ایران و در مقطع فعالیت محافل مستقل در ایران در دهه شصت نیز در سطح محدودی پیش میرفت و جزواتی اموزشی مثلا در حوزه تحقیق و نگارش در میان محافل کارگری توسط ما در انزمان منتشر گشت که محصول همین روند بود. ↩︎
- این طیف اگرچه هیچگاه به طور رسمی تحت چنین نامی فعالیت نداشت، اما طیفی متشکل از گروههای کوچک کارگران، محافل شوراگرا و سرانجام محافل سیاسی کارگری جداشده از سازمانهای موسوم به خط سه اجزاء و نیروهای اولیهٔ «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» بودند. ↩︎
- نقد پراگماتیستی به معنای نفی «بحث تئوریک» و محصور شدن انتقاد در دایرهٔ واکنش کرداری و اخلاقی نیست. بحث تئوریک و کار نظری، آنجا که کماکان در دایرهٔ مشاهدات و تجارب محصورشده و از لحاظ متدولوژیک قادر نیست یک تبیین علمی و منطقی از پدیدهٔ موردنظرش به عمل آورد، هنوز نقدی پراگماتیستی و تجربی است. ↩︎
- این مشخصه فقط مختص به گرایش رادیکال جنبش سیاسی کارگری ایران که در ادبیات ما از آن تحت عنوان «جریان انتقادی کارگری» یاد میشود، نبود. چنین تمایلی را میتوان در تاریخ جنبش کارگری جهان، به صورت ظهور گرایشات کارگری مشابه در طی چند دههٔ گذشته مشاهده نمود. گرایشاتی که هیچگاه رسماً در صف مارکسیسمهای فرموله شدهٔ موجود در بعد از شکست انقلاب کارگری جای نگرفتند، اما همیشه خود را با مارکسیسم و کمونیسم تعریف کردهاند. سالهای بعد از دههٔ هفتاد میلادی شاهد رشد تدریجی چنین گرایشاتی بوده است که وجه مشترک اینان تأکید بر سازمانیابی مستقل کارگری بوده است. برای آشنایی با گوشههایی از این روند در اروپا نگاه کنید به “اتحادیهٔ اروپا، بحران در ساختار سیاسی” در نشریهٔ «مبارزه طبقاتی» شماره دوم. ↩︎
- «محفلیسم در انتهای راه» و «ترازنامه و آینده» عنوان نوشتههای هیئت هماهنگی انجمن کارگران پناهنده و مهاجر در نقد کردار و مواضع هیئت تحریریه و سخنگوی انجمن بود. اولی بهصورت جزوه و دومی در یکی از شمارههای نشریه «کارگر تبعیدی» انتشار یافت. ↩︎
- در شرایطی که مکاتب نظری قادر گشتهاند تا مقولهٔ دیسکورز را جانشین مفهوم ایدئولوژی سازند، بهکارگیری این عبارت در ادبیات چپ و حتی جریانهای انقلابی غالباً به دلیل سنت دنبالهروی از مباحث «تحقیقی و علمی» چپ آکادمیست صورت میگیرد. از لحاظ نظری این عبارت بهجای مقولهٔ گفتگوی هدفمند یا گفتمان بکار رفته و بر برداشت پسامدرنیستی از نقش اندیشه در تاریخ متکی است. در غیاب هرگونه کوشش نظری برای تدقیق مضمون این عبارت و تعریف ارتباط آن با مفاهیم مارکسیستی، از بهکارگیری این عبارت در این نوشتار خودداری شده است. ↩︎