بسوی استراتژی سوسياليستی
«مجموعه تزها»
الف - دیدبان
انتشارات انترناسيوناليسم - سوئد - پائيز ۱٣٨٤
توضيح و معرفی
بسوی استراتژی سوسياليستی، مجموعه تزها استنتاجهايی است از تحقيق در حوزههای شناخت شناسی، تاريخ علوم و فلسفه و تاريخ نظری جنبش مارکسيستی. جزوه حاضر شامل گزيدههايی از تزها در حوزه سبک کار سیاسی و نظری ميباشد که بتدريج در ادبيات «تکا» مورد بحت قرار خواهند گرفت. اميد ما اين است تا همزمان با آغاز دور جديدی از انتشارات تشکيلات کارگران انترناسيوناليست، عناصر انقلابی دستاندرکار در عرصه ترجمه و پژوهش، ما را در برگردان اين متون به زبانهای زنده دنیا ياری نمايند.
تشکيلات کارگران انترناسيوناليست ـ پائيز ١٣٨٤
فهرست مطالب
فصل اول: مقدمه و توضيحات
پیشزمینهها ........................................................................................................... ٤
صورت مسئله ( پروبلماتیکها) ............................................................................... ١٧
مفاهيم و مقولات ............................................................................................... ..٢٣
فصل دوم : مجموعه تزها، مبانی سبک کار نظری سازمان کمونیستی
١- ایدئولوژی ...................................................................................................... ٢٧
٢- ایدئولوژی و علم ............................................................................................. ٣٠
٣- علوم جديد و مدرنيته ................................................................................... ٣٦
٤- گرایش اروسنتریستی علوم جدید ................ .................................................. ٣٨
٥-جدال تاریخی مارکسیسم و علوم جدید ........................................................... ٤٢
فصل سوم: مجموعه تزها، مبانی سبک کار سیاسی سازمان کمونیستی
٦- سبک کار بورژوايی، سبک کار کمونیستی ....................................................... ٤٩
٧- جنبش انترناسيوناليستی و سبک کار کمونيستی ............................................... ٥٣
٨- چپ سرمايه، هويت ژروناليستی ـ رسانهای ................................................... ٥٨
فصل چهارم : کانونهای کمونيستی
٩- بسوی تشکیل کانونهای کمونيستی ................................................................ ٦٢
فصل اول : مقدمه و توضیحات
پیش زمینهها
محافل مستقل، عروج جریان انتقادی درون جنبش کارگری
قيام سال پنجاهوهفت با رانده شدن جريان اسلامی به اريکه قدرت به شکست انجاميد. حاکميت اسلامی ايران اما فقط محصول استراتژی غرب در جنگ سرد نبود. احزاب و نيروهای چپگرای فعال در قيام نیز سهم بسزايی در تامين رهبری روحانيت و قدرتگيری آن داشتند. اين نیروها نه فقط در تامین رهبری روحانیت مرتجع، حتی در تداوم حيات نکبتبار حاکميت در سالهای بعد، نقش چشمگيری ايفا کردند. اين نقش تنها زمانی خاتمه يافت که اينان از درگاه حاکميت سرمايه، بيرون رانده شدند.
پولاريزاسيون سياسی شرایط انقلابی زمستان پنجاه و هفت، گرايشات جديدی را وارد صحنه سياست نمود. گرایشاتی که برغم غیاب یک آلترناتیو کمونیستی در صحنه سیاست در عرصه ملی و بینالمللی، کماکان تعلق طبقاتیشان را به جنبشی که از ان برخاسته بودند، یعنی جنبش کارگری، حفظ کردند.
جنبش کارگری که برغم غياب سازمان مستقل خود، نقش تعيين کنندهای در تکامل مبارزه تودهای ايفا کرده بود، نسلی از مبارزان انقلابی را به ميدان جدال کشاند. نسلی که اگر از دم تيغ حکومت اسلامی نمیگذشت، برگهای نوينی در تاريخ مبارزه طبقه کارگر رقم میزد. با این وجود این یک حقیقت تاریخی است که دراین دوره، فاکتورهاي پيشروی طبقهکارگر، درصحنه ملی و بينالمللی غايب بودند. از لحاظ عینی، جنبش انقلابی ایران در محاصره جنگ سرد و در غیاب یک اعتلای انقلابی فراملی بوقوع پیوست. از لحاظ شرایط ذهنی نیز، کل جنبشی که بنام کمونیسم عرضاندام میکرد، کماکان در اسارت بختک تاریخی ناشی از شکست انقلاب اکتبر قرار داشت. لذا آنچه بنام کمونيسم عرض اندام ميکرد، جز توليدات فکری دستگاههای دولتی برای تامين حيات سياسی جناح چپ سرمايه نبود.
اینچنین بود که جنبش انقلابی ایران در همان روزهای اوج خود به پیشواز شکست رفت. ورود خمینی به ایران که با بسیج تبلیغاتی سرسامآور مدیای غربی، تحت عنوان پرواز تاریخی، سازماندهی شد را باید مهمترین پارامتر در ارزیابی شکست قیام بهمن بشمار آورد. وقایع خونین ناشی از سرکوب لگامگسیخته سالهای شصت،آخرین دستاوردهای نیمبند قیام بهمن را از صحنه سیاسی ایران زدود.
با آغاز جنگ ایران و عراق و تسخیر فضای جامعه بوسیله میليتاريسم، صدها هزار نفر تحت سرکوب و پيگرد جمهوری اسلامی قرار گرفتند. قلع و قمع بعد از سالهای شصت، که بر متن چنین فضایی رخ داد را بايد يکی از هولناکترين قتلعامهای سرمايهداری در دهه هشتاد میلادی بشمار آورد.
در چنین شرایطی کليه نيروهای اپوزيسيون باضافه جناح چپ آن با اتخاذ موضع دفاع از جنگ، در هيئت متحدين جديد رژيماسلامی ظاهر شدند. آندسته از احزاب و سازمانهای اپوزيسيون که بعد از رانده شدن از درگاه حاکميت موضع ضد جنگ گرفتند، در گام بعد به بندوبست پنهانوآشکار با دول منطقه و یا قدرتهای جهانی پرداختند. معاملات طیف مخالف رژیم اسلامی با دولت عراق برای استقرار در مناطق مرزی و همچنین استقرار بخشی از متحدین سابق جمهوری اسلامی ، فدایی اکثریت، در افعانستان، نمونهای از چنین معاملاتی بود.
بر متن چنین اوضاعی «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» چهره خود را اشکار کرد.[1] این جریان که متشکل از طیف ناهمگونی از محافل و گروههای مبارز برخاسته از اعتلای جنبش کارگری بود، با تجربه عملکرد احزاب وابسته به قطبهای رسمی چپ، روند سياسی نوینی را برای ارائه یک بدیل کمونیستی رقم زد.
خصوصیات و وجوه سیاسی «جریان انتقادی»
بخش معینی از نیروهای «جریان انتقادی جنبش کارگری» با سبک کار فکری و عملی متفاوت گام در راه سازماندهی خويش نهاده و در اشکال ژلاتينی متناسب با شرایط، خود را «محافل مستقل کارگری» خواندند. مفهوم مستقل در ابتدا، به معنای مستقل از احزاب موجود بود. اما رفته رفته، عبارت «محافل مستقل» بار سياسی معينی کسب کرد. مخالفت با سبک کار رايج در چپ، رد نقش تاريخی روشنفکران و قلمداد کردن آنان بعنوان خرابکاران بورژوا در جنبش کارگری، تاکيد بر استقلال نظری و تشکیلاتی سازمان سياسی کارگری، اهميت دادن به کار سيستماتيک نظری برای تدوين مواضع کمونيستی در بطن مبارزات روزمره کارگری از اهم خصوصياتی بود که اصطلاح «محافل مستقل کارگری» با خود تداعی ميکرد.
با این وصف، در نزد این محافل، برداشت واحدی از عبارت « نقش خرابکارانه روشنفکران بورژوا» وجود نداشت. برخی این «نقش خرابکارانه» را به «ساختار سلسله مراتبی حزب و سازمان» نسبت میدادند. تفکری که متاثر از نگرش شوراگرایی بود. در مقابل، برخی دیگر، ضمن تاکید بر لزوم سازمانگری و ضرورت وجود حزب کمونیستی، ریشه بحران و علل شکستهای تاکنونی جنبش کمونیستی را در ساختار اجتماعی و بافت غیرکارگری احزاب جستجو کرده و در پی بدیلی بودند که خاستگاه اجتماعی آن جنبش کارگری بوده باشد. نقطه قوت کلیه این محافل و گروهها عبارت بود از عدم اعتقاد به قطبهای سوسیالیستی موجود و طرد کلیه احزاب و سازمانهایی که در آنزمان در ایران تحت عنوان کمونیست فعالیت میکردند. این محافل اما از نقاط ضعف مشترکی نیز رنج میبردند که مهمترین آنها عبارت بود از کوتاه نگری محلیگرایانه و عدم برخورداری از افق انترناسیونالیستی.
از عدم اعتقاد به «قطبهاي سوسیالیستی موجود» تا زیر سئوال بردن نقش تاریخی «روشنفکر» فاصله چندانی نبود. اين اتفاقی نبود که «بحث بحران ایدئولوژیک» و مبحث «شکست انقلاب» در میان محافل مزبور، بلافاصله با نفی نقش انقلابی روشنفکر بهم آمیخت. مشغلههای فکری محافل مستقل در آن دوره بیشتر حول معضلاتی دور میزد که ریشه در تجارب سیاسی اینان داشت. سئوالاتی که به ظاهر ساده و پراگماتیستی جلوه میکردند، اما در کنه خود انعکاسی از معضلات تاریخی بودند که گریبانگیر کل جنبش سیاسی پرولتری در بعد از شکست انقلاب اکتبر شده بود.
معضلاتی که در تجربه سیاسی روزمره محافل مستقل کارگری در این پرسشهای ساده خلاصه میشد:
چرا کلیه احزاب طرفدار باصطلاح قطبهای کمونیستی موجود کوشیدند تا جنبش کارگری را به دنبال روی از جناحهای بورژوازی بکشانند؟ چرا با وجود این همه دانشمند و آکادمیسن و نظریه پرداز «مارکسيست» در دانشگاههای دنیا، با وجود این همه نظریه پرداز مارکسیست در سازمانهای «کمونیستی»، کلیه این احزاب و گروهها از مسائل اساسی جاری جنبش کارگری بیگانه بوده و حتی در پیشبرد همان برنامههای رفرمیستی و دمکراتیک خود، در تشتت و بحران دائمی بسر میبرند؟
چرا حتی «رادیکالترین» آنها در تندپیچهای سیاسی مبارزه، با تکان کوچکی در آغوش جناحهایی از حکومت سرمایه جای میگیرند؟ چگونه يک حزب سياسی که خود را مارکسيست ميداند، قادر ميگردد تا تمام اوقات اعضا و انتشارات خود را صرف بحث در باره تضادهای درون حکومت اسلامی و جناحها «ضد امپرياليست» آن کند؟ چطور ممکن است اکثريت جنبش عظیمی چون فدايی به يک باره به همکاری با سازمان اطلاعات مخوفترین حکومت سرمايه بپردازد؟
چطور ممکن است حزبی که ادعای مبارزه کمونيستی ميکند، دست به حمايت از مرتجعترين جناحهای سرمايه زند؟ چرا همه جناحهای چپ در ایران، انشعابات رسمی در سطوح رهبری بسوی جناحهای رسمی حاکمیت اسلامی داده و یا در بهترین حالت، موضع بورژوا رفرمیستی در قبال جناحهای حاکمیت اتخاذ کردند؟
و سرانجام چرا آندسته معدودی از گروههای چپ که دچار چنین سرنوشتی نگشتند به بندوبست با قدرتهای منطقه دست زدند؟
اين پرسشها ريشه در تجارب کارگران مبارز در سالهای بعد از شکست قیام داشت. محافل کارگری پاسخ خود را از تجارب و شناخت حسیشان استنتاج کرده و روایت جاری از کمونیسم را، روایتی بورژوايی یافتند. در نظام ارزشی جهانبینی اینان، کمونيسم علیه قدرت، علیه استثمار بود. کمونیسم مورد تجربه محافل مبارز کارگری، با قدرت و یا در پی سهیم شدن در قدرت بود. همین تجربه و شناخت حسی، زمینه مناسبی برای جهتگیری «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» بود. از همین رو، اولین گامهای کارگران مبارز در سازمانیابی سیاسی بر این مبنا قرار داشت که استراتژی سازمانها و احزاب به اصطلاح کمونیست موجود، جز دمکراتیزه شرایط استثمار کارگران نیست.
نقد محافل کارگری به چنین روایتی از کمونیسم نیز نه با رجوع به برنامه و نظرات آنان، بلکه با تکیه بر نظام ارزشی که با نام کمونیسم بهم آمیخته بود صورت میگرفت. آنجا که «کمونیستها» نه در کنار سرکوبشدگان و استثمارشدگان، بلکه دست در دست سرکوبگران داشتند، عناصر مبارز، دیگر میلی به آگاهی از «تئوری راه رشدغیرسرمایه داری» ویا نقش تاکتیک «جبهه ضد امپریالیستی» در «ارتقاء مبارزات دمکراتیک خلقها» نداشتند. آنجا که نیروی يک سازمان باصطلاح کمونیستی صرف متقاعد ساختن کارگران برای دست کشیدن از مبارزه علیه سرمایه، به دلیل «دمکراتیک بودن مرحله انقلاب» میشد، کارگران مبارز دیگر تمایلی به دنبال کردن استدلالات تئوریک این گروهها بر سر جدولبندی طبقاتی نیروهای انقلاب نداشتند.
کلام کوتاه، تجربه مستقيم ماهیت ضدکمونیستی چپ سرمایه، لزوم مراجعه به مواضع و تئوریهای آنان را منتفی میکرد. ظهور طیفی از محافل کارگری بمثابه «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» در بعد از شکست قیام را بايد از اين دريچه فهميد. محافلی که با اتکا بر نقد تجربی از روايت بورژوايی مارکسیسم، علیه راويان «کمونيسم بورژوايی»، علیه «دزدان چراغ بدست»، واکنشی سازش ناپذیر نشان میدادند. استنتاج سیاسی از تجارب و نقدی پراگماتیستی موجب تقابل پراگماتیستی و تجربی این جریان با احزاب و گروههای چپ میگشت.[2]
چنين واکنشی تجلی دیگری نیز داشت. یعنی طرد مکانیکی سازمانهای موجود، بدون طرد مبانی نظری آن. بدیهی است که آلترناتیو «جریان انتقادی» عبارت بود از ایجاد سازمان کمونیستی متکی بر ساختار کارگری، بدون تکیه بر تئوری انقلابی و مواضع طبقاتی.
اين امر ریشه در اعتقادات معینی داشت. اعتقاد به اينکه، اگر کارگران دست به «خودسازماندهی» میزدند، اگر طیفی از نظریه پردازان کارگر وجود میداشت، اوضاع امروز به شکل دیگری بود. از همین رو نیز، عباراتی مانند «خودسازماندهی» و «استقلال» در نزد محافل مزبور بار سیاسی معینی داشت.
این حقیقت، خط فاصلی بين اين نسل از محافل کارگری با نسل قديمیتر ايجاد میکرد. در نزد نسل گذشته که با مارکسيسم حزب توده تربیت شده بود. فعاليت سنديکايی، سنبل خودسازماندهی کارگری بود. در نزد نسل جديد اما نفی تجربی مارکسيسمهای بورژوايی، مبنای خودسازماندهی کارگری بشمار مي آمد. معنای دیگر «خودسازماندهي کارگری» تلاش کارگران برای ارائه يک آلترناتيو سازمانی در مقابل سازمانهای باصطلاح کمونيستی موجود بود.
« سازمانیابی جنبش پناهندگان ١٩٩١ و محافل مستقل »
اعتقاد محافل مستقل به ایده «خودسازماندهیکارگری» و انکار نقش تاريخی روشنفکر، ارتباط لاينفکی با يکديگر داشتند. اين رابطه، تنها در تمايل عمومی محافل کارگری در بازگشت به مارکسيسم انقلابی قابل فهم بود. این تمایل و تلاش، اما در مقابل یک مانع تاریخی قرار داشت. این مانع تاریخی عبارت بود از غیاب یک بدیل کمونیستی. ریشههای نظری و مشخصات سیاسی این مانع تاریخی از معضلات محلی یکدوره تاریخی معین در جنبش کارگری ایران فراتر میرفت. در چنین شرايطی «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» ایران به مانند گرایشات مشابه در سطح جهانی قادر به فورموله کردن مواضع و جهت گیری خود بصورت تئوری و برنامه انقلابی نبود. در شرایطی که مارکسيسمهای بورژوایی، سیطره خود بر جنبش کارگری را تثبیت کرده و به زبان تئوری سخن ميگفتند، «جریان انتقادی کارگری» در غياب تئوری و برنامه خود، بزبان تجربه سخن میگفت.[3]
اين نيز از شوربختی نسل ما بود که این مانع تاریخی، ناکامی دیگری بر جنبش ما تحمیل ساخت. مانعی که یک فرصت تاریخی و تعیین کننده از جنبش جهانی کارگری در اواخر دهه هفتاد میلادی در منطقهای چون ایران را به باد داد. با شکست اولین جبههپیشروی کارگری در بعد از قیام و کانالیزه شدن نیروهای جوان پیشرو به سوی احزاب چپ سرمایه از یکسو و جو پلیسی از سوی دیگر، مجال تکامل و انسجام از «جریان انتقادی درون جنبشکارگری» سلب شد. بسياری در چنگ پليس گرفتار شدند و بخشی نيز به خارج از کشور مهاجرت کردند تا در هيئث ارتش ذخيره اردوی کار و اقشار تحت تبعيض سيستماتیک دولت و اتحاديههایکارگری مدل دمکراسی، همچنان پیکاری دشوار در چند سو را بهپیش برند.[4]
در شرایطی که گروههای رسمی چپ کماکان در خلوت مسائل هميشگی خويش غوطهور بودند، با خروج تدريجی برخی از محافل مزبور از ايران و سازمانيابی و فعاليت سياسی آنان در خارج، عبارت «محافل مستقل کارگری» جايگاه معينی در ادبيات و گفتارهای جناح چپ يافت. جنبش اعتراضی پناهندگان ترکيه در 1991 و سپس همگرايی فعالين اين جنبش با «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» اولين تجلی سياسی فعاليت « محافل مستقل کارگری» در صفوف اپوزيسيون خارج از کشور بود.
«انجمن کارگران پناهنده و مهاجر»
در نزد محافل مستقل کارگری، انجمن کارگران پناهنده و مهاجر گامی بود بسوی آلترناتيو مورد نظرشان. آلترناتيوی که هويت سياسی خود را از استقلال ساختاری و صوری از احزاب سیاسی موجود استنتاج مینمود. هم محافلی از گرايش نسل قديمی کارگران که از مارکسيسم حزب توده و فدايی سرخورده بودند و هم گرایشی از محافل مستقل کارگری، نسل جديد کارگران، که راه برون رفت از بنبست را «خودسازماندهی کارگری» ميدیدند، در انجمن کارگران پناهنده جای گرفتند. موجودیت سیاسی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» در بعد از سالهای 1991 متبلور از این دوگرایش بود. هم تلاش برای بديل کمونيستی و هم تلاش برای مبدل ساختن «انجمن» به ظرف فعاليت سنديکايی (در مفهوم سوسیال دمکراتیک آن ) دورهای از حيات «انجمن» تا موقع فروپاشی آنرا رقم زد. با جدايی هيئت هماهنگی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» و سر انجام بن بست و فروپاشی این حرکت، باور به خودسازماندهی کارگری بمثابه نوشداروی معضل جنبش ما، در نزد «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» آغاز به فرو ریختن کرد. اين باور آنروی سکه نقد تجربی به چپ بود. نقدی که به جای جستار علمی علل شکست، به دریافتهای تجربی روزمره بسنده ميکرد. به جای علت اصلی، گريبان معلول را میگرفت. نقدی که علل شکست را نه در ماهيت طبقاتی و مبانی نظری احزاب، بلکه در هويت اجتماعی و ساختار آن جستجو ميکرد. نقدی که با انکار مکان تاريخی طبقاتی سازمان انقلابی به جانشينسازی آن با تشکل کارخانه ميرسيد.
در ادراک تجربی «محافل مستقل کارگری»، جای درسهای تجربه اتحاديههای کارگری مدل دمکراسی و نقش پليسی آنان در کنترل مبارزات کارخانه خالی بود. اتحاديههای کارگری ايدهآلیزه شده توسط چپ، کماکان جای خود را درنزد اينان حفظ میکرد. جای شناخت از درسهای تجارب «خودسازماندهیکارگری» و خودگردانی در يوگوسلاوی خالی بود. جای تجربه سازماندهی کارگری از نوع پيرامونی آن، «انجمن کارگران پناهنده ومهاجر»، جای تجربه تکاندهنده بندوبست فعالين سنديکايی با پليس سياسی برای فعاليت ضدکمونيستی، وسرانجام جای تجربه جدی از لومپنيسم کارگری و کارگرپرستی واپسگرايانه خالی بود. چرخش مجدد بخشی از «فعالين انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» بسوی برنامه و تئوري، بسوی نقد روايت گرايش کار گرا از کمونيسم، محصول پر شدن اين خلاء در تجارب آخرين بازماندگان محافل مستقلکاگری برخاسته از جنبش شورایی در قیام پنجاهوهفت بود. تجاربی که سرانجام اينان را به « انتهای راه محفلیسم » سوق داد.
برخلاف توهم و پندارهای محافل مستقل کارگری، «تشکل سياسی متکی به ساختار کارگری» هيچ قابلیتی برای حرکت در مسیر کمونيسم نشان نداد. چنین تشکلی، در غیاب يک آلترناتيو برنامهای و سازمانی، بسيار سريعتر از «سازمان روشنفکران» بسوی استحاله کامل در دستگاه سیاسی حاکم شتافت. چنین تشکلی براحتی مبدل به ظرف نفوذ پلیس بورژوایی به درون صفوف مبارزان کمونیست میشد. همين تجربه موجب گشت تا آنهايی که قادر به پذیرش استدلال سادهلوحانه، معجزه «کف کارخانه» نبودند، تاريخ حرکت خود را باز بينی کنند. به پشت سر نظر افکنند و «ترازنامه» بنویسند.[5]
«پیک انترناسیونالیستی»، بسوی احیای جنبش کمونیستی
مقاله «ترازنامه و چشمانداز» نه فقط اخرین ابراز نظر «هیئت هماهنگی انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» در نشریه «کارگر تبعیدی»، بلکه نقطه پایانی بود به یک دوره از پراگماتیسم محافل مستقل کارگری برای ایجاد بدیل کمونیستی. هدف این مقاله، نه بررسی و نقد گذشته، بلکه تسویه حسابی رادیکال با جدلهای درون انجمن کارگران پناهنده و مهاجر بود. با اين وجود گام بلندی بود بسوی برش از پراگماتیسم و محلیگرایی محافل مستقل کارگری. «ترازنامه و آینده» نگاه انتقادی ژرفی را به تجارب تا آنزمان محافل مستقل کارگری بنمایش گذاشت. نگاهی که از پرستیژ طلبی و مانورهای مرسوم گرایشات سیاسی چپ، فاصله بسیاری داشت.
چنين تجربهای بود که، تاريخ محافل مستقل کارگری را، به آخرین جرقههای تاريخی بازمانده از انقلاب اکتبر، يعنی جنبش ضعیف چپ کمونيست پيوندزد. با چنین کولهباری از تجارب و آموختهها بود که گرایش جدا شده از انجمن، نیروی خود را به کار سازمانیافته نظری برای یافتن حلقههای اصلی جهت برداشتن گام بعدی متمرکز کرد.
بدينسان فعالين این حرکت با مطالعه کسب شناخت از گروههای چپ کمونيست اروپا، برنامه پژوهشی معينی حول تاریخ تحولات نظری و سیاسی چپ اروپا و بويژه گروههای کمونیستی چپ را تدوین کرده و بر اساس مواضع سیاسی خود، مکاتبات و نشستهایی با برخی از این گروهها صورت دادند. اولین برداشتهای نظری و همچنين گامهای عملی برای تاثیرگذاری بر محافل انقلابی روشنفکر اروپایی اما نشان از ناهمواری راه داشت. بر همين اساس و پس از دوره معینی، جریان ما از تلاش برای همگرايی با اين گروهها منصرف شده و با انتشار نشریه «پیک انترناسیونالیستی» راه دیگری در پیش گرفت.
«پیک انترناسیونالیستی» و چپ کمونیست اروپا
حقيقت اين بود که از چپ کمونيست (سنت ايتاليایی آن) در بعد از دورانی بحران و تجزيه، جز موجودیت محفلی گروههای ايزوله متکی بر مواضع انقلابی کهن چیزی باقی نمانده بود. گروههایی که در مقابل اقیانوسی عظیمی از توليدات نظری دستگاه ایدئولوژیک طبقه حاکم، قادر به پیشروی در عرصه نظری و ساماندهی خود نگشته بودند. سنت آلمانی و هلندی چپ کمونیست، از نظر سیاسی کماکان اسير مواضع شوراگرايانه و از لحاظ متدولوژیک، در چنبره جناحهایی از مارکسيسم دانشگاهی گرفتار آمده بود.
نيروهای طیف چپ کمونیست که بصورت گروههای کوچک و ايزوله در کشورهای اروپايی پراکنده بودند از معضلاتی اساسی اما مشترکی رنج ميبردند. معضلاتی چون فقدان استراتژی و تاکتیک روشن، آغشتگی دردناک به اروسنتريسم، تاثير پذيری شديد از مکاتب به اصطلاح مارکسيسم غربی، مهمترین آنان بودند. رویارويی فعالين اين حرکت با چنين اوضاعی، برهان قاطعی بود برای تداوم حرکت انتقادی و ريشهیابی معضلاتی که سد راه پیشروی جنبش کمونيستی شده است.
از لحاظ اندیشه شناختی و با نقطه عزیمت از مواضع گروههای چپ کمونیست اروپا، میتوان این گروهها را به دو دسته تقسیم کرد.
دسته اول گروههايی هستند که مواضع آنان کماکان بر مبانی فکری جناح چپ انترناسيونال سوم ( چپ ايتاليا) استوار میباشد. دسته دوم گروههایی هستند که با اختلاط مواضع چپ کمونيست ایتاليا با کمونیسم شورایی و «مارکسیسمهای رادیکال» دانشگاهی، در بعد از جنبش دانشجويی ١٩٦٨ شکل گرفتهاند. بررسی دقيق تاريخ حرکت گروههای موجود در جنبش کمونیستی اروپا، حکايت از آن داشت که با بحران و تجزيه چپ ايتالیا در بعد از جنگ جهانی دوم، سمتگيری سیاسی دسته دوم، یعنی گروههای ایجاد شده در بعد از ١٩٦٨، برخلاف پوسته تئوريک مواضعشان، گامی به عقب بود. در اين روند جديد، جای رادیکاليسم دخالتگرانه چپ ايتالیا را پاسفيسم متاثر از مارکسیسم دانشگاهی و شوراگرایی گرفته بود. دردناکتر از همه اما نفوذ سنت اروسنتريسم در درون بخش قابل توجهی از این گروهها بود. امری که خود را در پوششهای اصولگرایی، کتمان میکرد. تجلی این اروسنتریسم، نگرش تحقیرآمیز روشنفکران انقلابی اروپا به جنبش کارگری غیر اروپایی و حتی فراتر از آن، تکیه غیر رسمی و شفاهی بر «گفتمان» راسیستی اختلاف فرهنگی در نحوه مواجه با جنبش کارگری و عناصر کمونیست غیر اروپایی بود.
بدینسان يکی از درسهای اين حرکت، مواجه مکرر با سنن مارکسیسمهای دانشگاهی در هدايت تحزب چپی و همچنین نقش آنان در عقب راندن گام به گام جنبش کمونیستی در بعد از شکست انقلاب اکتبر بود. امری که طی بيست و پنج سال کار نظری در شرایط مختلف، در هر دوره در هيئت و شکلی تازه در مقابل ما قد علم کرده بود.
حال دیگر مبرهن بود جنبش کمونیستی در مقابل یک معضل اساسی قرار داشته است: نفوذ چشمگیر مکاتب نظری دانشگاهی و نقش هدایتگرانه این مکاتب در رهبری فکری که به شکل جدایی میان کارکرد تئوریک و کارکرد سیاسی سازمان انقلابی تبلور یافته است.
شناخت چنین معضلی نه بر مبنای مشاهدات و مطالعات تجربی، بل که محصول کار تئوریک بیوفقه حول معضلات نظری جنبش کمونیستی و بويژه برقراری یک پیوند منطقی و نظری میان پروبلماتیکهای جنبش مارکسیستی در اروپا طی یکدهه اخیر و بحران مکاتب نظری و اکادمیستی بود. بحرانی که با نزول فلسفه ساختارگرا و سرانجام عروج پسامدرنیسم کل گستره علوم انسانی و اجتماعی را به ورطه خود کشاند. خصلت تاریخی این بحران و نقش نحلههای فکری پسامدرن در تسریع و ژرفش بیش از پیش آن، فرصت تاریخی معینی را برای پیشروی نظری جریان کمونیستی فراهم ساخته است. تهاجم پسامدرن به بنیادهای فکری علوم مدرن و پیوستن بخش عظیمی از جناح چپ اکادمیسم به این موج شاید بزرگترین جدل فکری است که مارکسیسم انقلابی را بار دیگر به چالش تاریخی فرا میخواند. انجام این وظیفه سترگ تاریخی از عهده گروههایی که خود بشدت متاثر از مارکسیسم دانشگاهی بوده و اکنون در بحران و گیجی ایدئولوژیک بسر میبرند، ساخته نیست.
مشاهده ناتوانی گروههای کمونیستی کوچک اروپا در استفاده از این فرصت تاریخی برای باز پس گیری مواضع از دست رفته دلیل دیگری بود برای حرکت مستقل جریان ما بسوی یک برنامه پژوهشی حول پروبلماتیکهای مشخص.
بدین ترتیب یکی از درسهای تجارب حرکت تا به امروز جریان ما دریافت ابعاد و مشخصات نظری و تاریخی سیطره مارکسیسم دانشگاهی و مکاتب آکادميستی، بر کل حيات جنبشی بود که در بعد از شکست قطعی انقلاب اکتبر در اواخر دهه ١٩٢٠ بدرست يا نادرست تحت عنوان مارکسیسم وجود داشت. درسهای این تجربه حاکی این حقیقت بود که سیطره ايدئولوژيک بورژوازی بر جنبش کارگری و کمونیستی، با ظهور و تکامل مارکسیسمهای دانشگاهی گره خورده است، بطوریکه اين دو روند، یعنی شکست ایدئولوژیک جنبش کمونیستی و ظهور مارکسیسم دانشگاهی بمثابه قطب هدایتگر احزاب چپ، در تقاطع تاریخی معینی به يکديگر میرسیدند. پیوند میان این دو روند تاریخی بمثابه یک از تجلیهای شکست جنبش کمونیستی، نه بر مبانی یافتههای تجربی یا استنتاجهای پراگماتیستی از همسوییهای تاریخی این روندها، بلکه متکی بر کار سیستماتیک نظری در حوزههای شناختشناسی، تاریخ علوم و فلسفه و سرانجام تاریخ جنبش کمونیستی بود.
تشکیلاتکارگرانانترناسیونالیست، بسویبدیل کمونیستی
اگر کل احزاب چپ از توليد تئوریک به معنای انقلابی آن، دست کشيده و بطور کامل تحت هدايت مارکسیسم دانشگاهی بود، گروههای چپ کمونيستی برای خلاصی از بن بست فکری و در نبود چشم انداز کمونیستی و برنامهای در مقابل امواج گيج کننده «مارکسیسمها» دست به عقب نشینی زده بودند. حیات نسلهای جديدتری که خود را با چپ کمونيسم تعريف میکردند سخت متاثر از همین «مارکسیسم» ها بود. اين همان چيزی بود که جستار برای بديل کمونيستی را در مقابل دیواری از اندیشههای سیستماتیک و جامع مکاتب بورژوایی قرار میداد.
نگاهی نزدیکتر به تاریخ تکامل تئوریها در جنبش کمونیستی نشان میداد که چنين روندی برای اولين بار رخ نميداد. همين روند بود که در دوران تاريخی پیشين، یعنی سالهای بعد از شکست انقلاب اکتبر، منجر به ظهور قدرتمند مارکسيسمهای دانشگاهی و سیطره اينان بر احزاب کمونيست سابق گشت. اکنون نيز همين روند در حال از ميدان بدر کردن آخرین جرقههای فکری و سیاسی بازمانده از انقلاب اکتبر بود.
بدین ترتيب هم تجارب سیاسی و هم دستاوردهای نظری حکایت از حقیقتی واحد داشت: يکی از جلوههای چیرگی بورژوازی بر جنبش کمونيستی و در نتيجه خلع سلاح جنبش کارگری، عروج مارکسيسمهای دانشگاهی و سیطره آنها بر حيات هرگونه تحزب و سازمانگری مارکسیستی است. به ديگر سخن، سيطره آکادميسم چپ بر جنبش کارگری یک پدیده تاریخی اجتماعی است و نه یک مانور در میدان سیاست. این روند بصورت یک مکانیسم و همچون بازتاب سیطره ایدئولوژی بورژوایی بر جنبش کارگری عمل میکند، نه همچون یک اقدام سازمانیافته و از پیش برنامهريزی شده. از همین رو نیز ما متقاعد شدیم که باید انگشت بر همین مکانیسم نهاد و آن را به بوته نقدی انقلابی سپرد.
نظريهها و سيستمهای فکری منسجم از ديوار تشکيلات و ضوابط اساسنامهای عبور کرده و در غياب يک نقد مطرح و قدرتمند کمونيستی، خود را بر گروههای سیاسی تحميل ميکنند. نظرات و ايدههای جامعه بشری بر اساس قانونمندیهای خود راه خويش را طی میکنند. قطعنامههای تشکيلاتی و احکام نظری بدون اتکا بر تحقيق و بررسی مستدل و مستند، در مقابل سيلی از پژوهشها و تئوريهای مدرن و منسجم پایداری نخواهند داشت.
معضلات متعدد پاسخ میطلبند. در جايی که چنين پاسخهایی وجود ندارند، صادرکنندگان احکام تئوريک، ناگزيرند تا برای جبران فقر نظری خويش، «مخفيانه» سراغ سفرههای رنگينتر رفته و دانه چنينی تئوريک کنند. آنگاه برای حفظ «پرستیژ» خود در تشکيلات، نتايج شتابزده دانهچينیها را همچون نوآوری مارکسيستی در جمعی معدود و ناآگاه، فرياد زنند. کاری که مبدل به يک سنت در میان فعالين سیاسی احزاب چپ در بعد از شکست انقلاب اکتبر شده است. اين يک حقيقت است که غياب يک جنبش انقلابی و کمونيستی در اوضاع کنونی، بيش از هرچيزی گواه نبود تئوری انقلابی و حتا فراتر از آن، نبود يک سنت نهادينه شده در جنبش مارکسیستی برای توليد و دفاع از تئوری انقلابی است.
دستیابی به چنين جمعبندی از فراز و فرودهای تاريخ تکامل فکری جنبش کارگری، دستاورد بزرگی برای اين حرکت بود. بازنگری روند تکامل نظری تاريخ و سیر حرکت فکری جنبش مارکسیستی، حکايت از آن داشت که خطوط و قانونمندیهای معينی در چگونگی عقبنشینی يا پيشروی نظری جنبش مارکسیستی قابل مشاهده است. قانونمندیهایی که نه فقط در ارتباط با جنبش مارکسیستی و يا احزاب چپ، بلکه در رابطه با تکامل کل انديشههای بشری نيز قابل تعميم و دفاع هستند.
گام نهادن در چنين مسيری، برای گروهی از کارگران مبارز و خودآموخته که فاقد سواد کلاسيک دبيرستانی نيز بودند، ناممکن جلوه مینمود. با این همه بر اساس جمعبندی از اخرین تجارب و تدوین ضوابط ناظر بر نحوه فعالیت سیاسی و پژوهشی گامهایی بسوی برنامه و اهداف تعیین شده برداشته شد.
امروز ، بعد از هشت سال، بايد اذعان کرد که از نگاه کمی، يعنی تعداد رفقايی که در اين مسير موفق شدند، اجرای پروژه پژوهش مارکسيستی قرين موفقيت نگشت. یکی از اهداف پروژههای واحد پژوهشی که پرورش قشری از کادرهای نظریه پرداز کارگری در بدنه و ارگان مرکزی تشکیلات کمونیستی بود تحقق نیافت. تنها تعداد معدودی از رفقای ما به اهداف يادشده نائل گشتند. این عدم موفقيت ریشه در مشخصات دوران کنونی و عقب نشینی طبقه کارگر در مبارزه علیه طبقه حاکم دارد. چنین اقدامی، آن هم توسط عدهای کارگر مبارز، اولین تجربه از نوع خود بود. اين اقدام، اگر با تجربه امروز و در شرایطی سیاسی متفاوت صورت میگرفت، میتوانست با استقبال چشمگير نسلی از مبارزان مواجه شود. اما صرفنظر از این کاستی، از نظر کيفی، اقدام «تشکیلات کارگران انترناسیونالیست» يک حرکت پرثمر در عرصه نظری و يک تجربه جديد در نهادينه کردن پژوهش مارکسيستی، همچون جزئی از حيات سازمان انقلابی بشمار میايد. این دستاوردی است که تعلق به جنبش طبقه ما دارد.
اين نوشتار گوشههایی از دستاوردهای ما در پروسه یاد شده را بصورتی بسیار موجز معرفی کرده و عزم آن دارد تا لزوم نهادينه شدن پژوهش مارکسيستی در سازمان انقلابی را، همانند دیگر استنتاجهای خود، بصورت يک پروبلماتيک نظری در پش روی جنبش مارکسیستی قرار دهد.
صورت مسئله ( تعريف پروبلماتيکها)
پیش از پرداختن به مسائل اساسی پیش روی این گفتار، توضیح یک نکته مطلوب و ضروری است. این نوشتار نه یک کار تحقیقی در حوزه مشخص، بلکه مجموعه استنتاجهایی است از تحقیقات نسبتا گسترده در حوزههای فلسفی، سیاسی و تاریخی.
شاید بتوان گفت که عمومیترین پروبلماتیکی که کلیت تزهای این نوشته بر آن استوارند، ریشه در جدلی در حوزه شناخت شناسی دارد. جدلی که با عروج پسامدرنیسم جان تازهای گرفته و به وسیعترین حوزههای فلسفی، علمی و جامعهشناسی کشیده شده است. تزهای این نوشتار تنها به بعد سیاسی این جدل، بویژه به بعد سبک کاری این جدل نظر دارد. همانگونه که از محتوا و ساختار عمومی این تزها برمیآید، بدون تن دادن به پروبلماتیکهای فورموله شده توسط نحلههای فکری ایدئولوژی حاکم، میکوشد تا از طریق بازتعریف برخی پروبلماتیکها زمینه یک جدل فکری را در خط مقدم جبهه نبرد فکری فراهم سازد.
مسئله اساسی مبحث نخست این تزها عبارت است از ارائه تبیینی روشن از ایدئولوژی، علم و مارکسیسم و رابطه آنها با یکدیگر از زاویه شناختشناسی. مفهوم ایدئولوژی توسط مکاتب نظری در چند دهه اخير تا حد اغراقامیزی پروبلماتیزه گشته است. از لحاظ شناختشناسی، این امر راه را برای ارائه یک تعریف معتدل و باصطلاح علمی از مارکسیسم گشود. از لحاظ عملی نیز، اعتبار ویژهای به مراکز و انستیتوهای علمی بورژوازی جهت ادعای پرچمداری نظریههای مارکسیستی بخشید. انعکاس سیاسی این معضل در میان احزاب سیاسی، متون کمابیش آشفتهای است که گروههای متعدد سیاسی در باره «ایدئولوژیک» بودن یا نبودن مارکسیسم منتشر میسازند. این در شرایطی است که بحث علمی بودن مارکسیسم، با تهاجم نحلههای پسامدرن به «علم» مبدل به پروبلماتیک جدیدی شده است. احزاب چپ نیز همانند جزئی از یک روند فکری- اجتماعی، موضوع این تحول بوده و نظریهپردازان واقعی این احزاب، بمثابه بخشی از ساختار اکادمیستی دستگاه اموزشی حاکم، به این موج پیوستهاند. تبارز سیاسی این تحول در دهه آتی، با عروج قطببندیهای سیاسی جدید، آشکار خواهد شد. این نوشتار بر این باور است که جنبش انترناسیونالیستی باید نقش تاریخی معینی در این جدل ایفا کرده و برای بازپس گیری مواضع پیشرو در حوزه نظری، دست به ابراز وجودی جدی در این جدال زند. تزهای مربوط به علم، ایدئولوژی و مارکسیسم بر چنین چشماندازی از روند مبارزه طبقاتی در عرصه نظری در اوضاع حاضر استوار هستند. در این معنا، ارائه این تزها، تنها مقدمهای است برای طرح مسائل اساسی.
تزهای مربوط به ایدئولوژی با تعریف و تدقیق مفهوم ایدئولوژی از مانع معضلاتی نظری که در مباحث مربوط به ایدئولوژی خلق شده عبور میکنند تا بتوانند در بحثهای آتی با «پارادایمی» که مباحث نظری دستگاه حاکم در حوزه ایدئولوژی را روی پا نگاه داشته، مواجه شوند. در «پارادایم» مربوط به مباحث ایدئولوژی یک معضل اساسی در مقابل جنبش سیاسی پرولتری قرار گرفته است. این معضل را به زبانی ساده و روشن میتوان چنین تعریف کرد:
ایا مارکسیسم ایدئولوژی است یا نظریه علمی؟ اساسا ایدئولوژی چیست و رابطه آن با علم و مارکسیسم بمثابه نظریه علمی چگونه تبیین میشود؟
زمانی در طیف چپ سرمایه سخن از ایدئولوژی پرولتری بود که «جامعهشناسی علمی» هم عنوان دیگر آن محسوب میگشت. امروز اما اغلب گروههایی که کماکان خود را کمونیست مینامند، میکوشند تا نشان دهند که مارکسیسم را نظریه «علمی» میدانند و نه ایدئولوژی. این چرخش اما ذرهای تاثیر در تکرار اسکولاستیکی مقالات و مباحث کلیشهای همین احزاب و گروهها نگذاشته است. چرخش سرپایی بسیاری از استالینیستها، مائوئیستها سابق و تروتسکیستها به برداشت آکادميستی «مارکسیسم علم است» نمونهای از همین گیجسری است.
برای انگشت نهادن به هسته اساسی این پروبلماتیک، ضروری است رابطه علم، ایدئولوژی و مارکسیسم بازتعریف شود. این پروبلماتیک اگرچه در حوزه شناخت شناسی جای دارد، اما مبارزه سیاسی و سبک کار انقلابی همواره از نتایج این جدل تاثیرات مستقیم پذیرفته است.
دامنه این پروبلماتیک از مباحث نظری انتزاعی در حوزه فلسفه و شناختشناسی فراتر رفته و معضلات مشخص مطرح در جنبش کمونیستی در حوزه استراتژی و تاکتیک انقلابی را در برمیگیرد. از این جملهاند، جدل فکری میان مدافعان خودانگیختگی انقلابی با مدافعان میان نقش سازمان و برنامه انقلابی.
از منظر مجموعه تزهای این نوشتار، مارکسیسم نه فقط علم به معنای رایج کلمه نیست، بلکه خود «علم» نیز در جامعه سرمایهداری، وجهی ایدئولوژیک دارد. فراتر از آن، در نزد تزهای این نوشتار، ایدئولوژی انقلابی، یک کارکرد علمی دارد که پاسخی است به کارکرد ایدئولوژیک «علم» در جامعه سرمایهداری.
در این معنا، مارکسیسم بمثابه ایدئولوژی انقلابی ادعای علمی بودن دارد و در مقابل، ادعای بیطرفی علم رسمی را يک ریاکاری ایدئولوژیک مینمامد. در جای دیگری، تزهای مربوط به کارکرد دوگانه مارکسیسم، در تبیین کارکرد دوگانه سازمان انقلابی تبلور مییابد. سازمان انقلابی بمثابه ابزار مبارزه سیاسی و ایدئولوژیک علیه ایدئولوژی حاکم، و سازمان انقلابی بمثابه نهاد تولید کننده و تکامل دهنده تئوری انقلابی، نهاد تکامل دهنده علم انقلابی تعریف میشود. صرفنظر از میزان موفقیت مباحث آتی در عرصه روششناسی و شناختشناسی برای اثبات صحت علمی تزهای مزبور، ادعای این تزها این است که ابزار نظری موثری برای تحلیل و بررسی تاریخ تاکنونی جنبش مارکسیستی و تکامل فکری آن مهیا میسازد. نکته این است که حتی در توضیح تاریخ جنبش مارکسیستی در نیم قرن اخیر، وجه معینی از این تزها برجسته میشود. آنجا که سخن از شکست انقلاب اکتبر و عبور احزاب کمونیست سابق به جرگه سرمایه، رانده میشود، تزها مجددا بر محور کارکرد دوگانه علم و ایدئولوژی بازمیگردند. بنابر این تزها، با آشکار شدن خطر مارکسیسم برای بورژوازی در بعد از انقلاب اکتبر، کلیه نهادهای علمی وایدئولوژیک بورژوایی برای سرکوب مارکسیسم انقلابی بسیج میشوند. از سوی دیگر با شکست انقلاب اکتبر و حاکمیت استالینیسم، پوستهای از مارکسیسم انقلابی بصورت یک «ایدئولوژی» و همچون سلسله اعتقاداتی منجمد، باقی میماند. نتیجه این روند در جنبش سیاسی، جدایی کارکرد تئوریک سازمان انقلابی، بمثابه تولید کننده و پرچمدار تئوری انقلابی، از کارکرد سیاسی وایدئولوژیک آن میباشد. این امر در زندگی سیاسی احزاب بصورت انتقال یافتن کار نظری «مارکسیستی» به نهادهای علمی و دانشگاهی، و کار سیاسی و فونکسیونری به سازمانها و احزاب سیاسی چپ تجلی مییابد.
بخش دوم مجموعه تزهای حاضر، پروبلماتیک علم، ایدئورژی و مارکسیسم را از حوزه شناخت شناسی به حوزه سیاست انتقال میدهد. در حوزه سياست، و به زبانی پراگماتيستی ميتوان تجلی اين پروبلماتيک را بسادگی چنين ترسيم کرد:
خلاء یک استراتژی نظری در شرایطی که طبقه حاکم کل دستگاه اموزشی خود را برای خلع سلاح نظری جنبش کمونیستی متمرکز ساخته است، برداشت سنتی و عقبمانده از مکان تاریخی و ساختار متدلوژیک کار نظری در نزد نیروهای انقلابی میدان را برای اعمال هژمونی ایدئولوژیک اکادمیسم باز کرده است. آکادمیسم و مارکسیسم دانشگاهی از سویی سازماندهی فکری و رهبری سیاسی چپ و احزاب ان را در دست دارد و از سوی دیگر کلیه پروبلماتیکهای جاری جنبش کارگری را از زاویه منافع طبقه حاکم بازتعریف کرده است.
سالهای سال است که سیلی از ادبیات شبه مارکسیستی ( تحت عنوان مکاتبی برای جبران ضعفهای نظری مارکسیسم و یا حتی مکاتب خالص مارکسیستی) در رقابت با مارکسیسم انقلابی، بصورت تولید انبوه روانه بازار ایدهها و نظرات میشوند. این موج تولید انبوه، هژمونی نهادهای علمی کل دستگاه آموزش رسمی را پشتوانه خود ساخته است. اتوریته دانشگاه، و علم رسمی، در غیاب حزب جهانی کارگری، و درغیاب یک نقد کمونیستی از جایگاه و کارکرد «علم» در جامعه طبقاتی، موجب تثبیت هژمونی آکادمیسم چپ بصورت یک نظام ارزشی در میان نسلهای مبارز و جوان جنبش کارگری شده و پیشروان آنان را گروه گروه بسوی ناکجاآباد یاس آوری سوق میدهد. این امر محصول این حقیقت است که پس از شکست انقلاب کارگری، تحزب چپ، تحت هدایت ایدئولوژیک آکادمیسم رسمی قرار گرفت.
آکادمیسم رسمی اعتبار خود را از خصلت علمی مارکسیسم میگیرد: «اگر مارکسیسم یک نظریه علمی است، پس این مراکز تحقیق و علم هستند که پیشروی و بازتولید آن را تضمین میکنند.»
این یک استنتاج قیاسی از خصلت علمی مارکسیسم و نقش دانشگاهها بمثابه مراکز علم و تحقیق است. در این استنتاج دو مسئله مهم نادیده گرفته میشود. اول خصلت ایدئولوژیک علوم جدید و کارکرد آن بمثابه ایدئولوژی بورژوایی. ودوم کارکرد دوگانه و تفکیکناپذیر مارکسيسم: یعنی مارکسیسم بمثابه ايدئولوژی انقلابی و مارکسیسم بمثابه نظريه علمی.
بعبارت دیگر در پس هژمونی سرسام آور مکاتب آکادمیستی، در پس کارزاری که بورژوازی با «مارکسیسم»ها علیه مارکس و جنبش کارگری راه انداخته، یک معضل، یک پروبلماتیک مهم تاریخی نهفته است. این معضل عبارت است از عدم وجود يک تبيين انقلابی از رابطه علم، ایدئولوژی و مارکسیسم.
تصوير بورژوايی از کارکرد علوم جديد، یعنی علم بمثابه بازتاب کننده حقيقت و تلاش بيطرفانه برای کشف قواعد منظم حرکت، يک تصوير ناصيحيح است. دراين تصوير، تکامل نظری جنبش انقلابی در مراکز تحقيقی و علمی در فضای دمکراتيک بورژوايی، نه فقط ممکن، بلکه يک واقعيت تاريخی است. يک رکن پايهای این تصویر، باور به نقش مترقی «مکاتب مارکسيستی و مارکسيسم دانشگاهی» است. این تصویر توهم آميز و غيرواقعی است. تصويری بدور از حقيقت که کارکرد علوم جديد بمثابه ايدئولوژی را ناديده ميانگارد.
مسئله اساسی که در پیوند با معضلات یاد شده بالا قرار دارد، مکان سیاسی آکادمیسم و مارکسیسمهای دانشگاهی است. از نگاه تزهای یاد شده، مارکسیسم همواره در یک جدل و دیالوگ دائمی با علوم اجتماعی و انسانی بسر برده است. بر سیر علوم تاثیر نهاده، و از سیر علوم تاثیر پذیرفته است. مارکسيسم از سويی کوشيده است تا قانونمندی تکامل جوامع بشری را توضيح داده و از اين زاويه ساختار اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آنرا تشريح سازد و از سوی ديگر، نه فقط پاسخ علوم رسمی ( در پيشاپيش آن علم اقتصاد کلاسيک) مردود ميشمارد، بلکه متدلوژی و مکان تاريخی آنرا نيز به بوته نقد ميسپارد. از اين منظر، مارکسيسم اعتبار «علمی» «علم اقتصاد» و سپس ديگر علوم انسانی را به چالش فرا ميخواند و خود ادعای علمی بودن دارد. در عين حال، مارکسيسم با وارد شدن در حوزههای جدل که علوم رسمی و پاسخ به پروبلماتيک آنها، در حال يک ديالوگ با علوم رسمی بوده و از آن تاثير پذيرفته است. درست همانطور که ديگر شاخههای علوم انسانی، همواره از نحوه تکامل فيزيک و علوم طبيعی تاثير پذيرفتهاند، به همانگونه نيز مارکسيسم، بشيوه خود از اين روند متاثر بوده است. آنچه مورد تاکيد اين تزها است، اين حقيقت است که اين ديالوگ و جدل مارکسيسم با علوم رسمی، در بستر شکستهای تاريخی و عقب نشينی نظری جنبش کارگر، موجب به فراموشی سپردن، جدل ايدئولوژيک علم انقلابی با علم رسمی گشته است.
در هر حال بخشی از تزهای مزبور به استنتاجهای معین سبک کاری میپردازد که بر اساس انها، کلیه مکاتب نظری باصطلاح مارکسیستی و نهادهای تولید کننده آن همچون پلیس اندیشه محسوب میشوند. در این معنا، همانطور که قرارگاههای نظامی و پلیسی وظیفه سرکوب جنبشهای اعتراضی و برقراری نظم را دارند، انستیتوهای علمی و دانشگاهی و در پیشاپیش انها بخشهای باصطلاح مارکسیستی انها، وظیفه سرکوب تئوری انقلابی و برقراری نظم فکری در جامعه را بعهده دارند. در نتیجه، وظیفه سازمان و حزب انقلابی است که پروبلماتیکها را از نگاه و زاویه منافع طبقه کارگر بازتعریف کرده و میدان تئوری انقلابی را از سیطره پلیس اندیشه رها سازد. بر این مبنا، و با توجه به تعریف و تبیینی که از ایدئولوژی، علم و مارکسیسم بعمل آمده، سازمان انقلابی وظیفه دارد تا متدولوژی خود در کار سیاسی ایدئولوژیک را از متدولوژیاش در کار نظری و علمی، برغم وقوف بر عدم امکان جدایی خود آنهادر زندگی واقعی، تمیز دهد و بسوی تدوین متدولوژی معینی در کار تئوریک، تدوین یک سبک کار نظری منسجم، حرکت کند.
به دیگر سخن، یکی از اهداف تزهای مزبور، راندن کار تئوریک از حاشیه حیات سیاسی گروهها و سازمانهای انقلابی، به خط مقدم جبهه مبارزه و ضرورت سازماندهی پژوهش سیستماتیک مارکسیستی توسط سازمان انقلابی است. در صورت تحقق نسبی این هدف، تحول قابل توجهی در نگرش سنتی جنبش مارکسیستی به کادر سازی ایجاد خواهد شد. نگرشی که ناگزیر است تا خود را با نیازهای عصر حاضر منطبق کرده و برای پرورش نظریهپردازانی طراز اول و کارآمد در «جامعه متکی بر اطلاعات و رسانه» بکوشد.
دریافت ماهیت آکادمیسم چپ بعنوان پلیس اندیشه مترادف با کشيدن خط بطلان بر پروبلماتیکهای جناح چپ نیست. همانطور که مارکس نیز از پروبلماتیکهایی که «علم اقتصاد» وقت در پیش پای علم انقلابی قرار داده بود، چشم نپوشید. نکته بر سر توضیح مکانیسم و سوخت ساز تحزب بورژوايی در حوزه نظر و اندیشه و تفاوت آن با کارکرد سازمان انقلابی است.
اگر تزهای مربوط به ایدئولوژی و مارکسیسم و علم خط فاصلی میان کارکرد ایدئولوژیک سازمان انقلابی و کارکرد علمی ان میکشد، بخش بعدی تزها خط فاصلی میان اکادمیسم و تولید تئوری انقلابی ایجاد میکند. چرا که مطالعه تجارب تاکنونی جنبش کمونیستی نشان میدهد که محکومیت آکادمیسم بمثابه يک متد، هنوز نقد مکان تاریخی و سیاسی آن و بويژه مجهز بودن به نقشه عمل معین برای مقابله با آن نیست.
سرانجام میتوان از يک فرا پروبلماتیک سوم سخن گفت که در امتداد کلیه تزهای حوزههای پیشین، معضل را به حوزه عمل و سبک کار انتقال میدهد. پروبلماتیک این حوزه عبارت است از سبک کار سیاسی سازمان انقلابی در ایجاد نهادهای غیرحزبی در شرایط متعارف سرمایه داری. یعنی سازماندهی غیر حزبی در شرایط غیر انقلابی، شرایطی که گروههای کمونیستی بسیار کوچک و ایزوله هستند.
در این حوزه، سبک کار پارلمانتاریستی سوژه اصلی انتقاد است. این بخش به محدودیت تاریخی سبک کار احزاب کمونیست سابق اشاره کرده و آلترناتیو معینی را جانشین تشکلهای غیر حزبی سابق میسازد. آلترناتیو تزها عبارت است از ایجاد کانونهای کمونیستی توسط سازمان انقلابی در شرایط متعارف سرمایهداری، یعنی شرایط غیر انقلابی.
کانونهای کمونیستی تشکل یا هسته یا حتی جبهه هواداران سازمان به معنای مرسوم کلمه نیستند. حتی نام «کانونهای کمونیستی» نیز تنها در سطح انتزاع تئوریک به تشکلهای مورد نظر داده میشود. در حالیکه در زندگی واقعی، این تشکلها میتوانند متناسب با شرایط هر نامی بخود بگیرند.
کانونها حلقههايی هستند میان جنبش کارگری، میان تولید کنندگان و سازمان کمونیستی، میان آن بخش از جامعه که در ادبیات بورژوا «جامعه مدنی» نام دارد و سازمان کمونیستی، میان گروههای بحث و مطالعه و حوزههای تشکیلات کمونیستی. این کانونها، برغم برخورداری از ارگانیسم تشکیلاتی، هویت سیاسی جدای از سازمان کمونیستی نخواهند داشت.
کانونهای کمونیستی سنگرهای پیشروی سازمان کمونیستی در دوران حاکمیت بلامنازع ایدئولوژی طبقه حاکم و مراکز مقاومت گروههای ایزوله، بمثابه تجلی گرایش اجتماعی کمونیسم میباشند. این کانونها عرصه کار حوزههای کمونیستی بوده، اما برخلاف هستهها و حوزههای تشکیلاتی، نه بر اساس ضوابط و پلاتفرم سیاسی، بلکه بر روابط اجتماعی و طبیعی محدود اعضای آن متکی میباشند که جهت گیری عمومی سازمان کمونیستی را صحیح یافته و حامل پیام آن در زندگی و مبارزه روزمره خود میباشند.
مفاهيم و مقولات
عباراتی چون «انديشه سيستماتيک» و « روند نظری» و «شکل بندی گفتاری»، هر سه به معنی ترند فکری بکار رفتهاند. اصطلاح «جريان فکری» به خودی خود، فاعل و نماینده تفکر مزبور را نیز در خود مستتر دارد. عبارات «اندیشه سیستماتیک» اما تنها به خود تفکر، و در تمایز با دیگر روندهای فکری اشاره داشته و الزاما نباید با مشخصات سیاسی یا تشکیلاتی نمایندگان یا مفسران ترند فکری یاد شده یکسان تلقی گردد. عبارت «انديشه سيستماتيک» بر انسجام درونی نظريه معطوف است. اصطلاح «روندنظری»، بر مشخصه تاريخی و سرانجام عبارت «شکلبندی گفتاری» بر فرم و ساختار زبانی جريانهای فکری اشاره دارد. [6] عبارت «گفتمان» نیز در سراسر این نوشته، ضمن حفظ موضع انتقادی به مبانی پسامدرنیستی تئوریهای دیسکورز، تنها و تنها به معنای ترند یا جریان اندیشه بکار رفته است.
مقولات ترکیبی چون «ارتباط عقلانی دولت و شهروندان»، «بحران ساختاری علوم جدید»، « تفکر هژمونیک»، «اروسنتریسم خردگرا» برمبنای آراء متون تحقیقی که مبانی اين تزها محسوب میشوند بکار رفتهاند. «ارتباط عقلانی دولت و شهروندان» اشاره به اعمال قدرت متکی بر رضایت حکومت شوندگان دارد. رضایتی که از سویی بر امتیازات پایگاههای سرمایه به شهروندان مبتنی است و از سوی دیگر، بر تحکم ایدئولوژیکی که صورت و شکلی خردگرا بخود گرفته است. امروزه حتی کشیشان و رمالان جوامع مدرن نیز باید دارای مدارک علمی معتبر از مراکز اموزشی دستگاه حاکم باشند. از تدابیری چون بکارگیری روانشناسان در مراکز صنعتی تا بهره جویی از آخرین دستاوردهای علوم انسانی و فلسفه در آگهیهای تجارتی، نشان از اين خردگرایی و عقلانیت سازی کاذب دارد. این امر نشانگر، غلبه کامل وجه ایدئولوژیک علوم بر وجه علمی آن و بنبست فرهنگی ایدئولوژیک بورژوازی در توجيه و تحکیم مناسبات سرمایهداری است. روندی که در بحران ساختاری علوم انسانی و اجتماعی تبلور یافته.
اصطلاح «تفکر هژمونیک» بر نظرياتی تکيه دارد که در نقد مفهوم هژمونی در نزد آنتونیو گرامشی، پرورده شده است. تئوری هژمونی آنتونیو گرامشی که به سازش با جناحهای دیگر برای اعمال رهبری تن میدهد، یک چرخش نظری، یک عقبگرد کامل از استراتژی انقلابی است. هژمونی محصول انعطاف یک گرایش در اصول، برای اعمال رهبری خود بر گرایشات دیگر است. نوع معینی از اعمال اتوریته در شرایطی ویژه است.
اصطلاح «تفکر هژمونیک» که به فورمول بندی آنتونیوگرامشی در باره هژمونی فرهنگی و ايدئولوژيک اشاره دارد، در مقابل فورمولبندی لنین در باره هژمونی به معنای اتوریته انقلابی بکار گرفته شده است. «تفکر هژمونیک» نوع میعنی از سبک کار نظری، نوع مشخصی از سبک کار ژورنالیستی را جانشین سازمانگری انقلابی کرده و روشنفکران و کارمندان دستگاه آموزشی حاکم را به جلوی صحنه میراند. کاربرد عبارت « سبک کار هژمونیک» در معناي ياد شده، کوششی است برای تدقیق مشخصات سیاسی و تعريف جنبهای از سبککار نظری و فرهنگی چپ سرمایه.
اصطلاح «بحران ساختاری علوم» بر نظریهای مبتنی است که بر اساس آن ساختار کنوني علوم رسمی دچار يک بحران «علمی» شده اند. علوم انسانی واجتماعی دستگاه حاکم، از زمان عروج مارکسیسم بر صحنه عقاید بشری، در جدالی دائمی با آن بسر برده است. در این جدال در مقاطعی مارکسیسم انقلابی پیشروی کرده و ساختار و سیر تکامل علوم و حتی رشتههای جدید آنرا بشدت تحت تاثیر قرار داده و در موقعی دیگر، طبقه حاکم از برتری کامل برخوردار شده و مارکسیسم انقلابی را عقب رانده است.
بحران علوم انسانی بعدی از بحران ایدئولوژیک طبقه حاکم بوده و بن بست روبنای سرمایه را متجلی میکند. بحران «علمی» دستگاه آموزشی رسمی، صرفنظر از فراز و فرودهای تاریخی آن، با پدیدار شدن فیزیک کوانتا و بويژه تئوری نسبیت انشتین و سست شدن پایههای متدولوژی فیزیک نیوتونی اوج میبابد و سپس به حوزههای دیگر علوم کشیده میشود. اوج این بحران بصورت عروج نسبی گرایی علمی و سرانجام چیرگی چشمگیر پسامدرنیسم تبلور یافته است.
عبارت «اروسنتریسم خردگرا» معطوف به نظراتی است که در اینجا و آنجا، در ادبیات «تکا» تحت عناوینی چون «راسیسم فرهنگی»، «راسیسم علمی»، «نژادگرایی اروپایی» و «اروسنتریسم» طرح گردیده است. عبارات یاد شده اشاره به پدیده واحدی نمیکنند، اما اجزا و جوانب یک پدیده را توضیح میدهند. راسیسم علمی، بعنوان مثال بر داروینیسم اجتماعی، به شاخههای معینی از علوم انسانی، آنتروپلوژی و اتنولوژی، اشاره دارد. در حالیکه راسیسم فرهنگی بر تحکم نژادگرایی اروپایی بر زندگی روزمره دلالت دارد. یکی از بنیادهای اساسی این نظریه ریشه در برداشت معینی از چگونگی تکامل سرمایهداری دارد. بنا بر این نظریه، از انجا که مرکز و خاستگاه علوم جدید اروپا بوده، از آنجا که انقلاب علمی و علم جدید مبدل به ابزار ایدئولوژیک طبقه حاکم در دوران استعمار شد، نظریههای نژادگرایانه و ناسیونالیسم اروپايی بخش وسیعی از جنبشهای فکری و علمی اروپا را در چنبره خود گرفت.
برغم توضیحات نه چندان مبسوط بالا، نگارنده سطور بر نقائص احتمالی مفاهیم ترکیبی متن حاضر واقف است. مادامی که متون نظری مربوط به عبارات و نظرات مورد اشاره نشر نیافته، جای خردهگیری و برداشتهای ابهامامیز باقی است. با این حال نباید از نظر دور داشت که زبان و واژگان، ابزار انتقال افکار و پیام ما به یکدیگر است. افزون بر آن، عبارات و مفاهیمی از این دست، نقش جانبی در این گفتار دارند و با فاکتور گرفتن آنها نیز، خدشهای بر جوهر و مضامین اساسی تزهای یاد شده وارد نمیشود.
داوری در میزان موفقیت حرکتی فکری که با این تزها آغاز میشود، بعهده تاريخ خواهد بود. اما کمترین انتظار این است تا این دور از مباحث تئوریک ما به پیشروی نظری و سیاسی جنبش پرولتری یاری رسانده و بخش معینی از نظریههای اثباتی تکا در دفاع از این تزها، ترجمان عملی و برنامهای یابد. اما حتی اگر در غیاب یک نقشه عمل و ترجمان برنامهای، «تکا» قادر شود تا مسائل یاد شده را همچون یک پروبلماتیک در پیشاروی جنبش سیاسی پرولتری قرار دهد، یک موفقیت تاریخی نصیب جنبش کمونیستی شده است.
الف دیدبان – نوامبر ٢٠٠٥
[1] اين طيف اگرچه هیچگاه بطور رسمی تحت چنین نامی فعالیت نداشت، اما طیفی متشکل از گروههای کوچک کارگرا، محافل شوراگرا و سرانجام محافل کارگری جدا شده از سازمانهای موسوم به خط سوم اجزاء و نیروهای اولیه «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» بودند.
[2] نقد پراگماتیستی به معنای نفی «بحث تئوریک» و محصور شدن انتقاد در دایره واکنش کرداری و اخلاقی نیست. بحث تئوریک و کار نظری، آنجا که کماکان در دایره مشاهدات و تجارب محصور شده و از لحاظ متدولوژیک قادر نیست یک تبیین علمی و منطقی از پدیده مورد نظرش بعمل آورد، هنوز نقدی پراگماتیستی و تجربی است.
[3] اين مشخصه فقط مختص به گرايش راديکال جنبش سیاسی کارگری ايران که در ادبیات ما از ان تحت عنوان «جریان انتقادی کارگری» یاد میشود، نبود. چنين تمايلی را ميتوان در تاریخ جنبش کارگری جهان، بصورت ظهور گرايشات کارگری مشابه در طی چند دهه گذشته مشاهده نمود. گرايشاتی که هيچگاه رسما در صف مارکسيسمهای فورموله شده موجود در بعد از شکست انقلاب کارگری جای نگرفتند، اما هميشه خود را با مارکسيسم و کمونيسم تعريف کردهاند. سالهای بعد از دهه هفتاد میلادی شاهد رشد تدريجی چنين گرايشاتی بوده است که وجه مشترک اينان تاکيد بر سازمانيابی مستقل کارگری بوده است. برای آشنايی با گوشههایی از اين روند در اروپا نگاه کننيد به اتحاديه اروپا، بحران در ساختار سیاسی در نشریه «مبارزه طبقاتی» شماره دوم.
[4] شایسته است در اینجا به یک تلاش موازی و سازمانيافته برای شکستن این بنبست تاریخی نیز اشاره شود. این تلاش از طریق جدایی بخشی از اعضای « سازمان رزمندگان آزادی طبقه کاگر» و سازمانیابی مجدد آن تحت عنوان «جریان انقلاب سوسیالیستی» بود. از این جریان پیشتر هم در ادبیات «تکا» بعنوان یکی از تجلیهای «جریان انتقادی» نام برده شده است. برغم این که جریان انقلاب سوسیالیستی قادر به تکیه بر چشم انداز انترناسیونالیستی نشد، گامهای ارزندهای در این مسیر برداشت.
[5]« محفلیسم در انتهای راه» و «ترازنامه و آینده» عنوان نوشتههای هيئت هماهنگی انجمن کارگران پناهنده و مهاجر در نقد کردار و مواضع هيثت تحريریه و سخنگوی انجمن بود. اولی بصورت جزوه و دومی در يکی از شمارههای نشریه کارگر تبعيدی انتشار يافت.
[6] در شرایطی که مکاتب نظری قادر گشتهاند تا مقوله ديسکورز را جانشين مفهوم ايدئولوژی سازند، بکارگيری اين عبارت در ادبيات چپ و حتی جريانهای انقلابی غالبا بدلیل سنت دنباله روی از مباحث «تحقيقی و علمی» چپ آکادميست صورت ميگيرد. از لحاظ نظری اين عبارت به جای مقوله گفتار يا جريان فکری ايدئولوژيک بکار رفته و بر برداشت پسامدرنيستی از نقش انديشه در تاريخ متکی است. در غیاب هر گونه کوشش نظری برای تدقیق مضمون اين عبارت و تعريف رابطه آن با مفاهيم مارکسيستی، از بکارگيری اين عبارت در اين نوشتار خودداری شده است.
فصل دوم
بسوی استراتژی سوسیالیستی،مجموعهتزها
مبانی سبک کار نظری سازمان کمونیستی
ایدئولوژی، علم و مارکسیسم
(١) ایدئولوژی
1. ايدئولوژی، در مفهوم سلسله عقاید و نظریههای سیستماتیک بصورت جهانبينی جانبدار، پايه و بنیاد تفکر بشری در جامعه طبقاتی است. مادامی که هستی اجتماعی انسان، بر تقسيم طبقات و مالکيت خصوصی استوار است، انديشه بشر قادر به گريز از تفکر ايدئولوژيک نخواهد بود. همه گونههای توضيح واقعيات توسط بشر انديشمند، بناچار يک توضيح ايدئولوژيک است.
2. ايدئولوژی دارای کارکردی دوگانه و متناقض است. ايدئولوژی بمثابه نيروی بازدارنده تکامل انديشه بشری و ايدئولوژی بمثابه نيروی محرک برای شناخت. ايدئولوژی از سويی گرايش به تحميق و توهم سازی دارد و از سوی ديگر گرايش به یقين و توهم زدايی. از سويی شناخت بشر از واقعيات عينی را در محدوده تفسير مخدوش عينيت، بواسط دخالت احساس، محصور ميگرداند و از سويی ديگر، اين شناخت را به مثابه ابزاری برای کشف قوانين حرکت و تغيیر بنيادی هستی اجتماعی بکار میگیرد. از سويی گرايش به دستیابی به متد علمی برای اثبات امکان تغيیر بنیادی واقعيت دارد و از سوی ديگر گرايش به تفسير منفعتطلبانه واقعيت برای اثبات ناممکن بودن دگرگونی بنيادی هستی اجتماعی بشر دارد. از سويی هستی اجتماعی نکبت بار جامعه طبقاتی را آذين ميبخشد و از سوی ديگر با عصیان علیه اين هستی، گرايش به تحقق آرمانها و ايدهالهايی دارد که خاستگاه آن موقعيت اجتماعی و طبقاتی انسان است. ايدئولوژی گرايش به همگون سازی، به رنگآميزی منفعتطلبانه، در بازتعريف واقعيات و بيان حقيقت دارد.
3. در جائيکه علم، خود را در دايره توضيح چرايی و چگونگی تکامل گونههای قابل مطالعه هستی در گذشته و حال محصور ميسازد، ايدئولوژی گرایش به لزوم هدايت اين روند برای تحقق ايدهآل، تا سطح تخيل پيش ميرود. در اين معنا، کارکرد ايدئولوژی، بازتوليد توهم بصورت آگاهی کاذب است که کهنترین اشکال خود را در آئيینهای مذهبی مییابد. در عين حال ايدئولوژی تحميل تفکر سيستماتيک به بشر به حکم شرايط مادی موجود و در نتيجه، عزم وی برای فهم و توضيح آن بصورت يک کل است. ايدئولوژی، نگاه بشر انديشمند به واقعيت عينی، نه از فراز واقعيات، بلکه از درون هستی اجتماعی ولاجرم طبقاتی او است.
4. نه فقط انديشه و تفکر بشر، بلکه شيوهايی که در توليد و تکامل انديشه بکار ميروند، جانبدار و ايدئولوژيک هستند. هر عمل انديشمند، تابع نوعی از نگاه به موضوع (ابژه) انديشه است. آنجا که نه موضوع ( ابژه) و نه انديشه (سوبژه) ايدئولوژيک نیست، مکان انديشمند و نگاهی که وی از جايگاه اجتماعی خويش به موضوع میافکند، نگاهی است از نقطهای معين و بناچار جانبدار. تفکر ايدئولوژیک هنگامی رخ مينمايد که موضوع انديشه و تفکر، نه شیء بیجان، بلکه خود بشر متفکر است. در اين معنا کل علوم انسانی و اجتماعی و نظريههايی که گونهای از هستی اجتماعی بشر را مورد مطالعه قرار ميدهند از نگاهی جانبدار و ايدئولوژيک برخوردارند.
5. پيدايی زبان و گفتار بشری، بدون دريافتهای حسی انسان بمثابه يک ارگانيسم زنده و متفکر، بدون عمل ارتباطی انسان همچون يک موجود اجتماعی غير قابل تصور است. تکامل انديشه و شکلبندیهای گفتاری، تنها و تنها از مجرای تکامل شرايط توليد و اشکال مناسبات و ارتباطات انسانی قابل توضيح است. به همين سان، هيچ گونهای از هويت زبانی و شکلبندی گفتاری و هيچ انديشه سیستماتيک انسانی، بدون ارتباط با هستی اجتماعی بشر و شرايط مادی او قابل توضيح نیست. هر انديشه و گفتار سیستماتيک، بناچار يک گفتار ايدئولوژيک نیز ميباشد.
6. ايدئولوژی بمثابه مجموعهای از عقايد و نظرات سیستماتيک، مبتنی بر يک نظام ارزشی معينی است. گونهای از تفکر سيستماتيک، یا پذيرش سیستمی از نظرات، به خودی خود، الزامات اخلاقی و کرداری معينی در پی ندارد. اما تفکر و انديشه سیستماتيک بمثابه جزئی از ايدئولوژی، تعهد و الزامات کرداری و گفتاری را در پی دارد. اين از آن روست که ايدئولوژی فقط سيستمی از انديشههای ناظر بر گونهای از نگاه به هستی، نبوده، بلکه شامل نظام ارزشی اخلاقی معينی نيز ميباشد. پيوند عقايد سیستماتيک با اين نظام ارزشی است که گفتار، کردار، سخن و عمل ايدئولوژيک را به نظام ارزشی مزبور متعهد میگرداند. نظام ارزشی، همچون عنصر مهمی از ايدئولوژی شامل معیارهایی برای تمايز میان نیک و بد، زشتوزيبا، شايست و ناشايست، است. معيارها و موازين نظام ارزشی ايدئولوژی، نه فقط آفريده انديشههای تئوريک، بلکه محصول فاکتورهايی چون آداب وفرهنگ، تربيت و سرانجام عمل اجتماعی نیز ميباشد. بدين سان، نظام ارزشی بمثابه جزء مهم اما ناپيدای هر ايدئولوژی، ناظر بر الزامات اخلاقی و کرداری ناقلان ايدئولوژی است. انديشههای سيستماتيک ونظام ارزشی یک ايدئولوژی، تاثير دوگانهای بر يکديگر دارند. از سويی، شناخت عقلانی، به نقد نظام ارزشی برميخيزد و از سوی ديگر، نظام ارزشی ميل به اصلاح ايدئولوژی برای انطباق آن با ارزشهای رايج در فرهنگ و آداب در شرایطی مشخص داشته و ايدئولوژی را متناسب با نرمهای نظام ارزشي شرایط ويژه تعديل میدهد. نظام ارزشی، قواعد و نظريات سیستماتیک عام ایدئولوژی را با تجربه و دریافتهای حسی ناقلان ايدئولوژی پیوند داده و اخلاقیات رايج ميان ناقلان و راويان ايدئولوژی را تنظيم و هماهنگ میسازد. در جائيکه گفتار ايدئولوژيک با تاکيد بر صحت احکام خویش و عقلانيت آن اعتبار ميیابد، کردار ايدئولوژيک، از نظام ارزشی، از دريافتهای حسی که تابع هويت يا منافع ناقل ايدئولوژی است، الهام ميگيرد. در جائيکه عقلانيت در جستجوی منطق قواعد درونی آيين است، نظام ارزشی ايدئولوژی بر تجربه و دريافت حسی انسان، بر فرهنگ و تربيت مبتنی بر نرمها استوار ميگردد. برغم تکيه گفتار ايدئولوژيک بر تشخيص عقلانی، نظام ارزشی نقش مهمی در سمت و سوی انديشههای سيستماتيک دارد. اندیشههای سیستماتیک و نظام ارزشی ايدئولوژی همچون اضداد پديدهای واحد عمل کرده و تکامل یا تعديل ايدئولوژی را ميسر ميسازند.
7. کارکردايدئولوژی همچون گونهای از نگرش سیستماتیک به جهان پیرامون، منوط بر وحدت اجزاء درونی آن است. هماهنگی و وحدت درونی ايدئولوژی نيز بنوبه خود، گرايش به ايستايی در شيوه تفکر دارد. تحول و تکامل عناصر درونی ايدئولوژی موجب رشد تضاد میان يافتههای عقلانی و نظام ارزشی ايدئولوژی شده و موجوديت آنرا بمثابه يک آيین بسته، به مخاطره میافکند. ايدئولوژی بمثابه سلسلهای از تعاريف و تعابير همبسته، گرايش به يگانگی درونی و ايستايی دارد، در حاليکه گفتار و کردار ايدئولوژيک ناگزیر به انطباق با انسان و جهان در حال تغيير است. اين امر محصول ناهمگونی میان ايدئولوژی بمثابه آيينی از قواعد همبسته و ايستا و جهان پیرامون بمثابه عينیت در حال شدن و تغیير بیوفقه است.
8. ايدئولوژی هويت انديشیده شده انسان انديشمند در جامعه طبقاتی است. هرگونه هويت ايدئولوژيک، در تقابل يا تمايز با هويت ايدئولوژيک ديگری تحقق مییابد. از همين رو، ايدئولوژی عامل بازدارنده در همبستگی انديشه جامعه جهانی انسان است. همانگونه که تقسيم جامعه به طبقات، عامل تضاد در مناسبات اجتماعی است، تقسيم انديشه انسانی به هويتهای ايدئولوژيک متضاد، بازتاب جدال طبقات در عرصه ايدهها و انديشه انسانی است.
9. هیچ نوع از انديشه بشری قادر به گريز از کارکرد جانبدار ايدهها و دستاوردهای فکری بشر و بکارگيری منفعت طلبانه دستاوردهای علوم جديد ( فنآوری مدرن) توسط طبقه حاکم نيست. تنها با محو مالکيت خصوصی، محو طبقات و دولت است که ايدئولوژی نيز از صحنه تفکر و اندیشه بشری حذف ميگردد. تنها با آزادی کار از اسارت سرمايه است که انديشه بشر از اسارت تفکر ايدئولوژيک رها ميگردد. برای تسريع اين روند تاریخی، برای رهایی انديشه بشر از قيد ايدئولوژی، راهی جز مسلح شدن به ايدئولوژی رهايیبخش نيست. همانگونه که برای پایان بخشيدن به هستی طبقاتی انسان، هيچ راه ديگری جز توسل به جنگ طبقاتی عليه طبقه حاکم وجود ندارد.
(٢) ایدئولوژی و علم
10. علوم طبیعی و اجتماعی دارای کارکردی دوگانه در جامعه طبقاتی است. علم بمثابه علم و علم بمثابه ایدئولوژی، یا ابزار تحکیم ایدئولوژی . علم از سويی در حال کشف قانونمندیها و قواعد نهفته در طبيعت و جامعه، برای تغيیر آن است و از سوی دیگر همچون ابزاری در دست طبقه حاکم بر تحکیم موقعیت این طبقه بکار میرود. انجا که علم برای ساماندهی اقتصاد و سیاست و فرهنگ بکار ميرود، دارای کاربرد ايدئولوژیک بلاواسطه است. و انجا که علم بمثابه علم در راستای تمايل ایدئولوژی حاکم برای بکارگیری فناوری علمی و تقسیم ثروت ناشی از رشد فناوری عمل میکند، دارای کاربرد ایدئولوژیک غیر مستقیم است. به همین سیاق، تداوم حیات و تضمین بقا تولیدات علمی در گرو بازتولید کل دستگاه سیاسی اداری است که دستگاه اموزشی وقت را تحت سیطره خود دارد. نه فقط نهادها و موسسات علمی، بلکه ساختار اجتماعی جامعه پژوهشگران، همچون جزئی از مناسبات طبقاتی، در پیوند نزدیک با دستگاه اداری سیاسی حاکم بازتولید میشود. فلاسفه کهن، از افلاطون و ارسطو تا کليه جریانهای فلسفی، در نهادها و سیستمهای آموزش رسمی، همواره بعنوان مشاوران دستگاه حاکم، ایفای نقش کرده و میکنند. پیوند میان نهادهای علمی، فرهنگی و ايدئولوژيک و دستگاههای قدرت، مهر خود را بر سراسر تاريخ تکامل علوم بشری و نهادهای آن کوبیده است.
11. علوم جديد که با گاليله و کوپرنيک و سرانجام انقلاب علمی نيوتنی تولد یافت، بناچار در خارج از سيستم دستگاه آموزشی زمان خويش که تحت سیطره آموزههای ارسطویی و قدرت مطلقه وقت بود، نطفه بست. دانشمندان و فلاسفه کهن در مقابل فرمانروايی مطلق علم زمان خويش که در پيوند با مذهب و کلیسا بود، ناگزير بودند تا همچون گالیله علیه انگیزسیون و تفتیش عقاید، در حوزه علم، انقلابی بيانديشند.
نیوتن در سال ١٦٦١ به دانشکده تربیتی (کمبریچ ) وارد شد که دروس این دانشکده بمثابه جزئی از دستگاه آموزشی وقت، بر پایه آموزههای ارسطو تنظیم میگشت. با این وجود نیوتن برخلاف نظام علمی زمان خود، از فیلسوفان نوگرايی چون کپرنیک و کپلر پیروی کرد. انقلاب علمی، در عين حال انقلابی بود عليه دستگاه علمی و ساختار نهادهای علمی وقت. چرا که طبقه حاکم در نظام کهن، کليه علوم زمان خود را برای توجيه سلطه طبقاتی خويش بکار گرفته و لذا پيشرفت علمی در تارهای ناپيدای کارکرد ايدئولوژيک خويش متوقف گشته بود.
نیوتن با نگارش « اصول ریاضی فلسفه طبیعی» مفهوم گرانش عمومی را مطرح و با تشریح قوانین حرکت اجسام، علم مکانیک کلاسیک را پایه گذاری کرد. کتاب تاریخساز« پرنسیپا»ی نیوتن که تبدیل به الگوی علم مدرن شد تاثیرات ژرفی از علم هندسه دوره پیشين پذیرفته بود. او این نظریه علمی را به ثبوت رساند که نیروی کشش میان اجرام آسمانی، طبق قانون عکس مربع عمل میکند، یعنی مقدار نیروی گرانش میان خورشید و یک سیاره برابر است با عکس مجذور فاصله میان آن دو. قوانین حرکت نیوتن درباره کنش و واکنش قانونمند میان اجسام، علم فیزیک و مکانیک را همچون سنبل حقیقت مطلق در عرصه اندیشه بشری تثبیت کرد.
با ظهور و سرانجام تثبيت علم فيزيک و مکانيک و بويژه با تجربه دستاوردهای اوليه آن، سیستم آموزشی کهن ارسطویی در اروپا، همراه با شيوه توليد و مناسبات کهن در هم ريخت و دستگاه آموزشی جدید مبدل به نماد علوم دقیقه جامعه بورژوا گشت. بورژوازی نوظهور بزودی با تجربه نقش علوم طبیعی جدید در فناوری مدرن، بسوی بکارگیری علم برای اداره امور اقتصاد و سیاست جامعه واقف گردید. رخدادهايی چون رفورماسیون مذهبی که حق تفسیر آیههای کتاب مقدس را از مرجع دینی به فرد را ممکن گردانید، رنسانس و عروج سکولاریسم که با تجربه نقش ایدئولوژیک کلیسا، جدایی مذهب از دولت مدرن را مبنا قرار میداد و بويژه گام تاریخی ماکیاولی برای تدوين تئوری سیاست، دريچههای نوینی بروی تکامل علوم اجتماعی و سیاسی جدید گشودند.
بورژوازی نوظهور با بکارگيری علوم جديد، به ساماندهی دستگاه آموزشی مدرن پرداخت. علوم اجتماعی جدید که بسرعت در ساختار دستگاه حاکم استحاله يافته بود، اتوريته علمی زمان خود، یعنی انقلاب علمی و نظريه قوانین سهگانه نیوتن را الگوی متدیک خويش قرار داد. ديگر شاخههای علوم جديد نیز پیرو همين سنت گشتند. بنیانگذار «علم جامعه شناسی» از آن رو عنوان سوسیولوژی را برای رشته جدید خویش برگزید که علم شناخت پیکر جامعه را همسان علم دقیق شناخت پیکر زنده میدانست. به همانگونه که زیستشناسی ابعاد ناشناخته کارکرد پیکر انسان را کشف میکرد، «جامعه شناسی» نیز قرار بود تا بدون دخالت تمایلات و ذهنیگری ناشی از موقعیت اجتماعی دانشمند یا نهاد علمی، ابعاد ناشناخته و راز آميز هستی جامعه بشری را آشکار سازد. این راهی بود که پیشتر توسط اقتصاد کلاسیک آغاز شده بود.
علم اقتصاد، با اثر آدام اسميت، «تحقيقی در باره طبيعت و علل ثروت ملل» و با «اصول علم اقتصاد و ماليات» تاليف ديويد ريکاردو به اوج رونق خود رسيد. آثار آدام اسميت و ريکاردو، در قياس با آثار اقتصادی در دوران بعدی جامعه بورژوا، از مزيت علمی برجستهای برخوردار هستند. آدام اسميت برای اولين بار تمايز ميان ارزش مصرف و ارزش مبادله را بيان کرده و بر نقش کار بعنوان معيار واقعی ارزش مبادله هر کالا انگشت نهاد. وی همچنين قادر گشت تا به تضاد ميان عرضه و تقاضا و نزول نرخ سود اشاره نمايد. ريکاردو نيز قادر گشت تا تضاد موجود ميان بهره مالکانه زمين و سود سرمايهداران و مزد کارگران از يکسو و تضاد ميان مزد و بهره از سوی ديگر مورد تحقيق قرار دهد. به بيان ديگر، آدام اسميت به شناخت نطفهای تناقضات درونی سرمايه و ريکاردو به شناخت اشکال نه چندان آشکار شده تضادها طبقاتی نائل شد. اين گامهای اوليه علم اقتصاد در شرايطی برداشته شد که تضادهای درونی رژيم سرمايهداری کماکان در حالت جنينی خود بودند. سرمايه هنوز تمامی پيکر جامعه را به درون خود نکشيده و سيستم سياسی سرمايه داری به تباهی کامل نگراييده بود. همين امر موجب ميگشت تا کارکرد علمی، تحقيق و پژوهش، بر کارکرد ايدئولوژيک آن سيطره داشته باشد. راز مزيت علمی اقتصاد کلاسيک نيز در اين واقعيت نهفته است. با تکامل جامعه بورژوا، علم اقتصاد در تضاد با منافع طبقه حاکم قرار گرفت.
نظريات ريکاردو، علم اقتصاد را در آستانه دوراهی قرار داده بود. راه اول پیشبرد تحقيق علمی، بشيوه سابق بر بستر اعلام وجود تضادهای طبقاتی و خصلت تاريخی نظام موجود و تحقيق حول بحران اقتصاد سرمايهداری و در نتيجه نقد ساختار غيرعقلانی آن بود. راه دوم عبارت بود از اثبات طبيعی بودن و جاودانگی نظام موجود و تلاش برای اصلاح نارسايیهای ذاتی آن. طبقه حاکم اما نیاز به اين دومی داشت. نياز به علمی که در توجيه سلطه و بقاء نظم موجود باشد. با آشکار شدن اولين نشانههای بحران اقتصادی در سال 1830 میلادی و شدت يابی مبارزه طبقاتی در فرانسه و انگلستان، روشن گشت که علم اقتصاد در هيئت ادبيات مزدور به جدال با انديشههای مترقی و علمی برخاسته است.
در فاصله ميان 1825 تا 1850 کليه نظريههای اقتصادی دستخوش يک پولاريزاسيون و قطببندی سياسی شدند. در سويی محافظهکاران واپس گرا قرار داشتند که وجود هرگونه تضاد اساسی درونی در نظام سرمايه را منکر میشدند و در سوی ديگر جريان ليبراليسم قرار داشت که در هيئت نمايندگان رسمی علم اقتصاد، کوشيدند تا ميان جنبش کارگری و سرمايهداری آشتی ايجاد کنند. بدين سان کارکرد علمی، اقتصاد کلاسيک، در همان مراحل اول تکامل سرمايهداری در فرانسه و انگلستان، و به دليل رشد مبارزه طبقاتی، مغلوب کارکرد ايدئولوژيک آن گشت.
12. مارکس، به رغم قول خود، قادر نگشت تا آخرين بخش از تحقيقات خود را به تاريخ تئوری، اختصاص دهد، اما با درايت تاريخی بینظيری، ماهيت ارتجاعی علوم جديد را کشف کرده و آنرا در پیگفتار خود برای چاپ دوم اثر دورانساز خويش، کاپيتال، چنین بیان کرد : « از سال ١٨٤٨ توليد سرمايهداری با سرعت در آلمان گسترش يافت و اکنون نتايج خيره کننده آن آشکار گشته است. ولی با اين وصف، متخصصين ما اقبال چندانی نيافتند. آنگاه که آنان قادر بودند تا دست به تحقيق بيطرفانه در علم اقتصاد زنند، اين مناسبات جديد اقتصادی، هنوز در آلمان وجود نداشت. و آن هنگام که اين مناسبات وارد آلمان شده بود، ديگر مجالی برای مطالعه بيطرفانه در محيط بورژوا باقی نمانده بود. مادامی که علم اقتصاد بورژوايی است، يعنی تا زمانی که نظم سرمايهداری را بجای اينکه يک مرحله گذرا از تکامل تاريخ بداند، آنرا آخرين شکل توليد اجتماعی میانگارد، وجهه علمی آن فقط تا زمانی وجود دارد که مبارزه طبقاتی آشکار نشده و اشکال پراکندهای از آن ظاهر گشته است». مارکس با اشاره به نقش ريکاردو در علم اقتصاد و شدت گيری مبارزه طبقاتی موضع خود در قبال علم اقصاد را آشکارا اعلام داشت: « با سال ١٨٣٠ بحران قطعی يکبار برای هميشه سر رسيد. در فرانسه و انگلستان بورژوازی قدرت سياسی را به چنگ آورده بود. از اين تاريخ مبارزه طبقاتی در عرصه عملی و نظری، اشکال شديدتر و تهديدآميزتری بخود گرفت و ناقوس مرگ اقتصاد علمی بورژوايی را بصدا در آورد». بديده مارکس محقيقين آلمانی حتی در همان سطح ريکاردو و آدام اسميت نيز نميتوانستند، انتقادی بيانديشند، چرا که محيط بورژوايی زمينههای فکری و مادی آنرا از متفکران رسمی نهادهای علمی سلب کرده بود: « مانند دوران کلاسيک علم اقتصاد بورژوايی، آلمانها در زمان انحطاط آن نيز، دانشآموزانی ساده و مقلد و دنبالهرو باقی ماندند. اينان همچون خرده فروشان حقير، توليدات ديگران را میفروشند. بدين سان، تحول تاريخی ويژه در آلمان هرگونه نوآوری در عرصه اقتصاد بورژوايی را منتفی ميساخت.»
13. اکنون، صدو پنجاه سال پس از زمانی که مارکس مرگ وجه علمی اقتصاد بورژوایی را اعلان کرد، کمونیستها ملزم هستند تا بار دیگر مرگ وجه علمی ، نه فقط اقتصاد بورژوایی، بلکه کل علوم اجتماعی و انسانی نهادهای علمی بورژوایی را با بانگی رسا اعلان دارند. همراه با مارکس و با تکیه بر تجارب و دستاوردهای صدوپنجاه ساله جنبش سیاسی پرولتری، زمان آن رسیده است تا کمونیستها بر این حقیقت تاکید کنند که مادامی که علوم اقتصادی و اجتماعی موجود، بورژوايی است، يعنی تا زمانی که نظم سرمايهداری را بجای اينکه يک مرحله گذرا از تکامل تاريخ بداند، آنرا آخرين شکل توليد اجتماعی میانگارد، این علوم در اسارت ایدئولوژی طبقه حاکم قرار داشته و بمثابه سلاحی علیه علم و عمل انقلابی بکار گرفته میشوند. همانطور که مارکس اعلام کرد وجه علمی علم اقتصاد بورژوایی ( و اکنون باید گفت علوم اقتصادی و اجتماعی جامعه بورژوا) تا زمانی وجود داشت که مبارزه طبقاتی آشکار نشده و اشکال پراکندهای از آن ظاهر گشته بود. اگر وجه علمی اقتصاد بورژوایی با بحران ١٨٣٠ برای همیشه بسر رسید، وجه علمی شاخههای بعدی علوم انسانی و اجتماعی از همان ابتدا تابع وجه ایدئولوژیکشان بود. اگر با قبضه شدن قدرت بوسیله بورژوازی در فرانسه و انگلستان و شدت یابی مبارزه طبقاتی در عرصه نظری و عملی، ناقوس مرگ اقصاد علمی بصدا در آمد، با وقوع انقلاب اکتبر و بلرزه در امدن پایههای نظام سرمایه در سراسر جهان، کلیه شاخههای علوم انسانی برای جنگ با علم انقلابی بسیج شدند. جنگ مارکسیسمها علیه مارکس، جنگ مکاتب دانشگاهی شبه مارکسیستی علیه مارکسیسم انقلابی، جلوهای از شدت یابی مبارزه طبقاتی در آستانه ورود سرمایهداری به مرحله زوال امپریالیستی در عرصه ایدئولوژیک بود.
14. يکی از موضوعات اساسی علم اقتصاد و علوم اجتماعی، توضيح چگونگی و چرایی کارکرد و تکامل جامعه بشری بوده است. در اين راستا اما همچنان یک ناتوانی تاریخی گریبانگیر علوم اجتماعی میباشد. علم اقتصاد و سپس ديگر رشتههای علوم جديد، حاضر به پذيرش نظام اجتماعی موجود بمثابه مرحلهای از تاريخ جامعه بشری و بعنوان يک نظام گذرا در تاريخ حيات بشر نيستند. اين ناتوانی ريشه در کارکرد ايدئولوژيک علم در جامعه طبقاتی دارد. از نظرگاه ایدئولوژیک، علوم اجتماعی جديد همان کارکردی را در جامعه مدرن بشری دارند که مکاتب فلسفی و مذاهب در جوامع کهن داشتند. اين کارکرد عبارت است از بکارگيری عقل و انديشه بشری برای تحکيم سلطه قدرت حاکمه و عقلانيت بخشيدن به هويت غیر عقلانی مناسبات موجود. در اين معنا، پذيرش خصلت تاريخی نظام موجود، به معنای پذيرش مرگ خود، توسط طبقه حاکم است. علم اقتصاد با ادعای نیل به کشف بیطرفانه قوانین تکامل جامعه بشری به ميدان آمد. اما درست به هنگامی که اقتصاد کلاسیک دست به ابراز وجود زد، خود را در برابر علم دیگری یافت.
با ظهور مارکسیسم، پیشروی ایدئولوژی طبقه حاکم در ایجاد یک هويت ايدئولوژیک عقلانی برای مناسبات مبتنی بر روابط طبقاتی که از مجرای فلسفه و علوم جدید در جریان بود، متوقف گشت. مارکسیسم با نقد علوم اجتماعی عصر خويش و در پیشاپیش آن با نقد علم اقتصاد (اقتصاد سیاسی) خردگرايی کاذب طبقه حاکم در مناسبات اجتماعی را آشکار ساخت. مارکسيسم شکل جديد اسارت، بردگی مزدی را افشاء کرد. به همان سان که علم دقیق نوین در خارج از دستگاه مذهبی وسیستم آموزشی مبتنی بر آموزه ارسطویی، ظهور کرد، مارکسیسم نیز همچون علم انقلاب در جامعه بشری، ناگزیر گشت تا در خارج از دستگاه آموزشی جدید ظهور کند. مارکسيسم پرده از روی مساوات طلبی دروغين دولت مدرن بورژوا برکشيد و نقش آنرا بعنوان ارگان سیادت طبقه مسلط بر ملا کرد. مارکسیسم جبهه نوین نبردی در میدان جدال ايدهها گشود.
(٣) علوم جديد و مدرنيته
15. تمدن بورژوايی از يکسو روشنفکران عصر روشنگری را به صحنه مبارزه عليه خرافههای مذهبی، علیه سلطه کليسا و تاريک انديشی قرون وسطایی فرا خواند و از سوی ديگر، در پناه علم و تکاملگرایی بورژوایی به کشتارهای وسیع اقشار مختلف مردم در گوشه و کنار جهان پرداخت.
عصر روشنگری اما يک جریان آکادميک نبود. روشنفکران عصر روشنگری، جز درموارد معدود، بوسیله نهادهای دانشگاهی سازمان نیافتند. به وارونه، آنان در خارج از سیستم آموزشی وقت و بمثابه يک جنبش نقش تاریخی مهمی در نقد سنن و روبنای شیوه توليدی کهن ايفا نمودند. اين روند اما بزودی در دستگاه آموزش رسمی استحاله یافته و تثبيت شد.
16. يکسان تلقی کردن جنايات طبقه مدرن با سنن مترقی مدرنیته در نقد ارتجاع و تاریک اندیشی نظام کهن، تهاجم به متدولوژی علمی و عقلانيت بطور کلی است. حمله به کليت علم و عصر روشنگری با اتکا بر کتمان سازی خصلت طبقاتی و خصوصیت تاریخی این روندهای فکری در دورههای مختلف، با هدف حمله به ایده رهايی انسان، سازمان داده شده است. در پس اين يورش همه جانبه به نقش مترقيانه علوم و دستاوردهای آن، هيچ چيز جز نهيليسم آکادميستی یافت نميشود. مارکسیسم همچنان بر توان عقل و انديشه انسانی برای ايجاد دگرگونی در سنن فکری و فرهنگی و امکان و ضرورت عمل طبقه انقلابی برای ایجاد دگرگونی در نظام اجتماعی اقتصادی موجود تکيه دارد. شناخت روندهای طبيعی و اجتماعی برای تغيير یا تاثيرگذاری بر آنها ضروری و وجود يک بديل مترقی علمی، همچون نهاد انقلابی برای ساماندهی انقلاب اجتماعی، یک شرط پايهای برای رهايی پرولتاریا و برچيدن جامعه طبقاتی است.
17. تئوریهاي (پسامدرن و پساکلونیال) که تحت عنوان انتقاد به استعمار و امپریاليسم، علوم جديد را آماج تهاجم خود میسازند، قادر به تمايز میان کارکرد دوگانه علوم و ایضا کارکرد دوگانه مارکسیسم نیستند. به همین سياق، قلمداد کردن مارکسيسم بمثابه جزئی از پروژه مدرنيته عصر روشنگری، بر تفسيرهای آکادميستی از مارکسیسم متکی است. تفسیرهايی که اساس و جوهر مارکسیسم را در تکيه آن به تکنولوژی مدرن دانسته و يا تفسير اومانيسم بورژوایی از رهايی انسان، رهایی از قید « از خود بيگانگی» را جانشين ایده رهايی کار از اسارت سرمايه کردهاند. در حاليکه تکيه مارکسيسم بر نيروهای توليدی نه بر پايه اعتقاد بر تکاملگرایی بورژوایی، اولوسیونیسم، و نه بر پایه اعتقاد به نقش رهايیخش علم و فناوری، بلکه بدليل نقش فن آوری علمی در تغییر شرايط مادی زيست انسان، و در شکل دادن به مناسبات اجتماعی و مبارزه طبقاتی بوده است. مارکسيسم هيچگاه سعادت جامعه بشری و رهايی استثمارشوندگان را محصول خودبخودی تکامل علم و فناوری ندانسته است. به وارونه، مارکسیسم همواره بر خصلت طبقاتی علوم و دستاوردهای آن در حوزه فنآوری مدرن تاکید کرده و از این دریچه خواستار رهایی کار و از قید سرمایه و رهایی اندیشه بشری از قید ایدئولوژی بوده است.
18. سازماندهی مبارزه طبقاتی و تشکيل احزاب کمونيستی، از اتحادیه کمونیستهای مارکس و انجمن بینالمللی کارگران تا حزب بلشویک لنین و انترناسیونال سوم، گواه اعتقاد کمونیستها بر نقش عقل و اندیشه بشر در زندگی اجتماعی و تکيه مارکسيسم بر پراکسيس و عمل انقلابی برای دگرگونی مناسبات موجود بوده است. اين روشنفکران اکادمیست و دانشمندان اومانیست بودهاند که سعادت بشر را محصول تکامل خودبخودی علم و نیروهای توليدی ( در مناسبات موجود) دانسته و تفاسیر مولدگرایانه را جانشین مارکسیسم انقلابی نمودند. این کائوتسکی و پیروان او بود که تفسیری مکانیکی و دترمینیستی را جانشین مارکسیسم انقلابی کرد. این مکاتب نظری و مارکسیسمهای دانشگاهی بودند که با نفی وجه انقلابی مارکسیسم و با کتمان وجه ایدئولوژیک علوم رسمی، کوشیدند تا مارکسیسم استرلیزه و بیخطر انستیتوهای نهادهای علمی طبقه حاکم را جانشین مارکسیسم انقلابی سازند. مارکسیسم انقلابی ضمن تاکید بر ضرورت شناخت از قوانین بنیادی حرکت و تغییر پدیدهها در تاریخ، همواره بر عامل آگاهی و اراده انسانی بر تاریخ و بر نقش تاثیرگذار عقل و انديشه انسانی برای براندازی نظام موجود و پیريزی بنای نوينی از هستی اجتماعی تکيه داشته است. فلسفه پيدايی علم انقلابی و تاکيد بر نقش تئوری انقلابی در استراتژی سياسی نيز ريشه در اين باور داشته است.
19. بورژوازی در بکارگیری علوم جديد برای اهداف خود با دشواریهای تاريخی و حتی ناکامی غير قابل انکار مواجه گشته است. زيرا که اين امر مستلزم تهی شدن علوم جديد از خصلت علمی خود و مبل شدن آن به ابزار ايدئولوژيک بود. افزون بر آن، ابژه و موضوع علم اجتماع، ساختارهای پیچیده متشکل از تودههای انسانی است که بی وقفه در حال تاثیر پذیری از محیط خویش هستند. ساختارهايی که در سطح کلی و نهايی بصورت تقسيم جامعه انسانی به طبقات استثمارگر واستثمارشونده در جدالی تاريخی و آشتی ناپذیر بسر ميبرند. ، همانطور که دولت بورژوا خود را نماینده قانون و مافوق طبقات قلمداد ميکند، دانشمندان بورژوا نیز علوم جدید را بر فراز صف بندی های اجتماعی قرار میدهند. از همین رو، تاریخ تکامل علوم رسمی، از سوی تاریخ تکامل علم و تکنیک و فن آوری در هیئت یک مدرنیزاسیون بیوفقه بوده است و از سوی دیگر، تاریخ بکارگیری این دستاوردهای علمی و تکنولوژیک برای تحکیم مناسبات طبقاتی و تشدید استثمار طبقه کارگر. افزون بر آن دیگر خصوصیات و وجوه ایدئولوژیک طبقه حاکم ردپای روشنی بر سراسر تاریخ علوم رسمی نهادهاند. گرایش نژادگرایانه و اروسنتریستی علوم اجتماعی و انسانی رسمی، یکی از این وجوه و خصوصیات است.
(٤) گرايش اروسنتریستی علوم
20. پیوند میان نهادهای رسمی علوم و سیستم سیاسی حاکم، در جامعه مدرن بورژوا در عصر حاضر، بیش از پيش پیچيدهتر گشته است. این پیوند، نه فقط عامل شکل دهنده ساختار اجتماعی و سیاسی دستگاه آموزش و پژوهش موجود، بلکه عامل تعیینکننده ساختار درونی و جهت تکامل علوم میباشد. تکامل علوم جدید بطرز چشمگیری تحت تاثیر و تابع تکامل سیستم سیاسی نطام موجود بوده است. علم جغرافیا تنها زمانی تحول کیفی یافت که در خدمت سفرهای اکتتشافی و استعمار کهن برای تسخیر مناطق جدید قرار گرفت. اعتبار علمی رشتههایی چون تاریخ بواسط نقش ایدئولوژیک آشکار شارحان و مورخان در تحریف رخدادهای اجتماعی همواره مورد تردید و بحث سازماندهان دستگاههای علمی و آموزشی بوده است. دستگاه رسمی حتی در بیان تاریخ علم و توصیف چگونگی برخاستن علوم جدید از دامن فلسفه نیز پیوستگی چندهزارساله دستاوردهای علوم بشری انکار کرده و یونان باستان و فلسفه غرب را تنها کانون بشری خاستگاه علم مینامد. این در حالی است که حتی بر اساس علم جغرافیای قدیم، خود یونان باستان نیز شرق محسوب میگشت و یونانیان، اهالی اروپای شمالی کنونی را «بربرها» میخواندند. تحریف سیستماتیک تاریخ جوامع بشری، تحریف تاریخ ایدهها و دستاوردهای علمی را نیز بدنبال دارد. علم شیمی تا پیش از آغاز روزگار مدرن، در همین اروپا الشیمی نامیده میشد. زیرا که این علم از طریق اعراب (کیماگران) به غرب امد. به همین سان در تاریخ رسمی فلسفه و علوم جدید تاثیرپذیری شگرف نیوتن از ریاضی قدیم بطور کامل چشمپوشی میشود.
21. ادعای بیطرفی علمی محققین دستگاه حاکم و اعتقاد به وجود علم بیطرف افسانهای بیش نیست. افسانهای که بر تحریف تاریخ تکامل علوم بشری تکیه دارد. نه فقط رابطه علوم جدید و کهن و تاریخ انها، بلکه رابطه علوم مدرن و تاریخ آن نیز در زیر اواری از تحریفات «علمی» قرار گرفته است. عبارت «مطالعات ناحيهای و منطقهای» بعنوان مثال تنها زمانی وارد دروس دانشگاهی شد، که آمريکا بعنوان يک قدرت برتر، نهادهای تحقيقی برای مطالعه اقتصاد، فرهنگ، سیاست و جغرافیای يک منطقه معين ايجاد کرد. نهادهایی که شيوه جديدی از تحقيق آکادميک «همهجانبه» در باره منطقهای معين را سازمان ميدادند. اين تحول در نحوه ساماندهی علوم جديد، تحولی در مبحث متدلوژی علوم انسانی را پدید آورد. تا پیش از آنزمان، جدال ميان بکارگیری شيوه کمی و استنتاج قیاسی از یکسو و شيوه بحث و توصيف و فهم از سوی ديگر شکافی در مبحث متديک علوم اجتماعی جديد را سبب گشته بود. با عروج مطالعات ناحيهای و همگرايی شاخههای علوم انسانی و اجتماعی، هم شيوه استناج قیاسی و آناليز و هم شيوه توصيف و تفسير، یکجا بکارگرفته شد. امروز نيز برنامه درسی اروپاشناسی که متشکل از رشتههای اصلی علوم انسانی است زمانی وارد دانشگاههای اروپا ميشود که، اتحاديه اروپا در صدد ابراز وجود مستقل در جهان چند تک قطبی است. اين امر نشانگر سیطره ايدئولوژی نه فقط بر کارکرد علم، بل که بر روششناسی و متدلوژی علوم انسانی جامعه بورژوا است.
22. دولت بورژوا، از همان ابتدای عروج خود به صحنه سیاست، فلسفه وجودی خویش را در توليد هويت ملی و بازتولید فرهنگ ناسیونالیستی يافت. از همین رو عروج هويت ملی و شکلگيری ملت، شکل غالب شکوفايی و گسترش سرمايهداری و مدرنیته گشت. دولت مدرن، رسالت خویش را این یافت تا «ملت» را بر هویت و افتخارات تاریخی خویش آگاه سازد. سرمايهداری مدرن غربی اما دوگونه هويت ملی متفاوت خلق کرد. آنجا که اين نظام در مقابل نظام کهن متوسل به اقدام انقلابی گشت، شهروندان را پايه هويت ملی قرار داد. و آنجا که طبقه جديد در مماشات به طبقات رو به زوال قدرت را به چنگ آورد، قوميت و وابستگی خونی را پايه هويت ملی قرار داد. اين دوگونه هويت ملی اما در يک نقطه معين تلاقی کرده و نقش يکسانی ايفا کردند. اين نقطه معين عبارت بود از اروپا گرايی و اروسنتريسم. «ناسيوناليسم» اروپايی ريشههای تاريخی ژرفی در نژادپرستی اروپايی دارد. سالهای سال است که عظمت طلبی تمدن اروپایی مبدل به زبان مشترک دولتهای غربی گشته است. علوم مدرن نيز بر بستر همين اروسنتريسم تکامل يافت. از همين رو يک مشخصه تاريخی کارکرد ايدئولوژيک علوم اجتماعی عبارت است از خصلت اروسنتریستی آن. نه فقط خاستگاه مدرنيته و علوم اجتماعی، بلکه ساختار و زبان علوم جديد نيز عمیقا بر عظمت طلبی بورژوازی اروپا و در پیشاپیش آن نژاد پرستی اروپايی آغشته است.
23. نیاز استعمارگران به تحکيم سلطه بر مستعمرات متخصصان «مردمشناسی» را که در نقش مشاوران فرهنگی استعمارگران عمل میکردند را به قشری از آکادميسينهای دستگاه علمی مبدل ساخت. به همين سياق، رقابت کشورهای استعمارگر در تصرف مناطق شرقی و آسیا، رشته شرق شناسی را در کنار علوم انسانی پديد آورد. در نزد دستگاه حاکمه دول غربی، ابژه و موضوع «علوم انسانی»، مردم متمدن ( اروپا) بود، در حاليکه «شرق شناسی» و «قوم شناسی» و «طايفهشناسی» از علوم انسانی رایج در دانشگاههای اروپا متمایز میشدند. رد پای پیوند میان دستگاه آموزش علوم رسمی و قدرت، در تمام تاريخ تکامل علوم بشری قابل مشاهده است. تاريخ تسخير آمريکا توسط بورژوازی از طريق نسل کشی سرخپوستان بومی، همانند تاريخ تصرف خونين مناطق غير سرمايهداری در دوران بالندگی سرمايه، بيش از هرچيز بوسيله علوم جديد توجيه گشته است.
24. تئوری اصل انتخاب طبیعی و تنازع بقاء داروين، جدال قديمی حول چگونگی خلقت را به حوزه مطالعات علمی سوق داد. اين تئوری که يکی از بزرگترین دستاوردهای علمی عصر خود محسوب ميگشت راه را برای تدوین نظریههای نژادگرایانه همچون سوسیالداروينیسم گشود. هرالد اسپنسر، یکی از اصلیترین نظریه پردازان سوسیال داروینیسم بر این باور بود که از بين رفتن نژادهای پست بوسیله نژادهای برتر، راه را برای تکامل «تمدن بشری» میگشاید. این نظریه ضد انسانی که نفوذ چشمگیری در میان دانشمندان وقت غرب یافت، همزمان مورد مخالفت نظریهپردازان مترقی، از جمله پتر کروپتکین آنارشیست قرار گرفت. کروپتکین ضمن دفاع از مکان علمی نظریه داروین، اسپنسر را محکوم به تحریف و سوء استفاده از دستاوردهای نظری داروین نمود. تقابل میان برداشت مترقی و برداشت نژادپرستانه از نظریه داروین، اما هیچگاه مانع از آن نگشت تا داروینیسم اجتماعی مبدل به ابزار ایدئولوژیک جناحهای راست و چپ بوروازی غرب گردد. داروینیسم اجتماعی در سالهای بعد تبدیل به رکن مهمی از انستیتوهای تحقیقاتی دانشگاههای اروپا، بويژه دانشگاه اوپسالای سوئد، گشت. سپس نیز دستاوردهای «علمی » این تحقیقات پایه سیاستهای «بهداشت نژادی» دولت سوئد قرار گرفت که بر اساس آن، هزاران انسان برای حفظ پاکیزگی و بهداشت نژاد سوئدیها بطرز جناتکارانهای استرلیزه و عقیم شدند. نفوذ نظریههای بهداشت نژادی در سوئد تا بدان درجه بود که برخی از پیشروان مدل رفاه «سوئدی» همچون آلوا میردال که جنبش خانههای مردم را سازمان داد، از این نگرش متاثر بود. رشد اين روند در چارچوب علوم انسانی وقت سرانجام زمینهساز پدیدار شدن ایدئولوژی نژادگرایی مدرن گشت که با عروج نازيسم و نسلکشی آن در جنگ جهانی دوم به اوج خود رسيد. تنها در بعد از جنگ دوم جهانی بود که نهادهای علمی بورژوازی جهانی، خطا آميز بودن «دستاوردهای علمی» سابق علوم طبیعی و انسانی در این حوزه را بانگ برآوردند.
25. با شکست تئورهای علوم جديد در باره نژاد برتر و جنگ نژادها، روند اروسنتریستی و نژاد پرستانه علوم جدید، اشکال نوينی کسب کرد. در شکل جديد، «مطالعات فرهنگی» و نقش «فرهنگ برتر» جانشين عبارات «مطالعات نژادها»، و «نژاد برتر» گشت. مقوله تصادم فرهنگی (غیراروپاییها با اروپاییها) بسرعت در ادبيات و تحقیقات «علمی و انساندوستانه» دستگاه اموزشی و تحقیقی غرب رواج يافت. مباحثی همچون انتگراسیون، نسبيت فرهنگی و دفاع از حقوق پناهندگان و کارگران مهاجر را باید همچون اجزاء تکمیلی جریان نژادپرستی جدید بشمار آورد که در واقع تجلی تداوم روند سابق نژادپرستی و اروسنتريسم، در اشکال نوين میباشد. پديدهای که نشانگر يکی از جنبههای کارکرد ايدئولوژيک ( اروسنتریستی) علوم جديد در غرب است. اروسنتريسم با ايجاد تفرقه در میان استثمارشدگان بواسطه تبعيض سیستماتيک بر اقشار وسيعی از طبقه کارگر کشورهای پیش رفته در خدمت ساماندهی نظم و سوداوری بيشتر سرمايه قرار دارد و با الزامات و نیازهای سرمایه به نيروی کار یا ارتش ذخيره، افت و خيز مییابد. بدينسان خصلت اروسنتریستی علوم جديد در انطباق با کارکرد ايدئولوژيک طبقاتی آن عمل ميکند.
26. علوم جديد بنيان فنآوری نوين و ساماندهی صنعت و تکنولوژی مدرن است. علم اما تنها ابزار غلبه بشر بر طبيعت و تکامل تکنولوژی نيست. علم ابزار ساماندهی جامعه نیز هست. تمام ماشين غول آسای نظامی جامعه مدرن بر دستاوردهای علمی در عرصه فناوری نظامی متکی است. تکنولوژی نظامی و صنايع دارويی بکار رفته در وسايل کشتار جمعی، تکنولوژی رسانهای و تاريخ تکامل کامپيوتر و رايانه و نقش آن در دستگاه دولتی و همه و همه گواه بکارگيری علم و فنآوری علمی همچون ابزار تحکيم سلطه طبقاتی دولت بورژوا است. اين اما محدود به بکارگيری علم در فناوری نظامی و يا سيستمهای پیشرفته سازماندهی در توليد و اداره امور جامعه توسط بوروکراسی اداری طبقه حاکم نيست. بلکه کل تاریخ انديشههای جامعه بشری را در برميگيرد.
(٥) جدال تاریخی مارکسیسم و علوم رسمی
27. مارکسیسم همواره از نقش مترقيانه علوم طبيعی و اجتماعی دفاع کرده و نقش ايدئولوژيک آنرا به بوته نقد علمی سپرده است. همزمان، مارکسيسم خواستار نقد عملی، يعنی دگرگونی مناسبات اجتماعی میباشد. مارکسیسم نه تنها به تاييد يک جانبه علوم جديد نپرداخت، نه تنها خوشبختی نوع بشر را در تکامل خطی علوم و تکنولوژی جستجو نکرد، بلکه همواره بر ناتوانی علوم جديد و محدوديت تاریخی آن در توضيح چگونگی کارکرد جامعه مدرن تاکيد کرده است. مارکسيسم ضمن افشای بیوقفه کارکرد ايدئولوژيک علوم رسمی، از دستاوردهای علمی آن برای تکامل نظری جنبش کارگری سود ميجويد. نگرش انتقادی مارکسیسم به علوم جديد،صفت مشخصه کل تاريخ جدال فکری جنبش مارکسیستی است.
28. با ظهور مارکسیسم، پیشروی ایدئولوژی طبقه حاکم در ایجاد یک هويت ايدئولوژیک عقلانی برای مناسبات مبتنی بر روابط طبقاتی که از مجرای فلسفه و علوم جدید در جریان بود، متوقف گشت. مارکسیسم با نقد علوم اجتماعی عصر خويش و در پیشاپیش آن با نقد علم اقتصاد (اقتصاد سیاسی) خردگرايی کاذب طبقه حاکم در مناسبات اجتماعی را آشکار ساخت. مارکسيسم شکل جديد اسارت، بردگی مزدی را افشاء کرد. به همان سان که علم دقیق نوین در خارج از دستگاه مذهبی وسیستم آموزشی مبتنی بر آموزه ارسطویی، ظهور کرد، مارکسیسم نیز همچون علم انقلاب در جامعه بشری، ناگزیر گشت تا در خارج از دستگاه آموزشی جدید ظهور کند. مارکسيسم پرده از روی مساوات طلبی دروغين دولت مدرن بورژوا برکشيد و نقش آنرا بعنوان ارگان سیادت طبقه مسلط بر ملا کرد. مارکسیسم جبهه نوین نبردی در میدان جدال ايدهها گشود.
29. پیروزی مارکسیسم در عرصه توضیح علمی کارکرد جامعه، ضربه مهلکی بر بورژوازی و نقش دستگاه آموزشی آن در ایجاد هویت عقلانی برا مناسبات موجود وارد ساخت. مارکسیسم ادعای علمی بودن داشته و دارد، چرا که چگونگی و چرایی ساختمان جامعه موجود و قوانین حرکت آن را توضیح داده و ميدهد. مارکسیسم انقلابی بوده و هست، چرا که بر بیطرفی و نقش تفسيرگرايانه علوم اجتماعی جدید خط بطلان کشید. مارکسیسم نشان داد که علوم اجتماعی بیطرف نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا که موضوع و ابژه این علم، خود بخشی زنده و ذینفع در نتايج کار علمی و ثمرات مادی آن در جامعه انسانی است. در علوم جديد اجتماعی اين خود طبقات و تمايلات آنها، اين خود محقق و دانشمند است که سوژه کار هستند. از همين رو نيز، بورژوازی برای پردهپوشی کارکرد ايدئولوژيک علوم همواره با دشواریهای انکار ناپذيری مواجه بوده است.
30. ظهور مارکسيسم اعلام جنگ رسمی به اولين شاخه علوم مدرن اجتماعی، اقتصاد کلاسيک، بود. عروج مارکسيسم به صحنه جدال انديشههای بشری، اعلام حضور يک علم موازی در باره هستی بشر، در کنار و مقابل علوم رسمی دستگاه حاکم بود. سراسر تاريخ فکری جنبش مارکسیستی، تاريخ نبرد انديشه انقلابی با کارکرد ايدئولوژيک علوم جديد بوده است. از همین رو نيز تکامل نظری جنبش مارکسیستی در اساسیترین مراحل خود، همواره درخارج از دستگاه آموزشی طبقهحاکم صورت گرفته است. مارکس و مارکسیسم در نقد مبانی اساسی علوم جديد پا به ميدان جدال انديشههای بشری نهاد. دستاوردهای نظری بينالملل دوم، خارج از نهادهای رسمی آموزشی شکل گرفت. جهش کیفی تئوریهای انقلابی در عرصه سیاسی و سازمانگری در انترناسیونال سوم بطور کامل خارج از سیستم آموزشی و دستگاه آکادميستی وقت بوقوع پیوست. مارکسیسم با اعلان مرگ وجه علمی علوم انسانی وقت، علم اقتصاد، همچون علمی انقلابی خارج از دستگاه اموزشی و نهادهای علمی رسمی، شکاف و شدتیابی نقش دوگانه علم در جامعه طبقاتی را متجلی میسازد. مارکسیسم،خود را علم شرایط رهایی انسان دربند و تحت استثمار خوانده و در مقابل، علم رسمی را همواره ابزار ایدئولوژیک تحکیم مناسبات اسثتماری در نظرمیگیرد.
31. مارکسیسم بمثابه علم چگونگی کارکرد و تکامل جامعه بشری را توضيح داده و رياکار®