مکانیسم ماشه، بحران وجنگ

طرح بحث

این مقاله با رویکردی مارکسیستی، تحلیلی جامع از وضعیت کنونی ایران در بستر تحولات ژئوپولیتیکی منطقه و منطق جنگ‌های نیابتی ارائه می‌دهد. هدف اصلی آن پاسخ‌گویی به چند پرسش محوری است: جنگ‌های نیابتی چه ریشه‌ای در بحران ساختاری سرمایه‌داری جهانی دارند؟ رژیم جمهوری اسلامی ایران چه نقشی در بازتولید منطق امپریالیستی این جنگ‌ها ایفا می‌کند؟ رابطه قدرت‌های امپریالیستی (ایالات متحده، اسرائیل، اتحادیه اروپا، ..) با جنگ‌ نیابتی چیست؟ چگونه بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی داخلی با سیاست خارجی تهاجمی پیوند می‌خورد؟ و در بستر این جنگ‌ها، چه امکانی برای شکل‌گیری یک بدیل طبقاتی و ضد سرمایه‌داری وجود دارد؟

مقاله با بررسی جنگ‌ نیابتی در سوریه، غزه، عراق، و لبنان، نشان می‌دهد که چگونه دولت‌ها و گروه‌های درگیر، هرکدام با منطق حفظ نظم سرمایه‌دارانه و کنترل طبقه کارگر در داخل، به ابزارهای تاکتیکی پروژه‌های ژئوپولیتیکی در سطح جهانی بدل می‌شوند. از سوی دیگر، نویسنده با تحلیل بحران بازتولید اجتماعی سرمایه‌داری، تأکید می‌کند که در غیاب یک استراتژی مستقل کارگری، این جنگ‌ها تنها به بازتولید وحشی‌گری، فقر و دیکتاتوری منجر خواهند شد.

مکانیسم ماشه و بازی قدرت در خاورمیانه

در اوت ۲۰۲۵، سه کشور اروپایی سازوکار «Snapback» یا «مکانیزم ماشه» را فعال کردند. این سازوکار، تحریم‌های سازمان ملل را بدون رأی‌گیری مجدد بازمی‌گرداند و به معنای پذیرش و اعلان رسمی شکست برجام توسط امضاءکنندگان آن است. هرچند این تصمیم با مخالفت روسیه و چین و ابراز تردید دبیر کل سازمان ملل مواجه شد، اما در عمل موجب تشدید فشار حداکثری به رژیم اسلامی ایران میگردد.1

برخلاف ظاهر حقوقی این اقدام، مکانیسم ماشه صرفاً یک ابزار دیپلماتیک نبوده، بلکه بخشی از یک سیاست ژئوپولیتیکی برای انزوای ایران و تغییر توازن قوا در خاورمیانه به‌نفع بلوک غرب و اسرائیل است. هم‌زمان با این اقدام، گزارش‌هایی از افزایش تحرکات نظامی اسرائیل در مرزهای لبنان و سوریه، و تشدید حملات هوایی در غزه منتشر شد.2

مکانیسم ماشه در شرایطی فعال میشود که رژیم اسلامی با بحران‌هایی چندلایه مواجه است: سقوط آزاد ارزش ریال، مهاجرت وسیع نیروی کار، فساد سیستم اداری و بوروکراسی، تشدید نارضایتی‌های طبقاتی، و بحران مشروعیت سیاسی که یکی از مشخصات سیاسی اوضاع ایران طی چند دهه اخیر بوده است. در واکنش به این وضعیت، رژیم اسلامی بیش‌ازپیش بر سیاست سرکوب و سرشکن کردن بحران فزاینده بر دوش کارگران و زحمتکشان و تداوم حمایت از نیروهای نیابتی در عراق، یمن، لبنان و سوریه تکیه کرده است. 

این روند، یعنی استفاده از «زبان قانون و حقوق بین‌الملل» برای توجیه مداخلات و جنگ‌های سلطه‌جویانه، همواره در چارچوب جنگ ایدئولوژیک قدرت‌های حاکم در نظام جهانی سرمایه‌داری رواج داشته است. حقوق بین‌الملل، در این معنا، نه معیاری بی‌طرف، بلکه ابزاری سیاسی در خدمت بازتولید هژمونی امپریالیستی است. اما وضعیت کنونی، با آنچه در گذشته دیده‌ایم تفاوت دارد. اکنون توازن قوا درجنگ نیابتی به ويژه در بعد از جنگ دوازد روزه، به زیان رژیم اسلامی تغییر کرده است. درسوی دیگر نیز،‌ جنگ نیابتی در شرایطی رخ می‌دهد که بحران ساختاری سرمایه‌داری بدل به بحران در بازتولید کلی سرمایه گشته است. یعنی بحرانی همه جانبه که نه فقط بازتولید اقتصادی و انباشت سرمایه ، بلکه بازتولید اجتماعی را نیز ناممکن کرده است. یعنی بحرانی همه جانبه در سطح اقتصادی ( تولید، تجاری، بانکی)، اجتماعی و سیاسی و حتی فرهنگی و ایدئولوژیک. از همین رو نیز روند آینده‌ی جنگ نیابتی، پیش از آن‌که نتیجه‌ی تصمیم‌های بازیگران منطقه‌ای یا جهانی باشد، تابع ضرورت‌های بحران تاریخی در تولید کلی سرمایه و پیامدهای فاجعه‌بار آن خواهد بود.

مفهوم واقعی بکارگیری مکانیزم ماشه، نه در الزام فوری در کاربرد آن، بلکه در شرایط سیاسی خاصی است که در آن، تضادهای درون قطب‌های امپریالیستی و جنگ تجاری «همه علیه همه» بالا گرفته است. اقدام سه کشور اروپایی در فعال‌سازی مکانیزم ماشه بیش از هر چیز نشان می‌دهد که در صورت عدم بهره گیری از این «فرصت قانونی» برای تأثیرگذاری اروپا بر این روند، فرصت تا چند ماه دیگر از دست خواهد رفت. از همین رو نیز بکارگیری مکانیزم ماشه در درجه اول نشانگر این حقیقت است که اروپا نمی‌خواهد آمریکا و اسرائیل تنها قدرت‌های مؤثر در شکل‌دهی به سیر تحولات ژئوپلیتیکی خاورمیانه باشند. امری که شامل جنگ نیابتی جاری در اروپا (اوکراین و روسیه) نیز میگردد.
بر خلاف تصویرپردازی دولتها و رسانه‌های بورژوا، نه تحول جنگ نیابتی از مرحله محلی و محدود به جنگ رسمی میان قدرت‌ها درگیر بدل شده، و نه شدت‌یابی تحریم اقتصادی و جنگ اطلاعاتی، معطوف توقف غنی‌سازی است. صرف نظر ااز اعلام رسمی نابودی مراکز غنی سازی توسط ترامپ، هم روند غنی‌سازی و هم شعارهای مبنی بر نابودی آمریکا و اسرائیل، دهه‌ها است که در ایران جریان داشته و جزئی از کارت‌های بازی رژیم اسلامی در بازی قدرت امپریالیستی بوده است. تشدید فشارهای نظامی، اقتصادی و سیاسی علیه ایران و فعال شدن مکانیزم ماشه در این شرایط مشخص، نه به دلیل افزایش قدرت و «خطر» رژیم اسلامی در منطقه، بلکه به دلیل ژرفش بحران در بازتولید کلی سرمایه، عدم امکان بازتولید اجتماعی و سیاسی نظم کنونی، و تلاش به منظور انتقال مرکز ثقل بحران جهانی از مجرای تغیر جغرافیایی-سیاسی و ایجاد کانون‌های جدید بحران برای سرمایه‌گذاری پس از ویرانی و تسخیر بازارهای جدید است. در چنین شرایطی است که بازیگران سیاسی در جنگ «همه علیه همه»، هریک برای بقای خود، سهم معینی در سازماندهی کشتار و ویرانی به عهده می‌گیرند.

سناریوهای پیش روی رژیم اسلامی

آمریکا و اسرائیل از یک سو و اروپا از سوی دیگر، اهداف معینی را در این جنگ دنبال می‌کنند. حقیقت این است که اروپا همچنان در پی تضعیف و مهار رژیم ایران و حفظ آن به عنوان حوزه نفوذ ضعیف اقتصادی و سیاسی خود است، در حالی که بخش‌های معینی از قدرت سیاسی آمریکا و اسرائیل در پی حذف رژیم ایران، هستند.

 آنچه در رابطه با فعال شدن مکانیزم ماشه قابل تأمل است، تأثیر پیامدهای آن در صورت تن ندادن رژیم اسلامی به تحولات درون‌جناحی و حذف خامنه‌ای است. یعنی تشدید بحران اقتصادی تا سرحد فروپاشی پول ملی، افزایش فقر مطلق و بحران گسترده و بی‌ثباتی که بنیان‌های رژیم اسلامی را بشدت سست خواهد کرد. چنین وضعی اگر توام با اقدامات نظامی اسرائیل باشد، میتواند منجر به فلج شدن زندگی اجتماعی و تحمیل قحطی و فلاکت بر جامعه گردد. شرایطی که در آن قابلیت های سازمان یابی جنبش های سیاسی اجتماعی متکی برمبارزه طبقاتی، بدلیل فروپاشی ساختارهای اجتماعی و سیاسی، از میان رفته و زمنیه را برای پیشروی و حتی قدرت‌گیری گروه‌های نیابتی و مزدور فراهم سازد. اسرائیل و جنبش ناسیونال-فاشیست ایران بر پیشروی و تحقق چنین پروژه ‌ای سرمایه‌گذاری کرده‌ است.

روشن است گروههایی از بقایای رژیم اسلامی که هم اکنون از صحنه قدرت کنار زده شده‌اند، در صورت احساس خطر سرنگونی،‌ برای حفظ منافع خود و بخش هایی از دستگاه سرکوب که در عین حال بخشی از طبقه سرمایه دار نیز هستند،‌ با جنبش ناسیونال-فاشیستی همراه خواهند شد. این درحالی است که جناح پان‌اسلامیسم حاکم، در پی به هم زدن معادلات، ایجاد شکاف در غرب و شکل دادن به ائتلاف ضداسرائیلی در منطقه و تقویت ساختارهای سیاسی-نظامی «محور مقاومت» بمنظور تامین و تضمین بقای خود است.

جنگ نیابتی: اهداف پنهان و واقعیت‌ها 

اگر هدف جنگ نیابتی حذف این یا آن مهره یا باند سیاسی، همانند بشار اسد در سوریه و یا حماس در غزه بود، بعد از کناره گیری بشار اسد و یا تضعیف کامل حماس، اوضاع سوریه و یا غزه به شرایط پیش از جنگ باز میگشت. اما چنین نشد. جنگ نیابتی سابق در سوریه به عملیات‌های نظامی و کشتار فجیع گروه‌های مردمی و محلی تغییر شکل داده است. حقیقت این است که حذف بشار اسد،‌ چیزی جز جانشینی یک بازیگر جنگ نیابتی (ترکیه) به جای بازیگر قبلی (ایران) نبود. آنچه اکنون در سوریه جدید رخ می‌دهد، عبارت است از تداوم جنگ نیابتی میان اسرائیل با ترکیه، عربستان. 

نکته‌ی اساسی در تحلیل جنگ‌های نیابتی بطور عام و جنگ خاور میانه بطور خاص،‌ این است که دیگر نمی‌توان مبانی سیاسی و حقوقی آن را بر پایه‌ی مفروضات نظم لیبرال سرمایه‌داری و سازوکارهای حقوقی برخاسته از نظام امپریالیستی، بدانگونه که پس از جنگ جهانی دوم مطرح بود توضیح داد. چرا که مفاهیم سیاسی و حقوقی آن مفروضات (نظیر حاکمیت ملی، امنیت ملی، یا قواعد مربوط به جنگ) تغییر کرده اند. این چارچوب، که زمانی به‌مثابه ابزار تنظیم مناسبات میان قدرت‌های امپریالیستی عمل می‌کرد، اکنون در نتیجه‌ی بحران تاریخی و همه جانبه در تولید کلی سرمایه و فروپاشی مشروعیت نهادهای بورژوایی بین‌المللی، عملاً به ابزاری در خدمت مدیریت و استمرار جنگ‌های نیابتی بدل شده است. این فروپاشی مشروعیت نهادهای بورژوایی بین المللی به بويژه با  فساد و تباهی آن در دنیای پساغزه به وضوح در برابر دیدگان جهانیان قرار گرفته است.

اما درک تحولات این جنگ‌ها تنها از منظر ایدئولوژیک و حقوقی کافی نیست. توازن قوای نظامی، اقتصادی و ژئوپولیتیکی در هر مقطع، نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری یا مهار جنگ نیابتی دارد. شکست نظامی قاطع، نبود ظرفیت ادامه جنگ تمام‌عیار، تهدیدهای اقتصادی جهانی (همچون خطر بستن تنگه هرمز) و امکان سربرآوردن جنبش‌های ضد جنگ، از جمله عواملی‌اند که نظام سرمایه‌داری را به سوی مدیریت موقتی بحران سوق می‌دهند.

از این‌رو، سیر آتی جنگ‌های نیابتی را نه قواعد حقوقی یا ملاحظات انسانی، بلکه نوسانات مداوم در توازن قوای بین‌المللی و منطقه‌ای رقم خواهد زد. این نوسانات بر بستر بحران بازتولید اجتماعی در مقیاس جهانی جریان دارند؛ بحرانی که همه‌ی عرصه‌های اقتصادی، سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک را فرا گرفته و در آن، هیچ شکل تثبیت‌شده‌ای از هژمونی دیگر پایدار نیست.

اگر هدف جنگ نیابتی در غزه تضعیف یا خنثی‌سازی حماس بود، این امر مدتهاست که صورت گرفته و غزه آماده انتقال قدرت به تشکیلات خودگردان فلسطین است. اما حقیقت این است که اسرائیل و قطر و ترکیه خود از خلق کنندگان و حامیان حماس به منظور ممانعت از این روند بوده‌اند. اما اقدامات قدرتهای منطقه در تقویت حماس، همانند اقدام آمریکا در حذف صدام حسین، برخلاف اهداف بازیگران اصلی، به سود ایران تمام شد. جنگ طلبان اما همچنان اهداف پیشین خود را دنبال می‌کنند. اروپا کماکان به دنبال آلترناتیو دو دولتی، پس از حمایت‌های گسترده سیاسی-نظامی در سازمان‌دهی کشتار غزه، در حال عقب‌نشینی و قطع حمایت از اسرائیل است، در حالی که آمریکا و اسرائیل همچنان در پی طرح خاورمیانه بزرگ، در حال پیشبرد مراحل بعدی این جنگ هستند.

ابعاد فاجعه: کشتار و تبلیغات دروغین

تبلیغات رسانه‌ای قطب‌های درگیر در جنگ‌های نیابتی درباره‌ی «تحقق دمکراسی» در کشورهای پیرامونی، چیزی جز پوشش ایدئولوژیک جنگ نیست. حذف یک دولت به‌دست رقبای امپریالیستی یا به واقعه‌ای نظیر فاجعه لیبی بدل می‌گردد، (فاجعه‌ای که رسانه‌های غربی و بسیاری از مدافعان «حقوق بشر» در برابر آن کور و لال گشته‌اند)، و یا همانند عراق و سوریه به قدرت‌گیری دیگر بازیگران منطقه‌ای می‌انجامد. به‌عنوان نمونه، عراق پس از سرکشی صدام حسین در برابر آمریکا ــ با پرتاب بیش از چهل موشک به اسرائیل و تصرف کویت ــ از صحنه حذف شد، اما عملاً به حوزه نفوذ جمهوری اسلامی ایران فروغلتید. در سوریه نیز، مداخله مستقیم آمریکا و متحدانش در کنار حمایت ایران و روسیه از رژیم اسد، به جای «دمکراسی»، به تثبیت یک نظم جنگی جدید و تجزیه عملی کشور انجامید. یا در افغانستان، پروژه‌ی دو دهه‌ای آمریکا برای استقرار یک دولت دست‌نشانده، علیرغم سرمایه‌گذاری‌های کلان مالی و نظامی، با بازگشت طالبان به قدرت به شکست کامل انجامید.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که اهداف جنگ‌های نیابتی نه سرنگونی این یا آن باند قلدر، و نه دفاع از حقوق مردمی است که در اسارت آن‌ها به سر می‌برند، بلکه چیزی فراتر است: بازسازی و بازتولید سرمایه و نظم سیاسی متناسب با آن، ولو به بهای کشتار صدها هزار انسان و آوارگی میلیون‌ها نفر. استراتژیست‌ها و قدرت‌های واقعی پشت صحنه سیرک سیاسی و رسانه‌ای، بر این واقعیت آگاهند و دقیقاً بر اساس آن برنامه‌ریزی می‌کنند.

ابعاد کشتار و ویرانی این جنگ، فقط در غزه فاجعه‌آمیز است. بر اساس داده‌های سازمان ملل و یونیسف، روزانه به‌طور متوسط بیست‌وهشت کودک در غزه کشته می‌شوند. شمار کشته‌شدگان فلسطینی از مرز شصت‌وسه هزار نفر گذشته است که هشتاد درصدشان غیرنظامی‌اند؛ از این میان بیش از هجده هزار کودک جان خود را از دست داده‌اند و بیش از پنجاه هزار کودک یا مجروح شده‌اند. این اعداد صرفاً آماری خشک نیستند، بلکه تصویر نابودی یک نسل است؛ نسلی که پیش از شکفتن خاموش می‌شود.

برخلاف تبلیغات رسانه‌های نیابتی و مزدور، این جنگ نه بر سر دفاع از مردم تحت حاکمیت باندهای فاسد مستبدان مذهبی است و نه بر سر دفاع از حقوق مردم مناطقی که تحت سلطه جنگ‌طلبان مدرن و نئوفاشیست قرار دارند. تبلیغات مسموم احزاب سیاسی راست و چپ و رسانه‌های بورژوا، تنها بدین خاطر است ک اینان در دو سوی این جنگ کثیف صف‌آرایی کرده‌اند. این احزاب و رسانه‌ها خود در سازمان‌دهی این جنگ و عادی‌سازی توحش و فاجعه برای جامعه متمدن نقش بسزایی دارند.

تغییر موازنه قدرت و نقشه راه اسرائیل

از جهت‌گیری و تحرکات سیاسی دول اروپا روشن است که اکنون تعداد قابل توجهی از این کشورها بعنوان متحدین اسرائیل به اهداف مرحله‌ای خود در این جنگ نیابتی نائل گشته اند. اهدافی همچون خروج سوریه از صف متحد ایران و روسیه، تضعیف ایران تا سرحد مهار رژیم، حذف حماس و امکان انتقال قدرت در غزه . در سوی دیگر، بدلیل جنبش اعتراضی ضد جنگ و آشکار شدن ابعاد جنایات اسرائیل، اروپا میکوشد تا حمایت های سیاسی نظامی خود از اسرائیل را محدود سازد. 

اسرائیل اما خود را همچنان در آغاز راه می‌یابد. به دیده نتانیاهو و جناح جنگ طلب صهیونیسم، سوریه به رغم حذف اسد، همچنان بخشی از حلقه کشاکش ژئوپولیتیک در منطقه است. با این تفاوت که در مرحله فعلی، طرف جدال در سوریه نه رژیم اسلامی،‌بلکه گروه‌های نیابتی وابسته به ترکیه و عربستان و.. . هستند.

درست همانطور که حذف رژیم صدام توسط آمریکا موجب عروج حشدالشعبی به عنوان گروه نیابتی ایران در عراق گشت، حذف اسد و خامنه‌ای در سوریه موجب عروج گروه‌های نیابتی ترکیه و دیگر کشورهای عرب منطقه در سوریه گشته است. تغییر رژیم در یک کشور و یا حتی تضعیف نفوذ یک قدرت منطقه‌ای در کشوری معین (همانند استحاله حشدالشعبی در ارتش عراق و یا استحاله احتمالی حزب‌الله لبنان در ارتش لبنان) هنوز به معنای اتمام جنگ نیابتی نبوده، بلکه بیانگر مرحله‌ای جدید از این جنگ خواهد بود. این حقیقت تلخ شامل اوضاع آتی ایران نیز، در صورت موفقیت جنگ طلبان در تحمیل فلاکت و عقب نشینی بر جنبش اعتراضی ایران و راندن گروههای مزدور به اریکه قدرت،، خواهد شد.

بحران و جنگ نیابتی

جنگ نیابتی امروز در خاورمیانه، برخلاف تصویری که رسانه‌های مزدور و احزاب سیاسی  بورژوا می‌دهند، نه بر سر آزادی بشر است و نه در دفاع از حقوق مردم و سرکوب‌شدگان در این یا آن کشور. این جنگ نه محصول اراده و ندانم‌کاری این یا آن گروه و باند فاسد حاکم است و نه در راستای گسترش دمکراسی و رفاه در این یا آن منطقه‌. جنگ نیابتی در خاور میانه، به مانند جنگ اوکراین،‌ محصول بحران ساختاری سرمایه و تحول ان به بحران همه‌جانبه در بازتولید کلی است. بحرانی که وجود دورانی از جنگ‌های ملی و منطقه‌ای را بدل به یک مشخصه سرمایه داری در بحران کرده است.

رشد جنگ‌های نیابتی در اوضاع کنونی، محصول بحرانی است که در ابتدا به دلیل ناتوانی مکانیسم اقتصاد و بازار، و سپس نیز به دلیل شکست دخالتگری دولت در تنظیم آن، از حوزه تولید و سرمایه تولیدی به حوزه‌هایی چون سیاست و ساختارهای سیاسی، سیاست‌های تجاری و نهادهای تنظیم تجارت جهانی و تنظیم سیاست پولی، و حتی فراتر از آن به حوزه‌های فرهنگی، علمی و ایدئولوژیک گسترش یافته است.

جنگ نیابتی کنونی محصول همان بحرانی است که اصلاحات ساختاری را بدلیل بحران در ساختار سیاسی اروپا به این کشورها تحمیل کرد. برخلاف نظریه‌پردازان بورژوا و مارکسیسم‌های آکادمیک، تشکیل اتحادیه اروپا نه گشایشی در پیشرفت نظم لیبرال و گرایش به تضعیف اروپامحوری، بلکه با هدف ایجاد نهادهای سیاسی موازی (کمیسیون اروپا در کنار دول اروپایی، ایجاد پارلمان اروپا در کنار پارلمان‌های ملی و ایجار بازار و پول مشترک به منظور پاسخگویی به نیازهایی بود که ریشه در ژرفش بحران داشت. 3

جنگ‌های نیابتی محصول همان بحرانی‌اند که امروز مبانی اساسی بازار جهانی، تجارت آزاد و حتی پیمان‌ها و نهادهای بین‌المللی را، به‌دست همان بنیان‌گذاران و مدافعان اصلی‌شان، بی‌اعتبار کرده است. این بحران نه تنها بنیادهای سیاسی و حقوقی دولت ملی را در پیرامون و کانون‌های جنگ، بلکه در خود مرکز سرمایه‌داری ــ اروپا و آمریکا ــ از درون فلج و ناکارآمد ساخته است.

دیگر تنها ایران یا عراق نیستند که ساختارهای سیاسی ناهنجار ناشی از بحران را مبنای اعمال قدرت سیاسی قرار می‌دهند. در ایران، نظامی متناقض که قوای اجرایی، قضایی و قانون‌گذاری را بر پیوند ناسازگار «ولایت» و «جمهوریت» استوار کرده، حاکمیتی بحران‌زا پدید آورده است که با اتکا بر استبداد عریان مذهبی، چرخه انباشت سرمایه را بازتولید می‌کند. اما امروز همین تناقضات ساختاری در سطحی دیگر، کل اروپا و آمریکا را نیز دربر گرفته است.

به‌روشنی دیدیم که دولت ترامپ (به‌مثابه دستگاه ریاست‌جمهوری) در برابر ساختارهای محلی قدرت (نظام فدرال) قرار گرفت. اعزام ارتش فدرال به ایالت‌ها ــ به بهانه مبارزه با باندهای مجرم یا مقابله با پناهجویان ــ نشانه‌ای آشکار از همین تقابل ریاست‌جمهوری و نهادهای فدرال بود. درست مانند بحران ساختاری در ایران و اروپا، این بحران سیاسی نیز ریشه در تغییرات بنیادین سرمایه‌داری و تبدیل بحران تاریخی آن به بحران در تولید کلی سرمایه و بازتولید اجتماعی دارد. از همین رو، باید عروج ترامپ و ترامپیسم را تجلی بحران در بازتولید کلی سرمایه تلقی کرد.

به همین سیاق نیز می‌توان سیر تغییرات ناشی از تحول در خصلت بحران سرمایه را در کلیه حوزه‌های سیاسی، فرهنگی و نظری بوضوح مشاهده کرد. حتی سیاست ها و استراتژی پشبرد جنگ های ارتجاعی نیز متاثر از این تحول است. جنگ نیابتی جاری نشان داد که یکی از اصول بنیادین علوم سیاسی و رئال‌پلیتیک، یعنی تئوری امنیت ملی، بدانگونه که تاکنون تعریف می‌گشت، دیگر کاربرد ندارد. از یکسو بدلیل بدل شدن این مقوله به ابزار کشورگشایی و سازماندهی جنگهای نیابتی و از سوی دیگر بدلیل تکنولوژی جدید و استراتژی آزمایش شده جنگی، تعریف امنیت ملی دیگر ارتباط مستقیمی با مرزهای جغرافیای سیاسی و ملی نداشته و به خطر انداختن ان، مستلزم، تصرف کشور نیست. به بیان دیگر بکارگیری تکنولوژی رسانه و انفورماتیک در جنگ‌های جدید، نه فقط علوم حوزه نظامیَ بلکه استراتژی جنگ را نیز تغییر داده است. آنچه در جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل خودنمایی کرد، بیانگر این حقیقت است «امنیت فردی» سران قدرتهای درگیر در جنگ، بر امنیت ملی تقدم یافته است.

امروز دیگر روشن شده است که امنیت شخصیت‌های کلیدی و وزرای کابینه‌ دولت‌ درگیر در جنگ، مقدم بر تئوری‌، امنیت ملی است. رجز خوانی های اسرائیل حول امکان حذف خامنه ای در بعد از حذف فرماندهان نظامی، نشان از این دارد که مانورهای نظامی سپاه پاسداران در خطوط مرزی در قدرت نمایی توان نظامی در دفاع از « امنیت ملی» همچنان در دایره پارادایم سابق امنیت ملی قرار دارد. در حالیکه اسرائیل با تکیه بر توان تکنولوژی نظامی خود، بی انکه نیازی به نیروی زمینی و حتی جنگ منظم داشته باشد، قادر به خطر انداختن «امنیت ملی» رژیم اسلامی است. امری که حتی در مقطع تهاجم نطامی آمریکا بر عراق هنوز ممکن نبود. 

درست به هنگام نگارش این سطور، خبر مورد هدف قرار گرفتن بخش اصلی بدنه سیاسی دولت حوثی (اگرچه به مثابه یک دولت غیرمتعارف) در صدر خبرها قرار گرفت. این نکته در جنگ دوازده روزه نیز خودنمایی کرد. مورد هدف قرار گرفتن تعداد قابل توجهی از سران قوای نظامی، اطلاعاتی و علمی رژیم اسلامی توسط اسرائیل، در عین حال مورد هدف گرفتن تئوری کلاسیک امنیت ملی در حوزه علوم سیاسی و روابط بین‌الملل نیز بود. تبلیغات بی وققه اسرائیل و گروههای نیابتی ان در باره توانایی اسرائیل در حذف خامنه ای و خزیدن سران رژیم اسلامی به درون خانه های امن، گویای همین حقیقت است که در شرایط کنونی ایران،‌امنیت ملی، به توانایی اسرائیل به تداوم عملیات ترور دولتی و حذف خامنه ای گره خورده است. 

بحران در بازتولید کلی سرمایه

بحران در بازتولید کلی سرمایه صرفاً بحران اقتصادی (در تولید، تجارت، بانک‌ها و چرخهٔ گردش سرمایه) نیست؛ بلکه بیانگر تعمیق بحران به حوزهٔ سیاسی، یعنی ناتوانی دولت‌های ملی و نهادهای حقوقی و اقتصادی در ایفای نقش در عرصهٔ جهانی است. در سطحی گسترده‌تر، این بحران به معنای اختلال در امکان بازتولید اجتماعی (در هر دو سطح زیربنایی و روبنایی) است. به بیان دیگر، سرمایه وارد فاز بحرانی همه‌جانبه شده است: بحرانی که همهٔ عرصه‌های زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی را در بر می‌گیرد و در غیاب یک آلترناتیو انقلابی و دگرگون‌ساز، مسیر آن به‌سوی جنگ، فقر، فلاکت و حتی تهدید حیات بر روی کرهٔ زمین است.

جنگ‌های نیابتی امروز تنها یکی از تجلیات این بحران در بازتولید کلی سرمایه‌اند. علاوه بر نمودهای اقتصادی و سیاسی، ما با فساد و تباهی نهادهای حقوقی و قضایی روبه‌رو هستیم که از ابزار تثبیت حاکمیت ملی و بازتولید قدرت طبقهٔ حاکم به کانون‌های بحران بدل شده‌اند. این وضعیت نشان می‌دهد که بحران بازتولید کلی، نه‌فقط اقتصادی یا سیاسی، بلکه بحرانی اجتماعی، فرهنگی، ایدئولوژیک و علمی نیز میباشد. این بحرانی است که دایراه جهنمی گسترش جنگ‌ها، عادی‌سازی ایدئولوژی بسیج جنگی، و استقرار وضعیت دائمیِ ستیز و خشونت را بدل به اوضاع عادی نظم موجود میکند.

بحران د ربازتولید کلی سرمایه، همچنین ابعادی زیست‌محیطی پیدا کرده است. آثار استثمار، سرکوب و جنگ فراتر از جامعهٔ انسانی، به کل کرهٔ زمین کشیده شده و تخریب آن را تا مرز یک بحران اکولوژیک جهانی پیش برده است؛ بحرانی که بقای گونه‌ها و کیفیت زندگی انسان و دیگر موجودات را تهدید می‌کند. بحران بازتولید کلی سرمایه فقط به معنای ناممکن‌شدن زندگی در غزه، سوریه یا لبنان ــ بر اثر جنگ‌افروزی قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای ــ نیست، بلکه به معنای ناممکن‌شدن زندگی در بسیاری از شهرهای جهان نیز هست، به‌واسطهٔ افزایش دما، جنگل‌زدایی، بحران آب و انرژی و مهاجرت‌های اقلیمی. 

دو جنگ نیابتی جاری در خاورمیانه و اوکراین و فاجعه‌هایی که بر غزه، سوریه، لبنان و ایران می‌گذرد، نمونه‌های عینی و آیینهٔ تمام‌نمای بحران در بازتولید کلی سرمایه به‌شمار می‌آیند.

فساد سیستماتیک و نقش احزاب و رسانه‌ها

فساد و تباهی کل پیکره نظام پارلمانتاریستی و باندهای سیاسی نظم موجود را فراگرفته و این یکی از جلوه‌های بحران در بازتولید کلی سرمایه است. امروز برای نشان‌دادن این تباهی، دیگر نیازی به نشانه‌رفتن دولت‌های پیرامونی و ساختارهای سیاسی ناهنجار آن‌ها نیست؛ کافی است به رقابت‌های چرکین احزاب پارلمانی در اروپا، یا کشاکش قدرت میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها در ایالات متحده بنگریم. بخش قابل‌توجهی از سران و مقامات عالی‌رتبه، به‌طور رسمی یا غیررسمی با اتهامات و رسیدگی‌های قضایی مواجه‌اند؛ درحالی‌که همان دستگاه‌های قضایی را، از جایگاه ریاست یا با حضور در کابینه، مدیریت می‌کنند. به همین سیاق، سیاست‌های دولت‌های اروپایی چهرهٔ کریه این تباهی را در میان احزاب دموکرات‌مسیحی، لیبرال، سوسیال‌دموکرات و حتی طیفی از احزاب چپِ پارلمانی، پیش چشم جهانیان نهاده است. اکنون به‌روشنی دیده می‌شود که تک‌تک این نیروها سهمی معین در سازمان‌دهی نظم فاسد و نیز سازمان‌دهی جنگ و کشتار در این‌جا و آن‌جای جهان دارند.

همهٔ این بازیگران در توحش و بربریتی که در جریان است نقش ایفا می‌کنند: از حاکمان ایران و اسرائیل و رسانه‌های نیابتی آنان، تا احزاب مدرن و به‌اصطلاح مدافع «حقوق بشر» در آمریکا و اروپا. وقاحت و جنایات سرمایه‌داری و دولت‌های مدعی دفاع از حقوق بشر و دموکراسی، هرگز تا این حد عیان نبوده است؛ حقیقتی که نشانگر تعمیق بحران و گندیدگی نظم موجود و ناتوانی آن در بازتولیدِ عادیِ نظام اجتماعیِ سرمایه است. تفاوت میان تجلی این بحران در مرکز و پیرامون در آن است که پیرامون بر بستر همین بحران درجا می‌زند، درحالی‌که متروپلِ سرمایه، به‌طور نسبی، پیامدهای بحران را به پیرامون انتقال می‌دهد. بدل‌شدن جنگ‌های نیابتی به جایگزین عملی «جنگ سرد» دنیای دو‌قطبیِ سابق، بیانگر همین ظرفیتِ انتقالِ بحران به پیرامون است. اما این به معنای حفظِ قدرت ایدئولوژیک طبقهٔ حاکم در مرکز ــ به شیوهٔ سابق ــ نیست؛ چرا که کل ساختار سیاسیِ سرمایه در حال تجربهٔ این بحران است.

چشم اندازها: کانون‌های ضد جنگ، ضد سرمایه‌داری

در اوضاعی که کارشناسان و نظریه‌پردازان علوم رسمی در تکاپوی یافتن راه‌هایی برای آراستن جهان پرآشوب و بحران‌زدهٔ کنونی هستند، و در شرایطی که نظریه‌پردازان گرایش‌های ضعیف چپِ دستگاه سیاسی سرمایه راهی جز سازگارکردن گفتار شبه‌مارکسیستی خود برای بقا در درون همین سیستم ندارند، جنبش کارگری و جنبش‌های اجتماعی ضد جنگ و ضد سرمایه‌داری اشکال نوینی از سازمان‌یابی را تجربه می‌کنند. این اشکال نه به‌صورت احزاب کهن و یا اعتصاب‌های سراسری در صنایع بزرگ، بلکه عمدتاً در قالب اشکال غیررسمی و شبکه‌ای پدیدار می‌شوند؛ اشکالی که تا کنون به‌صورت جنبش‌های سازمان‌یافتهٔ قدرتمند با تهدید مستقیم موجودیت نظام سربرنیاورده‌اند، اما حامل ظرفیت‌های تازه‌ای هستند.

در چنین شرایطی سپهر و مشخصات اساسی سازمانیابی مبارزات کارگری در محیط کار دگرگون شده است. کارگران با تکیه بر تجارب و دستاوردهای خود از شیوه‌ها و اشکال تازه‌ای بهره می‌گیرند. به همین سان، جنبش‌های اجتماعی نیز در قالب‌هایی غیرقابل پیش‌بینی و نوظهور شکل می‌گیرند؛ محافل و گروه‌های پیشرو، بی‌نیاز از بوروکراسی احزاب کهن، نقش برجسته‌ای در سازمان‌دهی جنبش‌های ضد جنگ در عرصهٔ محیط زیست و جنبش‌های ضد سرمایه‌داری در محیط کار ایفا می‌کنند.

نمونه‌های روشنی از این روند در سال‌های اخیر دیده‌ایم: نقش محافل رزمنده در سازمان‌دهی جنبش ضد جنگ در اسرائیل و آمریکا چشمگیر بوده است. دستگاه امنیتی اسرائیل، با همهٔ شدت و خشونت خود، نتوانست از فعالیت پیگیر آنان جلوگیری کند. نقش همین محافل در ایجاد شبکه‌های کارگری، به‌رغم سرکوب بی‌رحمانهٔ کارفرمایان و دستگاه‌های امنیتی ــ چه در کشورهای استبدادی مانند ایران و اسرائیل، و چه در کشورهای «دموکراتیک» چون آمریکا، سوئد و فرانسه ــ قابل‌تحسین است. چشم‌اندازهای چنین محافلی در جنبش کارگری هفت‌تپه و فولاد اهواز تجلی یافت؛ در جنبش جلیقه‌زردهای فرانسه نقشی مؤثر ایفا کرد؛ و در سوئد شعار «دموکراسی در محیط کار» و «سازمان‌یابی در محل کار» را به صف مقدم مباحث و فعالیت شبکه‌های مستقل کارگری راند. هر گام عملی این محافل ارزشی به‌مراتب فراتر از زیاده‌گویی‌های فرقه‌هایی دارد که هنوز در پیله‌های ایدئولوژیک برآمده از شکست‌های تاریخی گرفتار مانده‌اند. این فرقه‌ها، با تکرار ملال‌آور پیش‌بینی‌های آخرالزمانی دربارهٔ «بحران نهایی سرمایه» و خیال‌پردازی دربارهٔ فرود آمدن «آلوی رهبری طبقه کارگر» در دست نخبگان بوروکرات، عملاً به شرکت‌هایی شبه‌سهامی شباهت یافته‌اند که برای بقای خود ارزش افزایی سیاسی و ایدئولوژیک تولید می‌کنند، بی‌آن‌که نقشی واقعی در مبارزهٔ طبقاتی ایفا نمایند.

با ژرفش بحران در بازتولید کلی سرمایه و با سر برآوردن نخستین اشکال سازمان‌یابی جنبش‌های ضد جنگ علیه جنگ امپریالیستی در کشورهای مختلف، محافل سیاسی جنبش مستقل کارگری ناگزیر خواهند بود که به سوی ایجاد شبکه‌های انترناسیونالیستی ضد جنگ و ضد سرمایه‌داری گام بردارند. این جنبش، برای ابراز وجود نظری و علمی خود، باید برنامهٔ عمل، چشم‌اندازها و ابزارهای سازمانی و تشکیلاتی لازم را فراهم کند تا بتواند در مقام یک جنبش مستقل سیاسی کارگری عمل نماید.

این امر مهم نه به‌صورت خودبه‌خود و نه همچون حکمی محتوم از دل تاریخ تحقق خواهد یافت (چنان‌که مفسران و نظریه‌پردازان مارکسیسم‌های آکادمیک با حذف نقش طبقهٔ کارگر و کنش طبقاتی ادعا می‌کنند). بلکه محصول گام‌های آگاهانهٔ مبتنی بر علمی دیگرگونه ــ علم انقلاب و سازمان‌یابی طبقه کارگر ــ و محصول تشکل‌یابی انترناسیونالیستی جنبش رزمنده و مستقل کارگری خواهد بود. جنبشی که با ایجاد کانون‌های ضد جنگ و ضد سرمایه‌داری، کل طبقهٔ کارگر (شاغل و بیکار، زن و مرد و نسل‌های جوان‌تر) را به مصاف علیه این نظم در حال احتضار فراخواهد خواند.

.

بسوی تشکیل کانونهای جنبش ضد جنگ و ضد سرمایه‌داری

علیه دولت‌های خودی درگیر در دوسوی جنگ ارتجاعی

زنده باد جنبش بین المللی طبقه کارگر

۳۱ اوت ۲۰۲۵ – ۹ شهریور ۱۴۰۴

تشکیلات کارگران انترناسیونالیست

فایل پی دی اف مقاله
مکانیسم ماشه، بحران و جنگ 

پانویس‌ها و منابع

  1. UN Security Council Report, 2025 ↩︎
  2. Al Jazeera English, 2024 ↩︎
  3. مقاله «اتحادیه اروپا، بحران در ساختار سیاسی» ،‌ که در سال ۲۰۰۲ انتشار یافت، در واقع محصول تحقیقاتی در حوزه اروپاشناسی و تاریخ عقاید و علوم اروپا. فشرده این کار تحقیقی، قرار بود بصورت یک جزوه بزبان سوئدی و همچون بخشی از یک برنامه مباحثات انترناسیونالیستی در عرصه بحران سرمایه داری انتشار یابد. پروژه ای از مباحثاث نظری با هدف ایجاد گروهبندی انترناسیونالیستی در هیات یک نشریه نظری بین المللی. این پروژه بدلایل متعددی قرین موفقیت نگشت و لذا انتشار جزوه مزبور نیز غیر ضروری گشت. مقاله « اتحادیه اروپا بحران در ساختار سیاسی»،‌ اساسا نظریه مستقلی را پیرامون شکل گیری اتحادیه اروپا ارائه میکند. گفتنی است این نگرش بنوبه خود محصول مطالعه انتقادی مارکسیسم های اکادمیک بود. تشکیل اتحادیه اروپا یکی از پدیده هایی بود که سیلی از تحلیل های مدرسه ای توسط متفکران اکادمیک را بدنبال داشت. بطور مثال نظریه پردازانی چون ایمانوئل والرشتاین و جرالد دلانتی نگرشی انتقادی و لیبرال – چپ حول تشکیل اتحادیه اروپا ارائه میکردند. در حالیکه نظریه پردازان دیگر ی چون مانوئل کاستلز که گویا به «دموکراسی فراملی» و «جامعه شبکه‌ای» دل بسته بود، تشکیل اتحادیه اروپا را تحولی در شکل گیری جامعه ای شبکه ای تلقی میکرد. نگاه کنید به :
    منبع: Castells, The Power of Identity (1997) و Castells & Himanen, Reinventing Europe in the Network ↩︎

You missed

بیشتر از تشیکلات کارگران انترناسیونالیست کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب