محمد کشاورز

 

 

در نقد مواضع و ترمينولوژی «کمونيست امروز»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انتشارات انترناسيوناليسم – سوئد پائيز ١٣٨٤

 

 

فهرست مطالب

توضيح

«سنت کمونيستی»

انترناسيوناليسم

مباحث برنامه‌ای

تئوری و برنامه

خط ومشي سياسی

زبان «کمونيسم کارگری»، ديروز و امروز

 

 


 

 

توضيح   

يک وجه سبک ‌کار جريانی که «تشکيلات کارگران انترناسيوناليست» را بنيان نهاد، تلاش برای سازماندهی محافل مبارز کارگری از طريق انتشار بولتن‌های بحث و مطالعه در ميان اين محافل بوده است. برخی از متون اين بولتن‌ها برغم عدم انتشار رسمی، در ميان محافل مختلف دست بدست ميگردد. از همين رو، کوشش «پيک انترناسيوناليستی» اين خواهد بود تا گزيده‌ای از متون ياد شده را بتدريج منتشر سازد.

 نوشتار «در نقد کمونيست امروز» اولين بار در «بولتن مباحثات شماره ١٦ پيک انترناسيوناليستی» انتشار يافت. اين بحث که در ابتدا بصورت مکاتبه محدود ميان نويسنده آن و عناصر مرتبط با «پيک انترناسيوناليستی» صورت گرفته بود، مجددا، با اصلاحاتی، در بولتن ديگری در سال٢٠٠١ درج گرديد. حال عين همان نوشتار، با اصلاحات و افزوده‌هايی، در اين شماره «پيک‌انترناسيوناليستی» بطور علنی منتشر ميگردد. کليه بخشهايی که مربوط به اطلاعات و اسامی افراد در چارچوب مکاتبه‌ای معين بود، حذف گرديده و ساختار زبانی نوشتار نيز جهت انتشار علنی اصلاح شده است.  

محفل مورد بحث اين نوشتار، همانطور که بدرستی نيز در اين نقد پيش بينی شده بود، قادر به ابراز وجود، بمثابه يک جريان فکری يا حتی گروه کوچک متکی بر پلاتفرم سياسی نگشت. اغتشاش فکری و سردرگمی نظری، که بدرست نيز موضوع اصلی نقد حاضر بود، نتايج خود را ببار آورد. «کمونيست امروز» با ادعای «نقد برنامه‌نويسی‌های رايج برای ايجاد حزب راستين کمونيستی» آغاز کرد. اما بعد از دورانی درازگويی‌های مغشوش‌، با زير سئوال بردن هر تلاشی برای ايجاد «سازمان کمونيستی»، به جناح چپ جنبش اصلاح طلبی داخل ايران پيوست.

 در اين معنا موضوع نقد اين مقاله، يعنی «کمونيست امروز» با مشخصه تلاش برای نقد برنامه‌نويسی‌های رايج با هدف ايجاد حزب کمونيست راستين، ديگر وجود ندارد. اما احتمال تکرار تجربه‌ای مشابه، در صفوف محافل جدا شده از احزاب چپ، وجود دارد. محافلی که ميخواهند گام در راه «نقد» بگذارند، اما سر از جای ديگری درمی‌آورند. نوشتار حاضر، وجوهی از علل تکرار اين تجربه تلخ و رازآميز در چپ ايران را آشکار ميسازد.

پيک انترناسيوناليستی

 

 

 

 

 

 

 

در نقد مواضع و ترمينولوژى «كمونيست امروز»

 

سنت «كمونيستى» 

«سيماى سوسياليسم» جايكاه تاريخى و بنيادهاى سياسى خود را چنين تعريف كرده است:

«نقد روشن ماركسيستى و سوسياليستى اين چپ در كليه مبانى فكرى، ايدئولوژيك و خط و مشى عملى درونمايه موجوديت سياسى و پراتيك دو دهه اخير ما است. اما آنچه ما را از گرايشات ديگر موجود در طيف كمونيسم كارگرى متمايز ميسازد دقيقا ويژگى‌ها و تمايزاتى است كه برخى از آنها در همين نوشته بشكلى بسيار مختصر و كلى مورد اشاره قرار گرفته است. ... منظور ما از طيف كمونيسم كارگرى تمامى كمونيست‌هاى متشكل يا غير متشكلى است كه از سال ٥٩ به بعد در جريان نقد ماركسيستى پايه‌هاى نظرى و ديدگاهها‌ى مختلف چپ سوسيال خلقى هويت كمونيستى و كارگرى خويش‏ را باز تعريف كرده‌اند.  ما تا آنجا كه به مرزبندى اساسى با چپ روشنفكرى و سوسيال رمانتيسمى مربوط ميشود طبيعتا جزء بالنده‌اى از طيف كمونيسم كارگرى هستيم.»                     سيماى سوسياليسم كتاب اول ص‏ 5

                                                            

آنچه سيماى سوسياليسم «سنت كمونيسم كارگرى بعد از سال 1359» ناميده و خود را «طيف بالنده» آن دانسته، موضوع نقد سلسله مقالات «حزب كمونيست كارگرى:از سهند تا انستيتو پرسش»‏ ميباشد. جايگاه سياسى اين گرايشات، ماهيت برنامه و سير تكامل نظرى آنها، نکاتی هستند که سلسله مقالات ياد شده بدان ميپردازد. بدين‌سان گفتارهای انتقادى آن نوشتار، همه نيروهای ريز و درست، بالنده و غيربالنده اين طيف را نيز موضوع نقد خود ميداند. خواننده آن نوشتار ميتواند مبحث نشريه پيك انترناسيوناليستى شماره ١٠ در باره جايگاه و مشخصه جريانهاى تاريخى را، خطاب به «کمونيست امروز» نيز تلقى نمايد.

 

نقد «کمونيست امروز» به «كمونيسم‌كارگرى» فراتر از ايرادات معمول گروههاى چپ به يكديگر نميرود. اين ايرادات، نه فقط قادر به فهم و دريافت ريشه‌های نظری و مبانی تاريخی که ملغمه «کمونيسم کارگری» از آن دست‌چين شده، نيست، بلکه مايل به فاصله گرفتن از دستگاه فکری که موجوديت «کمونيست امروز» ريشه در آن دارد نيز نبوده. روشن است كه كوشش شده تا از ان فاصله گرفته شود. اين کوشش اما بدليل محدوديت تاريخی خود، همچنان در قالب فکری جناح چپ سرمايه تجلی يافته. به ديگر سخن، اين كوشش‏  نه بواسطه نقد بنيادهاى فكرى مائوئيسم، استالينيسم, بلکه در راستای روند عمومی، چرخش براست نيروهای اين طيف, صورت گرفته است‌. از همين رو متدلوژى و نگرش‏ بنيادى «کمونيست امروز» در عرصه‌هايى مانند رابطه انترناسيوناليسم و برنامه و انقلاب پرولترى و يا مسئله‌اى چون سوسياليسم در يك كشور حتى از همان «كمونيسم كارگرى غير بالنده» نيز عقب تر است.

 

انترناسيوناليسم 

انترناسيوناليسم يك وجه مشخصه برنامه كمونيستى و يك پايه بنيادى هويت جنبش‏ پرولترى است. انقلاب آتى پرولترى، همانند انقلاب اكتبر كه با شكست انقلاب در المان متوقف شد، يا بوسيله سرمايه‌دارى به محاصره در آمده و شكست خواهد خورد و يا بواسطه رهبرى شايسته حزب انترناسيوناليستى، سرمايه‌دارى جهانى را برمى چيند.

 «سوسياليسم در يك كشور» اگر هشتاد سال پيش‏ يك كوره راه براى تسليم انقلاب اكتبر به مسلخ سرمايه‌دارى جهانى بود، امروزه و در عصر «گلوباليزاسيون» نگرشی‏ كودكانه است كه هيچ سنخيتى با انقلاب كمونيستى و جامعه سوسياليستى نخواهد داشت. «سيماى سوسياليسم» اما ميخواهد همچنان در يك كشور انقلاب نمايد و كمونيسم را در آن برقرار سازد. هيچ ارتباطى ميان انترناسيوناليسم و آن مباحث مغشوش‏ برنامه‌اى اين آقايان وجود ندارد. تنها زمانى بحث انترناسيوناليسم به ميان مى‌آيد كه سخن بر سر پناهندگان و نحوه فعاليت انان است. آنهم پناهندگانى كه بزعم «سيماى سوسياليسم» غالبا تعلق به چپ كارگرى و يا سنت كمونيستى مورد نظر اينان دارند:

«بخش‏ قابل توجهى از فراريان هر كشور و بطور مشخص‏ فراريان جامعه ما را كمونيست ها تشكيل ميدهند. و در ميان جمعيت اخير گروهى نيز خود را متعلق به چپ كارگرى يا واقعا به ان تعلق دارند. ... گفتگو در باره كسانى است كه ميتوان انان را به رغم هر كسر و كمبودشان به چپ كارگرى منتسب كرد و بر همين پايه بجاست كه  به مثابه افراد و با گرايشات متعهد به سازماندهى و رهبرى جنبش‏ طبقه كارگر مورد خطاب قرار گيرند.»             همان منبع بخش‏ انترناسيوناليسم ص‏ 26

 

اين خرده گيريهاى از حككا نشان دهنده دو وجه از تفكر«كمونيست امروز» است. يك وجه آن، تبيين صف بندى چپ ايران و تقسيم طيف مائوئيست‌ها و استالينيست‌های «خط‌٣» سابق به «کمونيسم کارگری بالنده و غيربالنده» است. يعنی يک تبيين استالينيستی. وجه ديگر اين تفکر نشانگر جوهر بورژوايی‏ نگرش «کمونيست امروز» به انترناسيوناليسم است.

حككا تلاش‏ دارد تا پروسه ادغام و انتگره شدن نيروى كار جديد در كشور ميزبان را از طريق اقدامات خدماتى و همكارى با نهادهاى رسمى دولت ميزبان و مراجع بين المللى تسريع بخشد. در اين ميان شيوه معمول سرباز‌گيرى نيز جزئى از مكانيسم سوخت‌وساز تشكل تسمه‌نقاله‌اى «كمونيسم‌كارگرى» ميباشد. «كمونيسم كارگرى نوع بالنده» يعنی «کمونيست امروز» اما اين را «غير انترناسيوناليستى» دانسته و خواستار آن است تا آندسته از پناهندگان كه خود را منتسب به «چپ كارگرى ايران» ميدانند همچون رهبر طبقه كارگر کشور ميزبان مورد خطاب گيرند. گويا كارگران کشورهای غربی همين «يك قلم رهبرى» را در اين آشفته بازار  رهبران آفريده دست سوسيال‌دمکراسی، كم داشتند.

 اين «رهبران» برگزيده «کمونيست امروز» در عالم واقعيت اما، حتی به بازار کار کشورهای متروپل راه نمی‌يابند. برغم تعلق‌ بخش اعظم اقشار مهاجر وپناهندگان سياسی به طبقه متوسط کشور مبداء، در کشورهای اروپايی اما اين اقشار همچون اقشار حاشيه‌نشين جوامع امپرياليستی وقربانيان سياست‌های ضدکارگری و نژادپرستانه دول اروپايی زيست ميکنند.

اگر حککا ميکوشد تا همراه با بورژوازی امپرياليستی، راه ورود پناهجويان بمثابه نيروی کار ارزان را به سوی بازار کار کشور ميزبان بگشايد. «انترناسيوناليسم» مورد نظر «کمونيست امروز» ميخواهد هويت نخبه‌گرايانه از دست رفته اين اقشار پرتاب شده به بيرون از بازار  کار را، بواسطه آويزان کردن مدال رهبری طبقه کارگر کشور ميزبان، بدانان بازگرداند. روشن است که اين «انترناسيوناليسم» نمايانگر عظمت طلبی بورژوازی پيرامون در شکل‌بندی گفتاری چپ بوده و ارتباطی با ماهيت جهانی اهداف کمونيسم ندارد.

 

«کمونيست امروز» بحث نازل خود در باره پناهندگان را انترناسيوناليسم مينامد. اما آنگاه كه سخن بر سر يکی از مسائل پايه‌ای انترناسيوناليسم، يعنی ماهيت جهانی انقلاب اکتبر و علل شكست آن است، بيگانگی «سيمای‌سوسياليسم» با انترناسيوناليسم آشکار شده و سخن از «بى افقى حزب بلشويك» رانده ميشود. يعنی تکرار بلوف نظری کهنه شده «کمونيسم کارگری». بعبارت ديگر در صورت برخوردارى بلشويك ها از افق مورد نظر اينان، انقلاب اكتبر مسير پيروزمندانه خود، بسوی جامعه کمونيستی را طی کرده بود. و يعنى كه سوسياليسم در يك كشور ممكن است. اين همان ماهيت ملی‌گرای چپ پيرامون است که بهترين تجلی تاريخی خود را در تئوری سوسياليسم در يک کشور استالينی يافته است. 

مباحث برنامه‌اى

 «کتاب» اول «سيمای سوسياليسم» تعلق سياسى خود به طيف كمونيسم كارگرى را با صراحت بيان کرده و بر افتخار خود در دو دهه دفاع از اين سنت تاکيد ميکند. آنگاه و از اين دريچه دست به يك پلميك حول برنامه نويسى در چپ ايران بطورعام و مشخصا اشكالات برنامه‌اى حزب كمونيست كارگرى ميزند. برنامه‌اى كه بنابر «سيمای‌سوسياليسم» «در خطوط كلى نظرات از برنامه‌هاى موجود به ماركسيسم نزديكتر است». پس‏ پرسيدنى است كه ايراد شما به اين نوع از برنامه‌ نويسی  چيست؟ پاسخ را در «کتاب» ياد شده می‌يابيم:

«برنامه نويسى رايج كمونيستى از سودهاى كلان سالانه سرمايه و استثمار دهشتبار پرولتاريا به مثابه منبع تامين اين سودها در سال هيچ گزارشى نمى دهند. به توده‌هاى كارگر نميگويند كه در سيطره اين نظام ضد بشرى چه چيزى توليد كرده‌اند، سرمايه اين توليدات را چه كرده است و....»   همانجا

 

بزبانى روشنتر، برنامه‌هاى رايج كمونيستى، خوب و بطرز مؤثرى افشاگريى نميكنند. اين برنامه‌ها قديمى شده‌اند. تعلق به «كمونيسم ديروز» دارند. «كارگر ديروز» با اين برنامه‌هاى غير افشاگر آگاه ميشد و انقلاب ميكرد. «كارگر امروز» اما ديگر از آن برنامه قديمى تاثير نمى‌پذيرد. نتيجه طبيعى اين، ناكارايى برنامه، غير افشاگر و غير موثر شدن دادوهوار چپ‌ها و تبليغاتشان است. يا بقول «كمونيست امروز»:

«نتيجه طبيعى، تهى بودن برنامه از مضمون پراتيك و زنده‌اى، اين ميشود كه جريان كمونيستى در پهنه تقابل روزمره جنبش‏ كارگرى با سرمايه از طرح رهنمود خلاق و راديكال و پيشروى عاجز مى ماند، به جاى راه حل‌هاى واقعى مبارزاتى به گزارش‏ اخبار جنبش‏ كارگرى دنيا ونثار مشتى تف و لعنت عليه بورژوازى بسنده ميكند.»                همانجا ص‏ ١٤

 

خلاصه كلام اينكه برنامه‌هاى كنونى چپ نيازمند اصلاحات اساسى است. پيشنهاد «كمونيست‌امروز» وارد كردن يك فاكتور جديد در برنامه است. اين فاكتور عبارت است از بكارگيرى «متد کمی» آناليز و محاسبات رياضى و آماری براى نمايش دقيق سود و زيان شركت‌هاى سرمايه‌دارى و حساب حيف و ميل ثروت ناشى از استثمار طبقه كارگر. در اين صورت برنامه مورد نظر «كمونيست امروز» اعلام ميدارد كه:

«پرولتاريا بايد عملا و در پراتيك جارى پيكار خويش‏ نشان دهد كه فقط او قادر است سينه طوفان زده زندگى بشر معاصر را به ساحل رفاه و امنيت و برابرى و بلوغ تاريخى هدايت كند. برنامه انقلاب كارگرى بايد سند گويا و برنده  و مستدل اين شايستگى باشد.»

بديده «كمونيست امروز» برنامه حككا قادر نيست تا به پرولتاريا نشان دهد كه فقط او «قادر است سينه طوفان زده زندگى بشر معاصر را به ساحل رفاه و امنيت و برابرى و بلوغ تاريخى هدايت كند».  پس‏، «براى اينكه چنين نباشد لازمست تا داربست برنامه نويسى را با نگرش‏ ماركسيستى و مدرن تغيير داد.»  

و اين همان كارى است كه كمونيست امروز در آغاز كار خود مشغول انجام آن شد. اما نه به شيوه‌ای جدی و متناسب با شرايط ذهنی و استانداردهای نظری جنبش‌های سياسی دنيای امروز. «کمونيست امروز» ناتوان از وارد شدن به عرصه پلميک‌های جدی برنامه‌ای در خط مقدم جدل نظری، کار اصلاحات را با عقب مانده‌ترين «قالب‌ها» شروع ميکند. «سيمای سوسياليسم» به شيوه کارگاه‌های مونتاژکار کشورهای پيرامونی، به سرهم‌بندی کردن قطعات کالاهای فرسوده نظری که از حاشيه مطبوعات قديمی جمع‌آوری شده، ميپردازد.  اصلاحاتی که گويا قرار است، ضعف اساسى چپ «ايران» را در نقد سرمايه‌دارى امروز جبران سازند.

 

مبحثی که ادعای وارد شدن به حوزه مباحث تئوريک برای اصلاحات برنامه‌ای دارد، بايد تصوير روشنی از تفاوت ميان تئوری و برنامه و مکانيسمی که ايندو را به هم پيوند ميدهد داشته باشد. برنامه و تئوری پديده واحدی نيستند. تئوری معينی در جدل با تئوری‌های متفاوت مبدل به ترند حاکم در آن حوزه معين ميشود. بازتاب و ترجمان سياسی تئوری مزبور، در صورت فراهم بودن مجموعه شرايط معين، در برنامه سياسی احزاب و سازمان‌ها تجلی مييابد. در جنبش مارکسيستی اين روند در پيوند لاينفکی با جنبش سياسی و پرولتری بوده است. يعنی پيشروی نظری جنبش کمونيستی همواره از طريق سازما‌ن‌ها و احزاب کمونيست تامين گرديده است. اما در بعد از مقطع معينی، حوزه تئوری از حوزه سياسی و سازمانی جدا شده و کار نظری انقلابی جای خود را به آکادميسم و مارکسيسم دانشگاهی سپرده است. صرف نظر از کليشه برداری‌های سنتی مائوئيست‌ها، استالينيست‌ها و تروتسکيست‌ها از برنامه‌‌های کهن، کليه مباحث برنامه‌ای صفوف چپ، در بعداز شکست انقلاب اکتبر، متاثر از تئوری‌هايی بوده است که بصورت مکاتب نظری گوناگون ابراز وجود کرده‌اند. صرف نظر از علل و مکان تاريخی اين جابجايی، مکانيسم معينی بر رابطه تئوری و برنامه حاکم بوده است.

 

تئوری و برنامه‌سياسی

اولين تجلی نظری جنبش کارگری در نظريه‌های انتقادی برابری‌طلبانه که بعدها توسط انگلس «سوسياليسم تخيلی» نام گرفت، ظاهر گشت. تجلی برنامه‌ای نظريه‌های انتقادی و کمونيستی ماقبل از مارکسيسم ميتوان بعنوان مثال در نظريه‌های بابوف و منشور سياسی انجمن‌های مخفی کارگری يافت. اين مرحله با جهش کيفی و علمی جنبش پرولتری بوسيله مارکس پايان يافت. با مارکسيسم طبقه کارگر به يک استراتژی سياسی و متدولوژی علمی برای رهايی خود نائل گشت. همانگونه که استراتژی سياسی جنبش کارگری و برنامه آن، آشکارا مناسبات سرمايه‌داری و سيطره سياسی طبقه حاکم را به چالش انقلابی فرا ميخواند، به همان گونه نيز، متدولوژی علمی مارکسيسم، سيطره ايدئولوژيک طبقه حاکم و از جمله اعتبار و ادعای علمی «علوم اقتصادی اجتماعی» دستگاه آموزشی طبقه حاکم مردود شمرده و آنرا مورد نقد انقلابی قرار ميدهد.

مارکسيسم با نقد علم زمان خود، اقتصاد کلاسيک،  قانونمندی‌های حاکم بر جامعه سرمايه‌داری و سير تکامل تاريخ نظام‌های اجتماعی را آشکار کرد. تجلی سياسی اين جهش کيفی نظری جنبش پرولتری، تدوين اولين برنامه‌سياسی جنبش پرولتری بوسيله مارکس بود. برنامه مانيفيست کمونيست بر نظريه‌های انقلابی و علمی، استوار گرديده بود که بعدها بتدريج تدوين و انتشار يافتند. به زبان ديگر، مانيفيست کمونيست بيان سياسی تئوری‌هايي است که مارکس آنها را در آثار خود بتدريج تدوين کرد. مانيفيست کمونيست ترجمان برنامه‌ای تئوری مارکسيستی در نقد سرمايه‌داری در شرايطی مشخص ميباشد. «اتحاديه کمونيست» مارکس و «انترناسيونال اول» را بايد تجلی سازمانی، پيشروی سياسی نظری جنبش کمونيستی دانست.

جدل نظری مارکس با جناح‌بندی‌های سياسی وقت، از جمله جدل مانيفيست کمونيست با جريان‌های ديگر، و يا جدال  بر سر برنامه گوتا، در رديف نخستين جدل‌های نظری جنبش کمونيستی در حوزه برنامه قرار دارد. پيروزی مانيفيست کمونيست از سويی محصول پيشروی سياسی جنبش کارگری و از سوی ديگر محصول پيشروی نظری آن در مرحله تاريخی بعد، بويژه جدال ايدئولوژيک مارکس با علم اقتصاد و نمايندگان آن بود. 

انترناسيونال دوم، برغم زيگزاگ‌ها وسرانجام ناکامی تاريخی خود، جهش کيفی ديگری را در حوزه نظری رقم زد. جدال انگلس با دورينگ و ابراز وجود مارکسيسم در مقابل فلاسفه و نطريه‌پردازان وقت، مديون انترناسيونال دوم، صرف نظر از انحرافات تکامل‌گرايانه و تفاسير مکانيکی آن، بود. حضور مارکسيسم در جنبش‌های سياسی، بعنوان مثال، جنبش سياسی‌پرولتری روسيه و ايتاليا، بدون حضور شاگردان انترناسيونال دوم قابل تصور نبود. تمام ادبيات سياسی بلشويسم گواه تاثير قدرتمند پلخانف در رواج مارکسيسم در روسيه است. همين مارکسيسم بود که نقش بسزايی در مباحث برنامه‌ای بعدی در حوزه سياست ايفا کرد.

 جهش استراتژيک انترناسيونال سوم بسوی انقلاب جهانی متاثر از عروج جنبش انقلابی از يکسو و جهش  کيفی مباحث نظری لنين، بوخارين، تروتسکي، لوکزامبورگ و ... بود.

 تدوين استراتژی سياسی حزب بلشويک  و سپس انترناسيونال سوم بدون تحليل لنين از ماهيت امپرياليسم و جنگ و بدون مباحث تروتسکی و لنين حول استراتژی انقلاب سوسياليستی قابل تصور نميبود. مباحثی که بعدها بدليل برداشت‌های نارسای آنتونيوگرامشی در تئوری هژمونی، منتهی به تفسيری کاملا سوسيال دمکراتيک از استراتژی سياسی جنبش کمونيستی گشت.

 از عرصه جنبش جهانی کمونيستی به حوزه‌ای کوچکتر، مثلا جنبش تروتسکيستی، نظر مي‌افکنيم. مباحث تروتسکی حول استراتژی انقلاب سوسياليستی و تفسير وی از تئوری «انقلاب مداوم» مارکس و سرانجام تدوين برنامه انتقالی، پايه شکل‌گيری «انترناسيونال چهارم» در شرايطی مشخص گشت. اين شرايط مشخص عبارت بود از دوران شکست انقلاب اکتبر و عقب‌نشينی گام به گام جنبش کمونيستی در حوزه‌های سياسی، نظری و تشکيلاتی.  نکته مهم اين است که پشتوانه تئوريک «برنامه انتقالی» «بين‌الملل چهارم» خيل وسيعی از نظريه‌هايی است که توسط تروتسکی در باره انقلاب روسيه و علل شکست آن، استراتژی سوسياليستی و انقلاب مداوم و غيره فورموله شده است. برنامه انتقالی را نبايد «چکيده» يا حتی تبارز سياسی همه نظريه‌های وی تلقی کرد. اما برای نقد بنيادهای فکری برنامه انتقالی در حوزه تئوريک، مراجعه به برخی نظريه‌های تروتسکی، و حتی نشان دادن عقب نشينی تروتسکی از برخی نظريه‌هايش، ضروری است. نقد مواد هر برنامه، در يک جدل تحليلی ممکن و چه بسا کافی است.

 اما اصلاحات برنامه‌ای و يا نقد «برنامه نويسی» امر ديگری است. در اينجا نه با مواد و مضامين اجرايی برنامه بلکه با مکان تاريخی برنامه و لاجرم، آن نهضت فکری که سرانجام در برنامه سنت سياسی مزبور تجلی يافته روبر هستيم.  جريانی که ميخواهد مکان تاريخی برنامه انتقالی جنبش تروتسکيستی و مضمون آنرا با هدف اصلاح يا نقد توضيح دهد، ناگزير است تا به يک جدل تاريخی با مبانی فکری تروتسکيسم وارد شود. تنها چنين جدلی است که قادر به ايجاد گفتمان انتقادی حول برنامه انتقالی‌ در صفوف جنبش تروتسکيستی و يا ديگر نيروهای سياسی ميشود. اين اصل بر مباحث برنامه‌ای استالينيستی، مائوئيستی و يا سوسيال‌دمکراتيک نيز صادق است.

بررسی تاريخ تکامل نظری جنبش کمونيستی نشان ميدهد که يک پيوستگی تاريخی معينی ميان افت و خيزهای نظری و سپس سازمانی جنبش کمونيستی وجود داشته است.  اين روند، يعنی پيوستگی ميان پيشروی نظری، پيشروی سياسی و سازمانی جنبش پرولتری، باشکست انقلاب اکتبر مسدود گشت. حال ديگر بورژوازی جهانی بر خطر کمونيسم و براندازی سرمايه‌داری جهانی آگاه شده بود. انقلاب اکتبر در محاصر نظامی و سپس سياسی سرمايه‌داری به زانو درآمده و همچون بازتاب تسخير قلعه از درون، بر کل جنبش کمونيستی سابق سيطره يافت. از سوی ديگر بورژوازی تمام نيروی خود را  صرف سرکوب ايدئولوژيک جنبش کمونيستی و تسخير ميدان جدال تئوريک نمود. دوران بعد از شکست انقلاب اکتبر، دوران تسلط استالينيسم و مائوئيسم از يکسو و دوران پايان توليد تئوری انقلابی از سوی ديگر بود. در دوران بعد، جنبش کمونيستی به حاشيه رانده شده و احزاب دولتی بمثابه بازيگران صحنه سياست سيستم موجود در صحنه ظاهر شدند. بحث برنامه در نزد کمونيسم رسمی اين دوران، يعنی کمونيسم‌های بورژوايی يا انعکاس سياست خارجی دول بلوک شرق و اپوزيسيون‌های آنان بود و يا محصول مارکسيسم‌های توليد شده دانشگاههای غرب.

  حزب توده ايران و گروههای چپ بعدی محصول اين دوران هستند. دورانی که کليه مفاهيم تئوريک مارکسيسم از مضمون انقلابی خود تهی شده و جای آن را توليدات دستگاه آموزشی بورژوازی و آکادميسين‌های چپ گرفت. در اين معنا  مباحث برنامه‌ای چپ ايران، بازتاب تئوری‌هايی بوده است که توسط دولت‌های روسيه، چين، آلبانی و آکادميسين‌های هوادار آنان در غرب توليد شده بودند. 

به همين سبب، مباحث برنامه‌ای «چپ‌کارگری‌ايران» نيز توليدات فکری سازمان‌هايی چون «توفان،رنجبران، پيکار، سهند و کوموله» نبودند. اين گروهها، برخلاف هم‌مسلکان اروپايی‌شان حتی مصرف‌کنندگان خلاق انديشه‌های استالينستی و مائوئيستی نبودند.

استالينيسم و مائوئيسم اروپايی در صحنه «مارکسيسم دانشگاهی» و آکادميسم چپ، حضور خلاقی داشت. اقتصاددانانی چون «پل‌سوديزی» و نظريه‌پردازانی چون «شارل‌بتلهايم» از موضع سياسی استالينيسم و يا مائوئيسم اروپايی در عرصه تئوری دفاع ميکردند. مکتب «‌استروکتوراليسم»،  فلسفه ساختارگرا،  با صاحبنظران بنام خود مانند لوئی‌آلتوسر، پولانزاس، اتين باليبار و دهها نام ديگر با توليدات نظری‌شان در عرصه فلسفه و سياست، بازتوليد و تداوم حيات سياسی استالينيسم اروپايی را ميسر گرداندند. مکتب اقتصادی توسعه و نظريه‌های وابستگی، و صاحب‌نظران بنامی چون سميرامين و پل باران، بازيگران مهمی برای فورموله شدن تئوريک خط‌ و مشی چپ پيرامون و بازتوليد برنامه‌های «دمکراتيک» بودند.

بدون بررسی جدل فکری مدافعان مکتب انسانگرا با مکتب ساختارگرا در اروپا، قادر به فهم زمينه‌های فکری و سپس اصلاحات برنامه‌ای طيف جديدی از چپ اروپا، همانند حزب چپ سوئد نخواهيم بود. بدون بررسی تحولات ناشی از جدال اين دو جريان فلسفی نيرومند اروپا، درک مبانی نظری عروج گرايش جنبش چپ نو در اروپا ميسر نيست. بدون درک جايکاه نظری مکتب فرانکفورت و نقش تعيين کننده آخرين جهش‌های نظری آن بوسيله نظريه‌پردازانی چون هابرماس، قادر به درک مکانيسمی که نقش فائقه جناح چپ سوسيال دمکراسی در رهبری فکری جنبش چپ اروپا را تامين کرده، نخواهيم بود. 

تا آنجا که به سهم نظريه‌پردازان «چپ کارگری» مورد نظر «سيمای سوسياليسم» برميگردد، اينان جزو مصرف کنندگان غير فعال، توليدات نظری «مارکسيسم»های دانشگاهی در جنگ با مارکسيسم انقلابی هستند. در اين معنا، حزب کمونيست کارگری وشخصيت رهبری آن، يکی از همين خوانندگان «عجول» اين توليدات است که بعضا در هضم آنها مشکل دارد. اين مشکل اما در مقابل توانايی سياسی وی در تهييج و سازمانگری جنبشی که از آن برخاسته، رنگ ميبازد. بازهم هم از اين منظر، بازگشت برخی فعالان سياسی «چپ‌کارگری» سابق ايران به مطالعه جدی اين توليدات، بعنوان مثال، فعاليت «تراب حق‌شناس»، يکی از اعضای قديمی کميته مرکزی «سازمان پيکار در راه آزادی طبقه کارگر» برای فهم مکتب ساختارگرا و انتشار «انديشه‌وپيکار» را بايد بسيار جدی‌تر از جست‌وخيز‌های حباب‌های سياسی دانست که خود را با «کمونيسم‌کارگری» تعريف ميکنند. در حاليکه سازندگان اين «کمونيسم کارگری» هنوز قادر به تبيين و تعريف اين ملغمه نگشته‌اند.

پس روشن است که از دادن اعلاميه و سازمانگری تبليغات سياسی در چارچوب يک جنبش و ساختار سياسی معين، تا نقد مبانی نظری برنامه‌ سياسی طيفی از احزاب، راهی دراز و متاسفانه دشوار درپيش رو است. تفاوتی نميکند که اين برنامه، پرولتری است يا بورژوايی. تفاوتی نميکند که جنبش سياسی راست است يا تعلق به جناح ميانه دارد. سخن بر سر قانونمندی عمومی در تکامل نظريه‌های تئوريک و رابطه آن با برنامه‌ها و احزاب سياسی است. بر اساس اين قانونمندی، برای اصلاحات برنامه‌ای يا تدوين برنامه سياسی معين، مدعيان، ناگزيرند تا از رودخانه‌ پرتلاطم تئوری‌ها شنا کرده و دستاوردها را به حوزه سياست منتقل سازند. نقش تاريخی رهبران و پيشروان جنبش کمونيستی نيز در تن دادن به اين نبرد نظری، در کنار مبارزه سياسی بوده است.

«سيمای سوسياليسم» به رغم زياده گويی‌ها و قمپز درکردن تئوريک، که جزئی از فرهنگ سياسی چپ ايران است، حتی وارد اين عرصه هم نگشته. به اين دليل ساده که مباحث سطحی آن نشان دهنده اين حقيقت است که نويسنده «کتاب» «سيمای سوسياليسم» هيچ آگاهی بر فاکتورهای تاريخی که مکانيسم  و کارکرد ميان تئوری و برنامه سياسی را شکل ميدهند ندارد. همين امر سبب گشت تا مباحث سبك كارى «كمونيست امروز» در اصلاح برنامه نويسى، گوش‏ شنوايى ميان مصرف کنندگان جدی تئوری‌های چپ، نيابد.

حضور برخی مفاهيم که تعلق به گرايشات و نظريه‌های بسيار متفاوت دارد، خواننده آگاه متون «سيمای سوسياليسم» را شگفت‌زده ميکند. وصله پينه شدن فورمول‌بندی‌های سياسی گرايشات گوناگون، از مفاهيم رايج در ميان نظريه های شوراگرايی گرفته تا مفاهيم سوسيال دمکراتيک، نشان از سردرگمی «سيمای سوسياليسم» در اقيانوس کالاهای تئوريک مد روز دارد. به يک مثال کوتاه از بحث مشخص «سيمای سوسياليسم» در باره اصلاحات برنامه‌ای بسنده  ميکنيم. آن هم عبارت است از ايراد «کمونيست امروز» به ناتوانی «برنامه‌های رايج چپ در نقد عينيت سرمايه‌داری حاضر».

گرايش‏ اومانيستى چپ اروپا در تئورى‌هاى خود اين ايده را تكامل داد كه «ماركسيسم و تئورى انتقادى قديم عينيت سرمايه‌دارى حاضر را نقد نمى كند». مفهوم «خرد ابزارگرا» در اين دستگاه فكرى جانيشن فتيشيسم شد. هابرماس‏ تئورى سيستم و تئورى كنش‏ را ادغام كرد تا مفهوم جديد تحليلى جامعه شناختى بيافريند. بديده او به همراه تغيير عينينت سرمايه دارى، مناسبات طبقات نيز تغيير كرده اند. تكرار ايده «عدم نقد عينيت سرمايه‌داری حاضر» در بحث «كمونيست امروز» براى وارد كردن فاكتور تشريح آمارى جهت تقويت مشى تبليغاتى چپ اما قابل فهم نيست. «سيمای سوسياليسم» نمى گويد كه ماركسيسم عينيت سرمايه‌دارى را نقد نمى كند. گفته ميشود كه برنامه‌هاى كمونيستى كنونى عينيت سرمايه دارى را نقد نمى كنند.

خوب، برنامه نويسان «چپ کارگری ايران» نيز حق دارند تا اين گفته‌ها را جدى تلقى نكنند. آنان ميپرسند كه مگر چه تغييراتى در سرمايه‌دارى حاضر صورت گرفته است كه برنامه «كمونيستهاى ديروز» كارايى خود را از دست داده است. آيا سود و زيان سرمايه‌دارى امرى همزاد سيستم نبوده است؟ چرا برنامه‌هاى فعلى سرمايه‌دارى كنونى را نقد نميكنند؟

 پرسيدنی است كه آيا اساسا «برنامه» وظيفه نقد سرمايه‌داری را بعهده دارد؟ يا اينكه الترناتيو اثباتى و سياسى نقد است؟ آيا ماركسيسم قانونمندى‌هاى بنيادين سرمايه‌دارى را نقد نكرده است؟ پس‏ «نقد سوسياليستى مشخص‏ از عينيت سرمايه دارى» ديگر چه صيغه‌اى است؟

 بدين‌ترتيب «سيمای‌سوسياليسم»‏ يا بايد نشان ميداد كه عينيت سرمايه‌دارى امروز همان عينيت «سرمايه‌داری ديروز» نيست. و در اين صورت ميبايست نظريه خود در باره «سرمايه‌داری جديد» را تدوين کرده و پلاتفرم نظری خود برای «تکامل مارکسيسم» را ارائه ميکرد. يا اينکه ميپذيرفت نقد ماركسيسم از ابتدا براى نقد عينيت سرمايه‌دارى كفايت نميكرده‌است. و در چنين حالتی بايد نقد «غيرمارکسيستی» خود از سرمايه‌داری را، همانند نقد سوسيال دمکراسی، ارائه ميکرد.

ميبينيم که همين حکم «سيمای سوسياليسم» عواقب سنگينی را ببار آورده و نويسنده آنرا در مخمصه‌ای فکری گرفتار ميکند. جهت خلاصى از اين بن بست يك راه وجود دارد. اينكه اين حقيقت را پذيرفت كه مسئله بر سر ماركسيسم و برنامه كمونيستى و نقد عينيت سرمايه‌دارى به معناى واقعى كلمه نيست. مسئله بر سر ايرادات سبك كارى است. اين ايرادات اما انگ عقب‌ماندگی فرهنگی، وبزبانی دقيق‌تر، بی‌فرهنگی سياسی چپ ايران را بر پيشانی خود دارد. يعنی برای ژست گرفتن و قمپز تئوريک در کردن، مفاهيم و شكل بندى گفتارى گرايشات فكرى مختلف، عبارات و اصطلاحات انها بطرز غير مسئولانه‌اى به عاريه گرفته شده است. در هر صورت اين امرى است مربوط به «مشاجرات طيف كمونيسم كارگرى» و گرايشات متعدد آن است.

صرف نظر از مباحث شناخته شده گرايشات چپ حول برنامه، برخی جريان‌های جدا شده از تروتسکيسم در اروپا و گرايشات متعدد شوراگرا و گروههاى نزديك به سنت المانى چپ كمونيست در گذشته مباحثی حول مسئله برنامه داشته‌اند. ضعف مشترک مباحث مزبور اين است که غالبا تحت سيطره نظريه‌های منسجمی قرار دارند که در جناح آکادميست‌های چپ توليد ميشوند. با اين وجود بايد اذعان داشت که متون حجيم و کم‌وزن «كمونيست امروز» كماكان رابطه مستقيمى با مسائل مطرح در مباحثات جارى ميان سنن تاريخی مطرح حول برنامه ندارد. همچنين به گواه انچه تاكنون در «سيمای سوسياليسم» آمده، بايد پذيرفت كه مباحث گرايشات انترناسيوناليستی حول برنامه كمونيستى، براى كمونيست امروز كماكان ناشناخته مانده است. اين آقايان اساسا تمايلى به كار جدى نظری حول معضلات مهم فكرى و مباحث برنامه‌اى كه بعد از شکست انقلاب اکتبر شکل گرفت نداشته‌اند.

علاوه بر مفاهيم سوسيال دمکراتيک، مقوله‌هايی از گرايش معينی از جريان شوراگرايى نيز بدون ذكر ماخذ در ميان اين پلميك «كمونيسم كارگرى بالنده» وطنى ما سر بر اورده است. «مدنيت سوسياليستى» در نزد گرايشات معينى از شوراگرايان نقش‏ کليدی داشته است. گرايش‏ «سوسياليسم صنفى» انرا در همان مفهوم بسط داده است. شايسته اين بود تا دوستان «كمونيست امروز» به جاى دست زدن به عمليات چريكى و «قاچاق مفاهيم تئوريک» در عرصه نظرى براى نجات چپ از بن بست برنامه‌اى، يا نتيجه تلاش خود برای فهم نظريه‌های شوراگرايی، البته اگر چنين تلاشی وجود داشته، در اختيار ديگران قرار ميدادند. سپس‏ با تداوم مطالعات خود، چه بسا از حال و هواى «جنبش‏ كمونيستى سال ١٣٥٩ ايران» بيرون مى‌آمدند.

 بدين سان ناچار نمى شدند تا با  جمله پردازى‌هاى آتشين در نقد «حزب كمونيست كارگرى»، اختلافات «گروه نبرد» با «سازمان‌پيكار» در سال١٣٥٩ را در اذهان اطرافيان خود زنده سازند.

متاسفانه اين يادداشت كوتاه مجال وارد شدن به بحث اغنايى در باره برنامه از ديدگاه كمونيستى و جايگاه برنامه‌هاى چپ ايران را نميدهد. مطلوب آن است كه كارگران كمونيست به جاى پرداختن به مجادله با محافلى که بدون رعايت پرنيسب‌هاى اوليه در حوزه کار نظری، به مونتاژ ناشيانه اجزاء اين يا ان ديدگاه دست مى يازند، جهت شناساندن اين گرايشات و سپس‏ نقد انها مبادرت ورزند.

كارگران كشور پيرامون تجربه غنى در كار در صنايع مونتاژ دارند. كافى است فن و زبان شناخت اين صنعت در عرصه فكرى را بياموزند. بقيه راه جهت نقد اين متد در عرصه فكرى، خود بخود طى خواهد شد. روشنفكر پيرامون همان قدر كه در وفادارى به استقلال و توليد داخلى در عرصه اقتصاد علاقه‌مند است، به همان ميزان در ملى كردن و زدن ماركهاى تقلبى به كالاهاى فكرى «وارداتى از راه قاچاق» گرايش‏ دارد. ميگوييد نه، ادبيات سياسى، هنرى اين قشر را در تاريخ پنجاه ساله گذشته ايران مرور كنيد. انها هم كه قادر به اين كار نيستند، دست به احداث كارگاههاى عقب مانده سياسى براى توليدات فلسفه و اقتصاد وطنى ميزنند. نشريات چپ ايران مملو از نمونه‌هاى روزمره اين سنت ناشايست است.

نشريه «شوراى كمون» متعلق به يكى از ميكرو گروههاى فدايى را نگاه كنيد. شعار «كمونيسم شورايى تنهاراه ممكن براى محو طبقات است»  مدتهاست كه صفحه اول اين نشريه را آذين كرده است. هر عنصر مطلع از مبانى نظرى و مواضع سياسى گرايشات شورايى، با اولين نگاه به مطالب اين نشريه درمى‌يابد كه فعالين آن حتى زحمت آشنايى و مطالعه «كمونيسم شورايى» را بخود نداده‌ و اساسا هيچ ربطى به اين گرايش تاريخى ندارند.

چه بايد كرد؟ آيا بايد قلنبه سلنبه گويى هاى بيمارگونه و غير متعادل اين نشريات را نقد و بررسى كرد؟ چاره‌اى نيست جز آنكه «پيك‌انترناسيوناليستی» در آينده نزديك به ترجمه و معرفى گرايشات اصلى اين سنت فكرى و حتى سير تكامل جريان بين‌المللى (ICC (همچون نتيجه شکست تاريخی شوراگرايی، پرداخته و سپس‏ اين ديدگاه را مورد بررسى و نقد قرار دهد. اين هم از «بخت يارى» كمونيستهاى كشورهاى پيرامون است كه بايد با نسخه هاى بدل و مونتاژ شده گرايشات سياسى روبرو شوند كه حتى ساختار منسجمى براى يك بررسى نقادى ندارند.

هم بحث برنامه‌اى و هم بحث حول شورائيسم در جهت عيان كردن گيجى و اغتشاش‏ مبانى فكرى دوستان »كمونيست امروز« ضرورى است. اما به همان ميزان نيز توضيح مشخصات نقد سوسيال دمکراسی از مارکسيسم انقلابی برای بيان وجوه اشتراک «ايرادات» اينان از برنامه نويسی ضرورت دارد. چنين مباحثی اما بايد در جاى خود،‌ آنجا که نمايندگان واقی اين سنن به صحنه عروج ميکنند، صورت گيرد. برای آشکار کردن اغتشاش فکری‌ «مباحث برنامه‌ای کمونيست امروز» اشاره‌ای به بازتاب اين اغتشاش در مواضع سياسی «کمونيست امروز» کفايت ميکند.

 

خط و مشى سياسى

نكات ذكر شده بالا در باره نحوه برخورد جزوات «كمونيست امروز» به بحران سرمايه‌دارى و خصلت كنونى ان نيز صادق است. جالب اينكه نويسنده مقالات مزبور نقطه عزيمت خود را «ناتوانی برنامه‌هاى كنونى در نقد عينيت سرمايه دارى» قرار داده، اما انجا كه سخن از تحليل سرمايه دارى شده هيچ حرف تازه‌اى در اين باره ندارد. آنچه بنام تحليل سرمايه‌دارى در اين نشريات امده، منهاى بازيگوشى دائمى كلمات و زياده گويى هاى غير ضرورى، در هر نشريه چپى يافت ميشوند. از تغييرات ساختارى سرمايه‌دارى، بويژه پس‏ از جنگ دوم جهانى و تاثيرات ان در عرصه سياست و روابط اجتماعى جز جملات معمول در روزنامه‌ها، هيچ سخنى در ميان نيست.

اساسا اين نشريه نيز همانند ديگر اجزاء چپ درك روشن وصحيحى از قانونمندى‌هاى سرمايه‌دارى عصر حاضر ندارد. از همين رو در عرصه خط و مشى سياسى نيز ازمواضع روشن و جهت گيرى منسجمى برخوردار نيست. از نگرش‏ به مفاهيم پايه‌اى همانند مفهوم سوسياليسم، انقلاب پرولترى و انترناسيوناليسم و سوسياليسم دريك كشور گرفته تا مسائل اساسى مبارزه طبقاتى مانند جايگاه اتحاديه‌ها در مبارزه طبقاتى يا جايگاه نيروهاى چپ و حتى خودشان، در حال نوسان دائمى هستند.

اين از ان روست كه چنين گرايشات و عناصرى تعلق به جنبش‏ كارگرى و تاريخ آن ندارند. بر درسها و تجارب تاريخى جنبش کمونيستی متكى نيستند. بسته به آخرين كتابى كه خوانده باشند يا اخرين كالاى تئوريك كه به بازار امده باشد، بسرعت نوسان مى‌يابند.

حتى در برخوردبه يك واقعه انتخاباتى همانند انتخابات جمهورى اسلامى موضع جزوه شماره قبلى بوسيله شماره بعدى اصلاح ميگرد. هر مقاله و تئورى توضيحى است براى توجيه چرخش‏ هاى ظريف قبلى. يكى از دلايل قلنبه گويى و يا تمايل به لفاظى و واژه پردازى هاى لبريز از احساس‏، پرده پوشى همين سرگردانى و گيجى فكرى است. در مباحث برنامه‌اى اوليه‌اش‏ خود را جزئى از سنت «كمونيسم كارگرى» معرفى كرده و پرچم ماركسيسم سال ١٣٥٩ به بعد، يعنى مائوئيسم و استالينيسم جديد ايرانى را در دست ميگيرد. اما تنها پس‏ از يكسال و به مدد حضور جريان كمونيستى دست به چرخش‏ سياسى زده و كل چپ ايران، بويژه همان بخشى كه خود به سوابق دوهه‌اش‏ مى‌باليد را، بورژوايى مينامد:

«بيش‏ از هر چيز در هر گونه تعبيير سوء را بر بنديم. مراد از چپ معلوم است كه حزب توده و اكثريت و حزب رنجبران و ساير مدافعان رسمى و معلوم‌الحال نظام سرمايه‌دارى نيست. از چپى صحبت ميكنيم كه اگرچه در فرمولبنديها و خطوط سياسى و نظرى خود چپ بورژوازى بوده است اما لااقل در چهارديوار مبارزه طبقاتى جارى ميان پرولتاريا و بورژوازى خواهان تشديد اعتراض‏ اولى عليه دومى بوده است. «كمونيست امروز» ، جزوه «بيست سال بعد از قيام» ص‏ ٤

اين بدين معناست كه «كمونيست امروز» موضع سابق خود را مبنى بر وجود يك سنت كمونيستى، سنت «كمونيسم كارگرى» در چپ ايران در بعداز سال ١٣٥٩ تا كنون را،  پس‏ گرفته است. پذيرفته است كه «چپ ايران در فرمولبنديها و خطوط نظرى خود چپ بورژوازى بوده است». و باز هم اين بدين معناست كه نويسنده «كمونيست امروز» افتخار دو دهه تعلق به سنت «كمونيسم كارگرى» و پروژه بازسازى داربست برنامه‌اى آنرا رها كرده است. پروژه‌اى كه كليت نظرات مغشوش‏ سيماى سوسياليسم روى آن بنا گرديده است.

اين البته بسيار مثبت است. يك پيشروى براى جنبش‏ سياسى كارگران است. نحوه و متد اين چرخش‏ اما نشان ميدهد كه «كمونيست امروز» كماكان وابسته به سنت «كمونيسم كارگرى» است. اين چرخش‏ نه در يك نقد به موضع قبلى و حتى نه در يك نوشته مربوط به مباحث تئوريك، بلكه در انشاى سبكى تحت عنوان «بيست سال بعد از قيام» صورت ميگيرد. قرار است بمناسبت قيام بهمن ماه ٥٧ چيزى نگاشته شود. موضوع اما چيز ديگرى از آب در مى آيد، چرا كه بقول نويسنده آن:

«نه اين نوشته چند سطرى و نه حتى هيچ مقاله چند ده صفحه‌اى قرار است بازگوگر حوادث تاريخ اين سالها باشد، اشاره ما نيز هيچ انتظار خاصى را دنبال نميكند. جز اينكه در استانه گشايش‏ حرفى پيرامون نقش‏ چپ در رابطه با جنبش‏ كارگرى و سير وقايع تاريخى اين دوران گردد.»  همانجا

چرا ؟ چرا موضعى را كه در دفاع از ان چنان سراسيمه به نگارش‏ مقالات كم وزن ولى پرحجم ميپرداختيد با يك چرخش‏ قلم تغيير ميدهيد؟ چرا در عرصه سياست و انديشه مسئول نيستيد؟ مگر چه اشكالى دارد، اعلام كنيد كه در آغاز يك حركت و در تداوم يك كار فكرى تفكراتتان تكامل يافته و مواضع خود را تغيير داده‌ايد؟ چه چيزى را از دست ميدهيد؟ 

همين چرخش‏ ها در عرصه‌هاى ديگر نيز بوضوع خودنمايی ميکنند. در كتاب «سيماى سوسياليسم» و به هنگام ارائه مباحث پايه‌اى، در باره «مبارزه سنديكاليستى طبقه كارگر» امده بود كه:

«اينكه طبقه كارگر جامعه‌اى بتواند حق تشكل و ازادى فعاليتهاى سنديكايى را بر دولت سرمايه دارى تحميل كند و انرا قانونى سازد طبعا بسيار مهم است و سطح معينى از جنبش‏ طبقاتى وى را بنمايش‏ ميگذارد.»

                           سيماى سوسياليسم، كتاب دوم، قطع جيبى ، ص‏ ٢٧

امروز اما بمناسبت سالگرد قيام، و نه در تحليلى جديد از «مبارزه سنديكاليستى طبقه كارگر» گفته ميشود كه:

«دموكراسى، مدنيت كاپيتاليستى و سنديكاليسم اگر چه براى سرمايه هزينه هايى را در بر دارد اما براى مهار كردن و در هم كوفتن جنبش‏ كارگرى بسيار كارسازند.»  »بيست سال پس‏ از قيام« ، ص‏ ٣

سئوال اينست كه بالاخره كداميك از اين اظهار نظرهاى «كمونيست امروز» بايد جدى تلقى شود؟ موضع متكى بر مباحث برنامه‌اى آن : يعنى، اينكه طبقه كارگر بايد براى قانونيت بخشيدن به سنديكاليسم مبارزه كند يا اينكه تغيير موضع سياسی در تحليل از قيام ٥٧ که برمبنای آن سنديكاليسم ابزار كنترل طبقه كارگر در دست بورژوازى است؟ 

كداميك از موضع گيرى‌هاى نويسنده اين «كتاب‌ها» در قبال چپ ايران و جايگاه تاريخى خودشان در آنرا بايد جدى گرفت؟ اينكه كليت چپ ايران بورژوايى است و يا اينكه يك سنت كمونيستى در آن بوده و «كمونيست امروز» طى دو دهه براى اصلاح اشكالات برنامه‌ای آن کوشيده؟ اگر اولى درست است، پس‏ درهم گويی‌های  نويسنده اين مباحث  با « کوموله» حول مسئله ملى چيست؟

پرسيدنی است که «کمونيست امروز» راجع به مسئله ملى و جايگاه ان در مبارزه طبقاتى چگونه تعيين تكليف كرده‌ است؟ آيا نتيجه اصلاحات برنامه‌ای‌اش در حوزه مسئله ملی نيز همانند موضعگيری سياسی آن در قبال اتحاديه‌های کارگری است. قطعا چنين است. چرا که اين جست‌و خيزهای سبک و ارزان در حوزه سياست، ارتباطی با کار جدی در حوزه تئوريک و نظری ندارد.

در اين نوشتار به كلى گويى‌هاى مشابه در باره «حزب كمونيست كارگران» و «كمونيستهاى راستين» كه معلوم نيست چه رابطه و جايگاهى در نزد «كمونيست امروز» و مباحث مغشوش آن دارد، پرداخته نميشود . همچنين به دهها ادعاى دائما تكرار شده در تاريخ چپ ايران كه مجددا در ادبيات «کمونيست امروز» تکرار شده، پرداخته نميشود.

سنت «كمونيسم كارگرى» اين بوده است كه درست از همان جايى كه تاثير پذيرفته يا به همان ديدگاهى كه از ان سرقت ادبى كرده بود حمله‌ور شود. در حين فرار »آى‌دزد آى‌دزد« فرياد زند. يا با ترمينولوژى مستعفيون حككا، اين حزب هميشه در حال فرار به جلو بود وقبل از برداشتن گام تعيين شده اولى سر از جاى ديگرى در آورده. آيا «كمونيسم كارگرى بالنده» نيز در نظر دارد همين شيوه ها را بكارگرفته و به سنتى كه تعلقش‏ را بدان اعلام كرده بود وفادار بماند، يا اينكه راه ديگرى را برگزيند؟ 

 

زبان »كمونيسم كارگرى«، امروز و ديروز

در پايان اين يادداشت جا دارد تا بر نكته‌اى مهم انگشت نهاد. نکته‌ای كه شايد هر خواننده ادبيات چپ ايران، بهنگام مرور هر مطلب اين نشريات، بدان می‌انديشد. نکته‌ای که بحث حول آن نيازمند، فراتر رفتن از حوزه سياست و برنامه است. اين نکته عبارت است از فرهنگ زبانی چپ ايران و مقام تهييج در اين فرهنگ زبانی. اين فرهنگ، يعنى شيوه بيان و نگارشى كه در پيش‏ روى ماست. لحن و شکل‌بندی گفتاری متونی که تحت نام کمونيسم با خوانندگان خود ارتباط برقرار ميسازند. عبارت فرهنگ زبانی، شايد گزينه مطلوبی برای به تصوير کشاندن اين پديده نباشد. ميتوان آنرا، ضعف فرهنگ زبانی در سياست ناميد. اين گزينه صيحيح‌تر است، چرا که اين ضعف از اين يا آن سازمان و شخصيت سياسی فراتر ميرود. ريشه در ساختار و تاريخ تکامل جامعه پيرامون و نحوه رشد «مدرنيته» سرمايه‌داری در آن دارد. ريشه در سطح نازل آگاهی و حتی فقر و بيسوادی عمومی دارد. تا آنجا که به خود گوينده و نويسنده مربوط است، اين مشکل همچون مانعى براى دريافت پيام نويسنده ان مطلب، خواننده را مى‌آزارد. حيف است كه از جزواتى  چون  «كمونيست امروز» حرف به ميان آيد، اما چيزى در اين باره گفته نشود. خوب است تا فرصت را غنيمت شمرد و در باره ساختار زبانى اين جزوات كه خصلت نماى دسته‌اى از ادبيات چپ ايران است نكاتى را يادآور شد. 

در فلسفه کهن، شعر و ادبيات و علم يکجا خودنمايی ميکنند. برخی از فلاسفه يونان قديم متون خود را بشيوه اشعار و آثار رايج وقت خود نگاشته‌اند. در آثار سنتی فارسی نيز ميتوان اين مشخصه را دريافت. نصايح و پند اندرزهای سعدی زبان شعر را برگزيده است. انديشه‌های فلسفی خيام در رباعيات او تجلی يافته است. در اشعار حاقظ ميتوان تفکر اجتماعی انتقادی او را که به عرفان شرقی آميخته مشاهده کرد.

در زبان ادبيات فلسفی و علمی اروپا رخدادهای معينی، تکامل آنرا تحث شعاع خود قرار داد که بتدريج بر کل فرهنگ‌های زبانی جوامع ديگر تاثير ژرفی بجای گذاشت.

 با رشد مدرنيته و علوم جديد، زبان فلسفه کهن تغيير يافت. با تکامل جامعه و شکل گيری دوران قرون وسطی و برپايی مدارس متکی بر سيستم آموزه ارسطويي که تحث سيطره کليسا‌ها عمل ميکردند، علم و بويژه علم طب سنتی و قديم شروع به يافتن زبان خود کرد. درشرايطی که زبان فلسفه کهن کماکان آميخته به تبيين متکی به حدس و تخيل بود،  زبان انديشه‌های فلسفی مدرن، علم رياضی را الگوی دقت خود قرار داد. با وقوع انقلاب علمی و شکل گيری علم فيزيک نيوتنی زبان علوم از زبان شعر و ادبيات و بتدريج فاصله گرفت. به بيان دقيق‌تر زبان احساس و توصيف بتدريج از زبان تحليل و تجزيه متمايز گشت. در حاليکه ارتباطی انسانی نيازمند همه وجود آن بوده و همه گونه‌های گفتاری را تکامل داده است. اما تمايزات و تقسيم کار ميان علوم جديد که ادبيات و هنر و فلسفه را نيز دربرميگيرد پيچده‌تر شد. با اين حال تمايزات روشن است.

زبان ادبيات هنرى، زبان احساس‏ است. شعر همانند موسيقى از فراز عقل و انديشه عبور ميكند و در رگ و جان شنونده جاى ميگيرد. شاعر همانند نقاشى كه رنگ‌هاى مختلف را به هم مىآميزد، با در هم آميختن كلمات تصوير ميسازد. «قاصد روزان ابرى» شعر داروگ نيمايوشيج، اگر هم خبر از باران نياورد در نزد خواننده، عزيز و دوست‌داشتنی است. «كشتگاه» نيما، حتى اگر خشك امده باشد باز هم زيبا است. چه كسى ميداند كه اين كشتگاه در جوار كشت همسايه، انقلاب روسيه، چگونه خشك امده است. دانستن يا ندانستن ان زياد مهم نيست. خواننده برای لذت بردن از شعر نيما نيازی به تحقيق در باره مکان شعر نو ايران و اوضاعی که اين شعر از آن برخاست ندارد. مهم نيست که خواننده چه تفسيری از جمله نيما، «خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسايه» دارد. اساسا داشتن چنين تفسيری الزامی نيست. غمى كه از تركيب كلمات شاعر بر دل خواننده شعر مى نشيند زيبا و قشنگ است.

 زبان شعر زبان احساس‏ است. زبان سياست تا آنجا که تهييج ميکند، احساس خواننده و شنونده را نشانه ميرود. زبان سياست در نزد احزاب متعارف بورژا، زبان تهييج و تبليغ براى  جلب اراء است. رتوريك، فن سخن‌وری، در تمامى دوئل‌هاى سياستمداران نقش‏ اصلى را ايفا ميكند. اين رتوريك مدرن و سمى، زاده پارلمانتاريسم و دمكراسى بورژوايى است.  فردى كه در جامعه سرمايه‌دارى از راه «سياست» نان ميخورد بايد با راى ديگران زندگى كند. محبوبيت او در هر شرايط ممكن مثل نان شب واجب است. همانگونه كه انزجار از او در شرايط انقلابى يا استبدادى جزئى از وجود اجتماعى اوست. سياستمدار »دمكرات» در شرايط متعارف سرمايه بايد درست همانچيزى را بگويد كه شنوندگانش‏ انتظار شنيدن انرا دارند. اگر مضمون و پيام آن گفته بر خلاف منافع شنوندگان باشد، بايد بگونه‌اى بيان گردد كه اين تقابل صورت نگيرد. فن سخنورى و رتوريك در اين شرايط از خود سخنان مهم‌تر ميگردد. وظيفه رتوريك دور زدن فهم و عقل خواننده و جلب رضايت اوست. و البته اين نيز سلاحى است كه به شيوه عكس‏ ان نيز قابل استفاده است. يعنى تلفيق رتوريك و اگاهى براى ترغيب شنونده به تعمق و تفكر انتقادى.

 گاه جايگاه ادبى آثار ماركس‏ را با مقام ادبى اثار گوته مقايسه ميكنند. اين بيش‏ از همه بدين دليل است كه در نزد ماركس‏ علم و ادبيات، اگاهى و احساس‏ به وحدت ميرسند. نفوذ وى اما مديون صحت و درستى و علمى بودن احكام پايه‌اى ماركسيسم است. كمونيست‌ها به تهييج همانند يك «سلاح» مينگرند كه بايد اگاهانه و درجبهه نبرد بكار رود. لنين در توضيح وظايف سوسيال دمكراتها به امر تهييج شكل روتينى از فعاليت مى بخشد. در زبان لنين رتوريك و اناليز ادغام ميشوند و اين گاه به زيان او تمام ميشود. مباحث وى با لوگزامبورگ و كمونيسم چپ و اساسا با مخالفين‌اش‏ گاه سرزنش‏ آميز و همراه با تحقير است. اما او همواره ميكوشد در بحث نظرى بر استدلال متكى شود. زبان ماركس‏ اما همواره مرز ميان رتوريك و سياست و علم را حفظ ميكند، انها هماهنگ ميشوند.

زبان كمونيست‌ها جز آنجا كه تحت برنامه قبلى و با هدف تعيين شده تهييج كنند، به زبان سياست در جامعه متعارف بورژوايى نزديك نيست. به زبان علم و منطق نزديك است. كمونيستها در جدال نظری احساس‏ خواننده را هدف قرار نميدهند. انان با شعور شنوندگان و خوانندگان خود سروكار دارند.  كمونيستها در مباحث تحليلى خود از متد علمى سود ميجويند. با ذهن و فهم مخاطبين خود سروكار دارند. به اعتبار مواضع و افكار روشن، صريح و بى پرده سخن ميگويند. انان در خلال بحث علمى متوسل به قافيه پردازى نميشوند. به سراغ احساس‏ خواننده نمى روند. «كمونيسم كارگرى» اما در اين زمينه براستى نيز صاحب يك سنت است. كافى است يكى از نشريات، غير تبليغی، «كمونيسم كارگرى» را در پيش‏ چشمان خود قرار دهيد. آنچه در نزد اين تشكل ارزش‏ است، انكه در نزد اين تشكل مورد تاييد است به عرش‏ اعلا برده شده و مقدس‏ ميشود. مخالفين اما خوار و ذليل ميشوند. مخالفين موردنقد يا بررسى و يا حتى در معرض‏ افشاگرى سياسى قرار نمى گيرند. آنان خوار و كوچك وذليل ميشوند. اين پديده كاربرد سياسى دارد. اگر عبارات يا تفكرى، خوار و مستوجب شرم باشند، ديگر همه اعضاى تشكل خواهند كوشيد تا ارزش‏ خود را از طريق فاصله گرفتن از انچه يا انكه خوار و ذليل است اثبات نمايند. اين متد نياز به مطالعه و نقد و بررسى را از ريشه مى خشكاند. اگر چيزى خوار و بى ارزش‏ است، ديگر كسى بدنبال شناخت و حتى نقد آن نمى رود. اين پديده يكى از مشخصات ساختار زبانى استالينيسم بود. امروز كمونيسم كارگرى، تحت نفوذ فکری پسامدرنيسم و مصداق جمله معروف «حقيقت را آن ميگويد که بلندتر داد ميزند» آنرا تبديل به يک وجه مشخصه فرهنگ ناپسند زبان خود کرده است. امری که برای استحاله در سيستم سياسی جامعه موجود و احزاب آن الزامی است. اين فرهنگ زبانی مشخصه اساسى ترمينولوژى «كمونيسم كارگرى» است. جنبش‏ سياسى كارگران بايد از اين سالوسى ادبى و روانشناسى سياسى پرده‌درى كند.

 در عرصه سياست نيروهاى متعدد با منافع مختلف كنار يا در مقابل يكديگر مى ايستند. هر عمل سياسى بايد متكى به زبان سياسى شايسته يك جريان جدى و هر تقابل فكرى بايد متكى به استدلال و تقابل فکری باشد. زبان و فرهنگ زبانی مافياهای مخوف سياسی و دستگاههای اطلاعاتی و فاشيستی بايد بطور کلی از صحنه ادبيات متعهد طرد شود.  

نويسنده «كمونيست امروز» هنوز تشكل و جايگاه در خور يك سازمان سياسى را بدست نياورده‌ و به نظر نميرسد که در اين مسير موفقيتی نيز بدست آورد. به همين دليل تنها شاهد يك روى سكه، روى قابل قبول، اين فرهنگ زبانی هستيم. اما متد همان متد «كمونيسم‌كارگرى» در دوران «بالندگى« آن است . 

 كتب «سيماى سوسياليسم» در عرصه نظری و بحث تئوريک حول برنامه، در شكل بندى گفتارى، وارد مسابقه با »جناح ميرنده« جنبش‏ خود شده‌اند:

«كارگر اروپاى غربى در فقدان حزب راستين طبقاتى اش‏ افق برپايى چنان نظمى را از دست داد. بر جاى بانگ ناى و نى اواز زاغ و زغن فضاى فكر او را پر كرد... بلشويشم به مثابه يك خلاف جريان نيرومند سينه طوفان را شكافت و با افراشتن بادبان سرخ بر گرده امواج سيل شنا كرد. ...» همان منبع ص‏ ١١

 

اين بازيگوشى قلمى صرف نظر از اينكه تا چه حد معلول عدم بلوغ در عرصه نگارش‏ و تحقيق باشد، تناقضات مضمونى متن تئوريک را براى خواننده جوان كتمان ميسازد. قافيه سازى‌ها و واژگان پر احساس‏ و آهنگين، زمختى و نخراشيدگى مضمونى را پرده پوشى ميكند. همين خصلت برجسته مطالب «كمونيست امروز» اما با ريشخند خواننده جدى و آگاه روبرو ميگردد. مقالات «كمونيست امروز» پيش‏ از آنكه از كمونيسم و پلميكهاى جدى نظرى تاثير پذيرفته باشند، متاثر از حافظ و شعر معاصر ايران است. اين هم طنز دوران ماست. زمانى شاعران بسوى سياست مى‌امدند وشعر سياسى ميشد. امروز اما سياسيون سابق شاعر مى شوند و سياست از شعر تاييديه ميگيرد. شكست مهر خود را حتى بر ساختارهاى زبانى ادبيات سياسى دوران ما نشانده است. اين پديده نشانگر نزديکی زبان سياست و زبان انديشه‌انسانی در جامعه بورژوا نيست. بلكه بيانگر تجزيه اين پديده‌ها و سردرگمى سياسيون دوران ماست. وجهى از تجلى تباهى كل ساختار سياسى نظم موجود است. نگاهی به سيطره شگفت آور مباحث  «ديسکورز» بر صفوف آکادميسين‌های چپ و جانشين شدن مفهوم ديسکورز با مفهوم ايدئولوژی درادبيات چپ آکادميست اروپا ابعاد عظيم اين روند را آشکار ميسازد. برآمد فرم و حضيض محتوا، ريشه در تحولات ژرف‌تری دارند. محافل و احزاب چپ ايران در پيوستن به اين موج، جزو آخرين دسته‌های يک کاروان شکست خورده هستند.

همين حقايق بر دسته ديگرى از نوشته‌هاى سياسى، صرف نظر از مضمون و جايگاه سياسى انان، صادق است. برخی نوشته‌های گروههای چپ ايران که مثلا قرار است «فلسفى» باشند اغلب تا مرز حذيان سياسى و چرندو‌پرند فرماليستى پيش‏ رفته‌اند. باز هم در اين زمينه جايزه به جناحهاى سابق فدايى تعلق ميگيرد. اگر نظرى به نشريه »شوراى كمون« بياندازيد از حيرت انگشت بدهان خواهيد ماند. راست گفته اند كه: قافيه گر تنگ ايد  شاعر به جفنگ ايد. قافيه به جنبشهاى سياسى كه عمر خود را كرده‌اند تنگ امده است. شكل بندى گفتارى «كمونيسم كارگرى» و فدايى تنها نمونه‌هايى كوچك از اين پديده هستند.