بحران تاریخی بازتولید سرمایه، کشورگشاییِ استعمار کهن، و تباهی دستگاههای ایدئولوژیک
پس از ماهها محاصرهٔ عملی ونزوئلا با استقرار نیروهای نظامی آمریکا در پیرامون سواحل این کشور و نمایش قدرت با ناو هواپیمابر «یواساس جرالد آر. فورد»، بامداد شنبه ۱۳ دی، ساکنان کاراکاس با صدای انفجارها و پرواز بالگردهای نظامی از خواب پریدند. گزارشها از حملات هوایی به چند نقطه در پایتخت و عملیات نیروهای ویژه حکایت داشت و ساعاتی بعد دونالد ترامپ اعلام کرد که عملیات نظامی برای دستگیری نیکولاس مادورو و همسرش «موفق» بوده و آنان از محل اقامتشان ربوده و به آمریکا منتقل شدهاند. توجیه رسمی این اقدام با همان ترکیب کلیشهای و امتحانپسداده پیش رفت: ادعای «عدم مشروعیت بهخاطر تقلب انتخاباتی» و اتهامهایی نظیر «تروریسم و مواد مخدر». اما در پسِ این نقاب، واقعیت عریانتر از همیشه خودنمایی کرد: آمریکا نه برای «دموکراسی»، بلکه برای تسلط بر منابع و ادارهٔ سیاسی–اقتصادی کشوری به میدان آمده است که یکی از بزرگترین ذخایر نفت جهان را در خود جای داده؛ و همین اعترافِ تلویحی و گاه صریح، ماهیت واقعی عملیات را روشن میکند: بازگشت به شیوههای کشورگشاییِ استعمار کهن، با زبانِ زور، محاصره، ربایش و ادارهٔ قیممآبانه.
این رویداد را نمیتوان در سطح «بحران حقوقی» یا «نقض قواعد» فهمید، زیرا چنین چارچوبی ناخواسته توهمی را بازتولید میکند که گویا جهان سرمایهداری بر یک نظم بیطرف و انسانی استوار بوده و اکنون صرفاً از آن منحرف شده است. آنچه در ونزوئلا رخ داده نشانهٔ مرحلهای از تحول سرمایهداری جهانی است که باید آن را بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه نامید؛ مرحلهای که در آن سازوکارهای عادی انباشت، تجارت و مدیریت بحران دیگر کفایت نمیکنند و سرمایه برای حفظ امکان بازتولید خود، هرچه بیشتر به خشونت مستقیم، جنگ، محاصره و تصاحب قهری منابع متوسل میشود. در چنین مرحلهای «نظم» به معنای لیبرالیِ کلمه فرو میریزد و جهان به جنگلی بدل میشود که در آن قویترها ضعیفترها را میبلعند؛ نه به این معنا که «قانون» ناگهان بیاعتبار شده، بلکه به این معنا که قانون همواره تا جایی معتبر بود که با منافع انباشت و توازن قوای سرمایه سازگار میمانْد، و اکنون در شرایط بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه، شرایطی که ابزارهای ایدئولوژیک، سیاسی و حقوقی نیز کارکرد پیشین خود را از دست داده اند، زور عریان جای نقاب را میگیرد.
ونزوئلا یک استثنا نیست. همین منطق در عراق با دروغ «سلاحهای کشتار جمعی» و اشغال و خصوصیسازی و فروپاشی اجتماعی رخ نمود؛ در افغانستان با «جنگ علیه تروریسم» و دو دهه اشغال و ویرانی بازتولید شد؛ در لیبی با شعار «حمایت از غیرنظامیان» به فروپاشی یک جامعه و جنگ داخلی دائم انجامید؛ در سوریه با جنگ نیابتی و تحریم، بازآرایی منطقهای را پیش برد؛ و در غزه به شکل نسلکشی آشکار و محاصرهٔ جمعی، بیپردهترین صورت خود را نشان داد. زنجیره واحد است: سرمایه در بحران تاریخی، برای تثبیت موقعیت ژئوپولیتیک و کنترل منابع و مسیرهای انباشت، خشونت را به ابزار عادی سیاست تبدیل میکند و برای مشروعیتبخشی به آن، دستگاه عظیم رسانهای و ایدئولوژیک، از لفافه بیطرفی ژورنالیستی خارج کرده و رسانه ها را به مانند سلاح ها بطور مستقیم بسوی اهداف خود نشانه میگیرد.
در همین نقطه است که «تباهی ایدئولوژیک» سرمایه و نقش ابزارهایی چون صلح و حقوق بشر به مسئلهای مرکزی بدل میشود. واکنش ماریا کورینا ماچادو به عملیات اخیر، آنجا که آن را «ساعت آزادی» نامید و خواستار انتقال فوری قدرت به نامزد مورد حمایت اپوزیسیون غربگرا شد، صرفاً یک موضعگیری سیاسی نیست، بلکه پردهبرداری از سازوکار ایدئولوژیکِ جنگ است: اشغال و ربایش، «رهایی» نامیده میشود؛ محاصره و حمله، «گذار به دموکراسی» خوانده میشود؛ و تغییر رژیم تحت قیمومت قدرتهای برتر، بهعنوان «صلح» عرضه میگردد. در این میان، اعطای جایزه «صلح» نوبل به ماچادو نه یک لغزش یا سوءتفاهم، بلکه بیانیهای آشکار از کارکرد طبقاتی نهادهای ایدئولوژیک بورژوازی در مرحله بحران تاریخی سرمایهداری است: صلح در قاموس نظم جهانی سرمایه، نام دیگرِ تغییر رژیم و تثبیت نظم بازار جهانی با ابزار تحریم، محاصره و مداخله است.
از اسلو تا کارائیب
معنای این «صلح» را باید دقیق دید: کمیته نوبل، چهرهای را بهعنوان نماد «شجاعت مدنی» و «گذار مسالمتآمیز» میستاید که در سطح علنی و سیاسی در مدار راست افراطی جهانی گردش میکند، با ترامپ و نتانیاهو و بلوکهای راست همپیمان است، از میلیتاریسم و تشدید فشارهای نظامی دفاع کرده و نقش لابی داخلی برای مداخله امپریالیستی را بازی میکند. در اینجا دیگر با تناقضهای پراکندهٔ لیبرالیسم روبهرو نیستیم، بلکه با اعترافی ساختاری مواجهیم: دستگاههای مشروعیتبخش بورژوازی در مرحلهای قرار گرفتهاند که برای بازتولید سلطه ناچارند حتی نقابهای سابق را نیز وارونه کنند؛ چهرههای جنگطلب را «صلحطلب» بنامند، و سیاستِ محاصره و کشورگشایی را «دموکراسیسازی» معرفی کنند. همین وارونگی، نشانهٔ فرسودگی و بحران دستگاه ایدئولوژیک است؛ زیرا سرمایهداری در بحران تاریخیِ خود، دیگر قادر نیست حتی همان ظاهرِ اخلاقیِ پیشین را با ثبات بازتولید کند و ناگزیر خشونت خود را با زبان «فضیلت» بیان میکند.
این تباهی ایدئولوژیک تنها به نوبل محدود نیست. در همان لحظهای که «صلح» در اسلو با تجلیل از متحدان بلوک جنگی عرضه میشود، در جهان واقعی همان بلوک جنگی با بمباران، محاصره و کشتار جمعی پیش میرود و همان رسانهها و نهادها با گزینشگری و استانداردهای دوگانه، مرز میان قربانی و جلاد را وارونه میکنند. در چنین جهانی، «حقوق بشر» به سلاح ایدئولوژیک تبدیل میشود: برای قدرتهای رقیب «ضدامپریالیست» پرونده ساخته میشود و برای متحدانش، مصونیت اخلاقی تولید میگردد؛ برای توجیه جنگ، زبان قانون به کار میرود و برای پنهانکردن جنایت، زبان سکوت. این سازوکار، دقیقاً جزء جداییناپذیر همان منطق جنگلیِ سرمایه در بحران تاریخی در بازتولید کلی سرمایه است: هنگامی که بازار و دیپلماسی کافی نیست، گلوله وارد میشود؛ و هنگامی که گلوله وارد میشود، «صلح» و «دموکراسی» باید در خدمت گلوله بازتعریف شوند. از اینرو، مسئلهٔ ونزوئلا نه انتخاب میان دولتها و جناحهای بورژوایی است و نه امید بستن به اصلاح نهادهای ایدئولوژیک.
آنچه امروز در ونزوئلا رخ میدهد، هشدارِ یک دوره است: سرمایهداری در بحران تاریخیِ بازتولید خود، بیش از پیش به کشورگشایی و غارت مستقیم بازمیگردد و همزمان، مفاهیمی چون صلح، دموکراسی و حقوق بشر را به ابزار جنگ بدل میکند. پاسخ انترناسیونالیستی، تنها میتواند بر این اصل استوار باشد: نه به جنگِ سرمایه، نه به اشغال و قیمومت، و نه به زرورقهای ایدئولوژیکی که جنایت را «فضیلت» مینامند.
علیه جنگ، علیه دولت های درگیر در جنگ های نیابتی
بسوی کانون های ضدجنگ، ضد سرمایه داری
یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴- ۴ ژانویه ۲۰۲۶
تشکیلات کارگران انترناسیونالیست

